چهارشنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۸۶

من برگشتم ...

بالاخره بعد از مدتها چشم ما به خط ای-دی-اس-ال شرکت روشن شد و من تونستم به وبلاگمون یه سری بزنم.خوشحالم که هنوز وبلاگمون برقراره و دوستان خوبمون هم دورمون هستن. راستش از موضوعات کمی عقبم. امیدوارم به مرور به همهشون برسم. اما قبل از همه و البته با کمی تاخیر، امیدوارم همگی سربلند، پیروز و پایدار باشید و سال نو برای همگان سرشار از شور، شادی و رحمت یزدان باشه
و ... غنیمت شمریم امشب را
که به فردا نتوان بست امید
بنشینیم سر سفره مهر
با هم از عشق بگوییم و
صمیمی باشیم

دوشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۵

سال نو مبارك

اين هم آخرين پست سال 85 سال نو همتون مبارك اميدوارم سال جديد سالي پر از سلامتي و خبرهاي خوش براي همتون باشه تبريكات آقاي الف رو هم بپذيريد مراقب خودتون باشيد زياد آجيل نخوريد و به همه خوش بگذره

دوشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۵

اعتراضيه

بريد و اخراجيها رو ببينيد و حتما يه كاري بكنيد كه اين فيلم ركورد فروش رو بشكنه بايد پول ريخت تو جيب امثال ده نمكي تا ايندفعه با قدرت بيشتر جوونهاي مردم رو از بالا پرت كنند پايين بايد پول ريخت تو جيبشون تا نمونه احمد باطبي ها تو زندان بيشتر بشند بعضي وقتها كه به رفتارهامون دقت ميكنم دچار وحشت ميشم آره ما همون ملتيم كه صبح مرده باد ميگيم و شب زنده باد امروز داد سخن ميگيم از حال احمد باطبي و امضا جمع ميكنيم و ناله و زاري ميكنيم فردا هممون تو صف فيلم دهنمكي ها واي ميايستيم كي به خودمون ميايم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پنجشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۵

Departed

اين departed ديدن من هم داستاني شد پريشب يك ساعت اولش رو ديدم بعد گرفتم تخت خوابيدم ديروز هم بقيه اش رو از يه صحنه به بعد احساس كردم فيلم رو قبلا ديدم هرچي فكر ميكردم نمي دونستم كجا تا اينكه يادم افتاد. چند وقت پيش تلويزيون يه فيلم از جت لي نشون داد كه متاسفانه اسمش يادم نيست اين فيلم كپي برابر اصل همون فيلم بود همون لوكيشن ها همون شخصيتها، فقط بازي دي كاپريو و جك نيكلسون فوق العاده بود من كه نفهميدم چرا با وجود كپي برداري شديد فيلمنامه اين فيلم اسكار گرفت فكر ميكردم ايرانيها متخصص امور كپي برداريند كه البته آقاي اسكورسيزي روي ايرانيها رو سفيد كرد.

پي نوشت :گفتم كه جبران ميكنم حالا فكر كردين كامنت نذارين من روم كم ميشه ذهي خيال باطل من الان رو مود نوشتنم

چهارشنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۵

روزنامه آخرين خبر

چه حيف كه رسول ملاقلي پور مرد اونم تو اين سن و سال و بدتر از اون براي خانواده اش كه شب عيد اين اتفاق افتاده خدايش بيامرزد
راستي يه جشنواره آداب و رسوم زرتشتي ها هم تو پارك قيطريه است البته امروز آخرين روزشه تا 8 شب هم هست علاقمندان بشتابند يه جشنواره 7 سين هم زرتشتيها دارند كه فكر ميكنم جمعه اين هفته است البته جاش تو جشنگاه خسرويه كه من نميدونم كجاست و نميدونم ورود براي عموم هم آزاد هست يا نه

