نميدونم كتاب آلوچه خانوم رو خونديد همون كه آقاي همخونه به دليل اينكه از ارشاد مجوز چاپ نگرفته همش رو گذاشته تو وبلاگش ولي اگه اينكار رو نكرديد حتما بخونيد اينقدر كتاب صادقانه و ساده نوشته شده كه آدم لذت ميبره من كه هم باهاش خنديدم و هم گريه كردم
اينروزها يه جايي به اسم Commo رو از وبلاگ ژرفا تو ايتاليا كشف كردم كه عكساش بينظيره اگه آقاي الف به قولش عمل كرد و من رو برد ايتاليا يه سر هم اونجا ميرم حتماراستي خبر دارين يه دختر 16 ساله تو خونشون با يه سري وسايلي كه از بازار خريده انرژي هسته اي كشف كرده ميگين نه از آقاي رييس جمهور بپرسيد واين هم اخبار هنري فرهنگي سياسي امروز روز خوش
چهارشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۵
سهشنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۸۵
دروغگويي
بين ما ايرانيان "دروغگويي" داستان غم انگيزيه. چندي پيش كتاب "چرا درمانده ايم؟" حسن نراقي رو خوندم. راستش اين كتاب رو دو سه سال قبل يكي از راننده هاي سواري هاي تهران- زنجان بهم معرفي كرده بود. كتاب جالبيه و فكر مي كنم تعداد چاپهاش دو رقمي شده. يكي از فصول اين كتاب به نقد دروغگويي بين ما ايراني ها اختصاص داره. منتها فصل مذكور با يك جمله از هرودت شروع مي شه كه گفته: "پارسيان دروغگويي را سخت ناپسند مي شمارند و يك پارسي هرگز دروغ بر زبان نمي راند". اين در حاليه كه هرودت منطقاً هيچ دليلي براي تعريف و تمجيد از ما ايراني ها نداشته. راستش اين فصل از كتاب رو كه خوندم خيلي منقلب شدم. شما اين گفته هرودت رو مقايسه كنيد با بقيه روايات سياحان پرتغالي و انگليسي و غيره طي قرون اخير كه همگي، ما رو ملتي دروغگو، شياد و رياكار معرفي كرده اند كه راستش با ديده ها و شنيده هاي روزمره امون هم خيلي بيگانه نيست. از خودم پرسيدم راستي چرا بايد دروغ بگم؟ من هرگز از هيچ دروغي نفع نبردم. گرچه خيلي از دروغ هايي كه گفتم در همون لحظه احتمالاً برام مفيد بوده اما در مجموع به ضررم تموم شده اونقدر زياد كه اگه حقيقت رو گفته بودم خيلي به نفعم بود. در حالي كه هر وقت راست گفتم بهترين لحظه ها و بهترين دستاوردها شكل گرفتن. راستش به طور تجربي به اين نتيجه رسيدم كه به قول زرتشت در جهان هيچ راهي بهتر از راستي نيست. راستي چرا اين تعاليم رو گم كرديم؟ چرا آموزه هاي زرتشت كه همواره داره راستي و پاكي رو به ما ياد مي ده اينقدر ناياب شده؟ چرا ديگه دل ما صاف و آينه نيست؟ چرا بايد از هم بترسيم؟ چرا بايد به هم اعتماد نكنيم؟ مگه ما پارسي نيستيم؟ تصميم گرفتم ديگه دروغ نگم. تصميم گرفتم به خاطر خودم راستگو باشم. هميشه همه جا. مي دونم سخته اما بالاخره بايد هر كدوم از ما، يك روزي از يه جايي شروع كنه. من امروز و از خودم شروع مي كنم.
پنجشنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۵
اطلاع رساني
اصولا تو شركت فخيمه اي كه من كار مي كنم يا از زور بيكاري بايد بشيني فيلم نگاه كني يا وقتي كارا هوار ميشه سرت بايد 3 تا 3تا همزمان كارا رو ببري جلو، خلاصه چند روز گذشته اوضاع بقدري ناجور بود كه من حتي 5 دقيقه ناقابل هم فرصت نكردم به اينترنت وصل بشم وتمام مدت احساس ميكردم از همه اخبار دور موندم و چه فاجعه اي از اين براي من بزرگتر. خلاصه اومدم حالا يك پست اطلاع رساني بنويسم كه يك در دنيا و صد در آخرت نصيبم بشه و اونم اينكه دوستان عزيزي كه از كارتهاي الكترونيكي بانكها براي برداشت پول و يا خريد استفاده ميكنند اگه احيانا بر حسب تصادف 3 بار رمز مربوطه رو اشتباه زديد و دستگاه مربوطه كارتتون رو ضبط كرد و يا حسابتون مسدود شد البته به شرط اينكه رمز درستتون رو بدونيد و فراموشش نكرده باشيد اگه رفتيد بانك بهتون گفتند بايد درخواست صدور كارت و يا رمز جديد بديد اصلا اين كار رو نكنيد چون مجبوريد يه دو هفته اي معطل بشيد بانك ميتونه(در مورد بانك ملي كه مطمئنم)فقط با ارسال يك فكس ناقابل به مركز حسابتون رو فعال كنه تحويلداران محترم ممكنه يا اطلاع نداشته باشند و يا به دلايلي اشتباهي راهنماييتون كنند پس مراقب باشيد نريد سر كار .حالا هم به خاطر اين اطلاعات مهمي كه مفت و مجاني در اختيارتون گذاشتم يك فاتحه نثار روح من كنيد
دوشنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۵
خانم خبرنگار
ديشب به طور اتفاقي داشتم برنامه بيست و سي رو تماشا مي كردم كه يكي از خبرهاش مربوط به حضور يك خانم خبرنگار ايراني شاغل در يكي از اين شبكه هاي تلويزيوني امريكايي يا انگليسي (حالا دقيقاً يادم نيست كدوم شبكه) در مجلس بود. اول مي خوام يه اعترافي بكنم و اون اينكه من عموماً از خبرنگارها به ويژه خبرنگارهاي معروف - حالا شما فرض كنين به دلايل شخصي از جمله عقده هاي سرخورده دوره كودكي- اصلاً خوشم نمياد. اما اين ديشبيه با وجود اينكه نوعاً هموطن ما هم به شمار مي رفت و منطقاً بايد مايه مباهات و افتخار ما مي بود اما به شدت من رو دچار حالتي كرد كه مي تونم اسمش رو انزجار بگذارم. موضوع از اين قرار بود كه تعدادي خبرنگار زن و مرد ايراني با يه تعداد سوال كليشه اي دور اين خانم رو توي مجلس گرفته بودن و مي خواستن سر از كارش از جمله دليل حضورش در ايران و به خصوص در مجلس، احتمالاً گزارشي كه مي خواد تهيه كنه و غيره در بيارن. اولاً انگار كه از يك كره ديگه اومده باشه طوري با اين جوانهاي خبرنگار كه همكار و