ديروز ساعت 5:20 رسيدم خونه و از شدت گرما ولو شدم روي مبل و طبق عادت تلويزيون رو روشن كردم و همينطوري از اين كانال به اون كانال رسيدم به شبكه 4 و يه دفعه چشمم به جمال صادق زيبا كلام افتاد ياد سروش افتادم كه همين چند وقت پيش گفته بود كه نه صادقه و نه كلامش زيباست گفتم بذار ببينم چي ميگه يه ذره گوش دادم چشمم گرد شد آقا داشت ميگفت تو حكومت ما وقتي رهبر يه چيزي ميگه كسي ديگه نميتونه حرفي بزنه و اينجا مثل كشورهاي غربي نيست كه حكومت در برابر مردم پاسخگو باشه بيخود سعي نكنيد حكومت ما رو يه جوري به دموكراسي بچسبونيد هي گوش دادم گفتم شايد الان يه جورايي آخرش رو خوب تموم كنه ولي تا آخر داشت بحث ميكرد من كه داشت شاخام سبز ميشد فكر كنم همين فردا پس فرداست كه زبان سرخ سر سبز دهد بر باد
پينوشت:داشته باشيد كه در هنگام زلزله بنده آنچنان مشغول مرغ كشتن در بازي ChickenInvader بودم كه اصلا نفهميدم
چهارشنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۸۶
چهارشنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۶
معجزه
وقتي اتفاق بدي تو زندگي كسي مي افته - اونقدر بد كه آرزو كنه كاش هيچوقت اون اتفاق نمي افتاد - به خودش مي گه كاش معجزه اي رخ بده. كاش واسه يكبار هم كه شده قوانين طبيعت تغيير كنه. كاش همه اين اتفاق ها خواب باشه و من يهو از خواب بپرم و در حالي كه قلبم به شدت مي زنه به خودم بگم آخي خواب بود! اما معجزه هيچوقت اتفاق نمي افته كما اينكه با اين تعاريف و باورهاي ما از معجزه، قبلاً هم اتفاق نيافتاده. اون معجزات تو كتابهان، مال قصه هان. اينو گفتم تا خانم شين كه از مرگ دكتر ميچ تو سريال پرستاران خيلي ناراحت شد و گريه كرد و همش داشت آرزو مي كرد كه معجزه اي رخ بده بدونه كه رهايي از مرگ معجزه نيست چون زندگي در متن هستي جريان داره. اين مرگه كه معجزه است. گرچه خيلي وقتها تاسف و تاثر برانگيزه. اميدوارم همگي زندگي پرباري داشته باشيم
دوشنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۶
لبخند
درست يك نصف روز بعد از برگشتن از مسافرت و اونهمه استراحت و خوردن دستپخت عالي مادر الف توجه كنيد فقط يك نصف روز بعد از آن، تمام انرژي ذخيره شده در آن 5 روز تخليه شد اين تهران بد جوري جاذب الانرژي است
و اما بشنويد از خارجكي هاي حسابدان، ديشب بخاطر عزيز تازه از فرنگ آمدهاي دعوت شده بوديم يك رستوران سنتي با موسيقي زنده كه انصافا هر بار كه رفتيم خيلي خوش گذشته و اصولا آدم باور نميكنه وسط شهر تهران تو يه رستوران بشه اينقدر دست زد و كمي تا قسمتي هم رقصيد اما نكته جالب توجه اين بود كه اواسط حضورمون تو رستوران ديدم برادر مربوطه داره من رو صدا ميكنه و يه خانم خارجي رو نشون ميده و ميگه با تو كار داره من هم كلي مشعوف كه احتمالا ظاهرم مورد توجه قرار گرفته وقراره پيشنهاد بازي تو يك فيلم رو بهم بدهند رفتم جلو و ديدم نخير خانم كمك ميخواد در مورد پول شامي كه رستوران داره ازشون ميگيره و فكر ميكنه اينا دارند سرش رو كلاه ميذارند و ما فهميدم بخاطر تبليغات بسيار مثبتي كه از ايرانيان مقيم داخل در خارج وجود داره پيش فرض ما همه كلاه برداريم مگه عكسش ثابت شه و خانم خارجكي فكر ميكرد هزينه غذاي سه نفر آدم در يك رستوران با موسيقي زنده(و البته از نظر اون سر درد آور) اصولا ميشه 4500 تومان نه 45000 تومان. خلاصه خانم خارجكي و آقايون همراهش بعد از كلي چك و چونه زدن با قيافه آويزون پول رو پرداخت كردند و رفتند و ما فهميديم ما ايرانيان چقدر موجودات پولدار و لارجي هستيم كه هرچي هم ازمون پول بگيرن عين خيالمون نيست و البته ممكنه اولش كمي شوكه بشيم ولي بعد براي حفظ كلاس هم كه شده خونسرد هزينه مربوطه رو پرداخت ميكنيم و كلي هم لبخند ميزنيم.
