پنجشنبه، آذر ۰۹، ۱۳۸۵
پائولو كوئيلو و ترافيك
ديروز صبح طبق معمول هر روز داشتيم تو ترافيك اتوبان همت حركت ميكرديم معمولا همت از شرق به غرب از خروجي حقاني به بعد تا سر مدرس خلوته ولي ديروز در كمال تعجب ديديم ترافيك همچنان ادامه داره اول فكر كردم تصادفي چيزي شده اما جلوتر كه اومديم ديديم چند تا ماشين كه رو همشون هم پوستر هاي بزرگ پائولو كوئيلو چسبونده بودند پشت هم دارند كنار اتوبان حركت ميكنند مردم هم همه محو تماشا بنابراي ترافيك شده بود دليل كارشون رو نفهميدم مگه پائولو كوئيلو دوباره اومده ايران؟ شما ها خبري ندارين؟
شنبه، آذر ۰۴، ۱۳۸۵
انواع تفكر
تو اين سرزمين از دير باز چند نوع تفكر رايج بوده كه از بين همه اونها شايد تفكر دايي جان ناپلئوني يا همون تفكر توهم توطئه كاملاً آشناست. مثلاً اينكه ما دست دستي فوتبال اين مملكت رو سر لج و لجبازي يا باندبازي بندازيم تو هچل بعد دست بگيريم كه ايها الناس بياييد كه دارند عيله فوتبال ما توطئه ميكنند. نوع ديگري از تفكرات رايج در اين سرزمين تفكر بوشوكيه (بوشوك همون سگ لوك خوش شانسه). تو اين تفكر هر بلايي كه سرمون بياد نشانه لطف و علاقه وافر فاعل اون بلاست. مثلاً فيفا فوتبال ما رو تعليق بكنه و ما فكر كنيم كه اون سازمان مستقل و موثر بين المللي با تصميم به موقع خودش قبل از مسابقات دوحه صرفاً داره تلاش مي كنه استقلال فدراسيون فوتبال رو در كشور ما تامين بكنه و لا غير(اون هم بي هيچ دليل و بهانه اي از طرف ما). نوع ديگه اي از تفكر هم هست كه من بهش مي گم تفكرات شبه كافكايي. در اين تفكر هر اتفاقي كه مي افته ناگزيره و هيچ راهي براي فرار از تقدير بدمون وجود نداره و ما بايد منتظر باشيم تا عمرمون در سايه همين سرنوشت سياه به سر بياد تا مگر در اون اتوپياي موعود حوري، قلمان و از اين حرفا و غيره. البته مجموعه تفكرات ديگه اي هم هست كه توضيحش بمونه براي بعد. حالا اگه شما غير از اين موارد به شيوه ديگري فكر مي كنيد اشكال از شماست و به شدت دچار خطا هستيد و بايد در نحوه زندگي و تفكرتون تجديد نظر كنيد
سهشنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۵
دلتنگي
وقتي اينقدر فاصله ميافته بين پستهاي اينجا دچار يه حس دلتنگي ميشم احساس بيخبري بهم دست بده يه حس بد كه نميدونم اسمش رو چي بذارم. دور و بريام هميشه از اينكه من تاريخ تولد همه يادم هست و اصرار دارم روز تولد همه بهشون زنگ بزنم تعجب ميكنند ولي من فكر ميكنم رابطه بين انسانها چيزي نيست كه حاصل يه شب و دو شب باشه بنا براين حيفه وقتي يه رابطه رو ميشه با يه كار كوچيك كه تو يه روز عزيز براي طرف مقابلت انجام ميدي حفظ كرد اينكار رو نكني. اين روزها سرم بدجوري به خاطر كار شلوغه آقاي الف هم كه بد تر از من بنابراين اين پست رو به منزله همون كار كوچيك ببينين كه نميخوام رابطمو با اين دنياي مجازي و دوستاي ناديده مجازي از دست بدم ببخشيد اگه حرف و سخن با ارزشي توش نيست
پنجشنبه، آبان ۲۵، ۱۳۸۵
سفرنامه اصفهان -2
ببخشید که فاصله بخش 1,2 اصفهان زیاد شد واقعیت اینه که اینروزها خیلی درگیر کارهام و موقعهایی هم که فرصت میکنم سر بزنم خیلی کوتاهه و اپ لود تصاویر هم خیلی طول میکشه از این حرفها بگذریم بریم سر اصل مطلب
بعد از مسجد شیخ لطف الله نوبت عالی قاپو بود من تراس این عمارت رو خیلی دوست دارم چون منظره میدان نقش جهان از روی این تراس خیلی دیدنیه تصاویری که داخل اتاقها و راهروها روی دیوارها ترسیم شده بوده اکثرا از بین رفته اما خیلی جالبه که با توجه به عکسهایی که قبلا از این نقاشیها گرفته شده دارن تصاویر رو به شکل بسیار جالبی بازسازی میکنند اما یه چیزی که به شدت روی در و دیوارها خودنمایی میکنه یادگاریهای مختلفیه که مردم نوشتند نمیدونم بعضی از ما چه فکری میکنیم