سه‌شنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۵

ترشي ليته

دلم گرفته باز از شنيدن دستگيري و جمع كردن امضا و عيد امسال كه بوي عيد نداره حتي ترافيكش هم مثل هر سال نيست اما مثل هر سال خونه تكوني داره . من كه از شنيدن اسم خونه تكوني خسته ميشم البته تمييزي بعدش رو خيلي دوست دارم مخصوصا الان كه خونه خيلي بهم ريخته است اما همون يكي دو روز كه همه چي بهم ريخته است ...
آقاي الف هم كه محل كارش به جاي ديگه اي رفته و هنوز اينترنتشون راه نيافتاده كه حداقل بياد يه كم تنبلي هاي منو تو نوشتن جبران كنه دلم يه استراحت طولاني ميخواد شايد موقع بازنشستگي فرا رسيده باشه كي ميدونه!! راستي در كمال وقاحت هفته اي كه گذشت بدون يك كلمه درس خوندن رفتم كنكور فوق دادم تازه خنده دارش اين بود كه 2 تا رشته شركت كرده بودم و 3 روز رفتم براي كنكور و خنده دار تر اينكه دلم ميخواد زودتر جوابها رو بدن ببينم زبان چند درصد زدم آخه در مورد ساير دروس كه اطلاعاتي نداشتم خيلي پرو هستم ميدونم البته آقاي الف بهش ميگه اعتماد به نفس
راستي ديشب برنامه نود رو ديدين من كه مرده بودم از خنده از دست اين استاد قياسي!

دوشنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۸۵

افشاگري

در جريان باشيد كه آقاي الف امروز تنهايي رفته جايي كه من هم خيلي دلم مي خواست برم اما من رو با خودش نبرد عوضش خداي مهربان براي اينكه من خيلي غصه نخورم اين برف زيبا رو از آسمان نازل كرد كه من بشينم از پشت پنجره در آخرين روز از ماهي كه غير از بيست و دومش پر از اتفاقات خوب و مهم دنياست مثل تولدم،عقدمون،نامزديمون و روز مهرورزي برف تماشا كنم امروز يه كم در جريان درآمدهاي دست اندركاران سينما و البته مديران محترم شركتهاي تابعه وزارت نفت قرار گرفتم و فهميدم چرا معاون محترم وزير رفاه اعلام كردند ما زير خط فقر قرار داريم زيرش كه چه عرض كنم ما اصلا نيستيم ماه اسفند هم داره از راه ميرسه ماه پر از ترافيك و هياهوي مردم براي خريد و من با وجود همه ترافيكش عاشقه اين شلوغيم عاشق اون ماهيهاي كنار خيابون و سبزه و سنبل و عمو نوروزها كه يواش يواش با دايره ميان تو خيابون گفتم سنبل ياد كتاب “عطر سنبل عطر كاج” افتادم خوندينش محشره يعني من كه خيلي خوشم اومد يه كتاب با لحن طنز نوشته يه خانم ايراني مقيم آمريكا از خاطرات كودكيش تو ايران و خانوادش و كانديداي كلي جايزه تو آمريكا. البته يه چيز خيلي جالب در مورد كتاب هم اينه كه اسم اصلي كتاب Funny in Farsi هست اما مترجم كتاب بسيار زيركانه از يه بخش كتاب اسم ”عطر سنبل عطر كاج“ رو انتخاب كرده و روي كتاب گذاشته كه من خيلي لذت بردم

چهارشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۵

مجله خبري

نميدونم كتاب آلوچه خانوم رو خونديد همون كه آقاي همخونه به دليل اينكه از ارشاد مجوز چاپ نگرفته همش رو گذاشته تو وبلاگش ولي اگه اينكار رو نكرديد حتما بخونيد اينقدر كتاب صادقانه و ساده نوشته شده كه آدم لذت ميبره من كه هم باهاش خنديدم و هم گريه كردم
اينروزها يه جايي به اسم Commo رو از وبلاگ ژرفا تو ايتاليا كشف كردم كه عكساش بينظيره اگه آقاي الف به قولش عمل كرد و من رو برد ايتاليا يه سر هم اونجا ميرم حتماراستي خبر دارين يه دختر 16 ساله تو خونشون با يه سري وسايلي كه از بازار خريده انرژي هسته اي كشف كرده ميگين نه از آقاي رييس جمهور بپرسيد واين هم اخبار هنري فرهنگي سياسي امروز روز خوش

