سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۹

شرکت رایساز - برگزاری کنسرتها و فروش اینترنتی بلیط

یکی از دوستان قدیمی من یک شرکت آی تی خیلی خوب و های تک به اسم رایساز داره که یکی از حوزه های فعالیتش فروش اینترنتی بليط و پرداخت های اینترنتی هست. کارهای جالبی هم مثل فروش اینترنتی بليط های کنسرت های آقای محمدرضا شجریان یا همایون شجریان یا جشنواره موسیقی فجر و غیره و ذالک هم تو پرونده اشون هست.

حالا غرض اینکه این دوستان ما قرار است که روزهای 5و 6و7 خرداد در تالارهای وحدت ومیلاد کنسرت ارکستر سمفونی به رهبری آقای شهداد روحانی رو برگزار کنند و از 20 اردیبهشت هم فروش اینترنتی بليط های اون رو شروع می کنن. از اونجایی که من خودم از آخرين کنسرت این گروه به رهبری آقای شهداد روحانی خاطره خیلی خوبی دارم از همه دوستان علاقمند دعوت می کنم که این سه روز رو از دست ندن. برای گرفتن اطلاعات و خرید بلیط هم می تونید به آدرس زیر مراجعه کنید.

www.sigozar.com

احیاناً اگر به کنسرت های استاد شجریان یا همایون شجریان یا کنسرت های برگزار شده توسط انجمن موسیقی ایران هم علاقمند بودید علاوه بر لینک های فوق می تونید از لینک زیر هم اقدام کنید

www.shajarianconcert.com

دوشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۹

آزادی خرمشهر و کتاب دا

چند ماهی است که چاپ هشتاد و دوم کتاب حدود هشتصد صفحه ای دا زیر دستمه و من هنوز نتونستم که تمومش کنم. از بس که خوندن صفحه صفحه این کتاب برای سخته. هیچوقت بیشتر از 10 صفحه اش رو نمی تونم بخونم و وقتی می خونم اونقدر داغونم می کنه که بعضی وقت ها چند روز حالم خوب نیست.

من از جنگ همیشه ترسیدم و همیشه از خدا خواستم که هیچ ملتی رو به جنگ دچار نکنه. هیچوقت هم نه از جنگیدن ونه ازهیچ پیروزی و شکستی در هیچ جنگی دچار غلیان احساسات و عواطف و غرور و اینجور قصه ها نشدم. اما برای اولین بار با خوندن واقعیت های ثبت شده در این کتاب به داشتن هموطنان گمنامی از آن دست که در این کتاب ازشون یاد شده و شاید امروز نیستن که جزو خانوادهای معظم ومعزز باشند با تمام وجود افتخار کردم. یادشون گرامی

روز ملی خليج فارس

به بهانه روز ملی خلیج فارس دلم می خواست این سکوت چند وقت اخیر خودم و خانم شین تو این وبلاگی که خیلی هم دوستش داریم شکسته بشه.

 خلیج فارس همیشه فارسه. چه دل ما و دیگران بخواد چه نخواد. چه اماراتی های تازه به دوران رسیده تو مسابقات فوتبال براش پلاکارد جعلی درست بکنن چه نکنن. چه گوگل تو نتایج جستجوش پیداش بکنه چه نکنه. چه رییس جمهور ما زیر پرچمی که اسم جعلی خلیج فارس روش نوشته شده بایسته چه نایسته و چه ها و چه های دیگه.

خلیج فارس تا روزی که حتی یک ایرانی در هر جای دنیا زنده اس خلیج فارسه. چون موقعی که عرب ها دخترهاشون دفن می کردن و سوسمار می خوردن و چادر نشین بودن و افتخارشون کشتن و تفریحشون تجاوز بود ایرانی ها بر عرصه این خلیج همیشه فارس کشتی راندن و با دنیا تجارت کردن. حیفه که این خلیج جاویدان فارس امروز کنام شغالان شده