بعد از بازدید از عالی قاپو رفتیم درشکه سواری که خیلی خوش گذشت جاتون خالی از میدان نقش جهان که بیرون اومدیم رفتیم که کاخ چهلستون رو که خیلی هم به میدان نقش جهان نزدیکه ببینیم کاخ چهلستون یکی از زیباترین بناهاییه که من دیدم با اون باغ بسیار زیبای جلوش نمیدونم اگه یه همچین جایی زندگی کنی اصلا پیر میشی؟کار بازسازی تصاویر با شکوه بسیار بیشتری روی دیوارهای داخل ساختمان هم انجام شده و چون اندازه تصاویر بسیار بزرگه خب کار, خودش رو بیشتر نشان میده مثلا یکی از تصاویر مربوط به جنگ چالدرانه. داخل ساختمان تبدیل به موزه شده از در که وارد میشید هزار جان به ده زبون زنده و مرده دنیا نوشتند که با فلاش عکس نگیرید ولی کو گوش شنوا آدمهای به ظاهر روشنفکر با ظاهرای آنچنانی, دنبال کوچکترین فرصت میگردند که وایسند جلوی یکی از دیوارها و عکس بیندازند اگه آقای الف نبود با یکیشون یه دعوای حسابی میکردم


متاسفانه فرصت نشد بریم بقیه جاهای اصفهان که فکر میکنم تعدادشون هم زیاده ببینیم اگه خدا بخواد سفر بعدی
بعد از مسجد شیخ لطف الله نوبت عالی قاپو بود من تراس این عمارت رو خیلی دوست دارم چون منظره میدان نقش جهان از روی این تراس خیلی دیدنیه تصاویری که داخل اتاقها و راهروها روی دیوارها ترسیم شده بوده اکثرا از بین رفته اما خیلی جالبه که با توجه به عکسهایی که قبلا از این نقاشیها گرفته شده دارن تصاویر رو به شکل بسیار جالبی بازسازی میکنند اما یه چیزی که به شدت روی در و دیوارها خودنمایی میکنه یادگاریهای مختلفیه که مردم نوشتند نمیدونم بعضی از ما چه فکری میکنیم


بعد از بازدید از عالی قاپو رفتیم درشکه سواری که خیلی خوش گذشت جاتون خالی از میدان نقش جهان که بیرون اومدیم رفتیم که کاخ چهلستون رو که خیلی هم به میدان نقش جهان نزدیکه ببینیم کاخ چهلستون یکی از زیباترین بناهاییه که من دیدم با اون باغ بسیار زیبای جلوش نمیدونم اگه یه همچین جایی زندگی کنی اصلا پیر میشی؟کار بازسازی تصاویر با شکوه بسیار بیشتری روی دیوارهای داخل ساختمان هم انجام شده و چون اندازه تصاویر بسیار بزرگه خب کار, خودش رو بیشتر نشان میده مثلا یکی از تصاویر مربوط به جنگ چالدرانه. داخل ساختمان تبدیل به موزه شده از در که وارد میشید هزار جان به ده زبون زنده و مرده دنیا نوشتند که با فلاش عکس نگیرید ولی کو گوش شنوا آدمهای به ظاهر روشنفکر با ظاهرای آنچنانی, دنبال کوچکترین فرصت میگردند که وایسند جلوی یکی از دیوارها و عکس بیندازند اگه آقای الف نبود با یکیشون یه دعوای حسابی میکردم


متاسفانه فرصت نشد بریم بقیه جاهای اصفهان که فکر میکنم تعدادشون هم زیاده ببینیم اگه خدا بخواد سفر بعدی
چهارشنبه، آبان ۲۴، ۱۳۸۵
سالهای باهم
یادته با هم همکار بودیم 5 سال پیش, یه روزی مثل امروز 24 آبان, اما اونسال جمعه بود با چند تا از همکارهای دیگه قرار گذاشتیم بریم بیرون و این اولین قرار ما بود یادش بخیر رفتیم پارک طالقانی یه دور زدیم بعد هم رفتیم زرچ دوست داشتنی غذا خوردیم چقدر زود 5 سال گذشت .و عجب پاییزی شد اونسال دقت کردی همه روزهایی که برای من و تو روزهای خاصیه تو نیمه دوم ساله البته شاید بهتر باشه همه غیر از یکیش تو پاییزه فصلی که من خیلی دوستش دارم .به خاطر همه روزهای تلخ و شیرینی که با هم داشتیم ممنون .به خاطر تکیه گاه بودنت ممنون و به خاطر همه چیزهایی که از با هم بودنمون یادم دادی .