هموطنش هستن و حداقل دغدغه هاي شغلي مشابه دارن صحبت مي كرد، نگاهشون مي كرد و با هيش هيش گفتن ازشون مي خواست ساكت باشن كه به شما قول مي دم حتي روساي جمهور كشوهاي ابرقدرت هم در بدترين شرايط و تحت سخت ترين فشارهاي رسانه اي، چنين برخوردي با خبرنگاران گمنام كشورهاي درجه چندم دنيا نمي كن كه البته طبيعي هم هست به هرحال جايگاه زنها و مردهايي كه به مرتبه رياست جمهوري يك كشور مي رسند كجا و جايگاه اين عروسك خيمه شب بازي يكبار مصرف باد كرده كجا!. دوم اينكه تو دنيايي كه زنها براي گرفتن حقوقشون دارن جونشون رو كف دستشون مي گيرن و هزار جور بدبختي و دشواري تحمل مي كنن - حالا از ايران بگيريد تا تركيه و فرانسه و كجا و كجا - اين آدم بيشعور با يك روسري نيم بندي كه اگه سرش نمي كرد من كمتر احساس توهين به شعور شخصي و ملي ام مي كردم خودش رو نماينده جامعه زنان آزاد در كشور ما مي دونه و به خودش اجازه مي ده به هموطنان ما و مهم تر از همه همنوعان و هموطنان خودش صرفاً به دليل اينكه خودش رو تبعه و نماينده يك كشور و شبكه تلويزيوني خارجي معروف مي دونه توهين كنه. . اينكه ما و كشورمون اوضاعش از جهات مختلف نابسامان و به هم ريخته اس قبول. اما باور كنيد زور داره هر آدمي كه احتمالاً اگه اوضاع اينقدر به هم ريخته نبود يا تقي به توقي نمي خورد الان يكي از همين افراد ول تو خيابونها بود بياد و با رفتار و نگاهي بالا به پايين با اين مردم برخورد كنه. من اصلاً مخالف ترقي و مشاركت هيچ كس به ويژه زن ها در هيچ حيطه اي نيستم و اساساً چنين حقي براي خودم و ديگران قائل نمي شم. باور كنيد من از اينكه مادرم بزور هميشه چادر شب بپوشه يا خواهر و همسرم تو گرماي تابستون مانتوي سياه آستين بلند بپوشن و حداقل حقوق اجتماعي و فردي ازشون دريغ بشه و... و ... وعذاب مي كشم و هميشه هم تلاش كردم و مي كنم كه حقوق اونها رو حداقل خودم محترم بدونم و رعايت كنم. اما اصلاً اعتقاد ندارم كه حقوق زنان و دختران مظلوم اين كشور رو بايد انگليسي ها يا آمريكايي ها بايد تامين كنن يا بهشون بشناسونن حالا به هر شكل و عنوان. هيچ فرهنگي به اندازه فرهنگهاي شرقي از جمله ايراني به زنها بها نداده. حالا اگه به هر دليل وضعيت تغيير كرده معنيش اين نيست كه همه چيز زير سوال بره و هر چيز غير از اوني كه مال خودمون بوده خوب و مطلوب به شمار بياد. خلاصه اينكه اين خانم خبرنگار هموطن ديشب خيلي من يكي رو حرص داد. اميدوارم خداوند خودش شخصاً خفش كنه يا حداقل توي يه جامعه بسته مثل همين جا گيرش بندازه تا اون وقت بفهمه كه با رفتار و حرفهاش با اون چند تا جوون خبرنگار و ميليونها بيننده چه كرده
شنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۵
شاه حسين گويان
خب جاي همه خالي ما اين چند روز تعطيلي رفتيم تبريز يه بار ديگه هم عاشورا رفته بوديم ولي اوندفعه فرصت نشده بود بريم بيرون و عزاداريه تبريزيها رو ببينيم ايندفعه اما حسابي ديديم جالبه دسته عزاداري هر محله اسمش اينطوريه شاه حسين گويان + اسم محله البته جاهايي كه من ديدم . دست اكثر آدمهايي كه توي دسته هاي عزاداري بودندهم چوب ديدم پرسيدم فلسفه چوبها چيه گفتند اينها قبلا قمه دستشون ميگرفتند از موقعيكه قمه ممنوع شده چوب به دست ميگيرند نذري يا به قول آذري ها احسان هم، كه تا دلتون بخواد از سانديس و اهري و بال قيماق(سرشير و عسل)تا انواع و اقسام غذاها خلاصه كه آذريها خوب عزاداري ميكنند خوب
یکشنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۵
خانم شين، من و عروسك ها
موقعي كه من و خانم شين با هم ازدواج كرديم تعداد عروسك هاي خانم شين چيزي حدود يكي و نصفي كيسه زباله بزرگ معادل يك كوله كوهنوردي 60 ليتري بعلاوه دو تا ساك ورزشي و البته يك فضاي كامل بالاي كمد ديواري حجم داشت. اينها غير از عروسك هاي عزيز دوردونه اي هستند كه در اقصا نقاط خونه اعم از روي مبل و ميز و تلفن و غيره و غيره پراكندن و نوعاً همگي هووهاي من به شمار مي رن. اضافه كنم كه كليه هدايا اعم از دادني و گرفتني حتماً بايد با يك عروسك كه ترجيحاً بزرگ، نرم و تا حد امكان خنگ و خپل باشه همراهي مي شه وگرنه اساساً به حساب نمياد و اگر هم از طرف كسي كه خيلي عزيزه برسه حداكثر با الفاظي نظير بد نيست يا خوبه مورد توصيف قرار مي گيره. چند وقت قبل، از باب اعتراض به شرايط نا برابر توي خونه مجبور شدم چند تايي از عروسك هاي دست آموز خونگي رو به داخل ماشين منتقل كنم غافل از اينكه به اين ترتيب حتي موقع رانندگي هم مجبورم تعداد زيادي هوو مشتمل بر دو تا سگ و يك دايناسور رو تحمل كنم. از اونجا كه من آدم بسيار محكمي هستم و سرم بره زير بار زندگي با عروسك زير يك سقف نمي رم و از سويي به دليل علاقه سيري ناپذير خانم شين به انواع عروسك ها و ابراز علاقه مكرر ايشون به افزودن يك بچه شير به كلكسيون موجود (با اين ستدلال كه ببين همه بچه شير دارن غير از من!)، تصميم گرفتم روز تولدش اين آرزوش رو برآورده كنم و لذا يك عروسك بچه شير گلف باز براش خريدم. از اون روز به اين طرف عطف به جاذبه هاي فراوان اين عروسك، خانم شين تمام وقت با اون مشغوله و حتي از مهموني بردن اون و حرف زدن باهاش و حتي در مواردي قربان صدقه رفتن هم دريغي نداره. حالا شما حساب كنيد اين وسط چقدر من يكي خوش به حالم شده. البته شنيده ها و گفته ها و البته ترافيك تمام وقت مغازه هاي عروسك فروشي دال بر شيوع اين علاقه در جامعه نسوان و البته احتمالاً مشكلات عاطفي مشابه بين آقايونه
پنجشنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۵
زندگي
امروز تولد ميگيريم براي من زني در آستانه 30 سالگي ميدونم كه اعداد و ارقام عمر مهم نيست اما فكر كردن بهش غمگينم ميكنه. اين روزها اگه كم مينويسم دليلش گم شدن توي روزمرگيها نيست شايد بايد توضيح بالاي صفحه رو عوض كنم. روزهاي زندگي ما هم مثل هزاران آدم ديگه ميگذره گاهي سرشار از خوشي گاهي همراه غم. دغدغه هاي فكري ما هم مثل همه شما آلودگي هوا ،ترافيك ،سياست،ورزش و ... است همون خبرهايي كه حتما شما بهتر از ما پيگيري ميكنيد اما چيزي كه اين روزهاي دليل اصلي ننوشتن هاي منه احساس سكونه. مدتهاست كه فكر ميكنم جلو نميرم درجا ميزنم گاهي يه فكر مثل فوق ليسانس گرفتن و يا مربي فوتبال شدن مثل يه جرقه خوشحالم ميكنه ولي به قول آقاي الف من هميشه فقط خوب شروع ميكنم اما ادامه ... بعضي وقتها فكر ميكنم كار رو رها كنم و برم دنبال علايقي كه اين همه سال دنبالشون بودم ولي هميشه به بهانه نداشتن فرصت دنبالشون نرفتم اما ميترسم كه همين يه ذره تكوني هم كه به خاطر كار ميخورم كلا از دست بره بدجور سردرگمم در هراسم كه باقي عمر هم به همين منوال بگذره بايد يه كاري بكنم اما نميدونم چي كار؟ شايد هم همه اينها سندروم 30 سالگي باشه
دوشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۵
تولد خانم شين
ديروز (1 بهمن) سالروز تولد خانم شين بود. اين نوشته هم يه بهانه است براي تبريك سالروز تولدش. خانم شين علاوه بر اينكه همسر منه، بهترين دوست من هم هست و راستش رو بخواهيد با معرفت ترين و صادقترينشون. خانم شين همه چيزه منه. روز تولدش هم خوشحال بودم هم غمگين. خوشحال از اينكه در كنار هم هستيم و اندوهگين از اينكه يك ساله ديگه گذشت و من هنوز نتونستم كار درخوري براش انجام بدم. خانم شين سنگ صبور و تكيه گاه لحظه هاي افتادن من تو اين چند سال گذشته بوده. تولدت مبارك عزيزكم
شنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۵
يك جمعه خوب
ديروز مثل آدمهاي سحر خيز ساعت 8 از خواب بلند شديم وصبحانه خورديم و زديم بيرون يه كار كوچيك داشتيم انجام داديم و رفتيم يه جاي خوب كه نمي دونم تا حالا رفتيد يا نه. من يه چند سالي بود كه نرفته بودم و فكر ميكردم شايد تعطيل شده باشه ولي خوشبختانه باز بود. نميدونم جمعه ها گذرتون طرف چهار راه استانبول افتاده يا نه ولي اگه نيافتاده و احتمالا دوست دار چيزهاي قديمي هستيد يه جمعه بازار تو پاركينگ طبقاتي پروانه برگزار ميشه كه ميتونيد بهش سر بزنيد پر از چيزهاي قديمي و عجيب غريب خيلي هم شلوغ ميشه من كه خيلي دوستش دارم. همه چيز توش پيدا ميشه از ميزها ي قديمي آنتيك گرون گرفته تا قفل در خونه چي چي الدوله ، خنده دار اينه كه خيلي از مغازه دارهاي بالا شهري هم اون وسطا در حال خريد كردن هستند اگه حوصله گشتن داشته باشيد ميتونيد چيزهاي خيلي قشنگ و ارزون پيدا كنيد مخصوصا اونايي كه دنبال خريدن سوغاتي براي اونور آبي ها هستند
منم ديروز يه سري گردنبند گوشواره هاي خوشگل خريدم آقاي الف هم از اين دايره هاي يونگ خريد كه خيلي با مزه هستند. اگه دست من باشه بدم نمياد هر هفته يه سري بزنم.
منم ديروز يه سري گردنبند گوشواره هاي خوشگل خريدم آقاي الف هم از اين دايره هاي يونگ خريد كه خيلي با مزه هستند. اگه دست من باشه بدم نمياد هر هفته يه سري بزنم.
سهشنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۵
ايتاليا و شلغم
يكي از علايق مشترك من و خانم شين ديدن ايتالياست. با اين تفاوت كه من دنبال ديدن فلورانس و رم به خاطر آثار هنري و معماريشم اما خانم شين دنبال ديدن ميلان به ويژه استاديوم سن سيرو (جوزپه مياتسا) و البته بازيكنان تيمه آ ث ميلانه. من هم كه رگ غيرتم از گوشام ميزنه بيرون چند هزار باري قسم خوردم كه ايتاليا بي ايتاليا مگه اينكه از رو جسد من رد بشن. تا اينكه ديشب در حالي كه با آقاي ر مشغول خوردن شلغم توام با اخ و پيف خانم شين بوديم صحبت از مسافرت و البته به دنبال اون ذكر علاقمندي به سفر به ايتاليا و ديدن جاذبه هاي توريستي به ويژه جاذبه هاي انساني اونجا شد. يكدفعه خير سرم يه شيطنتي به سرم زد و به خانم شين گفتم اگه فقط چهار تيكه كوچك از شلغمي كه داشتيم مي خورديم بخوره به چي و چي قسم كه يكسر مي ريم ايتاليا. از قبل مي دونستم كه خانم شين سرش بره ترب و شلغم نمي خوره. راستش خوشحال بودم كه بالاخره تونستم به نحو اولا و بي هيچ برخوردي قال اين ايتاليا رفتن و ايتاليايي ديدن رو از ريشه بكنم. اما.... چشمتون روز بد نبينه. خانم شين عزيز ما شلغم ها رو دو تا دوتا مي خورد. نشون به اون نشون كه آقاي ر شاخ از چهار شاخش زده بود بيرون. من هم كه براي اولين بار تو زندگيم دلم مي خواست اين شلغمه بپره تو گلوي خانم شين يا حداقل حالشو بد كنه تا نتونه چهار تيكه اي رو كه با هم توافق كرديم رو بخوره. حتي موقعي كه آخرين تيكه از شلغم رو مي خورد خواستم دبه كنم بگم كه نه اين آخريش نيست سوميشه، كه براي اولين بار خانم شين به جان مادرش قسم خورد كه نه اين آخريشه. خلاصه اينكه چهار تيكه شلغم رو خورد و حتي به صراحت اشاره كرد كه حتي حاضر بوده كارهاي شاق تري هم انجام بده اينكه چيزي نيست. خلاصه حالا من موندم و و قولي كه دادم. خدا كنه يكجوري بشه، سيلي، زلزله اي، آتشفشاني چيزي بلكه اين ايتاليا از صحنه گيتي حذف بشه اينجوري حداقل من يكي يه نفس راحتي مي كشم