و اما بشنويد از خارجكي هاي حسابدان، ديشب بخاطر عزيز تازه از فرنگ آمدهاي دعوت شده بوديم يك رستوران سنتي با موسيقي زنده كه انصافا هر بار كه رفتيم خيلي خوش گذشته و اصولا آدم باور نميكنه وسط شهر تهران تو يه رستوران بشه اينقدر دست زد و كمي تا قسمتي هم رقصيد اما نكته جالب توجه اين بود كه اواسط حضورمون تو رستوران ديدم برادر مربوطه داره من رو صدا ميكنه و يه خانم خارجي رو نشون ميده و ميگه با تو كار داره من هم كلي مشعوف كه احتمالا ظاهرم مورد توجه قرار گرفته وقراره پيشنهاد بازي تو يك فيلم رو بهم بدهند رفتم جلو و ديدم نخير خانم كمك ميخواد در مورد پول شامي كه رستوران داره ازشون ميگيره و فكر ميكنه اينا دارند سرش رو كلاه ميذارند و ما فهميدم بخاطر تبليغات بسيار مثبتي كه از ايرانيان مقيم داخل در خارج وجود داره پيش فرض ما همه كلاه برداريم مگه عكسش ثابت شه و خانم خارجكي فكر ميكرد هزينه غذاي سه نفر آدم در يك رستوران با موسيقي زنده(و البته از نظر اون سر درد آور) اصولا ميشه 4500 تومان نه 45000 تومان. خلاصه خانم خارجكي و آقايون همراهش بعد از كلي چك و چونه زدن با قيافه آويزون پول رو پرداخت كردند و رفتند و ما فهميديم ما ايرانيان چقدر موجودات پولدار و لارجي هستيم كه هرچي هم ازمون پول بگيرن عين خيالمون نيست و البته ممكنه اولش كمي شوكه بشيم ولي بعد براي حفظ كلاس هم كه شده خونسرد هزينه مربوطه رو پرداخت ميكنيم و كلي هم لبخند ميزنيم.
شنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۸۶
نفرت
نفهميدم كه روح فراموشكار من كي پر شد از اين همه نفرت، شايد يكي از همون روزهاي پر از اضطراب كه تو برام ساختي شايد تو يكي از اون شبهاي پر از كابوس و شايد تو يكي از اون لحظه هاي پر از انتقام و من تمام اين 5 سال رو به انتظار نشستم حاضر بودم بيشتر از اين هم به انتظار بنشينم تا ببينم كه اين بلا به سرت بياد حالا از همون جايي كه پشتت خيلي بهش گرم بود خوردي و من به يكباره بار سنگين انتقام از تو رو به زمين گذاشتم نميتونم دلسوزي كنم براي خانوادت چون باورم اينه همه از يك قماشيد تو و همه اون دوستان امروز اصلاح طلبت حالم رو بهم ميزنيد
پي نوشت : متاسفم كه صبح روز شنبه اينجا رو پر كردم از اين همه حس بد ولي نزديك به يك ماه جلوي خودم رو گرفتم كه چيزي ننويسم داشتم خفه ميشدم مخصوصا وقتي تلاش ما براي كامنت گذاشتن تو وبلاگ سر دسته انتقاد پذيرها به جايي نرسيد و كامنت هاي ما هرگز پابليش نشد
پي نوشت : متاسفم كه صبح روز شنبه اينجا رو پر كردم از اين همه حس بد ولي نزديك به يك ماه جلوي خودم رو گرفتم كه چيزي ننويسم داشتم خفه ميشدم مخصوصا وقتي تلاش ما براي كامنت گذاشتن تو وبلاگ سر دسته انتقاد پذيرها به جايي نرسيد و كامنت هاي ما هرگز پابليش نشد
سهشنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۸۶
نون به نرخ روز خوردن
نون به نرخ روز خوري يكي از اون دست هنرهايي هست كه امثال من از اون سخت بي بهره هستن. قديمتر خاطرم هست كه مي شنيدم كه مي گفتند براي موفقيت پول و پارتي و پر رويي كفايت مي كنه. اين گفته گرچه هنوز به قوت خودش باقيه اما هنر مذكور هم در اثربخشي هر چه بيشتر اين عوامل موفقيت موثره و نبايد در دستيابي به پله هاي بلند ترقي مورد غفلت قرار بگيره. حتماً افرادي رو سراغ داريد كه طي سالها و دهه هاي اخير چرخشهاي ايدئولوژيك صد و هشتاد درجه اي (بلكه بيشتر) در جهات و سمت و سوي مختلف با سرعت و شيوهاي مختلف داشته اند و به قول معروف هر روز كنار يكي غش كردن. ما خودمون چندتايي سراغ داريم. جالبه بدونيد اين آقايون و خانمهاي دوآتشه امروزي كه اين روزها از اين سر بامها (تاكيد مي كنم نه يك بام بلكه هر از چند روزي يك بام) مي افتند تا همين چندي قبل گرچه باز هم دو آتشه بودند اما از اون سر بامها مي افتادند كه سبقه و خاطرات خيلي از اونها علاوه بر پرونده هاي ادارات آگاهي و شهربانيهاي قديم كه الان ديگه به لطف دوستان غير قابل دسترسي و ارجاع هستند در ذهنها و يادهاي دوستان و بستگان و آشنايان محفوظه و بعضاً به بهانه اي خواسته يا ناخواسته طرح مي شه و بعضاً باعث حيرت آدم مي شه. راستش دلم مي خواست شفاف تر بنويسم و بيشتر. اما ترسيدم حمل بر توهين يا قضاوت در مورد غير بشه. بهرحال درد دل بود
تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل...
تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل...
پنجشنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۶
آرزو
كاش خرمي باز به تو برگرده كاش روز آزادسازيت فقط يه سوژه خبري نباشه كاش نقش جنگ از تنت پاك بشه كاش لب اروند باز پر از صداي موسيقي و هياهوي مردم بشه كاش .....
دوشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۶
درگيريهاي يك ذهن مشوش
واي خدايا بازم صبح شد امروز چند شنبه است كي جمعه ميشه باز من تا هر وقت دلم خواست بخوابم 5 دقيقه ديگه بخوابم نه دير ميشه حوصله ترافيك رو ندارم دير برسم ماشينو كجا پارك كنم اي واي امروز روز زوجه بايد يه دور شمسي قمري هم بزنم تا از دست پليس فرار كنم پاشم دير شد اه چقدر ترافيكه ساعت چنده 7 خب بزار راديو رو روشن كنم اخبار ورزشي داره بازم دارند پرسپوليس رو محروم ميكنند چرا مدير عاملش استعفا داده نه دوباره آشتي كرد چرا تيم تكواندو اينقدر داره گند ميزنه ملوان چرا ميخواد از ليگ كناره گيري كنه بايد بشينم حساب كنم چطوري پرسپوليس ممكنه قهرمان شه خروجي رو رد نكنم حواسم باشه اين دور و بر پليس نباشه آخه اينروزها پليسها شدند لولو لاريجاني رو بگو با اون جمله نغزش مردم ما با لولوي شوراي امنيت رو به قبله نمي شوند و خبرگزاريهاي بدبخت رو بگو با ترجمه هاشون اه اين ماشينه چرا راه نميره الان ميمونم پشت چراغ اين چرا وايساده وسط خيابون باز اينجا چرا تابلو توقف ممنوع سبز شد به جز دارندگان رسيد خودپرداز، خب من كه خودپردازي نمي بينم پس فعلا پارك مجاني آزاده. اه اين قفل فرمون چرا بسته نميشه الان تاخير ميخورم قانون جديد هم كه اومده تاخير ها از مرخصي كم ميشه چرا باز تو اين شركت همه چيز ريخته بهم اي واي آقاي ...رفت خانم ... اومد سرجاش عجب مصيبتي جاها چرا عوض شده سياست جديده !چي؟ بايد بريم جلسه من حوصله اين جلسه هاي بيخود رو ندارم اه اين آبدارچيه چرا چايي نمياره اين ماه بهش ماهونه نميدم اخه اينم شد محيط كار وسط روز معلوم نيست صداي درل داره از كجا مياد چرا شبكه ريخته بهم اي خدا بازم بايد برنامه رو تغيير بدم اين چه وضعيه اينا نميتونن تصميم بگيرند چي ميخوان اينجا چرا داره ارور ميده حتما مال اون تغييره نميشه اينكار رو بكنم بايد روش رو عوض كنم يعني چي ميخواين يه هفته ديگه ببرين برنامه رو نصب كنين مگه خم رنگرزيه من بايد تستش كنم
خانم .. بيخود گفته من ساعت كاريم تا 2:30 نميتونم تا 11 شب وايسم اينجا ناراحتن استعفا ميدم بايد حال اين ايران اير رو بگيرم پس خانم تو اونجا چكارهاي كه نميتوني جواب يه تلفن بدي من دارم ميرم خونه ديگه مغزم نميكشه يه زنگ بزنم ببينم الف الان مياد خونه برم دنبالش واي بازم ترافيك خدايا رواني شدم از اين تهران .اين چرا وسط اتوبان داره دنده عقب مياد پررو رو نگاه كن داره چپ چپ هم نگاه ميكنه باز اين استقلال داره الكي الكي ميبره زودتر برسم خونه بقيه اش رو از تلويزيون ببينم بازم در اين پاركينگ بازه الحمدالله اين ساختمون نگهبان كه نداره . دايي داره مياد تو زمين اين فردوسي پور هم كه دست از سر اين دايي بدبخت بر نميداره عجب خوش قدمه تا اومد سايپا دو تا گل زد يادم باشه فينال بسكتبال رو هم ببينم شام چي درست كنم سوپ درست كنم اين نون سوپها داره بيات ميشه بايد يه چيزه ديگه هم درست كنم چون فردا بايد ناهار ببريم الان الف مياد اي واي چايي يادم رفت اي خدا اين صبا باطري ببره حال اين عربها گرفته شد خوب شد كيف كردم چقدر اين خونه نامرتبه ولي حوصله ندارم چرا ورزش نميكنم چرا درس نميخونم اصلا ميدوني از خودم تنبل تر آدم نديدم اه چرا بليط پيدا نشد دلم واسه تبريز و تبريزيها تنگ شده تازه ميخواستم يه خواستگاريم برم مرده شوره اين مملكت رو ببرند هميشه براي يه سفره يه روزه هم بايد از يك ماهه قبل برنامه ريزي كني واي چقدر گلوم درد ميكنه از بس اين شركته لعنتي امروز سرد بود سرما خوردم من ميرم بخوابم دارم ميميرم از خواب و امان از اين خواب كه توش يا دارم دنبال يه چيزي ميگردم و هر چي ميگردم پيداش نميكنم يا تو مطب دكتر دارند بهم آمپول ميزنند واي دردم گرفت
خانم .. بيخود گفته من ساعت كاريم تا 2:30 نميتونم تا 11 شب وايسم اينجا ناراحتن استعفا ميدم بايد حال اين ايران اير رو بگيرم پس خانم تو اونجا چكارهاي كه نميتوني جواب يه تلفن بدي من دارم ميرم خونه ديگه مغزم نميكشه يه زنگ بزنم ببينم الف الان مياد خونه برم دنبالش واي بازم ترافيك خدايا رواني شدم از اين تهران .