یکشنبه، آبان ۲۱، ۱۳۸۵
فساد
چند روزيه كه دارم بخش حوادث يه روزنامه معروف صبح رو مي خونم. راستش ديگه همش نگران خودم و عزيزانم هستم. اونقدر آدم كشي و دزدي و جنايت و تجاوز به حقوق آدمها تو جامعه شايع شده كه باور كردني نيست. بدتر از همه اينكه اكثراً اين خلاف ها سازمان يافته و گروهي انجام مي شن. تازه اينها آمارهايي هستند كه منتشر مي شن. همه اقشار جامعه هم هدف اين بزهكاري ها هستند. هيچ كس هم پيگير نيست. كسي هم به دليل اين جرايم فكر نمي كنه وبه عواقبش هم همينطور. راستش بعضي وقت ها خودم رو ميذارم جاي قرباني ها. خيلي اسفناكه
دوشنبه، آبان ۱۵، ۱۳۸۵
صدام به اعدام محكوم شد
چه اتفاق فرخنده اي پس چرا هيچ كس چيزي نميگه چرا هيچ جشني به پا نميشه گرچه اين كمترين مجازاتي بود كه ميشد براش در نظر گرفت. دلم مي خواست با زجر كشته بشه با زجري كه هشت سال طول بكشه، با انواع گازهاي شيميايي مسموم بشه تا بفهمه چه بر سر اين مردم آورد من قسي القلب نيستم اما از عذاب كشيدن اين آدم لذت ميبرم.
ديروز بايد جشن ملي برگزار ميشد اما هيچ خبري نبود يعني خبرش مهمتر از دستيابي به چرخه كامل سوخت هسته اي نبود آهاي وبلاگيها از شما چرا خبري نيست !!!!
ديروز بايد جشن ملي برگزار ميشد اما هيچ خبري نبود يعني خبرش مهمتر از دستيابي به چرخه كامل سوخت هسته اي نبود آهاي وبلاگيها از شما چرا خبري نيست !!!!
یکشنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۵
وبلاگ اصيل ايراني
جالبه يه چند وقتيه ملت با جستجوي كلماتي مثل معماري و اسامي جاهاي تاريخي خيلي به اين وبلاگ سر ميزنند و اين منو خيلي خوشحال ميكنه. گرچه نوشتن سفرنامه و يا توضيح در مورد بناهاي تاريحي البته در حد بضاعت ما باعث ميشه تعداد كسايي كه برامون نظر ميذارند كمتر شه چون بهر حال اينجور پستها بيشتر جنبه اطلاع رساني داره و خب منم وقتي ميام ميبينم تعداد نظرات 0 يا حداكثر 1 است كلي غصه ميخورم ولي اشكال نداره ترجيح مدم بجاي خورد كردن اعصاب خودم و نوشتن از اوضاع بلبشوي (ديكتش درسته؟)اين روزها كه همه هم ازش خبر دارن از كشورم بگم و از گذشته پر افتخارش كه يادمون نره كي بوديم و حالا چي شديم ، چي شديم كه تو مملكتي كه همه دم از غيرت و مردونگي ميزنند مثل آب خوردن آبروي مردم رو بر باد ميديم.