سه‌شنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۸۵

دروغگويي

بين ما ايرانيان "دروغگويي" داستان غم انگيزيه. چندي پيش كتاب "چرا درمانده ايم؟" حسن نراقي رو خوندم. راستش اين كتاب رو دو سه سال قبل يكي از راننده هاي سواري هاي تهران- زنجان بهم معرفي كرده بود. كتاب جالبيه و فكر مي كنم تعداد چاپهاش دو رقمي شده. يكي از فصول اين كتاب به نقد دروغگويي بين ما ايراني ها اختصاص داره. منتها فصل مذكور با يك جمله از هرودت شروع مي شه كه گفته: "پارسيان دروغگويي را سخت ناپسند مي شمارند و يك پارسي هرگز دروغ بر زبان نمي راند". اين در حاليه كه هرودت منطقاً هيچ دليلي براي تعريف و تمجيد از ما ايراني ها نداشته. راستش اين فصل از كتاب رو كه خوندم خيلي منقلب شدم. شما اين گفته هرودت رو مقايسه كنيد با بقيه روايات سياحان پرتغالي و انگليسي و غيره طي قرون اخير كه همگي، ما رو ملتي دروغگو، شياد و رياكار معرفي كرده اند كه راستش با ديده ها و شنيده هاي روزمره امون هم خيلي بيگانه نيست. از خودم پرسيدم راستي چرا بايد دروغ بگم؟ من هرگز از هيچ دروغي نفع نبردم. گرچه خيلي از دروغ هايي كه گفتم در همون لحظه احتمالاً برام مفيد بوده اما در مجموع به ضررم تموم شده اونقدر زياد كه اگه حقيقت رو گفته بودم خيلي به نفعم بود. در حالي كه هر وقت راست گفتم بهترين لحظه ها و بهترين دستاوردها شكل گرفتن. راستش به طور تجربي به اين نتيجه رسيدم كه به قول زرتشت در جهان هيچ راهي بهتر از راستي نيست. راستي چرا اين تعاليم رو گم كرديم؟ چرا آموزه هاي زرتشت كه همواره داره راستي و پاكي رو به ما ياد مي ده اينقدر ناياب شده؟ چرا ديگه دل ما صاف و آينه نيست؟ چرا بايد از هم بترسيم؟ چرا بايد به هم اعتماد نكنيم؟ مگه ما پارسي نيستيم؟ تصميم گرفتم ديگه دروغ نگم. تصميم گرفتم به خاطر خودم راستگو باشم. هميشه همه جا. مي دونم سخته اما بالاخره بايد هر كدوم از ما، يك روزي از يه جايي شروع كنه. من امروز و از خودم شروع مي كنم.

پنجشنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۵

اطلاع رساني

اصولا تو شركت فخيمه اي كه من كار مي كنم يا از زور بيكاري بايد بشيني فيلم نگاه كني يا وقتي كارا هوار ميشه سرت بايد 3 تا 3تا همزمان كارا رو ببري جلو، خلاصه چند روز گذشته اوضاع بقدري ناجور بود كه من حتي 5 دقيقه ناقابل هم فرصت نكردم به اينترنت وصل بشم وتمام مدت احساس ميكردم از همه اخبار دور موندم و چه فاجعه اي از اين براي من بزرگتر. خلاصه اومدم حالا يك پست اطلاع رساني بنويسم كه يك در دنيا و صد در آخرت نصيبم بشه و اونم اينكه دوستان عزيزي كه از كارتهاي الكترونيكي بانكها براي برداشت پول و يا خريد استفاده ميكنند اگه احيانا بر حسب تصادف 3 بار رمز مربوطه رو اشتباه زديد و دستگاه مربوطه كارتتون رو ضبط كرد و يا حسابتون مسدود شد البته به شرط اينكه رمز درستتون رو بدونيد و فراموشش نكرده باشيد اگه رفتيد بانك بهتون گفتند بايد درخواست صدور كارت و يا رمز جديد بديد اصلا اين كار رو نكنيد چون مجبوريد يه دو هفته اي معطل بشيد بانك ميتونه(در مورد بانك ملي كه مطمئنم)فقط با ارسال يك فكس ناقابل به مركز حسابتون رو فعال كنه تحويلداران محترم ممكنه يا اطلاع نداشته باشند و يا به دلايلي اشتباهي راهنماييتون كنند پس مراقب باشيد نريد سر كار .حالا هم به خاطر اين اطلاعات مهمي كه مفت و مجاني در اختيارتون گذاشتم يك فاتحه نثار روح من كنيد

دوشنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۵

خانم خبرنگار

ديشب به طور اتفاقي داشتم برنامه بيست و سي رو تماشا مي كردم كه يكي از خبرهاش مربوط به حضور يك خانم خبرنگار ايراني شاغل در يكي از اين شبكه هاي تلويزيوني امريكايي يا انگليسي (حالا دقيقاً يادم نيست كدوم شبكه) در مجلس بود. اول مي خوام يه اعترافي بكنم و اون اينكه من عموماً از خبرنگارها به ويژه خبرنگارهاي معروف - حالا شما فرض كنين به دلايل شخصي از جمله عقده هاي سرخورده دوره كودكي- اصلاً خوشم نمياد. اما اين ديشبيه با وجود اينكه نوعاً هموطن ما هم به شمار مي رفت و منطقاً بايد مايه مباهات و افتخار ما مي بود اما به شدت من رو دچار حالتي كرد كه مي تونم اسمش رو انزجار بگذارم. موضوع از اين قرار بود كه تعدادي خبرنگار زن و مرد ايراني با يه تعداد سوال كليشه اي دور اين خانم رو توي مجلس گرفته بودن و مي خواستن سر از كارش از جمله دليل حضورش در ايران و به خصوص در مجلس، احتمالاً گزارشي كه مي خواد تهيه كنه و غيره در بيارن. اولاً انگار كه از يك كره ديگه اومده باشه طوري با اين جوانهاي خبرنگار كه همكار و هموطنش هستن و حداقل دغدغه هاي شغلي مشابه دارن صحبت مي كرد، نگاهشون مي كرد و با هيش هيش گفتن ازشون مي خواست ساكت باشن كه به شما قول مي دم حتي روساي جمهور كشوهاي ابرقدرت هم در بدترين شرايط و تحت سخت ترين فشارهاي رسانه اي، چنين برخوردي با خبرنگاران گمنام كشورهاي درجه چندم دنيا نمي كن كه البته طبيعي هم هست به هرحال جايگاه زنها و مردهايي كه به مرتبه رياست جمهوري يك كشور مي رسند كجا و جايگاه اين عروسك خيمه شب بازي يكبار مصرف باد كرده كجا!. دوم اينكه تو دنيايي كه زنها براي گرفتن حقوقشون دارن جونشون رو كف دستشون مي گيرن و هزار جور بدبختي و دشواري تحمل مي كنن - حالا از ايران بگيريد تا تركيه و فرانسه و كجا و كجا - اين آدم بيشعور با يك روسري نيم بندي كه اگه سرش نمي كرد من كمتر احساس توهين به شعور شخصي و ملي ام مي كردم خودش رو نماينده جامعه زنان آزاد در كشور ما مي دونه و به خودش اجازه مي ده به هموطنان ما و مهم تر از همه همنوعان و هموطنان خودش صرفاً به دليل اينكه خودش رو تبعه و نماينده يك كشور و شبكه تلويزيوني خارجي معروف مي دونه توهين كنه. . اينكه ما و كشورمون اوضاعش از جهات مختلف نابسامان و به هم ريخته اس قبول. اما باور كنيد زور داره هر آدمي كه احتمالاً اگه اوضاع اينقدر به هم ريخته نبود يا تقي به توقي نمي خورد الان يكي از همين افراد ول تو خيابونها بود بياد و با رفتار و نگاهي بالا به پايين با اين مردم برخورد كنه. من اصلاً مخالف ترقي و مشاركت هيچ كس به ويژه زن ها در هيچ حيطه اي نيستم و اساساً چنين حقي براي خودم و ديگران قائل نمي شم. باور كنيد من از اينكه مادرم بزور هميشه چادر شب بپوشه يا خواهر و همسرم تو گرماي تابستون مانتوي سياه آستين بلند بپوشن و حداقل حقوق اجتماعي و فردي ازشون دريغ بشه و... و ... وعذاب مي كشم و هميشه هم تلاش كردم و مي كنم كه حقوق اونها رو حداقل خودم محترم بدونم و رعايت كنم. اما اصلاً اعتقاد ندارم كه حقوق زنان و دختران مظلوم اين كشور رو بايد انگليسي ها يا آمريكايي ها بايد تامين كنن يا بهشون بشناسونن حالا به هر شكل و عنوان. هيچ فرهنگي به اندازه فرهنگهاي شرقي از جمله ايراني به زنها بها نداده. حالا اگه به هر دليل وضعيت تغيير كرده معنيش اين نيست كه همه چيز زير سوال بره و هر چيز غير از اوني كه مال خودمون بوده خوب و مطلوب به شمار بياد. خلاصه اينكه اين خانم خبرنگار هموطن ديشب خيلي من يكي رو حرص داد. اميدوارم خداوند خودش شخصاً خفش كنه يا حداقل توي يه جامعه بسته مثل همين جا گيرش بندازه تا اون وقت بفهمه كه با رفتار و حرفهاش با اون چند تا جوون خبرنگار و ميليونها بيننده چه كرده

شنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۵

شاه حسين گويان

خب جاي همه خالي ما اين چند روز تعطيلي رفتيم تبريز يه بار ديگه هم عاشورا رفته بوديم ولي اوندفعه فرصت نشده بود بريم بيرون و عزاداريه تبريزيها رو ببينيم ايندفعه اما حسابي ديديم جالبه دسته عزاداري هر محله اسمش اينطوريه شاه حسين گويان + اسم محله البته جاهايي كه من ديدم . دست اكثر آدمهايي كه توي دسته هاي عزاداري بودندهم چوب ديدم پرسيدم فلسفه چوبها چيه گفتند اينها قبلا قمه دستشون ميگرفتند از موقعيكه قمه ممنوع شده چوب به دست ميگيرند نذري يا به قول آذري ها احسان هم، كه تا دلتون بخواد از سانديس و اهري و بال قيماق(سرشير و عسل)تا انواع و اقسام غذاها خلاصه كه آذريها خوب عزاداري ميكنند خوب

یکشنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۵

خانم شين، من و عروسك ها

موقعي كه من و خانم شين با هم ازدواج كرديم تعداد عروسك هاي خانم شين چيزي حدود يكي و نصفي كيسه زباله بزرگ معادل يك كوله كوهنوردي 60 ليتري بعلاوه دو تا ساك ورزشي و البته يك فضاي كامل بالاي كمد ديواري حجم داشت. اينها غير از عروسك هاي عزيز دوردونه اي هستند كه در اقصا نقاط خونه اعم از روي مبل و ميز و تلفن و غيره و غيره پراكندن و نوعاً همگي هووهاي من به شمار مي رن. اضافه كنم كه كليه هدايا اعم از دادني و گرفتني حتماً بايد با يك عروسك كه ترجيحاً بزرگ، نرم و تا حد امكان خنگ و خپل باشه همراهي مي شه وگرنه اساساً به حساب نمياد و اگر هم از طرف كسي كه خيلي عزيزه برسه حداكثر با الفاظي نظير بد نيست يا خوبه مورد توصيف قرار مي گيره. چند وقت قبل، از باب اعتراض به شرايط نا برابر توي خونه مجبور شدم چند تايي از عروسك هاي دست آموز خونگي رو به داخل ماشين منتقل كنم غافل از اينكه به اين ترتيب حتي موقع رانندگي هم مجبورم تعداد زيادي هوو مشتمل بر دو تا سگ و يك دايناسور رو تحمل كنم. از اونجا كه من آدم بسيار محكمي هستم و سرم بره زير بار زندگي با عروسك زير يك سقف نمي رم و از سويي به دليل علاقه سيري ناپذير خانم شين به انواع عروسك ها و ابراز علاقه مكرر ايشون به افزودن يك بچه شير به كلكسيون موجود (با اين ستدلال كه ببين همه بچه شير دارن غير از من!)، تصميم گرفتم روز تولدش اين آرزوش رو برآورده كنم و لذا يك عروسك بچه شير گلف باز براش خريدم. از اون روز به اين طرف عطف به جاذبه هاي فراوان اين عروسك، خانم شين تمام وقت با اون مشغوله و حتي از مهموني بردن اون و حرف زدن باهاش و حتي در مواردي قربان صدقه رفتن هم دريغي نداره. حالا شما حساب كنيد اين وسط چقدر من يكي خوش به حالم شده. البته شنيده ها و گفته ها و البته ترافيك تمام وقت مغازه هاي عروسك فروشي دال بر شيوع اين علاقه در جامعه نسوان و البته احتمالاً مشكلات عاطفي مشابه بين آقايونه

پنجشنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۵

زندگي

امروز تولد ميگيريم براي من زني در آستانه 30 سالگي ميدونم كه اعداد و ارقام عمر مهم نيست اما فكر كردن بهش غمگينم ميكنه. اين روزها اگه كم مينويسم دليلش گم شدن توي روزمرگيها نيست شايد بايد توضيح بالاي صفحه رو عوض كنم. روزهاي زندگي ما هم مثل هزاران آدم ديگه ميگذره گاهي سرشار از خوشي گاهي همراه غم. دغدغه هاي فكري ما هم مثل همه شما آلودگي هوا ،ترافيك ،سياست،ورزش و ... است همون خبرهايي كه حتما شما بهتر از ما پيگيري ميكنيد اما چيزي كه اين روزهاي دليل اصلي ننوشتن هاي منه احساس سكونه. مدتهاست كه فكر ميكنم جلو نميرم درجا ميزنم گاهي يه فكر مثل فوق ليسانس گرفتن و يا مربي فوتبال شدن مثل يه جرقه خوشحالم ميكنه ولي به قول آقاي الف من هميشه فقط خوب شروع ميكنم اما ادامه ... بعضي وقتها فكر ميكنم كار رو رها كنم و برم دنبال علايقي كه اين همه سال دنبالشون بودم ولي هميشه به بهانه نداشتن فرصت دنبالشون نرفتم اما ميترسم كه همين يه ذره تكوني هم كه به خاطر كار ميخورم كلا از دست بره بدجور سردرگمم در هراسم كه باقي عمر هم به همين منوال بگذره بايد يه كاري بكنم اما نميدونم چي كار؟ شايد هم همه اينها سندروم 30 سالگي باشه

دوشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۵

تولد خانم شين

ديروز (1 بهمن) سالروز تولد خانم شين بود. اين نوشته هم يه بهانه است براي تبريك سالروز تولدش. خانم شين علاوه بر اينكه همسر منه، بهترين دوست من هم هست و راستش رو بخواهيد با معرفت ترين و صادقترينشون. خانم شين همه چيزه منه. روز تولدش هم خوشحال بودم هم غمگين. خوشحال از اينكه در كنار هم هستيم و اندوهگين از اينكه يك ساله ديگه گذشت و من هنوز نتونستم كار درخوري براش انجام بدم. خانم شين سنگ صبور و تكيه گاه لحظه هاي افتادن من تو اين چند سال گذشته بوده. تولدت مبارك عزيزكم

شنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۵

يك جمعه خوب

ديروز مثل آدمهاي سحر خيز ساعت 8 از خواب بلند شديم وصبحانه خورديم و زديم بيرون يه كار كوچيك داشتيم انجام داديم و رفتيم يه جاي خوب كه نمي دونم تا حالا رفتيد يا نه. من يه چند سالي بود كه نرفته بودم و فكر ميكردم شايد تعطيل شده باشه ولي خوشبختانه باز بود. نميدونم جمعه ها گذرتون طرف چهار راه استانبول افتاده يا نه ولي اگه نيافتاده و احتمالا دوست دار چيزهاي قديمي هستيد يه جمعه بازار تو پاركينگ طبقاتي پروانه برگزار ميشه كه ميتونيد بهش سر بزنيد پر از چيزهاي قديمي و عجيب غريب خيلي هم شلوغ ميشه من كه خيلي دوستش دارم. همه چيز توش پيدا ميشه از ميزها ي قديمي آنتيك گرون گرفته تا قفل در خونه چي چي الدوله ، خنده دار اينه كه خيلي از مغازه دارهاي بالا شهري هم اون وسطا در حال خريد كردن هستند اگه حوصله گشتن داشته باشيد ميتونيد چيزهاي خيلي قشنگ و ارزون پيدا كنيد مخصوصا اونايي كه دنبال خريدن سوغاتي براي اونور آبي ها هستند
منم ديروز يه سري گردنبند گوشواره هاي خوشگل خريدم آقاي الف هم از اين دايره هاي يونگ خريد كه خيلي با مزه هستند. اگه دست من باشه بدم نمياد هر هفته يه سري بزنم.