پنجشنبه، دی ۲۱، ۱۳۸۵
عدم تعادل
خاتونك عزيزم پرسيده كه چرا اينروزها نمي نويسم واقعيت اينه كه يه چند باري خواستم درباره آرين كوچك و مشكلي كه براش پيش اومده و بحثي كه توي نظر خواهي اين وبلاگ بود بنويسم اما ياد چهره معصوم آرين كه مي افتادم فقط اشك تو چشمام جمع ميشد و نمي تونستم چيزي بنويسم نمي دونم دربارش شنيدين يا نه اخبار مربوط بهش تو اين وبلاگ هست
بحث تو نظر خواهي رو كه ديدم اتفاقي كه حدودا سه سال پيش افتاد رو به خاطرم آورد البته تقريبا برعكس اين حالتي كه الان پيش اومده من يه همكار داشتم كه يه روز اومد سر كار و گفت خواهر 18 سالش كه اتفاقا من هم ديده بودمش و سابقه هيچ مريضي هم نداشت روز گذشته وقتي از خواب بلند ميشه ميبينه جاهاي مختلف بدنش كبود شده بعضي جاها بزرگ و بعضي جاها كبوديها كوچكتر بوده سريع ميرسوننش بيمارستان بعد از كلي آزمايش گفتند كه مغز استخوانش به خواب رفته و بدن گلبول سفيدي توليد نمي كنه و اون كبوديها هم براي اين بوده كه بعضي از رگها و مويرگها پاره شدند يادم اونروز وقتي اين خبر رو شنيديم همه به تكاپو افتادند كه يه جوري كمك كنند يكي از همكارها با هزار زحمت از يه فوق تخصص خون كه سالي يه بار هم وقت نميداد وقت گرفت ولي پدر اين دوست ما كه شغل خيلي مهمي داشت و البته امكانات مالي خوب دخترش رو بستري كرده بود توي بيمارستان وابسته به ارگاني كه توش كار ميكرد واون بيمارستان هم يه بيمارستان خيلي معمولي بود و به هيچ نحوي از انحا هم حاضر نبود جاي ديگه اي ببرتش حتي پيش يه دكتر ديگه يادمه اونروزها اينقدر من نگران حال اين دختر بودم كه مرتب سردرد داشتم خلاصه بعد از مدتي گفتند بايد پيوند مغز استخوان انجام شه از شانس بد اين دختر پس از آزمايش معلوم شد نه مغز استخوان خواهرش بهش ميخوره و نه برادرش بعد بهشون گفتيم يه مركز پيوند مغز استخوان توي آلمان هست كه احتمال 60 درصد بتونه خوب شه كه به نظر احتمال بالايي بود چون در اين مواقع اگه به آدم بگن 1 درصد هم آدم دل ميبنده اما اين پدر با وجود مكنت مالي هيچ كاري نكرد و من هر وقت از دوستم ميپرسيديم چه خبر؟ ميگفت رفتيم براش نبات گرفتيم ميخواهيم ببريمش مشهد و چيزاي از اين دست. آخرش هم اين بنده خدا فوت كرد. نمي دونم چرا ما يا داريم از اين ور ميافتيم يا از اونور
بحث تو نظر خواهي رو كه ديدم اتفاقي كه حدودا سه سال پيش افتاد رو به خاطرم آورد البته تقريبا برعكس اين حالتي كه الان پيش اومده من يه همكار داشتم كه يه روز اومد سر كار و گفت خواهر 18 سالش كه اتفاقا من هم ديده بودمش و سابقه هيچ مريضي هم نداشت روز گذشته وقتي از خواب بلند ميشه ميبينه جاهاي مختلف بدنش كبود شده بعضي جاها بزرگ و بعضي جاها كبوديها كوچكتر بوده سريع ميرسوننش بيمارستان بعد از كلي آزمايش گفتند كه مغز استخوانش به خواب رفته و بدن گلبول سفيدي توليد نمي كنه و اون كبوديها هم براي اين بوده كه بعضي از رگها و مويرگها پاره شدند يادم اونروز وقتي اين خبر رو شنيديم همه به تكاپو افتادند كه يه جوري كمك كنند يكي از همكارها با هزار زحمت از يه فوق تخصص خون كه سالي يه بار هم وقت نميداد وقت گرفت ولي پدر اين دوست ما كه شغل خيلي مهمي داشت و البته امكانات مالي خوب دخترش رو بستري كرده بود توي بيمارستان وابسته به ارگاني كه توش كار ميكرد واون بيمارستان هم يه بيمارستان خيلي معمولي بود و به هيچ نحوي از انحا هم حاضر نبود جاي ديگه اي ببرتش حتي پيش يه دكتر ديگه يادمه اونروزها اينقدر من نگران حال اين دختر بودم كه مرتب سردرد داشتم خلاصه بعد از مدتي گفتند بايد پيوند مغز استخوان انجام شه از شانس بد اين دختر پس از آزمايش معلوم شد نه مغز استخوان خواهرش بهش ميخوره و نه برادرش بعد بهشون گفتيم يه مركز پيوند مغز استخوان توي آلمان هست كه احتمال 60 درصد بتونه خوب شه كه به نظر احتمال بالايي بود چون در اين مواقع اگه به آدم بگن 1 درصد هم آدم دل ميبنده اما اين پدر با وجود مكنت مالي هيچ كاري نكرد و من هر وقت از دوستم ميپرسيديم چه خبر؟ ميگفت رفتيم براش نبات گرفتيم ميخواهيم ببريمش مشهد و چيزاي از اين دست. آخرش هم اين بنده خدا فوت كرد. نمي دونم چرا ما يا داريم از اين ور ميافتيم يا از اونور
چهارشنبه، دی ۱۳، ۱۳۸۵
روابط عمومي
به نظر شما وظيفه واحد روابط عمومي توي هر اداره چيه؟
چند وقت پيش همون موقع كه بازيهاي آسيايي در حال انجام بود تو راه برگشت خونه راديوي ماشين روشن بود مسابقات دو و ميداني در حال اجرا بود و احسان حدادي پرتابگر ديسك ايران در حال برگزاري مسابقه ، رسيديم خونه زود تلويزيون رو روشن كرديم ببينيم نتيجه چي شد و هرچي اين كانال اون كانال كرديم هيچ خبري نبود وشبكه 3 هم داشت يه فوتبال داخلي پخش ميكرد و انگار نه انگار، راديو رو روشن كرديم مسابقات همچنان ادامه داشت و بالاخره هم حدادي مدال طلا رو گرفت جالب اينجاست كه اين مدال چون دومين مدال طلا بود خيلي هم باارزش بود و اون روزها كاروان ايران داشت براي مدال گرفتن خودش رو به هر دري ميزد دوباره تلويزيون رو روشن كرديم هيچ خبري نبود حتي يه زير نويس. زنگ زدم به روابط عمومي صدا و سيما يه آقايي گوشي رو برداشت از اين جا به بعد صحبتهاي من با اون آقاست من پيشاپيش به خاطر بعضي كلمات بكار برده شده عذر خواهي ميكنم اما اين عين كلمات اون آقاست