راستي يادم رفت بگم
پرسپوليس زلزله همينه همينه
راستي يادم رفت بگم
پنجشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۵
ميم مثل مادر
دو روز پيش من و خانم شين به همراه آقاي ر و يكي از دوستان خانم شين كه قبلاً با همسرش تو كانادا و فعلاً تو جده عربستان زندگي مي كنن و براي تعطيلات اومده ايران رفتيم سينما فرهنگ و فيلم ميم مثل مادر رو ديديم. البته بگم كه آقاي ميم و همسرش خانم الف هم قرار بود بيان كه البته تو ترافيك شريعتي گير افتادن و با سه ربع ساعت تاخير رسيدند و لذا ما نتونستيم با هم فيلم رو ببينيم (يكي طلب آقاي ميم). اما در مورد فيلم. يكي ازاون فيلم هايي كه حتماً تو سينما اشك بيننده رو در مياره. اگه بر اساس اسم فيلم فكر كردين كه فيلم محورش مادره بايد بگم گرچه خطا نكردين اما خيلي هم برداشتتون درست نبوده. ماجراي فيلم در اصل مرور مختصر، مفيد، هوشمندانه و بسيار اثر گذار قريب 10 سال زندگي يك خانواده است كه در اون پدر يك ديپلمات و مادر يك موزيسينه (ويولونيسته) . اما مادر يك مجروح شيميايي با گاز خردله و وقتي باردار مي شه متوجه مي شه كه بچه اش دچار نارسايي تنفسي و معلوليته. پدر مي خواد بچه رو از بين ببرن اما مادر تصميم مي گيره اين بچه رو به دنيا بياره و بزرگش كنه. بچه به دنيا مياد و مرده خانواده (حسين ياري) مادر رو (گلشيفته فراهاني) طلاق مي ده. اما مادره پاي همين بچه معلول كه خيلي هم باهوش، دوست داشتني و مهربونه مي ايسته و بزرگش مي كنه و ازش يك ويولونيست خوب مي سازه (بگذريم كه تو اين جامعه درندشت چه زجرها و مصيبت هايي كه نمي كشه)و..... اما بشنويد از سينما. من تو زندگيم هيچ سالن سينماي مملو از جمعيتي رو اينقدر ساكت نديده بودم. تقريباً آخر فيلم همه حاضرين تو سالن با چشم هاي پف كرده از سالن خارج مي شن. پشت سر و كنار ما چند نفر خانم و آقا اونقدر گريه كردند كه ما بيشتر درگير صداي هق هق و فين فين اونها بوديم تا ديالوگهاي تو فيلم. حتي مثل اينكه آقاي ر هم كه به ندرت گريه مي كنه چند قطره اي آبغوره گرفته بوده. خلاصه فيلم جالبيه. اگه تصميم دارين براي ديدن يه فيلم بريد به سينما حتماً اين فيلم رو بهتون توصيه مي كنيم. راستي به نقل از خانم شين ظاهراً تهيه كننده اين فيلم همون تهيه كننده فيلم مارمولكه. كارگردان فيلم هم رسول ملاقلي پوره
سهشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۸۵
سفرنامه - اصفهان1
شب به اصفهان رسيديم بنابراين اولين كاري كه كرديم يه هتل پيدا كرديم كه استراحت كنيم
روز دوم جمعه بود و روز ضربت خوردن حضرت علي گفتيم شايد نشه از جاهاي تاريخي بازديد كرد و بسته باشه بنابراين تصميم گرفتيم بريم مباركه جايي كه من نيمي از درسم رو اونجا خونده بودم شهر مباركه اصفهان كه شايد به خاطر كارخانه فولاد مباركه اسمش به گوشتون خورده باشه در 45 كيلومتري جنوب غربي شهر اصفهان قرار گرفته هيچ اثر تاريخي خاصي نداره و رونقش بخاطر همون كارخانه فولاد و دانشگاه آزادشه كه الان نسبت به اون موقعي كه من درس ميخوندم خيلي بزرگتر شده. اما ديدني ترين جاي اين شهر يه پارك ساحلي به نام سرارود كه در حاشيه رودي بهمين اسم واقع شده البته قابل توجه كه زاينده رود امتداد همين رودخانه است


چون پارك خيلي خلوت بود و هوا هم خنك و عالي ما يه 2،3 ساعتي كنار آب نشستيم وكلي لذت برديم
بعد از ظهر دو باره به اصفهان برگشتيم و شب هم رفتيم پل خواجو و كلي هم قايق سواري كرديم