اين چرا وسط اتوبان داره دنده عقب مياد پررو رو نگاه كن داره چپ چپ هم نگاه ميكنه باز اين استقلال داره الكي الكي ميبره زودتر برسم خونه بقيه اش رو از تلويزيون ببينم بازم در اين پاركينگ بازه الحمدالله اين ساختمون نگهبان كه نداره . دايي داره مياد تو زمين اين فردوسي پور هم كه دست از سر اين دايي بدبخت بر نميداره عجب خوش قدمه تا اومد سايپا دو تا گل زد يادم باشه فينال بسكتبال رو هم ببينم شام چي درست كنم سوپ درست كنم اين نون سوپها داره بيات ميشه بايد يه چيزه ديگه هم درست كنم چون فردا بايد ناهار ببريم الان الف مياد اي واي چايي يادم رفت اي خدا اين صبا باطري ببره حال اين عربها گرفته شد خوب شد كيف كردم چقدر اين خونه نامرتبه ولي حوصله ندارم چرا ورزش نميكنم چرا درس نميخونم اصلا ميدوني از خودم تنبل تر آدم نديدم اه چرا بليط پيدا نشد دلم واسه تبريز و تبريزيها تنگ شده تازه ميخواستم يه خواستگاريم برم مرده شوره اين مملكت رو ببرند هميشه براي يه سفره يه روزه هم بايد از يك ماهه قبل برنامه ريزي كني واي چقدر گلوم درد ميكنه از بس اين شركته لعنتي امروز سرد بود سرما خوردم من ميرم بخوابم دارم ميميرم از خواب و امان از اين خواب كه توش يا دارم دنبال يه چيزي ميگردم و هر چي ميگردم پيداش نميكنم يا تو مطب دكتر دارند بهم آمپول ميزنند واي دردم گرفت
شنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۶
روزمرگي
ظاهراً غيبت من اينجا اونقدر زياد شده كه حتي صداي خانم شين عزيز هم در اومده. راستش نه اينكه مطالب وبلاگ رو نخونم يا هر روز حداقل سري بهش نزنم اما روزمرگي اجازه نميده ذهنم به اندازه كافي براي نوشتن يك مطلب دلخواه آزاد بشه. سرم ظاهراً شلوغه اما براي چي نمي دونم. كار ترافيك سر و صدا خلاصه همه چيز اما در اصل هيچ چيز. راستش اگه يه روز خبر دار شديد كه من و خانم شين كامپيوتر و تكنولوژي و زندگي در عصر فناوري رو بوسيديم گذاشتيم رو طاقچه و رفتيم دنبال زندگي روستايي و كشاورزي و دامداري خيلي تعجب نكنيد. حتي به قول خانم شين حالا اگه دامنه هاي آلپ هم نبود خيلي مهم نيست مي ريم يه جايي خوش آب و هوا و حاصلخيز تو همين شمال خودمون. تا بعد
سهشنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۶
فردوسي
ز شير شتر خوردن و سوسمار عرب را به جايي رسيدهاست كار
كه تاج كياني كند آرزو تفو بر تو اي چرخ گردون تفو
فردوسي
25 ارديبهشت روز برزگداشت فردوسي گرامي باد
كه تاج كياني كند آرزو تفو بر تو اي چرخ گردون تفو
فردوسي
25 ارديبهشت روز برزگداشت فردوسي گرامي باد
دوشنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۶
تنبل
شري تو وبلاگش يه مطلب در مورد اينكه آيا به تناسخ ارواح اعتقاد دارين يا نه و اگه آره، فكر ميكنيد دوره قبلي زندگيتون كي بوديد نوشته. يه سايت سراغ داشتم كه مثل ساير سايتهاي فالگيري بر اساس تاريخ ميلادي بهت يه چيزايي در اين مورد ميگفت اما هر چي گشتم لينكش رو پيدا نكردم. در هر صورت آقاي الف معتقده اگه من در يكي از دوره هاي زندگيم تو رده بندي انسانها نبوده باشم حتما يه تنبل بودم كه در طي يكسال به خاطر غذا فقط حاضر بودم 6 متر جابجا شم. البته يه جورايي راست ميگه چون من وقتي خوابم بياد از خوابم بخاطر بزرگترين تفريحات هم نميگذرم. يادم يه دفعه با دوستام رفتيم گرگان عروسي يه دوست ديگه عروسي كه تموم شد يكي از اقوام عروس داماد خواست رسم مهمون نوازي رو به جا بياره و بنده خدا با ماشينش ما رو ببره دنبال ماشين عروس. من كه از اون شب فقط يه سوار ماشين شدن و پياده شدنش يادمه چون تمام مدت خواب بودم .يه دفعه هم تو ايام موشك باران تهران بنده پاي تلويزيون خوابم برده بود كه يك عدد موشك به فاصله 500 متري خونمون اصابت كرد و تمام شيشه هاي خونه خورد شد ولي بنده انگار نه انگار همچنان خواب تشريف داشتم و تازه 10 دقيقه بعد ازسر و صداي خانواده محترم چشمام رو باز كردم خلاصه كه بدم نمياد اگه تو دوره هاي قبلي تنبل نبودم تو دوره هاي بعدي باشم
پي نوشت : اينم لينك اون سايتي كه گفتم كه از تو لينكدوني آلما پيداش كردم
پي نوشت : اينم لينك اون سايتي كه گفتم كه از تو لينكدوني آلما پيداش كردم
چهارشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۶
معلم
امروز وقتي جلوي ساختمان دست دختر بچه اي كه منتظر سرويس بود يه دسته گل ديدم يادم افتاد امروز روز معلم يادش بخير چقدر هيجان داشتيم واسه رسيدن اين روز چون عملا درس رو تعطيل ميكرديم و بهمون خوش ميگذشت اينروزها معلمها دغدغه هاشون خيلي زياده و من هميشه فكر ميكنم چطور ميشه به آينده يه مملكت كه يه قشري از پليسش رشوه بگيرند (با حفظ احترام براي قشر زحمتكششون ) و معلمهاش درگير اعتصاب هستند و دغدغشون نون شبشونه اميدوار بود.