من: سلام ببخشيد من يه اعتراض داشتم نسبت به صدا و سيما
سوژه مورد نظر :بفرماييد
من : چند دقيقه پيش آقاي حدادي مدال طلا گرفت ولي هيچ خبري از تلويزيون پخش نشد پس اين همه نيرو كه فرستاديد براي تهيه گزارش براي چي اونجا هستند آيا پخش يه مسابقه داخلي اينقدر مهمه
سوژه مربوطه:حالا كي مدال گرفته
من: گفتم كه آقاي حدادي
سوژه: گرفته كه گرفته ديشب مردم دهن ما رو سرويس كردند از بس زنگ زدند گفتند چرا اينقدر برنامه ورزشي پخش ميكنيد
من : الان هم كه داشتيد فونبال پخش ميكرديد سريال كه نمي خواستيد قطع كنيد
بعد هم وظيفه شما انتقال نظر منه نه اينكه نظر خودتون رو بگيد
بعد هم گوشي رو قطع كردم ولي تا مدتي من و آقاي الف از لحن صحبت اين آقا شوكه بوديم ناگفته نمونه كه آقاي الف 2و3 روز بعد دوباره زنگ زد و از اين آقا شكايت كرد و قرار شد بهش تذكر بدن ظاهرا قبلا هم اينكار رو كرده بود حالا بشنويد اتفاق امروز رو
يكي از همكاران براي پيگيري زمان و مكان يه سمينار كه برگزار كنندش دانشگاه تهران بود زنگ زد روابط عمومي دانشگاه تهران. يه چند دفعه اي برداشتند قطع كردن تا بالاخره جواب دادند
دوست من : ببخشيد آقا من ميخواستم ببينم سمينار... كجا و چه ساعتي برگزار ميشه ؟
مسئول مربوطه:نمي دونم
دوست من:من بايد از كجا بپرسم
مسئول مربوطه :نميدونم
دوست من :شما بعنوان نماينده دانشگاه تهران چطور خبر نداريد؟
مسئول مربوطه :اطلاعي نداريم به شماهم مربوط نيست
كاش مي شد فهميد معيار انتخاب اشخاص براي نشستن تو واحد روابط عمومي چيه؟
چند وقت پيش همون موقع كه بازيهاي آسيايي در حال انجام بود تو راه برگشت خونه راديوي ماشين روشن بود مسابقات دو و ميداني در حال اجرا بود و احسان حدادي پرتابگر ديسك ايران در حال برگزاري مسابقه ، رسيديم خونه زود تلويزيون رو روشن كرديم ببينيم نتيجه چي شد و هرچي اين كانال اون كانال كرديم هيچ خبري نبود وشبكه 3 هم داشت يه فوتبال داخلي پخش ميكرد و انگار نه انگار، راديو رو روشن كرديم مسابقات همچنان ادامه داشت و بالاخره هم حدادي مدال طلا رو گرفت جالب اينجاست كه اين مدال چون دومين مدال طلا بود خيلي هم باارزش بود و اون روزها كاروان ايران داشت براي مدال گرفتن خودش رو به هر دري ميزد دوباره تلويزيون رو روشن كرديم هيچ خبري نبود حتي يه زير نويس. زنگ زدم به روابط عمومي صدا و سيما يه آقايي گوشي رو برداشت از اين جا به بعد صحبتهاي من با اون آقاست من پيشاپيش به خاطر بعضي كلمات بكار برده شده عذر خواهي ميكنم اما اين عين كلمات اون آقاست
من: سلام ببخشيد من يه اعتراض داشتم نسبت به صدا و سيما
سوژه مورد نظر :بفرماييد
من : چند دقيقه پيش آقاي حدادي مدال طلا گرفت ولي هيچ خبري از تلويزيون پخش نشد پس اين همه نيرو كه فرستاديد براي تهيه گزارش براي چي اونجا هستند آيا پخش يه مسابقه داخلي اينقدر مهمه
سوژه مربوطه:حالا كي مدال گرفته
من: گفتم كه آقاي حدادي
سوژه: گرفته كه گرفته ديشب مردم دهن ما رو سرويس كردند از بس زنگ زدند گفتند چرا اينقدر برنامه ورزشي پخش ميكنيد
من : الان هم كه داشتيد فونبال پخش ميكرديد سريال كه نمي خواستيد قطع كنيد
بعد هم وظيفه شما انتقال نظر منه نه اينكه نظر خودتون رو بگيد
بعد هم گوشي رو قطع كردم ولي تا مدتي من و آقاي الف از لحن صحبت اين آقا شوكه بوديم ناگفته نمونه كه آقاي الف 2و3 روز بعد دوباره زنگ زد و از اين آقا شكايت كرد و قرار شد بهش تذكر بدن ظاهرا قبلا هم اينكار رو كرده بود حالا بشنويد اتفاق امروز رو
يكي از همكاران براي پيگيري زمان و مكان يه سمينار كه برگزار كنندش دانشگاه تهران بود زنگ زد روابط عمومي دانشگاه تهران. يه چند دفعه اي برداشتند قطع كردن تا بالاخره جواب دادند
دوست من : ببخشيد آقا من ميخواستم ببينم سمينار... كجا و چه ساعتي برگزار ميشه ؟
مسئول مربوطه:نمي دونم
دوست من:من بايد از كجا بپرسم
مسئول مربوطه :نميدونم
دوست من :شما بعنوان نماينده دانشگاه تهران چطور خبر نداريد؟
مسئول مربوطه :اطلاعي نداريم به شماهم مربوط نيست
كاش مي شد فهميد معيار انتخاب اشخاص براي نشستن تو واحد روابط عمومي چيه؟
دوشنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۵
عدم خشونت
خشونت در همه ابعاد زندگي روزمره آدم ها در سراسر جهان ديده مي شه. از رانندگي گرفته (خودمو مي گم اگه باورتون نمي شه از خانم شين بپرسين) تا سياست و اقتصاد و الي آخر. راستش سالها پيش يكبار فيلمي از زندگي گاندي ديدم و از همون جا به فلسفه عدم خشونت و الگوي مبارزه منفي علاقمند شدم. كتابهايي در مورد گاندي و همينطور كتابهايي از راسكين و چخوف در اين رابطه خوندم و از اون به بعد سعي كردم هر چي كه ياد گرفتم رو به صورت آزمايشي و مقطعي تو زندگي روزمره خودم اعمال كنم. گرچه خيلي سخت بود و در موارد بسياري هم به دليل ضعف هاي شخصي من با شكست همراه بوده اما در مجموع تفكر سازنده و اثر بخشيه. اينكه وقتي عصباني مي شيم آرامش خودمون رو حفظ كنيم، بيشتر فكر كنيم و شان انساني همديگر رو محترم بدونيم و بعد ضمن تلاش راسخ براي حفظ حقوق حقه خودمون اقدامي به عمل بياريم، يا وقتي كسي حرف مخالف يا حتي بي ربطي از نظر ما مي زنه صبور باشيم و بهش اجازه بديم حرفش رو تو يك فضاي آروم و منصفانه و البته امن بزنه و بعد ضمن رعايت همون شرايط قبلي