روز سوم قرار شديم بريم ميدان معروف نقش جهان،يكي از بزرگترين لذتهاي من وقتي اصفهان زندگي ميكردم اين بود كه برم بازار دور ميدون نقش جهان چشمهام رو ببندم و به صداي چكشهاي قلم زنها گوش بدم. يادمه اونموقعها يكي دو باري هم سوال كردم كه آيا امكان آموزش براي خانمها هست كه خب پاسخ منفي بود. ولي اينبار در كمال تعجب كلي خانم تو مغازهاي صنايع دستي ديدم كه مشغول قلم زني بودند و نكته خيلي خوبش اين بود كه تقريبا همشون خيلي جوون بودند و خب خدا رو شكر اين هنر قراره از بين نره. دور ميدان نقش جهان دو تا مسجد هست كه يكي مسجد شاه و ديگري مسجد شيخ لطف الله عكس دومي كه در پايين ميبيند همون تصويري كه آقاي الف تو پست مربوط به معماري دربارش نوشته و عكس سوم هم مسجد شيخ لطف الله



پي نوشت : ببخشيد كه مجبورم دو قسمتيش كنم چون آپلود تصاوير خيلي طول ميكشه
روز دوم جمعه بود و روز ضربت خوردن حضرت علي گفتيم شايد نشه از جاهاي تاريخي بازديد كرد و بسته باشه بنابراين تصميم گرفتيم بريم مباركه جايي كه من نيمي از درسم رو اونجا خونده بودم شهر مباركه اصفهان كه شايد به خاطر كارخانه فولاد مباركه اسمش به گوشتون خورده باشه در 45 كيلومتري جنوب غربي شهر اصفهان قرار گرفته هيچ اثر تاريخي خاصي نداره و رونقش بخاطر همون كارخانه فولاد و دانشگاه آزادشه كه الان نسبت به اون موقعي كه من درس ميخوندم خيلي بزرگتر شده. اما ديدني ترين جاي اين شهر يه پارك ساحلي به نام سرارود كه در حاشيه رودي بهمين اسم واقع شده البته قابل توجه كه زاينده رود امتداد همين رودخانه است


چون پارك خيلي خلوت بود و هوا هم خنك و عالي ما يه 2،3 ساعتي كنار آب نشستيم وكلي لذت برديم
بعد از ظهر دو باره به اصفهان برگشتيم و شب هم رفتيم پل خواجو و كلي هم قايق سواري كرديم

روز سوم قرار شديم بريم ميدان معروف نقش جهان،يكي از بزرگترين لذتهاي من وقتي اصفهان زندگي ميكردم اين بود كه برم بازار دور ميدون نقش جهان چشمهام رو ببندم و به صداي چكشهاي قلم زنها گوش بدم. يادمه اونموقعها يكي دو باري هم سوال كردم كه آيا امكان آموزش براي خانمها هست كه خب پاسخ منفي بود. ولي اينبار در كمال تعجب كلي خانم تو مغازهاي صنايع دستي ديدم كه مشغول قلم زني بودند و نكته خيلي خوبش اين بود كه تقريبا همشون خيلي جوون بودند و خب خدا رو شكر اين هنر قراره از بين نره. دور ميدان نقش جهان دو تا مسجد هست كه يكي مسجد شاه و ديگري مسجد شيخ لطف الله عكس دومي كه در پايين ميبيند همون تصويري كه آقاي الف تو پست مربوط به معماري دربارش نوشته و عكس سوم هم مسجد شيخ لطف الله



پي نوشت : ببخشيد كه مجبورم دو قسمتيش كنم چون آپلود تصاوير خيلي طول ميكشه
شنبه، آبان ۰۶، ۱۳۸۵
تعطيلات غير مترقبه
در راستاي اينكه ملت هنوز در شوك سخنان گهربار رياست محترم جمهور بودند يه شوك ديگه هم بهشون وارد شد و الكي الكي بيش از نيمي از هفته رو بدون برنامه ريزي قبلي تعطيل شدند و نتيجه اين شد كه جلوي دستگاههاي خودپرداز صفهاي كيلومتري تشكيل شد و بيشتر مردم هم دست خالي از توي اين صفها بر گشتند و در جهت حل اين مشكل هم بانك مركزي اعلام كرد در پي تعطيلات غير مترقبه (جان من به كلمه غير مترقبه توجه داشته باشيد ) به بانكها دستور داده كار مردم رو راه بياندازند و دستگاهها رو پر پول كنند عجب حكايتيه اين مملكت ما!!!!! البته اين تعطيلات به ما كه بد نگذشت و رفتيم ديدن خانواده آقاي الف و هم دلتنگيها بر طرف شد و هم ما حوصلمون سر نرفت تازه در آخرين ساعات تعطيلي يه نامزدي هم رفتيم كه حظمان كامل شد جاي شما خالي
دوشنبه، آبان ۰۱، ۱۳۸۵
....
هي ميخواهيم اينجا حرف سياسي نزنيم اين آقاي رييس جمهور نامحترم مگه ميذاره. نه كه الحمدالله مملكت وفور نعمته، و آسايش و امنيت و رفاه و بهداشت داره از سر و كول مردم بالا ميره آقا به اين نتيجه رسيدند 2 تا بچه كمه و ما ظرفيت 120 ميليون آدم رو داريم تازه دليل خنده دار رو داشته باشيد كه تا حالا شعارهاي كاهش و كنترل جمعيت بخاطر اين بوده كه اروپاييها ميترسيدند ما زياد بشيم و بر اونها غلبه كنيم ظاهرا اين آقا در تمام سالهاي قبل از رياست جمهوري اولا از ارادان بيرون نيومده بوده ثانيا همش به فكر جنگ و درگيريه.