سه‌شنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۵

ايتاليا و شلغم

يكي از علايق مشترك من و خانم شين ديدن ايتالياست. با اين تفاوت كه من دنبال ديدن فلورانس و رم به خاطر آثار هنري و معماريشم اما خانم شين دنبال ديدن ميلان به ويژه استاديوم سن سيرو (جوزپه مياتسا) و البته بازيكنان تيمه آ ث ميلانه. من هم كه رگ غيرتم از گوشام ميزنه بيرون چند هزار باري قسم خوردم كه ايتاليا بي ايتاليا مگه اينكه از رو جسد من رد بشن. تا اينكه ديشب در حالي كه با آقاي ر مشغول خوردن شلغم توام با اخ و پيف خانم شين بوديم صحبت از مسافرت و البته به دنبال اون ذكر علاقمندي به سفر به ايتاليا و ديدن جاذبه هاي توريستي به ويژه جاذبه هاي انساني اونجا شد. يكدفعه خير سرم يه شيطنتي به سرم زد و به خانم شين گفتم اگه فقط چهار تيكه كوچك از شلغمي كه داشتيم مي خورديم بخوره به چي و چي قسم كه يكسر مي ريم ايتاليا. از قبل مي دونستم كه خانم شين سرش بره ترب و شلغم نمي خوره. راستش خوشحال بودم كه بالاخره تونستم به نحو اولا و بي هيچ برخوردي قال اين ايتاليا رفتن و ايتاليايي ديدن رو از ريشه بكنم. اما.... چشمتون روز بد نبينه. خانم شين عزيز ما شلغم ها رو دو تا دوتا مي خورد. نشون به اون نشون كه آقاي ر شاخ از چهار شاخش زده بود بيرون. من هم كه براي اولين بار تو زندگيم دلم مي خواست اين شلغمه بپره تو گلوي خانم شين يا حداقل حالشو بد كنه تا نتونه چهار تيكه اي رو كه با هم توافق كرديم رو بخوره. حتي موقعي كه آخرين تيكه از شلغم رو مي خورد خواستم دبه كنم بگم كه نه اين آخريش نيست سوميشه، كه براي اولين بار خانم شين به جان مادرش قسم خورد كه نه اين آخريشه. خلاصه اينكه چهار تيكه شلغم رو خورد و حتي به صراحت اشاره كرد كه حتي حاضر بوده كارهاي شاق تري هم انجام بده اينكه چيزي نيست. خلاصه حالا من موندم و و قولي كه دادم. خدا كنه يكجوري بشه، سيلي، زلزله اي، آتشفشاني چيزي بلكه اين ايتاليا از صحنه گيتي حذف بشه اينجوري حداقل من يكي يه نفس راحتي مي كشم

پنجشنبه، دی ۲۱، ۱۳۸۵

عدم تعادل

خاتونك عزيزم پرسيده كه چرا اينروزها نمي نويسم واقعيت اينه كه يه چند باري خواستم درباره آرين كوچك و مشكلي كه براش پيش اومده و بحثي كه توي نظر خواهي اين وبلاگ بود بنويسم اما ياد چهره معصوم آرين كه مي افتادم فقط اشك تو چشمام جمع ميشد و نمي تونستم چيزي بنويسم نمي دونم دربارش شنيدين يا نه اخبار مربوط بهش تو اين وبلاگ هست
بحث تو نظر خواهي رو كه ديدم اتفاقي كه حدودا سه سال پيش افتاد رو به خاطرم آورد البته تقريبا برعكس اين حالتي كه الان پيش اومده من يه همكار داشتم كه يه روز اومد سر كار و گفت خواهر 18 سالش كه اتفاقا من هم ديده بودمش و سابقه هيچ مريضي هم نداشت روز گذشته وقتي از خواب بلند ميشه ميبينه جاهاي مختلف بدنش كبود شده بعضي جاها بزرگ و بعضي جاها كبوديها كوچكتر بوده سريع ميرسوننش بيمارستان بعد از كلي آزمايش گفتند كه مغز استخوانش به خواب رفته و بدن گلبول سفيدي توليد نمي كنه و اون كبوديها هم براي اين بوده كه بعضي از رگها و مويرگها پاره شدند يادم اونروز وقتي اين خبر رو شنيديم همه به تكاپو افتادند كه يه جوري كمك كنند يكي از همكارها با هزار زحمت از يه فوق تخصص خون كه سالي يه بار هم وقت نميداد وقت گرفت ولي پدر اين دوست ما كه شغل خيلي مهمي داشت و البته امكانات مالي خوب دخترش رو بستري كرده بود توي بيمارستان وابسته به ارگاني كه توش كار ميكرد واون بيمارستان هم يه بيمارستان خيلي معمولي بود و به هيچ نحوي از انحا هم حاضر نبود جاي ديگه اي ببرتش حتي پيش يه دكتر ديگه يادمه اونروزها اينقدر من نگران حال اين دختر بودم كه مرتب سردرد داشتم خلاصه بعد از مدتي گفتند بايد پيوند مغز استخوان انجام شه از شانس بد اين دختر پس از آزمايش معلوم شد نه مغز استخوان خواهرش بهش ميخوره و نه برادرش بعد بهشون گفتيم يه مركز پيوند مغز استخوان توي آلمان هست كه احتمال 60 درصد بتونه خوب شه كه به نظر احتمال بالايي بود چون در اين مواقع اگه به آدم بگن 1 درصد هم آدم دل ميبنده اما اين پدر با وجود مكنت مالي هيچ كاري نكرد و من هر وقت از دوستم ميپرسيديم چه خبر؟ ميگفت رفتيم براش نبات گرفتيم ميخواهيم ببريمش مشهد و چيزاي از اين دست. آخرش هم اين بنده خدا فوت كرد. نمي دونم چرا ما يا داريم از اين ور ميافتيم يا از اونور