معلم عزيز روزت مبارك
معلم عزيز روزت مبارك
سهشنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۶
هواپيمايي
هواپيمايي در ايران براي خودش حكايتي داره. حالا گذشته از هواپيماهاي قراضه و ناراحتي كه به هر حال مجبور به تحملشون هستيم و در موردشون حق انتخابي وجود نداره مگر اينكه شانس بياري خدمات هواپيمايي هم در حد افتضاحه. تاخيرهاي طولاني بدون توضيح كنسل شدن پروازها بدون اينكه كسي خودش رو مسوول و پاسخگو بدونه يا حتي مرجعي كه بشه با شكايت به اون احقاق حقوق كرد و صفهاي بلند و كاوشهاي پليسي و امنيتي فراوان قبل از ورود به سالنهاي انتظار فرودگاه و انتظارهاي طولاني و آزار دهنده براي دريافت بار (تازه اگر اشتباهي رخ نده و همه چيز مرتب باشه) و داستانهاي مفصلي از اين دست ديگه عادي تلقي مي شه. دليلش هم بيشتر اينه كه خدمات اينچنيني در كشور ما در مونوپل يه گروه يا سازمان خاصيه و اساساً داستان رقابت يا مطرح نيست يا اگر هم طرحه داستان همون انتخاب بين بد و بدتره وگرنه در اصل بدي بحثي نيست. حالا شما حساب كنيد بعد كلي دوندگي و گرفتن بليط براي يه سفر كاري مهم و يكروزه و طي اين هفت خوان هولناك تازه بايد نگران اين باشي كه آيا پروازت انجام مي شه يا نه و اگه انجام بشه پات به زمين سفت خدا دوباره مي رسه يا بليطت يه سره براي بهشت صادر شده
شنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۶
قرار فصلي
تا هنوز همه خوابند كسي مثل من خروس خون ننشسته پشت كامپيوتر، لو بدم كه من پنجشنبه كلي دوست خوب نديده وبلاگي رو ديدم و كلي خوش گذشت هيچ كس هم شبيه تصور من نبود كه صد البته اين بر ميگرده به تصوير سازي قوي ذهني من. دوستاي خوب و جديد من، مرسي كه من رو هم دعوت كرديد باز هم از اين كاراي خوب بكنيد
چهارشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۶
بانكداري و تبلـغات
اين بانكداري كشورما هم در نوع خودش بي نظيره. از خدمات زمانگير و حكايت بلند نداشتن پول نقد و اخم و طلب خون پدري بعضي كارمند هاي بانك (دور از حضور بعضي ديگشون) گرفته تا تجارت و بانكداري الكترونيك و خدمات تلفني و اينترنتي و اين چند سال اخير تبيغات و تيزرهاي تلويزيوني همه و همه منحصر به فردند. تقريباً در 24 ساعت شبانه روز كليه كانالهاي تلويزيوني لابه لاي هر برنامه اي اعم از ورزشي و سياسي وآشپزي و كودك و غيره و ذالك و فارغ از سن و سال و علايق و توانايي هاي مخاطبان حداقل بين 1 تا 10 دقيقه تبليغات دارند كه از اين بين شايد چيزي حدود 80 درصدش (طبق محاسبات سر انگشتي من) اگه مال چيپس و پفك نباشه حتماً مالي يكي از اين بانكهاست. حالا مي خواد قوامين و انصار و سرمايه باشه يا ملي و صادرات و امثالهم. همشون هم ازدم التماس دعا دارند كه بيارين پولاتون بدين به ما شايد در قبالش يه روز يه جايزه اي گرفتين. گرچه بين اينهمه آدمي كه ميرن و حساب باز مي كنن بالاخره تعداد نسبتاً ناچيزي آدم خوش شانس هم هستند اما ماهيت امربيشتر آدم رو ياد مسابقات بخت آزمايي و نظاير اون ميندازه. جالبه كه هيج جاي دنيا انباشت پول مردم تو بانكها پديده خوبي تلقي نمي شه و اساساً مرجعي هم اين موضوع رو تشويق و تبليغ نمي كنه اما تو كشور ما از اونجا كه همه چيزش خلاف جريان عادي هر كاري تو دنياست. اين يه قلمش هم برعكسه و همه و همه دست به دست هم دادن تا پول مردم را به هر نحوي از دستشون بگيرن و در كارهايي مورد نظر خودشون سرمايه گذاري كنن. مثلاًا اگه كسي نخواست پولش رو به بانك بده اشكال نداره مي تونه بياد موبايل يا ماشين يا حتي خونه قسطي و مدت دار ثبت نام كنه يا بخره. تازه اگه لازم داشت از محل پول كساني كه پولشون رو به اميد جايزه تو حساب هاي قرض الحسنه خوابوندن با بهره 24 درصد وام هم مي دن. حالا با اين حساب مي شه حدس زد كه چرا بانكها حاضر مي شن اينقدر پول بابت تبليغات زياد تو همه رسانه ها خصوصاً تلويزيون بپردازن و علاوه بر پول ما (يادتون باشه بانكها بخش عمده اي از سرمايه هاشون مال مشتري هاشونه نه خودشون) وقت و چشم و مغز ما رو هم تلف كنن
سهشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۶
مسعود ده نمكي و اخراجي ها