از هر بچه دبستاني هم كه بپرسي اسم دبيرستان البرز رو شنيده اين مدرسه يه جورايي هويت آموزش و پرورش اين مملكته اونوقت اين آقا دستور واگذاري اين مدرسه رو به سفارش چند تا از دوستاش كه عضو انجمن فارغ التحصيلان امير كبير هستند به اين دانشگاه داده
الحمدالله تو اين مملكت هر كي مياد سر كار به فكر منافع خودشه و دلش به حال اين مملكت نسوخته اما اين مردك ديگه شورشو درآورده و كاملا خودش رو به كوچه علي چپ زده و هر كاري دلش ميخواد ميكنه و هر حرفي دلش ميخواد ميزنه
از هر بچه دبستاني هم كه بپرسي اسم دبيرستان البرز رو شنيده اين مدرسه يه جورايي هويت آموزش و پرورش اين مملكته اونوقت اين آقا دستور واگذاري اين مدرسه رو به سفارش چند تا از دوستاش كه عضو انجمن فارغ التحصيلان امير كبير هستند به اين دانشگاه داده
الحمدالله تو اين مملكت هر كي مياد سر كار به فكر منافع خودشه و دلش به حال اين مملكت نسوخته اما اين مردك ديگه شورشو درآورده و كاملا خودش رو به كوچه علي چپ زده و هر كاري دلش ميخواد ميكنه و هر حرفي دلش ميخواد ميزنه
شنبه، مهر ۲۹، ۱۳۸۵
معماري
معماري هنر ماندگار و مورد توجهي به شمار مياد و تقريباً در همه جاي دنيا نمونه ها و سبك هاي مختلف اون مورد توجه افراد قرار مي گيره. راستش در رابطه با اين هنر و زيبايي، اصالت و ظرايف اون مطالب زيادي خونديم و شنيديم اما شايد كمتر فرصت فكر كردن و عميق شدن در اون رو پيدا كرديم. حداقل خود من تا همين اواخر كه به همراه خانم شين رفتيم اصفهان و من براي اولين بار عمارت هاي عالي قاپو، مسجد شاه، كاخ چهل ستون،مسجد لطفعلي خان، پل خواجو و سي و سه پل و ... رو با دقت و حوصله نگاه كردم هيچ وقت اينقدر زيبايي و ظرافت رو در معماري اونها درك نكرده بودم. به عنوان نمونه من و خانم شين شايد يه چيزي حدود دو ساعت يا بيشتر توي مسجد شاه غرق شده بوديم و شايد اگر وقت مي داشتيم، مي تونستيم روزهاي متمادي اونجا گشت بزنيم و تماشا كنيم بدون اينكه خسته يا كسل بشيم. حالا بگذريم از اينكه با ديدن شاهكارهاي هنرمندان ايران زمين در كاخ چهل ستون يا عالي قاپو و جاهاي ديگه و اينكه چقدر نسبت به نكوداشت و پاس داشت اونها بي تفاوتيم حرص و غصه خورديم. نمي خوام زيبايي هاي اين اماكن رو كه شايد خودتون قبلاً اونها رو بارها ديده باشين مجدداً براتون توصيف كنم (اگه خواستين مي تونين سفرنامه هاي خانم شين و عكس هاش رو ببينين) اما مي خوام به يك نكته اي اشاره كنم كه براي خودم خيلي جالب بوده و شايد براي شما هم جالب باشه. حداقل موقعي كه اين نكته به ذهنم رسيد و من اون رو دستپاچه با خانم شين و بعدها با آقاي ر طرح كردم خيلي مورد استقبال اونها قرار گرفت (البته شايد اونها شنونده هايي خيلي خوبي بوده اند و نكته من چندان هم نكته نبوده!). و اما اون نكته: زير گنبد اصلي مسجد شاه ايستاده بوديم و غرق تماشاي رنگها، طرح ها و اشكال كاشيكاريهاي روي اون بوديم. يه دفعه نوري كه از يكي از پنجره هاي فوق العاده شكيل روي گنبد به داخل اون افتاده بوده نظرمون رو به خودش جلب كرد و باعث كنجكاوي ما شد (عكسش رو خانم شين گرفته و اميدوارم لابلاي عكس هاي ديگه بذاره تا ببينيد). يه دفعه يه چيزي به نظرم رسد و شروع كردم به سوت زدن. انعكاس صدا زير گنبد اصلي و گنبدهاي فرعي مسجد شاه به همان اندازه انعكاس نوري كه ديده بوديم حيرت انگيز بود. در واقع در تناسب كامل با اون مجموعه بود. باورم نمي شد قرنها پيش افرادي بوده باشند كه طي قريب 20 سال چنين مسجدي با اينهمه زيبايي ظاهري بنا كنند و اينمهمه اصول زيبايي شناسي مربوط به اكوستيك و اپتيك و مهندسي رو با دقت و ظرافت هر چه تمام تر محاسبه و پياده كردن باشند. كاري كه حتي همين الان با همه امكاناتي كه ما داريم انجامش با اونهمه دقت تقريباً غير ممكنه. تازه به خاطرم رسيد كه چنين موارد مشابه و حتي پيچيده تر و جالب تري رو در رابطه با سازه هايي مثل اهرام مصر و كليساهاي دوره رنسانس اروپا هم شناسايي كرده اند و اونجا هم همين موارد باعث تعجب