باهاش وارد گفتگو و نه مجادله و احياناً مقابله بشيم، يا وقتي كسي اشتباهي مي كنه و گوشش هم به حرف هيچ كس بدهكار نيست تجربه رو حق اون بدونيم و تلاش كنيم تا حد امكان اثرات منفي و احتمالي كار اون فرد رو خنثي بكنيم و موضوعاتي از اين دست گرچه تو كتاب ها زيادند اما نمونه هاي عملي زيادي هم در عرصه هاي مختلف زندگي اعم از سياست و اقتصاد و زندگي شخصي و غيره داشته و داره. يادمه نوجوان كه بودم خيلي هزينه ها از بابت اعمال خشونتي كه ريشه در خيلي چيزهاي پيرامونم داشت مي پرداختم. از تنبيه بدني تو مدرسه گرفته تا آسيب هاي روحي و رواني كه هنوز هم اثراتش از بين نرفته طوري كه بعضاً حتي تو بيداري هم دچار كابوسش مي شم. يك روز بعد از يك دعواي حسابي با يك هم مدرسه اي كه خيلي هم برام گرون تموم شده بود براي اولين بار نشستم و در مورد كاري كه كرده بودم و كارهاي ديگه اي كه مي تونستم و نكرده بودم فكر كردم. نتيجه اي كه گرفتم جالب بود. كاري كه كرده بودم احمقانه ترين، ابتدايي ترين و پرهزينه ترين انتخاب ممكن بود. هر انتخاب ديگه اثربخش تر و عقلاني تر از انتخابي كه كرده بودم مي بود. از اون روز به بعد تصميم گرفتم كمتر دعوا كنم، كمتر فرياد بكشم، كمتر توهين يا تمسخر بكنم، حتي كمتر انتقاد كنم، كمتر بكوبم و حتي اين روزها موقع رانندگي كمتر بوق بزنم و براي راه گرفتن حرص بزنم. گرچه راستش خيلي وقت ها نتونستم ولي دارم تلاش مي كنم كه انجامشون بدم و مي دم. رگه هاي اعمال خشونت بعضي وقت ها اونقدر باريك و ظريفه كه حتي شناختنشون سخته چه برسه به رفعش. آدم هايي كه اين جوري فكر مي كنن هرگز تلاش نمي كنن چيزي رو كه باور دارند بد و زشته به طور مستقيم و با تهاجم و تخريب از بين ببرن. بلكه تلاش مي كنن زمينه هاي بروز اون رو در يك بازه زماني منطقي و مطلوب از بين ببرن. وقتي زمينه از بين رفت نمود اون هم خود به خود از بين مي ره بدون اينكه شدت و خشونتي اعمال شده باشه.اينجوري تلاششون اثر بخش تر، ماندگارتر و عمقي تره. جالبه كه خيلي ها از خيلي مسيرهاي متفاوت و حتي متضاد به اين نقطه رسيدن و بهش باور پيدا كردن اما نبايد اين تفكر رو با تسامح و پشت گوش انداختن و حتي بعضاً با كنار آمدن و تسليم شدن اشتباه گرفت. اين موضوع براي خودم من بعضاً مساله است و خيلي وقت ها تشخيصش برام سخت مي شه. ببخشيد كه خيلي طولاني شد. تا بعد
پنجشنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۵
فلسفه بد و بدتر
خيلي ها هستند كه به فلسفه بد و بدتر و انتخاب بين اونها اعتقاد دارند. نمي خوام به نظر كسي بي احترامي كنم اما نمي دونم چرا هر وقت پاي اين بحث به ميون مياد كهير مي زنم. تقريباً از همون روزي كه فكر كردم حق انتخاب دارم (خصوصاً در رابطه با مسايل جمعي) هميشه با اين مساله مواجه بودم كه گرچه هيچ كدوم از اين انتخاب ها خوب نيست اما بين بد و بدتر، بد بهتره. مثلاً من دوست دارم فضانورد يا خلبان بشم اما چون نتونستم بايد برم سربازي يا برم دانشگاه و ادامه تحصيل بدم (حالا هر رشته اي كه شد-شما بگو برنامه ريزي اقتصاد جنگلي تو هر نقطه از ايران و جهان) . حالا اگه من نخوام بين يكي از اين دو تا هيچ كدوم رو انتخاب كنم و برم دنبال آرزوها و روياهاي خودم (حالا با فرض اينكه نرفته محكوم به شكست و ناكامي هم باشم) يه آدمي هستم كه رويايي و خيال پردازم و غير واقع بينانه عمل كردم و شرايط زمان و مكان رو درك نكردم، اهل مشاركت نيستم و الي آخر. اما هيچ كس نمي گه كه اين آدم براي هدفي كه داشته تلاش كرده و براي رسيدن به اون از خودش مايه گذاشته. تن به بدي بين بد و بدتر نداده (حالا درست و غلطش خيلي مهم نيست. مهم پايبندي به يك باوره).دنبال بهتر بوده. حالا نه؟ خوب قبول. دنبال يك حالتي غير از بد و بدتر بوده. يعني زندگي حتي ارزش مبارزه براي يك تجربه ديگه رو نداره؟ حالا شما اينو تعميمش بدين به سياست، به فرهنگ، به خانواده، به انتخابات و به هر جاي ديگه كه به فكرتون برسه. تا كي مي خواهيم انتخاب هامون رو بين بد و بدتر انجام بدين. مگه ما چمونه كه نتونيم بين خوب و خوب تر انتخاب كنيم؟ چرا بايد خواهرا و دخترامو بين يك آدم معتاد و بدبخت و يك آدم هرزه و پولدار خودشون رو مجبور به انتخاب دومي ببينن. چرا بايد برادرا و پسرامون بين بيكاري و بيگاري مجبور به انتخاب دومي بشن. چرا مادرامون بين سوختن و ساختن بايد مجبور به ساختن باشن. چرا پدرامون بين ذلت و تحقير بايد دومي رو انتخاب كنن؟ اين چراها رو نمي خوام تعميم بدم. تو رو خدا هم نگين جامعه مقصره. نگين اوضاع مملكت فلان و بيساره،نگين مجبوريم. خلاصه منفعل فكر نكنيم. خلاصه من كه بد جوري حالم از اين اوضاع گرفته.
دوشنبه، دی ۰۴، ۱۳۸۵
بازي يلدا
من چيزهاي پنهان زيادي ندارم اما بعضي ويژگي هاي خاص دارم كه افراد كمتري از اون مطلع هستند مثلاً اينكه (1) من تو جمع ها و ضرب هاي يك رقمي به بالا وحشتناكم. يعني اگه ماشين حساب نباشه خيلي نمي شه رو من حساب كرد. (2) آرزو دارم يك روز جايزه نوبل يا تورينگ بگيرم. اين تنها چيزيه كه در موردش رويا پردازي مي كنم. (3) از اعراب متنفرم. حاضر نيستم حتي باهاشون زير يك آسمون زندگي كنم. (4) به ماوراالطبيعه به شدت معتقد و علاقمندم. (5) براي 6 نفرم مي ميرم و عاشق يكي از اين شش نفرم
بازي يلدا و تخت جمشيد
در پي لبيك به دعوت مهديس عزيز و با عرض پوزش كه يه كم دير شد.