چهارشنبه، دی ۱۳، ۱۳۸۵

روابط عمومي

به نظر شما وظيفه واحد روابط عمومي توي هر اداره چيه؟
چند وقت پيش همون موقع كه بازيهاي آسيايي در حال انجام بود تو راه برگشت خونه راديوي ماشين روشن بود مسابقات دو و ميداني در حال اجرا بود و احسان حدادي پرتابگر ديسك ايران در حال برگزاري مسابقه ، رسيديم خونه زود تلويزيون رو روشن كرديم ببينيم نتيجه چي شد و هرچي اين كانال اون كانال كرديم هيچ خبري نبود وشبكه 3 هم داشت يه فوتبال داخلي پخش ميكرد و انگار نه انگار، راديو رو روشن كرديم مسابقات همچنان ادامه داشت و بالاخره هم حدادي مدال طلا رو گرفت جالب اينجاست كه اين مدال چون دومين مدال طلا بود خيلي هم باارزش بود و اون روزها كاروان ايران داشت براي مدال گرفتن خودش رو به هر دري ميزد دوباره تلويزيون رو روشن كرديم هيچ خبري نبود حتي يه زير نويس. زنگ زدم به روابط عمومي صدا و سيما يه آقايي گوشي رو برداشت از اين جا به بعد صحبتهاي من با اون آقاست من پيشاپيش به خاطر بعضي كلمات بكار برده شده عذر خواهي ميكنم اما اين عين كلمات اون آقاست
من: سلام ببخشيد من يه اعتراض داشتم نسبت به صدا و سيما
سوژه مورد نظر :بفرماييد
من : چند دقيقه پيش آقاي حدادي مدال طلا گرفت ولي هيچ خبري از تلويزيون پخش نشد پس اين همه نيرو كه فرستاديد براي تهيه گزارش براي چي اونجا هستند آيا پخش يه مسابقه داخلي اينقدر مهمه
سوژه مربوطه:حالا كي مدال گرفته
من: گفتم كه آقاي حدادي
سوژه: گرفته كه گرفته ديشب مردم دهن ما رو سرويس كردند از بس زنگ زدند گفتند چرا اينقدر برنامه ورزشي پخش ميكنيد
من : الان هم كه داشتيد فونبال پخش ميكرديد سريال كه نمي خواستيد قطع كنيد
بعد هم وظيفه شما انتقال نظر منه نه اينكه نظر خودتون رو بگيد
بعد هم گوشي رو قطع كردم ولي تا مدتي من و آقاي الف از لحن صحبت اين آقا شوكه بوديم ناگفته نمونه كه آقاي الف 2و3 روز بعد دوباره زنگ زد و از اين آقا شكايت كرد و قرار شد بهش تذكر بدن ظاهرا قبلا هم اينكار رو كرده بود حالا بشنويد اتفاق امروز رو
يكي از همكاران براي پيگيري زمان و مكان يه سمينار كه برگزار كنندش دانشگاه تهران بود زنگ زد روابط عمومي دانشگاه تهران. يه چند دفعه اي برداشتند قطع كردن تا بالاخره جواب دادند
دوست من : ببخشيد آقا من ميخواستم ببينم سمينار... كجا و چه ساعتي برگزار ميشه ؟
مسئول مربوطه:نمي دونم
دوست من:من بايد از كجا بپرسم
مسئول مربوطه :نميدونم
دوست من :شما بعنوان نماينده دانشگاه تهران چطور خبر نداريد؟
مسئول مربوطه :اطلاعي نداريم به شماهم مربوط نيست
كاش مي شد فهميد معيار انتخاب اشخاص براي نشستن تو واحد روابط عمومي چيه؟