عمومي و حتي تعجب مجامع علمي شده. لذا دقت و ظرافت اين چنيني وجه مشترك تمام آثار باقي مانده از گذشته هاي دور به ويژه آثار معماريه. جالبه كه بدونين بعضي ها كه خيلي تحت تاثير اين عجايب قرار مي گيرن دلايل اين امر رو فرا زميني و مرتبط با ماورا الطبيعه و حتي ساكنان كرات ديگه تلقي مي كنن (اگر باورتون نمي شه به مطالب و كتابهاي نوشته شده در مورد اهرام مصر، معابد و سازه هاي كشف شده در جنگل ها، كوهستانها و دشت هاي پرو، شيلي، هندوراس و ساير جاهاي آمريكاي جنوبي و نظاير اون مراجعه كنين). چيزهايي كه معمولاً تو مغز آدم هايي مثل من و خانم شين و خيلي از شماها جا نمي گيره (حالا دلايلش بماند). نكته جالبي كه اونروز به نظرم رسيد در رابطه با دليل اين موضوع بود. به نظرم رسيد شايد كليد اين معما رعايت دقيق و بي نقص قواعد و اصول هندسي باشه. مي دونيد كه هندسه از قديمي ترين علوم بشريه. اشكال ساده يا مركب هندسي، تقارن، تناسب، زاويه، شيب، منصف، ميانه، مركز، محور، ثقل و نظاير اون همه جاي اين قبيل آثار با ظرافت و دقت وحشتناك مهندسي موج مي زنه. باور كنيد اگر با اين ديد به اونها نگاه كنين از ميزان دقتي كه در اونها اعمال شده دچار هراس مي شيد (دوستاني كه به هر شكل كار مهندسي مي كنن حتماً مي دونن كه افزايش دقت از يه حد مشخصي به بالا، به يك موضوع شاق و حتي فوق العاده پيچيده تبديل مي شه). به نظرم رسيد اگر شما بتونيد با يك همچين دقتي سازه اي رو طراحي و بعد با همون دقت اون رو پياده سازي كنيد (كاري كه در بسياري از آثار باقي مونده از گذشته مي شه ديد) اونوقت خيلي چيزهاي پيچيده و دقيق ديگه اي كه در حالت عادي حتي به ذهن هم خطور نمي كنن يا اگر هم به ذهن افراد باهوشي هم خطور كنن دور از دسترس و دشوار به نظر مي رسند به راحتي تحقق پيدا كرده و موجب اعجاب افراد عادي مثل من مي شن. و اون وقت آدم با خودش فكر مي كنه كه قديمي ها چه نوابغي بوده اند. در واقع مي خوام اين جوري نتيجه گيري كنم كه رعايت سختگيرانه اين اصول به ظاهر ساده اما بنيادين كليد و منشا ايجاد شاهكارها بوده. چيزهاي كه امروزه به ندرت در هنر مدرن و پست مدرن ديده مي شه. هنرهاي جديد رو نگاه كنيد. اصلاً بعضي وقت ها به نظر مي رسه كه خالق اثر عمد در رعايت نكردن اصول بنيادين داشته. نه تناسبي، نه تناسخي. بعضي وقت ها حتي دريغ از يك خط راست. همين هم هست كه خيلي وقت ها آدم مجبور مي شه مدت مديدي مقابل يك اثر امپرسيونيستي، كوبيسم، سورئال يا بعضي از سبكهاي پست مدرن و مدرن و شبه مدرن بايستاده و آخرش هم به عقل و شعور خودش شك كنه و بي خيال هنر بشه. اين آثار عموماٌ به دليل عدم رعايت همون اصول ساده و بنيادين هندسي به نظرم فاقد سادگي و وضوح هستند و چون قواعد پايه در اونها رعايت نشده قواعد پيچيده ناشي از اون قواعد اوليه كه مبناي زيبايي شناسي به شمار ميان هم تحقق پيدا نمي كنن. دلم مي خواست اين بحث رو به كار مهندسي جديد (كه كم و بيش اكثر دوستان بدان مشغولند) هم تعميم بدم كه به نظرم ديگه اينجا جاش نيست. باشه تا بعد سر يه فرصت ديگه. ببخشيد كه طولاني شد