و اما 5 تا چيزي كه از من نميدونيد
1-من از گربه مثل سگ مي ترسم
2-ديشب فهميدم قدم از 170 به 172.5 ارتقا پيدا كرده ظاهرا رشد قدم تمومي نداره
3-هيچ چيز به اندازه فكر از دست دادن عزيزانم نگرانم نمي كنه
4-اصلا كينه اي نيستم و معمولا زود يادم ميره از دست كي براي چي ناراحت بودم
5-از نظر من همه خوبند مگه عكسش ثابت بشه
مرسي مهديس جون كه من هم قاطي آدمها حساب كردي
و اما 5 نفري كه من دعوت ميكنم آقاي الف نازنين،خاتونك وچون بقيه اونهايي كه من ميشناسم قبلا دعوت شدن من 3 دفعه ديگه هم آقاي الف رو دعوت ميكنم
-------------------------------------------------------------
اما بشنويد مصاحبه امروز خبرنگار راديو فرهنگ رو با رييس يگان حفاظت از آثار فرهنگي
خ : ببخشيد آقاي ... ميشه در باره اتفاقي كه در تخت جمشيد رخ داده صحبت كنيد
ر:چيزي نشده يه گروه فيلمبردار اومده بودند فيلمبرداري موقع رفتن يكيشون به آثار تعرض كرده و يه خسارات جرئي به وجود آورده كه مامورين ما بلافاصله طرف رو دستگير كردند
خ: ببخشيد خسارت جزئي چي بوده؟
ر:هيچي سر يكي از اينايي كه براي شاه كادو ميبرند رو خراب كرده
خ:منظرتون سربازهاي هخامنشيند ؟
ر: آره همونا
خ:ولي از افرادتون گفتند چيزهاي ديگه اي هم خراب شده ظاهرا دم يكي از شيرها هم كنده شده
ر: آره اما نميدونيم شايد اصلا از اول دمش كامل نبوده شايد هم اين كنده
خ:اين شيرها سنگي هستند و كندن دم اونها زمان ميخواد چطور شما متوجه نشديد
ر:حتما از قبل خراب بوده يا كنده شده بود اون كنار بوده
خ:ما شنيديم چيزهاي ديگه اي هم بوده نه هيچ چيز ديگه، همين بوده كه ما زود فهميديم
........
واويلا بر ما و اين مسئولان آثار تاريخيمون، همينه كه هربار ميريم تخت جمشيد يه چيزي ازش كم شده آقا اصلا خبر نداره كه دم شيره اصلا بوده يا نبوده
پي نوشت : خبر مرتبط
و اما 5 تا چيزي كه از من نميدونيد
1-من از گربه مثل سگ مي ترسم
2-ديشب فهميدم قدم از 170 به 172.5 ارتقا پيدا كرده ظاهرا رشد قدم تمومي نداره
3-هيچ چيز به اندازه فكر از دست دادن عزيزانم نگرانم نمي كنه
4-اصلا كينه اي نيستم و معمولا زود يادم ميره از دست كي براي چي ناراحت بودم
5-از نظر من همه خوبند مگه عكسش ثابت بشه
مرسي مهديس جون كه من هم قاطي آدمها حساب كردي
و اما 5 نفري كه من دعوت ميكنم آقاي الف نازنين،خاتونك وچون بقيه اونهايي كه من ميشناسم قبلا دعوت شدن من 3 دفعه ديگه هم آقاي الف رو دعوت ميكنم
-------------------------------------------------------------
اما بشنويد مصاحبه امروز خبرنگار راديو فرهنگ رو با رييس يگان حفاظت از آثار فرهنگي
خ : ببخشيد آقاي ... ميشه در باره اتفاقي كه در تخت جمشيد رخ داده صحبت كنيد
ر:چيزي نشده يه گروه فيلمبردار اومده بودند فيلمبرداري موقع رفتن يكيشون به آثار تعرض كرده و يه خسارات جرئي به وجود آورده كه مامورين ما بلافاصله طرف رو دستگير كردند
خ: ببخشيد خسارت جزئي چي بوده؟
ر:هيچي سر يكي از اينايي كه براي شاه كادو ميبرند رو خراب كرده
خ:منظرتون سربازهاي هخامنشيند ؟
ر: آره همونا
خ:ولي از افرادتون گفتند چيزهاي ديگه اي هم خراب شده ظاهرا دم يكي از شيرها هم كنده شده
ر: آره اما نميدونيم شايد اصلا از اول دمش كامل نبوده شايد هم اين كنده
خ:اين شيرها سنگي هستند و كندن دم اونها زمان ميخواد چطور شما متوجه نشديد
ر:حتما از قبل خراب بوده يا كنده شده بود اون كنار بوده
خ:ما شنيديم چيزهاي ديگه اي هم بوده نه هيچ چيز ديگه، همين بوده كه ما زود فهميديم
........
واويلا بر ما و اين مسئولان آثار تاريخيمون، همينه كه هربار ميريم تخت جمشيد يه چيزي ازش كم شده آقا اصلا خبر نداره كه دم شيره اصلا بوده يا نبوده
پي نوشت : خبر مرتبط
پنجشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۵
يلدا
امشب يكي از اون شبهاي سال كه من خيلي دوستش دارم گرچه هميشه زودتر از بقيه شبها خوابم ميگيره اما اول همه اون چيزايي كه بايد بخورم رو مي خورم و بعد مي خوابم فال حافظ هم كه جز جدايي ناپذيرشه .لذت ميبرم از سنتهاي قديميمون پر از روزهاي خاص براي جشن گرفتن .چه ملت شادي بوديم الان چي شديم بگذريم
شب يلدا امسال يه فرق داره با بقيه شبهاي يلدا اونم اينكه همه ميان خونه ما، خيلي خوشحالم كه توي شبهاي به اين خوبي كه پر از خاطرات خوب هم هست خونه ما هم سهيمه، آخه موقع سال تحويل هم همه خونه ما جمع بودند و كلي بهمون خوش گذشت اميدوارم همگي شب يلداي خوبي داشته باشيد
پي نوشت 1 : يك پيغام اس ام اسي مرتبط
تو با ادبترين،نجيب ترين ، باهوشترين، زيباترين و خوش اخلاقترين انساني هستي كه تا به حال ديدم
اينم هندونه شب يلدات
پي نوشت 2:
اينم فال حافظ
سحرم دولت بيدار به بالين آمد گفت برخيز كه آن خسرو شيرين آمد
قدمي دركش و سرخوش به تماشا بخرام تاببيني كه نگارت به چه آيين آمد
....
شب يلدا امسال يه فرق داره با بقيه شبهاي يلدا اونم اينكه همه ميان خونه ما، خيلي خوشحالم كه توي شبهاي به اين خوبي كه پر از خاطرات خوب هم هست خونه ما هم سهيمه، آخه موقع سال تحويل هم همه خونه ما جمع بودند و كلي بهمون خوش گذشت اميدوارم همگي شب يلداي خوبي داشته باشيد
پي نوشت 1 : يك پيغام اس ام اسي مرتبط
تو با ادبترين،نجيب ترين ، باهوشترين، زيباترين و خوش اخلاقترين انساني هستي كه تا به حال ديدم
اينم هندونه شب يلدات
پي نوشت 2:
اينم فال حافظ
سحرم دولت بيدار به بالين آمد گفت برخيز كه آن خسرو شيرين آمد
قدمي دركش و سرخوش به تماشا بخرام تاببيني كه نگارت به چه آيين آمد
....
شنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۵
بسكتبال
حيفم اومد بعد از اينكه اين مطلب در مورد تيم بسكتبال رو تو وبلاگ پرستو خوندم من در مورد اين تيم يك دست و با روحيه عالي، چيزي ننويسم. نميدونم بازيهاي تيم بسكتبال رو توي بازيهاي آسيايي پيگيري كرديد يا نه! من تقريبا تا جايي كه تلويزيون پخش ميكرد و البته منم خونه بودم ديدم از هماهنگي و اعتماد به نفس اين تيم لذت بردم و اگه تيم قطر واقعا تيم قطر بود و نه منتخب آفريقا مطمئنم بسكتباليستهاي ايران به فينال مي رفتند احتمالا خبر داريد مدال برنزي كه اين بچه ها گرفتند هم اولين مدال آسيايي در رده بزرگسالان تو بسكتبال حداقل بعد از انقلاب بود راستشو بخواين با اينكه مدالشون رنگش طلايي نبود ولي نميدونم يه جورايي بيشتر از خيلي مدالهاي ديگه به دلم نشست
پنجشنبه، آذر ۲۳، ۱۳۸۵
بازيهاي آسيايي دوحه
حتي اگر ورزشكار و ورزشدوست هم نباشيد احتمالاً خبر داريد كه امروز چهاردهمين روز و روز ماقبل آخر مسابقاته. بالاخره ديشب طلسم مدال طلا گرفتن مستمر براي كاروان ايران شكست و ما يكشبه با گرفتن 4 مدال طلا و 3 مدال برنز از رتبه 14 به 6 رسيديم و حداقل از قطر و عربستان و بحرين بالاتريم.گرچه عالي نيست اما خوبه. از كثافت كاري اعراب و بعضي ضعف ها و دردهاي قديمي خودمون كه بگذريم در مجموع مسابقات جالبي بود. نكات جالب زيادي هم درش بود. اما مي خوام اينجا فقط به مدال ها كسب شده توسط ورزشكاران كشورمون و برخوردهاي صورت گرفته نسبت به اونها بپردازم. مثلاً يكي مثل رضازاده اولين مدال طلا رو مي گيره و اونقدر تبريك و مباركباد مكتوب و منقول رد و بدل مي شه كه آدم حالش به هم مي خوره اونوقت احسان حدادي تو پرتاب ديسك مدال طلاي آسيايي خودش رو تكرار مي كنه و تلويزيون در همون حال فوتبال استقلال تهران و استقلال اهواز رو پخش مستقيم مي كنه و حتي به خودش زحمت زير نويس كردنه اين خبر رو هم نمي ده بالطبع كسي هم به احسان حدادي تبريك نمي گه و اساساً خبر اين پيروزي درخشان نزديك به 12 ساعت بعد به اطلاع عمومي مي رسه. يا مثلاً آرش مير اسماعيلي و ميران تو مسابقات جدو دوم مي شن (در حالي كه ادعاي مدال طلا از هزار جاشون ميزنه بيرون ) كسي ككش نمي گزه اما كشتي فرنگي شايد بعد ده ها سال چهار تا نقره و دو تا برنز مي گيره اونوقت همه از كشتي گيران و آقاي بنا مربي تيم كشتي فرنگي ايران گله گذاري مي كنن. تير اندازي ميره چهلم و سي ام مي شه كسي حرفش رو هم نمي زنه اسب سواري بعد از سال ها دوري و محروميت و بي توجهي و كمبود ميره دهم مي شه همه ازش انتقاد مي كنن. تيم شنا هيچ مقامي به دست نمياره كسي ناراحت نمي شه اما تيم شيرجه چون احتمال مدال آوردنش كم بوده اساساً به مسابقات اعزام نمي شه. تيم كاراته مردان كه 5 نفر بودند 3 تا طلا و 2 تا برنز مي گيرن و فقط 50 ميليون در سال براشون هزينه مي شه اما تيم فوتبال كه آبروي يك قرن فوتبال اين مملكت رو داره به باد مي ده سالي چند ميليارد داره براش هزينه مي شه. تيم واليبال تو همون دور اول مي خوره به كره جنوبي (حالا به هر دليل) و 3 به 1 مي بازه اون هم با يك بازي اسف بار همه مي گن بد شانسي آورديم، اشكالي نداره اما تيم واترپلو تو چهار تيم مي خوره به چين يا هندبال مي خوره به كويت اونوقت همه ازشون انتقاد مي كنن. خلاصه از اين دست داستان ها زياد بوده. تا بعد
شنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۵
يك شب عجيب در تهران
ديشب خونه خواهرم مهمون بوديم مهمونيش چيز عجيبي نداشت اما ماجرا از اونجا آغاز شد كه يكي از مهمونها ساعت 8:35 پرواز داشت و حدود ساعت 7:30 از خونه رفت بيرون ساعت 8 رسيد فرودگاه و تازه فهميد كه كيف پولش رو جا گذاشته بنابراين زنگ زد تا كيفش رو با آژانس بفرستند از ساعت 8 تا 8:10 كه آژانس بياد برف گرفت و تو همين 10 دقيقه هم كار به جايي رسيد كه آژانس مربوطه به زحمت تونست كوچه رو كه كمي هم سر بالاييه بياد بالا. خلاصه كيف رو بهش دادند و كلي سفارش كردند كه سريع بره. از ساعت 8:30 ارتباط تلفني بين خونه و فرودگاه ديگه قطع نشد چون آژانسي نرسيد بود و اين ارتباط ادامه داشت تا ساعت 11:30 كه آژانس رسيد ناگفته نمونه كه فردي كه پرواز داشت رفت پدر بنده خداش تو فرودگاه منتظر آژانس بود ساعت 11:40 تصميم گرفتيم خداحافظي كنيم و بريم خونه اومديم بيرون ديديم نيم متر برف نشسته. نشستيم تو ماشين مصيبت از همين جا شروع شد كنترل به هيچ عنوان دست راننده نبود و ماشين به شكل خطرناكي سر ميخورد و هر لحظه احتمال داشت به ماشينهايي كه پارك بودند برخورد كنه خلاصه با مصيبت و چند تا سكته ناقص رسيديم به خيابان اصلي كه ترافيك شروع شد ترافيك كه چه عرض كنم همه كاملا ايستاده بودند و ماشينها تكون نميخوردند از پليسهاي زحمت كش و ماشينهاي شهرداري هم براي كمك به ماشينهاي كه همينطوري دور خودشو ميچرخيدند و سر ميخوردند هيچ خبري نبود بنده خداها خب حتما خواب بودند. يه ماشين عروس هم تو ترافيك بود كه گلهاي روي ماشين كاملا زير برف مدفون شده بودند عروس و داماد هم كه احتمالا حوصلشون از هم سر رفته بود هر كدوم يه طرف رو نگاه ميكردند. خلاصه بعد از نزديك به يك ساعت يه فاصله 500 متري رو طي كرديم و رسيديم به ميدون كه فهميديم مسير بالا و پايين بسته است و فقط ميتونيم دور بزنيم جالب اينه كه موقعيكه تو ترافيك بوديم من كلي كارگر تو خيابون ديدم كه نميدونستم اين موقع شب اينجا چيكار ميكنند اما بعدا كاشف به عمل اومد كه اين بنده خداها جهت هل دادن ماشينهاي مانده در برف و كسب درآمد تو خيابون هستند بالاخره همه بايد نون بخورند. بگذريم با كلي مصيبت مسير رو برگشتيم و ماشين رو كنار خيابون گذاشتيم و 1 كيلومتر پياده روي كرديم و دوباره برگشتيم خونه خواهرم اينم بگم كه اون بنده خدايي هم كه قرار بود از فرودگاه برگرده تا صبح به خونه نرسيد و كنار خيابون تو ماشين شب رو به صبح رسوند .
اشتراک در:
پستها (Atom)