گرچه نمی خواستم اين وبلاگ رو با مطالبی در مورد امثال ده نمکی ها و کارها و انديشه ها و فيلم ها شون آلوده کنم اما وقتی ديشب تکرار برنامه شب شيشه ای رو ديدم که مسعود ده نمکی کارگردان فيلم اخراجی ها رو به عنوان مهمان برنامه دعوت کرده بود و آقای رشيد پور مجری برنامه با اون چهره جالب و خندون هميشگيش که اصلاً تناسبی با مهمان برنامه نداشت با ايشون در مورد فيلم صحبت می کرد ديگه طاقتم تموم شد. آخه تا کی می شه نخوت آزاردهنده آدم هايي مثل ده نمکی، رو تحمل کرد. نگاه های عاقل اندر سفيه، نگاه و گفتار طلبکار و منش مهاجم و مملو از حس تحقير اين آدم ها کجا با سخاوت و بزرگواری، افتادگی و متانت و احساس دين آدم هايي مثل بيژن نوباوه که قبلاً همينجا در موردش نوشتيم يا امثال اون که کم هم نيستند قابل مقايسه است. اين دو گروه رو نمی شه سر و ته يک طيف دو نست. امثال مسعود ده نمکی رو هيچ جوری نمی شه کنار بيژن نوباوه ها نشوند. روشن بينی و دريادلی گرچه جمود و نخوت رو می فهمه ولی نمی پذيره و باهاش کنار نمياد. اگر کسی قراره درمورد جنگ داد سخن بده و حرفی بزنه مطمئن باشيد اون مسعود ده نمکی نيست اگر هم هست آخريشه. مسعود ده نمکی که به گفته خودش يک دسته 15 نفری آدم رو برای برداشتن سيم های خاردار و رفتن رو مين ها- که الان براش سيما شده که برش می دارن و مي رن رو مينا (خيلی معذرت می خوام، نقل به عين از فيلمشه) - تهييج کرده و همشون رو احتمالاً به کشتن داده حق نداره در مورد جنگ حرف بزنه. اونهايي بايد حرف بزنن که سيم رو بريدن و رفتن رو مين و الان يا زير خروارها خاکن يا با ناي بسته و هزار جور معلوليت دارند داستان سيما و مينای رنگارنگ امثال آقای ده نمکی و تهيه کننده بزرگوار ايشون آقای حبيب الله کاسه ساز (که به قول آقای ده نمکی ريسک کردن و رو فيلم اول ايشون چنين سرمايه گذاری سخاوتمندانه ای انجام دادن) رو تماشا می کنن. آقای ده نمکی تو اين مملکت در حالی داره فيلم پر ستاره سينما مي سازه که به قول خانم شين امثال بهمن قبادی ها و تقوايي ها پنج سال يکبار هم بودجه مختصری برای ساختن فيلم گيرشون نمياد. آگه فيلم آقای ده نمکی داره به خاطر ميزان فروشش تو گيشه ها به يه رکورد افسانه ای (به قول خودش) دست پيدا می کنه به خاطر اينه که کسی به بهانه دفاع از ارزش های اسلام و انقلاب و جنگ شيشه های سينماها رو نمشکنه و مردم رو کتک نمي زنه و از علما و مفتی ها حکم شرعی و فتوا نمی گيره (حتماً فيلم مارمولک رو به خاطر داريد) چون ديگه اين دفعه فيلم مال خودشونه، پولشو دادن و لذا حتماً در خدمت و برای مظلومين و شهدا و ايثارگران و آزاده هاست و هيچ اشکالی هم درش نيست. به خاطر اينه که يالثارات الحسينی در کار نيست که صفحه سياه چاپ کنه و پخش اين فيلم رو به امام زمان تسليت بگه. حالا گيرم که توش هرکی هرچی دلش خواسته گفته و هر چی مرد و شير زن بوده رو لات، شيره کش هرزه و هرجايي معرفی کرده. راستش از کسی مثل ده نمکی انتظار نمی ره که فيلمی غير از اين بسازه. اين آدم فرهنگ و تربيت چاله ميدونی داره. از اين فرهنگ خوشش مياد و بهش دلبسته اس. اصلاً زندگي اين آدم چاله ميدونيه. اگه جنگ هم رفته به خاطر اين بوده که تو آشوب جنگ ضعفهاش پنهان می مونده. کسی متوجه زشتی گفتار، جمود فکر و سخيفی منشش نمی شده اگر هم می شده ديگه تو اون وضعيت اهميتی به موضوع نمی داده چون به هر حال پای دشمن شايد مشترک ديگه ای وسط بوده. نمي شه به امثال ده نمکی گفت فيلم نساز يا فيلم اينجوری نساز. اون حقشه فيلم بسازه، اون حقشه از آرمانها و باورها و اگه بشه به طبقه ای نسبتش داد از طبقه اجتماعی و فرهنگی خودش دفاع کنه. اما من مي تونم جايگاه اين آدم رو در رابطه با خودم (نه ديگری) تعيين کنم. مي تونم کارهايي رو کرده، حرفهايي که زده، واکنش هايي که نشون داده رو به خاطر بيارم. مسايل سياسی رو طرح نکنم. اجتماعی و فرهنگی رو که می شه طرح کرد. می تونم به ياد بيارم که اين آدم و هم فکرهاش به تار موی زنها و دخترها و رنگ روسری و مانتوشون يا به ماکسی و مينی بودن لباسشون يا به بلند و کوتاه بودن پيراهن آقايون يا ريش داشتن و نداشتنشون يا به چپ و راست بودن حتی گفتار مردم عادی (انديشه که بماند) کار داشتن. به خاطرش آدم از پنجره خوابگاه پرت کردن. ترور کردن. اينها رو که می تونم به ياد بيارم. هنوز يادم نرفته هيچ دختر و پسری از ترس امثال اين آقا و در سايه حمايتهای رسانه ای و تبليغاتی و عملی اونها جرات راه رفتن (تاکيد می کنم راه رفتن) تو خيابون رو نداشتن. يکيش من، يکيش تو. حالا چی شده متلک گفتن به دختر مردم و جي جي باجی از بالای ديوار و قربون صدقه رفتن و پشت پرده نشستن و دل دادن و قلوه ستوندن بلا اشکال شده. چرا؟ چون آقای ده نمکی انجامش داده؟ من نوعی که اينها رو به ياد دارم نمي رم حداقل 1500 تومان بدم 2 ساعت بشينم تو سينما که حرفهای چاله ميدونی بشنوم و هرزه خندی کنم و انوقت اون آقا و همپالکی هاش با مجموع اون پولها که مي شه بيش از دو ميليارد تومان خودشون رو سردمدار سينما و افتخار اون بدونن (البته به حق . چون تو سينما که علاوه بر هنر بودن يک صنعت هم هست آقايون يک موفقيت بي سابقه به دست آوردن که تا به حال هيچ کس به دست نياورده. بايد هم افتخار کنن) و اون وقت ببرن همون پول رو جايي سرمايه گذاری کنن که من و تو ازش دل خونی داريم. اونوقت وقتی به جای يک هفته نامه يالثارات الحسين دهها روزنامه مشابه چاپ می شه رودل می کنيم، قهر می کنيم يا کاسه چه کنم دست می گيريم و دم از روشنفکری مي زنيم وآخرش ول مي کنيم مي ريم کانادا و استراليا و آمريکا و اروپا و مي شيم مدافع مطبوعات و رسانه آزاد در ايران. اون وقت وقتی گروه فشاری به وجود مياد تعجب مي کنيم که هزينه های اينها از کجا تامين مي شه. اونوقت وقتی که آسيبی به کسی مثلاً دانشجوهای اين مملکت که نوعاً برادر يا خواهر من و شما هستند مي رسه مثلاً تو دانشگاه از دست يه دانشجو نمايه ناشناس باتوم به دست کتک مي خوره باعث و بانيشو لعن و نفرين می کنيم. حالا برو تا اکرانش تموم نشده اخراجی ها رو تو سينما فرهنگ که بليطش گرونتر هم هست تماشا کن. اگه مي تونی همه اعضای فاميل و دوستاتم با خودت ببر. کلی می خندين (البته اگه متوجه موضوع نباشين).بقيه اش که مهم نيست
دوشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۶
بندر عباس نامه 1
ما با قطارسيمرغ رفتيم بندر عباس كه فوق العاده تميز و مجهز بود و به همتون پيشنهادش ميكنم 2 بعد از ظهر پنجشنبه 9 فروردين راه افتاديم و 9 صبح جمعه رسيديم بندر عباس. تا ظهر به جابجا شدن توي هتل گذشت شب يه سر رفتيم بازار ساحلي بندر عباس يه بازار مسقف مشرف به دريا و حسابي شلوغ .خيلي از مسافرهايي كه از ساير شهرها اومده بودند هم كنار ساحل روبروي همين بازار چادر زده بودند هوا هم كه عالي بود راستي اگه خواستيد بريد بندر عباس من هتل آتيلار رو بهتون پيشنهاد ميكنم چون هم فوقالعاده مرتب و تميزه هم رستوران خوبي داره و هم بزرگترين حسنش اينه كه تو بهترين نقطه شهر واقع شده شما تقريبا همه جا رو ميتونيد پياده بريد و يه چشم انداز بسيار عالي هم به دريا داره يادم باشه بعدا يه پور سانت ازشون بگيرم بابت اين همه تبليغ
صبح شنبه زود از خواب بيدار شديم كه بريم قشم براي رفتن به قشم از بندر عباس و بالعكس دو تا اسكله وجود داره اسكله حقاني و اسكله باهنر قايقهاي موتوري و اتوبوسهاي دريايي كه همون قايقهاي دو موتوره سقف دار هستد از اسكله شهيد حقاني كه روبروي همون بازار ساحليه شما رو به قشم ميبرند و لنجها و كشتي زمرد كه اين يكي فقط در ايام عيد فقط كار جابجايي مسافر رو از بندر عباس به قشم رو انجام ميداد از اسكله شهيد باهنر كه يه كم بيرونه شهره حركت ميكنند اين كشتي زمرد يه كشتي تندروست كه ظرفيت 300 تا مسافر رو داره و بوفه و تلويزيون هم داره و از همه بهتر اينه كه به شما اجازه ميدند بريد رو عرشه كه من يكي از بزرگترين لذتهاي زندگيم رو اونجا تجربه كردم فوق العاده بود واي من يه قايق تفريحي دلم ميخواد
صبح شنبه زود از خواب بيدار شديم كه بريم قشم براي رفتن به قشم از بندر عباس و بالعكس دو تا اسكله وجود داره اسكله حقاني و اسكله باهنر قايقهاي موتوري و اتوبوسهاي دريايي كه همون قايقهاي دو موتوره سقف دار هستد از اسكله شهيد حقاني كه روبروي همون بازار ساحليه شما رو به قشم ميبرند و لنجها و كشتي زمرد كه اين يكي فقط در ايام عيد فقط كار جابجايي مسافر رو از بندر عباس به قشم رو انجام ميداد از اسكله شهيد باهنر كه يه كم بيرونه شهره حركت ميكنند اين كشتي زمرد يه كشتي تندروست كه ظرفيت 300 تا مسافر رو داره و بوفه و تلويزيون هم داره و از همه بهتر اينه كه به شما اجازه ميدند بريد رو عرشه كه من يكي از بزرگترين لذتهاي زندگيم رو اونجا تجربه كردم فوق العاده بود واي من يه قايق تفريحي دلم ميخواد
سهشنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۶
مليت : ايراني
ميدونم كه ايراني بودنمون اينروزها خيلي افتخاري نصيبمون نميكنه ميدونم همه افتخاراتمون مال گذشته هاي دوره