ز شیر شتر خوردن و سوسمار، عرب را به جایی رسیده است کار

که تاج کیانی کند آرزو، تفو بر تو ای چرخ گردون تفو

پنجشنبه، آبان ۲۸، ۱۳۸۸

الگوي مصرف وقت

از پسرت كه نخواي بگي تمام روزت خلاصه ميشه توي اون 2 ساعت وسط روزي كه رادبد ميخوابه همين كه مطمئن شدي چشماشو بسته بلند ميشي اول بايد چيزهايي رو كه از صبح اقصي نقاط خونه پراكنده كرده جمع كني بعد نوبت ميرسه به شستن ظرفهايي كه از صبح جمع شده بعد هم نوبت مهيا كردن وسايل شام و يه چيزي براي عصرونه پسركه راستي نهار هم نخوردي پس ناهارت رو هم ميخوري حالا ميشيني پاي كامپيوتر و يه سري به وبلاگ خودت و بقيه و هت تريك ميزني از پاي كامپيوتر كه بلند مي شي يه جدول مياري شروع ميكني به حل كردنش بعد هم نوبت خوندن كتاب البته اين وسط ها يه چند باري هم بايد بري به حضرت اجل شير بدي اينها كارهاي ثابتشه كه ممكنه بهش كارهايه ديگه م اضافه بشه اينجوريه كه وقتي به 31 سال پشت سر گذاشته برميگردم هيچ 2 ساعتي رو مفيد تر از اين 2 ساعت پيدا نميكنم
پي نوشت:سولماز جان ظاهرا يادت رفته آدرس وبلاگ دخترت رو بذاري لطفا دوباره بذار

یکشنبه، آبان ۲۴، ۱۳۸۸

my favorite

از همون روزهايي كه كمتر اومدم و اينجا نوشتم با يه سايت باشگاه داري فوتبال به اسم hattrick اشنا شدم و بالاخره به يكي از روياهام رنگ مجازي بخشيدم حالا من بعد از سه فصل حضور، صاحب يه تيم دسته پنجميم كه آكادميه جوانانش هم فعاله و به احتماله زياد اين فصل به دسته چهار صعود ميكنه دنياي جالبيه اگه علاقمند هستيد يه سر بزنيد در ضمن حريف ميطلبيم

یکشنبه، آبان ۱۷، ۱۳۸۸

خوشبختي

چند شب پيش باز داشتم با خودم ذكر مصيبت ميكردم از همه جا و همه كس گله و شكايت و به هر چي كه فكر كنيد داشتم تو ذهنم گير ميدادم از دندونهاي رادبد گرفته تا دير اومدن آقاي الف و هزار تا چيز ديگه. يك دفعه تمام سالهاي زندگيم مثل يك فيلم از جلوي چشمم گذشت و ناخودآگاه لبخند زدم براي اولين بار تو همه اين سي و يك سال من از كيفيت زندگيم راضي بودم و از هيچ اتفاقش پشيمون نبودم و از همون شب هم يه آرامش خاصي دارم شما هم اينكار بكنيد همه چيز رو در كنار هم بچينيد و ببينيد آيا به برآيندش لبخند ميزنيد يا نه آره ممكنه ميتونسته خيلي بهتر باشه ولي با تجربه امروز كه نميشه براي ديروز نسخه پيچيد

دوشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۸

سرنوشت


زمان زود ميگذره و راست ميگفت هر كي ميگفت 1 سال اول بچه داري خيلي سخت ميگذره و بقيه اش به سرعت باد ميگذره پسركم بزرگ شده اونقدر بزرگ كه همه حرفهاي من رو كامل ميفهمه و آره و نه بهم ميگه اگه موبايل كسي زنگ بزنه و دم دست نباشه زود ميره برش ميداره مياره ميده بهمون. عاشق جارو برقي كشيدن و گردگيري خونه اس و به مامانش تو اين زمينه خيلي كمك ميكنه به باباش ميگه دابا صداي ببعي و هاپو و پيشي و آقا شيره رو بلده و مو و چشم و گوش و دندونش رو ميدونه كجاست و بهم نشون ميده و صداي پاش رو سنگ خونه من رو غرق شادي ميكنه و .....
نفهميدم كي و چه وقت براي هميشه فقط شدم مادر اين پسرك تمام خوابهام شده پر از دلشوره براي اينكه الان كه از خونه دورم پس رادبد رو كجا گذاشتم ديگه خودم رو نميشناسم از آينده ميترسم از اينكه تبديل شم به آدمي كه همه چيزش شده خونه داري ميترسم از اينكه از پسركم هم
دور شم ميترسم شايد بايد همه چيز رو باز هم به دست سرنوشت سپرد

شنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۸

خانه نشینی

یک هفته ای من و رادبد دو تایی رفته بودیم تبریز غیر از یکی دو روز اول که ترجیح میداد فقط تو بغل من با بقیه بازی کنه در مجموع خیلی
خوب بود و اصلا اذیتم نکرد
با اینکه تمام وقتم تو خونه با رادبد میگذره و کمتر وقت سرخاروندن پیدا میکنم اما گاهی وقتها که حرف برنامه نویسی و کامپیوتر میشه خیلی از عقب موندن از علم روزدنیا میترسم
چیزی که تو ده سال گذشته سعی کردم پیش نیاد برای همین هم گاهی عصبی و سردرگم میشم من هیچ وقت آدم خونه نشینی نبودم
تمام عمرم چه دوره تحصیل تو مدرسه و دانشگاه و حتی همه تابستونها و حتی وقتی که کار و دانشگاه باهم بود باز هم من فعالیتهای فوق برنامه داشتم
و حالا گاهی اوقات از صبح تا شب نمیدونم اسمون ابریه و یا صاف همه اینهایی که گفتم به معنی گله کردن از خونه نشینی نبود چون خودم با کمال میل این انتخاب رو کردم
قصدم یه نهیب به خودمه که از خونه نشستنم بهتر استفاده کنم خونه نشستن اگه صد تا عیب داشته باشه یه حسن بزرگ داره و اون هم اینکه از استرس کار
و رانندگی و سیاست و هزار تا چیزه دیگه به دوری و اوقاتت رو با موجود شگفت انگیزی میگذرونی که تمام مدت در حال کشف چیزهای جدیده و اونقدر از این کشفیات غرق لذته که ناخودآگاه تو رو هم هیجانزده میکنه
راستی تا یادم نرفته بگم پسرک دیروز لبه تختش رو گرفت و ایستاد و یه چند قدمی هم دور تخت قدم زد

شنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۸۸

مادرانه ها

قانون شماره 1: بچه ها از هیچ دو دو تا چهارتایی پیروی نمیکنند بنابراین سعی نکنید از قبل در مورد عکس العملهاشون پیش بینی کنید چون ممکنه با سر برید تو دیوار
قانون شماره 2 : به حرف هیچ متخصص اطفالی چه مندرج در کتاب و چه به صورت حضوری بیش از اندازه اعتماد نکنید واقعیت اینه که در مورد نوزادان هنوز دکترها با سعی و خطا جلو میرن و به همین دلیل هر چند وقت کلاٌ میزنند زیر نظریاتشون پس نه از دست قدیمیتر ها عصبانی بشید نه فکر کنید با خوندن چند تا کتاب علامه دهر شدید نه عزیزان باور کنید بعضی وقتها تجربه قدیمی ها جواب میده
قانون شماره 3 :هر کسی در نحوه بزرگ کردن فرزندش تجربه شخصی خودش رو داره ولی هیچ چیز به اندازه صحبت کردن با کسی که شرایط مشابه تو رو داره بهت آرامش نمیده
فوق فوق تخصص اطفال خانم شین

یکشنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۸

نسل آینده

رادبد اینروزها یاد گرفته مانیتور رو خاموش و روشن کنه حالا ببینید من چه مصیبتی دارم موقع کار با کامپیوتر البته هنر کار با کیبوردش هم که از قدیم داره رو به مصیبت من بیافزایید من و آقای الف خیلی به این موضوع فکر میکنیم که کودک امروز که بازیچه اش موبایل و کامپیوتر و کنترل وسایل الکترونیکی است فردا از داشتن چه چیزی شاد میشه شاید یه جت خصوصی!!!!!!!!

پنجشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۸

بی عنوان

دوباره اینجا نوشتن کار سختیه مخصوصا که هنوز نمیدونم ادامه دار خواهد بود یا نه نمیدونم چرا
اینمدت حتی یکبار هم این وبلاگ رو باز نکردم باهاش قهر نکرده بودم اما کاری هم باهاش نداشتم شاید بخاطر این اینترنت ذغالیه که با وجود این پسر شیطون هم که همین الان داره خودش رو به در و دیوار میزنه تا من بغلش کنم نوشتن سخت شده بود
بگذریم پسرم سه روز دیگه وارد 11 ماهگی میشه ومن هفته گذشته رسما اعلام کردم که دیگه سر کار نمیرم میبینی همیشه میگیم زندگیمون یکنواخته و هیچ تغییری نمیکنه در صورتیکه هر روز مون دستخوش تغییره راستی سال نو همگی مبارک

پنجشنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۷

دنیای کوچک ما آدمها

جالبه خیلی جالب بعد از بدنیا آوردن رادبد میخواستم تمام لحظات قبل و بعد از رفتن به اتاق عمل رو بنویسم و احساسم رو ولی اینقدر درگیر شدم که فرصت نشد وقتی به دنیای وبلاگستان برگشتم دیدم خانم شین بزرگ اینکار رو کرده حالا هم درست وقتی داشتم دنبال یه دایره المعارف برای کنار اومدن با بچه ها و شناخت بهترشون میگشتم دیدم ناتالی از سختی روزهای اول گلایه کرده چقدر قصه آدمها در کلیات شبیه همه. منم تو روزهای سخت اول خیلی دلم میخواست یکی بهم ارامش بده .بنده خداها مادر من و آقای الف که چون کلی از آخرین تجربه بچه داریشون گذشته بود میترسیدند نظری بدند و فقط سعی میکردند بچه رو از من بگیرند تا من کمی استراحت کنم و من چون احساس میکردم اگه پسرکم رو لحظه ای از خودم دور کنم چه ظلمی در حقش کردم عینهو کنه چسبیده بودم بهش از شدت خستگی و بی خوابی هم همه حرصهام رو سر آقای الف بینوا خالی میکردم ولی به نظرم همه چیز از وقتی عادی تر شد که دور و برم کمی خلوت شد و من فرصت کردم با پسرک بیشتر تنها باشم و بهتر بشناسمش. باورتون نمیشه ولی ماه اول بدنیا اومدن رادبد من 4 بار بچه رو بردم پیش دکتر و چون روم نمی شد هر روز اینکار رو بکنم روزی 3 دفعه هم زنگ میزدم به موبایل و مطب دکتر. از ترس اینکه غذایی که میخورم باعث دل درد بیشترش نشه تقریبا هیچی نمی خوردم خلاصه الان یه وقتایی قیافم تو اون روزها رو که نگاه میکنم خودم وحشت میکنم حالا همه چیز خیلی بهتر شده و من دیگه خودم رو نمیبازم و هنگام بروز مشکل از هر چیز که میدونم برای کنترلش استفاده میکنم و نه خودم و نه پسرک رو اذیت نمی کنم حالا ما میتونیم ساعتها تو چشمهای همدیگه نگاه کنیم من براش حرف بزنم و اون به من لبخند تحویل بده. براش آهنگ میذارم و میرقصم و اون شروع میکنه به دست و پا زدن و غش و ریسه رفتن تازگیها هم که یاد گرفته از کمر خودش رو میده بالا و به سمت پایین خودش رو سر میده و من دیگه میترسم تنهاش بذارم خلاصه که مادر شدن هم برای خودش عالمی داره

پنجشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۷

تجربه ها

تا می خواهی چیزی از زندگی و روزمرگی هایت بنویسی همه ذهنت پر میشود از شیرینکاریهای آقا پسر و بعد فکر میکنی مردم چه گناهی کرده اند که تو ندید بدیدی و همش میخواهی بنویسی که پسرت چه کارهای خارق العاده ای که انجام نمی دهد. یادش بخیر آنروزها وقتی می دیدیم یکی مرتب از کودکش می نویسد هی در دلمان غر میزدیم که چه لوس و یا اگر طرف کمی از قیافه بچه اش تعریف می کرد یاد خاله سوسکه می افتادیم حالا کسی جرات نمی کند کلمه ای در مورد پسرک ما بد بگوید خودمان شخصاٌ خرخره اش را میجویم چه روزگاری شده آدم حتی یک سال هم نمی تواند پای شعارهایی که می دهد بایستد و هر روز هزار بار زیر حرفهایش می زند همین است که تازگیها محافظه کار شده ام و درباره هیچ چیز با قطعیت نظری نمی دهم
راستی اگر دایره المعارفی در مورد بچه ها سراغ داشتید ما رو هم خبر کنید. یه منبع، که لازم نباشه برای اینکه بفهمی ناف بچه تا 40 روز ترشح داره و یا چشم بچه به خاطر تنگی کیسه اشک ممکنه قی(غی) کنه و فقط کافیه گوشه چشم رو ماساژ داد و یا دل درد تو بچه ها طبیعیه و........... هزار تا چیزه طبیعی دیگه تو ماه اول تولد 10 بار بجه رو نبری پیش دکتر و یا شب و نصف شب شماره موبایل دکتر بدبخت رو نگیری
البته طبیعیه اگر هم نباشه چون اونوقت دکترها چطوری نون بخورند ولی بدک نیست هرکدوم از ما از تجربه هامون یه چیزهایی بنویسیم که حداقل آیندگان استفاده کنند

چهارشنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۷

سالمرگی های خانم شین


بعد از 5 ماه ننوشتن چقدر نوشتن سخت به نظر میرسه میخواستم از خیلی چیزها بنویسم
که فرصت نشد از سزارین و لحظات قبل و بعدش و از پسرک که هرروز بزرگ و بزرگتر میشه و میترسم که کارهاش رو از یاد ببرم تمام روزهام پر شده از این موجود کوچولوی دوست داشتنی که با چشمهای تیز بینش من رو نگاه میکنه و حالا میون همه ،مادرش رو میشناسه و دستاش رو باز میکنه و از من میخواد بغلش کنم باید بشینم همه این لحظات رو ثبت کنم تا میون روزمرگی هام گم نشه
بی خبری از سیاست و اقتصاد و اخبار روز البته به استثنای اخبار ورزشی هم برای خودش عالمی داره امتحان کنید بهتون بد نمی گذره اعصابتون راحت و آروم میشه و دنیا رو آب ببره شما رو خواب میبره

پنجشنبه، تیر ۲۰، ۱۳۸۷

قدردانی از یک پزشک

من هیچوقت پزشک ها را دوست نداشتم و همیشه اونها رو آدمهایی حریص، بی تفاوت به جان آدمها و خودخواه و متکبر می دونستم. متاسفانه نمونه های مختلفی هم که باهاشون ارتباط داشتم همیشه این ذهنیت رو در من بیشتر تقویت می کردند. اما بارداری همسرم و آشنایی ما با یک پزشک شریف از طریق یکی از همین دوستان وبلاگی با عث شده تا من در این باور خودم تجدید نظر کنم. این مرد بزرگوار آقای دکتر نادر حشمتی هستند. ایشان متخصص بیماری های زنان و زایمان و فوق تخصص نازایی از پاریس اند. راستش منش ایشون من رو یاد منش پزشک خوبهای سریال و فیلم های تلویزیونی انداخت. زیاد تعریف و تمجید نمی کنم که خدای ناکرده حمل بر بعضی چیزها نشه. فقط خواستم بهانه ای بشه تا از یک انسان خوب و یک پزشک نمونه تشکر کنم.برای ایشون طول عمر با عزت و توفیق خدمت بیشتر به  انسانها رو صمیمانه آرزو می کنم
پی نوشت: از آلوچه خانم که با راهنمایی خوبشون ما رو به بهترین نحو ممکن کمک کردند از طرف خودم، خانم شین و آقای رادبد (معظم له) صمیمانه تشکر می کنم. امیدوارم در کنار همسر و فرزندشون همیشه پایدار و سعادتمند باشند

پنجشنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۷

رادبد


راستش خیلی وقته هم خودم دلم می خواد بیام و در مورد خیلی از اتفاقات تازه و موضوعات جالب یا مهم خودمون و پیرامونمون بنویسم و هم خانم شین نازنینم توصیه های اکید در این زمینه به حقیر داشتند. اما چه کنم فرصت نشده. راستش الان هم دیر وقته و هم من پس از مدتها به اینترنت وصل شدم و خدا می دونه چقدر ایمیل نخونده و جواب نداده دارم. فقط خلاصه کنم که در سایه صبر، تحمل و عشق خالص خانم شین ما الان یه پسر نازنین داریم که الان 12 روزشه و ما تصمیم گرفتیم اسمش رو رادبد بگذاریم. عکسش رو میگذارم تا شما هم از دیدنش مشعوف بشین. راستش فامیلهای خانم شین می گن بیشتر شبیه اونه و اطرافیان من می گن شبیه منه. من و خانم شین هنوز به اتفاق نظر مشخصی نرسیدیم. تا نظر شما چی باشه. به زودی بر می گردیم


چهارشنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۸۷

حلالیت

سلام میدونم بیمعرفتم و حدود 2 ماهی است که کلا اینترنت رو بوسیدم گذاشتم کنار ولی امتحان خوبی بود همیشه فکر میکردم بعد از نزدیک به 10 سال کار کردن روزی 8 ساعت با کامپیوتر اگه نخوام با هاش کار کنم چی میشه که خدا رو شکر اتفاقی نیافتاد و فهمیدم من پوستم کلفتر از این حرفهاست و اساسا وابستگی به اینجور چیزها خیلی وقته تو قاموسه ما نیست
بگذریم چه خبرها ما رو نمی بینید خوشید؟ من از اول اردیبهشت به تجویز پزشک خونه نشین شدم و همون موقعها هم صاحبخانه محترم اعلام کرد خونش رو لازم داره این بود که نزدیک به یک ماه و نیم کار من تو خونه شد تماس گرفتن با آگهی های توی روزنامه و جدول حل کردن فقط من باب اینکه خدای ناکرده دچار آلزایمر نشم حدود دو هفته پیش هم به لطف آقای رییس جمهور و انقلاب اقتصادی پیش رو یه خونه گرفتیم و با همیاری همه جانبه خانواده در عرض دو روز اسباب کشی رو به پایان رسوندیم کار اتاق بچه هم به پایان رسید و خدا رو شکر ما حالا همه جانبه منتظر ورودشیم و پسرک ما هم روز اول تیر روز تولد پدرش به دنیا میاد بله یعنی 3 روز دیگه و اگه انشاء الله به مادرش بره و بچه آرومی باشه بنده سعی میکنم زود به زود اینجا بیام و ازش بنویسم خلاصه که همه اینها رو گفتم که بگم اگه خوبی، بدی دیدید به بزرگواری خودتون ببخشید و پشت سر من هم زیاد حرف بد نزنید امیدوارم هممون هم بعد از انقلاب اقتصادی که قرار روز اول تیر اعلام بشه زنده و سلامت باقی بمونیم به امید دیدار مجدد همتون مراقب خودتون باشید

شنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۷

مساله مسکن

اگه اين روزها با مساله مسکن اعم از اجاره يا خريد مواجه نيستيد بايد به استحضارتون برسونم هر جا که هستيد سفت بشينيد که اوضاع خيلی خرابه. ما که اين روزها مصداق ضرب المثل معروف زپلشک آيد و زن زايد و مهمان عزيز آيد و ... هستيم درگير اجاره يه خونه جديديم و بدجوری از ديدن و شنيدن اجاره های 10 ميليون 900 هزار تومان يا 15 ميليون 850 هزار تومان لذت می بريم. تازه يه موقع فکر نکنيد داريم دنبال خونه های 100 متر به بالا و نوساز اون هم تو شمال شهر تهران می گرديم. نه خير. ما دنبال خونه های 80 تا 90 متر، چند سال ساخت تا سقف 20 سال اونهم تو يه منطقه معمولی هستيم. تو فرمانيه خونه 100 ميليون ماهی 5/1 ميليون و تو جردن خونه ماهی 5/2 ميليون سراغ دارم البته برای اجاره و نه خريد. تازه اگه بريد و يه سری به اين خونه ها بزنيد احتمالاً خيلی هم ازشون خوشتون نمياد. به قول يه دوست که می گفت هر کی تو تهران اين روزها خونه اش رو بفروشه می تونه تو نيويورک يا حتی لندن يه خونه فوق العاده بخره. راستش ديروز که شنيدم برنج کيلويي 4200 تومان شده تازه فهميدم چرا بعضی از دوستان نزديکم کار مهندسی رو ول کردن و رفتن سراغ کاسبی. راستش من هم يه جورهايي هوايي شدم. دليل غيبتمون هم همين امره. از همه دوستان دور و نزديک صميمانه التماس دعا داريم

چهارشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۷

نمايشگاه کتاب در مصلای تهران

راستش يه توافق ناگفته و نانوشته بين من و خانم شين هست مبنی بر اينکه در رابطه با هر اتفاقی که تو اين مملکت گل وبلبل می افته هی چه کنم چه کنم نکنيم. اما چه کنم که بعضاً ديگه کاسه صبرم پر می شه و دادم در می ياد و راستش همش می ترسم اين کار من کفر خانم شين رو که خيلی هم پديده نادر اما خطرناکيه در بياره چون من هر وقت خان شين در مواردی از اين دست از کوره در ميره و صداش در مياد نقش کولر گازی رو بازی می کنم و البته می دونم اينکار چه اثری روی اعصاب و روان طرف مقابل داره. بگذريم.
اما داستان اينبار مربوط می شه به برگزاری نمايش سالانه کتاب در محل مصلای تهران. من پيش و بيش از هر چيز به وزير محترم ارشاد به خاطر کشف اين کاربری برای مصلای تهران صميمانه تبريک می گم. يکي بايد به ايشون يادآور بشه که وقتی نمايشگاه معدن و نفت و لوازم آرايش و شکلات و مبلمان و غيره و غيره در محل دائمی نمايشگاه تهران برگزار می شه کمی برگزاری نمايشگاه کتاب تهران در محل مصلای تهران به ويژه در فصل بهار که احتمال بارندگی کم هم نيست سوال برانگيزه. بعلاوه بعضی ها از جمله خود من البته تحت ارشادات خود شيطان پدر سوخته اساساً حاضر نيستيم که پامون رو در محل متبرکی مثل مصلا اونهم برای خريد چند جلد کتاب به قيمت خون ابا و اجادمون بگذاريم. آخه يکی بپرسه مصلای تهران به چه دليل شايسته تر از نمايشگاه بين المللی برای برگزاری نمايشگاه سالانه کتابه. قشر دانشجو و اهل علم و قلم اين مملکت مگه چه کرده که بايد کتاب مورد نيازش رو بايد توی خاک و خل و زير نم نم باران بخره. از اون مهمتر چرا بين اينهمه نمايشگاه فقط نمايشگاه کتاب که مخاطب اصليش قشر تحصيل کرده و عموماً اهل تفکر اين جامعه اند و از خودشون می پرسند که چرا پول اين مملکت بايد صرف ساختن اين مصلا بشه در حاليکه نزديک نيمی از مردم اين مملکت محتاج به نان شبشون هستند، درمصلا برگزار می شه. و خيلی حرفهای ديگه که نه حوصله و نه وقت گفتنش نيست. نمی خوام بگم اين نمايشگاه رو تحريم کنيد و نمی خوام هيچ پيشنهاد ديگه ای به هيج کس بدم. اما ازتون می خوام به اين موضوع فکر کنيد و اگه ممکنه ما رو هم راهنمايي کنيد. به خدا بعضی وقتها فکر می کنم ديوونه شدم يا حداقل زيادی حساس شدم