ميدونم كه به طوايف مختلف تو اين مملكت ظلم شده اما بازم دلم ميگيره كه يكي كه خودش و همه اجدادش تو اين كشور متولد شدند بگه من ايراني نيستم چرا؟ چون تو اين مملكت براي من هيچ ارزشي قائل نيستند آخه براي كدوم ما ارزش قائل هستند چي به سرمون اومده كه به اين راحتي مليتمون رو زير سوال ميبريم دلم ميگيره؛ خيلي وقتها دلم از اين مردم ميگيره
ميدونم كه به طوايف مختلف تو اين مملكت ظلم شده اما بازم دلم ميگيره كه يكي كه خودش و همه اجدادش تو اين كشور متولد شدند بگه من ايراني نيستم چرا؟ چون تو اين مملكت براي من هيچ ارزشي قائل نيستند آخه براي كدوم ما ارزش قائل هستند چي به سرمون اومده كه به اين راحتي مليتمون رو زير سوال ميبريم دلم ميگيره؛ خيلي وقتها دلم از اين مردم ميگيره
دوشنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۸۶
انرژی هسته ای
امروز 20 فروردین رو روز ملی انرژی هسته ای اسم گذاری کردن. تو اخبار شنیدم که امروز عصر قراره خبر خوش هسته ای رو هم به مناسبت همین روز اعلام کنن. یه بنده خدایی هم توی رادیو داشت مصاحبه می کرد و از دولت می خواست که این روز رو یک چیزی در حد 29 اسفند (روز ملی شدن صنعت نفت) بودنه و براش برنامه ریزی های لازم رو انجام بده که البته به نظر من بیشتر منظورش تعطیل رسمی اعلام شدن این روز از طرف دولت بود وگرنه تا جایی که من می دونم روز 29 اسفند تو این مملکت کسی کاری به خاطر ملی شدن صنعت نفت نمی کنه تا بخوان مشابه اون رو 20 فروردین هم انجام بدن. راستش برخورداری ازانرژی هسته ای نه تنها بد نیست بلکه خیلی هم خوبه اما هزینه های دستیابی به اون باید طوری باشه که سرمایه گذاری ها رو توجیه کنه. اگه قرار باشه ما جزو باشگاه هسته ای باشیم اما کشورمون از محل اون متضرر بشه مثل اینه که ماشین فوق لوکس سوار بشیم اما جزو ورشکسته ها به شمار بیاییم. این موضوع در عین سادگی لابه لای تبلیغات وبوق و کرنای موافقان و مخالفان گم و گوره و ظاهراً خیلی هم مورد توجه نیست چون به هر حال هدف مالیدن پوزه بدخواهان به خاکه و لا غیر و این آزار دهنده است. امیدوارم تو کارهامون حداقل فقط به منافع اقتصادی خودمون فکرکنیم بقیه اش پیش کش
یکشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۶
گوشی موبایل خانم شین
آخرین مکالمه تلفنی من و خانم شین اونقدر پرحرارت و پرمهر بود که بورد گوشی موبایل خانم شین دوام نیاورد و سوخت. حالا گذشته از رابطه عاطفی شدید موجود بین خانم شین و گوشیش که البته مثل عروسکها در کنارش زندگی مسالمت آمیزی دارم خانم شین عمیقاً نگران آبروی از دست رفته پیش رفقاست و تقریباً طی 24 ساعت گذشته 13495 مرتبه گفته "آقای الف دیدی بالاخره گوشیم سوخت. حالا آبروم پیش دوستام میره". رابطه بین آبرو و گوشی موبایل البته کاملاً روشنه ولی اگر احیاناً برای شما ابهامی داره می تونید از خود خانم شین سوال کنید. خلاصه اینکه اولاً گوشی موبایل مثل کوله دیزل، ساعت سواچ و البته چیپس مزمزبا ماست موسیر کاله و لواشک ترش تو زندگی آدمها خیلی مهم هستند و ازدست رفتنشون یا نداشتنشون با از دست دادن یا نداشتن آبرو هیچ فرقی نمی کنه دوم اینکه پشت گوشی تلفن همراه خیلی احساساتی نشید که ظاهراً گوشی های جدید دلشون خیلی نازکه. خوش باشید
شنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۸۶
سلامي چو بوي خوش آشنايي
سلام بالاخره تعطيلات تموم شد البته حيف شد چون به من كه خيلي خوش گذشت چند روز اول رو رفتيم تبريز ديدن خانواده آقاي الف آخرش هم رفتيم بندر عباس و قشم كه عالي بود و جاي همه دوستان خالي مخصوصا كه دسته جمعي رفتيم و جمعمون با هم جور بود اميدوارم امسال تا آخرش هي بريم مسافرت
راستي بگم پست قبلي رو آقاي الف نوشته منتها اشتباهي با اطلاعات كاربري من وارد شده و پست به نام من ثبت شده آخه آقاي ميم شركت ما رو چه به اي دي اس ال دلت خوشه اينطور كه دارند پيش ميرند بعيد نيست فردا پس فردا كلا اينترنتمون قطع شه
امروز اومدم كه يه سلامي عرض كنم انشاالله تو پستهاي بعدي سفرنامه فراموش نميشه گرچه بيشترش تو پاساژ ها گذشت
راستي بگم پست قبلي رو آقاي الف نوشته منتها اشتباهي با اطلاعات كاربري من وارد شده و پست به نام من ثبت شده آخه آقاي ميم شركت ما رو چه به اي دي اس ال دلت خوشه اينطور كه دارند پيش ميرند بعيد نيست فردا پس فردا كلا اينترنتمون قطع شه
امروز اومدم كه يه سلامي عرض كنم انشاالله تو پستهاي بعدي سفرنامه فراموش نميشه گرچه بيشترش تو پاساژ ها گذشت
اشتراک در:
پستها (Atom)