عمومي و حتي تعجب مجامع علمي شده. لذا دقت و ظرافت اين چنيني وجه مشترك تمام آثار باقي مانده از گذشته هاي دور به ويژه آثار معماريه. جالبه كه بدونين بعضي ها كه خيلي تحت تاثير اين عجايب قرار مي گيرن دلايل اين امر رو فرا زميني و مرتبط با ماورا الطبيعه و حتي ساكنان كرات ديگه تلقي مي كنن (اگر باورتون نمي شه به مطالب و كتابهاي نوشته شده در مورد اهرام مصر، معابد و سازه هاي كشف شده در جنگل ها، كوهستانها و دشت هاي پرو، شيلي، هندوراس و ساير جاهاي آمريكاي جنوبي و نظاير اون مراجعه كنين). چيزهايي كه معمولاً تو مغز آدم هايي مثل من و خانم شين و خيلي از شماها جا نمي گيره (حالا دلايلش بماند). نكته جالبي كه اونروز به نظرم رسيد در رابطه با دليل اين موضوع بود. به نظرم رسيد شايد كليد اين معما رعايت دقيق و بي نقص قواعد و اصول هندسي باشه. مي دونيد كه هندسه از قديمي ترين علوم بشريه. اشكال ساده يا مركب هندسي، تقارن، تناسب، زاويه، شيب، منصف، ميانه، مركز، محور، ثقل و نظاير اون همه جاي اين قبيل آثار با ظرافت و دقت وحشتناك مهندسي موج مي زنه. باور كنيد اگر با اين ديد به اونها نگاه كنين از ميزان دقتي كه در اونها اعمال شده دچار هراس مي شيد (دوستاني كه به هر شكل كار مهندسي مي كنن حتماً مي دونن كه افزايش دقت از يه حد مشخصي به بالا، به يك موضوع شاق و حتي فوق العاده پيچيده تبديل مي شه). به نظرم رسيد اگر شما بتونيد با يك همچين دقتي سازه اي رو طراحي و بعد با همون دقت اون رو پياده سازي كنيد (كاري كه در بسياري از آثار باقي مونده از گذشته مي شه ديد) اونوقت خيلي چيزهاي پيچيده و دقيق ديگه اي كه در حالت عادي حتي به ذهن هم خطور نمي كنن يا اگر هم به ذهن افراد باهوشي هم خطور كنن دور از دسترس و دشوار به نظر مي رسند به راحتي تحقق پيدا كرده و موجب اعجاب افراد عادي مثل من مي شن. و اون وقت آدم با خودش فكر مي كنه كه قديمي ها چه نوابغي بوده اند. در واقع مي خوام اين جوري نتيجه گيري كنم كه رعايت سختگيرانه اين اصول به ظاهر ساده اما بنيادين كليد و منشا ايجاد شاهكارها بوده. چيزهاي كه امروزه به ندرت در هنر مدرن و پست مدرن ديده مي شه. هنرهاي جديد رو نگاه كنيد. اصلاً بعضي وقت ها به نظر مي رسه كه خالق اثر عمد در رعايت نكردن اصول بنيادين داشته. نه تناسبي، نه تناسخي. بعضي وقت ها حتي دريغ از يك خط راست. همين هم هست كه خيلي وقت ها آدم مجبور مي شه مدت مديدي مقابل يك اثر امپرسيونيستي، كوبيسم، سورئال يا بعضي از سبكهاي پست مدرن و مدرن و شبه مدرن بايستاده و آخرش هم به عقل و شعور خودش شك كنه و بي خيال هنر بشه. اين آثار عموماٌ به دليل عدم رعايت همون اصول ساده و بنيادين هندسي به نظرم فاقد سادگي و وضوح هستند و چون قواعد پايه در اونها رعايت نشده قواعد پيچيده ناشي از اون قواعد اوليه كه مبناي زيبايي شناسي به شمار ميان هم تحقق پيدا نمي كنن. دلم مي خواست اين بحث رو به كار مهندسي جديد (كه كم و بيش اكثر دوستان بدان مشغولند) هم تعميم بدم كه به نظرم ديگه اينجا جاش نيست. باشه تا بعد سر يه فرصت ديگه. ببخشيد كه طولاني شد
سفرنامه - ابيانه
روستاي تاريخي ابيانه در 55 كيلومتري شهر كاشان واقع شده و در دامنه كوههاي كركس قرار گرفته و بهمين دليل هم براي رسيدن به روستا يه مسير شبيه جاده چالوس را بايد پيمود يه مسير كاملا سبز و پر از درختهاي انار و بر خلاف طبيعت كويري كاشان بسيار خوش آب و هوا و سرسبز

وقتي در ورودي شهر كاشان يه تابلوي بزرگ ديديم كه تبليغ هتل ابيانه روش بود فكر ميكرديم حتما جاي بزرگيه كه هتل داره ولي ابيانه فقط يك روستاست كه بدليل تاريخي بودنش مورد توجه قرار گرفته وقتي تو كوچه هاي روستا قدم ميزني آدم احساس ميكنه تو يه شهرك سينماييه نماي همه خانه ها حتي اونهايي كه جديد ساخته شدند از خاك رس است و روستا كاملا قرمزه همه خانمها لباس محلي به تن دارند و جالبه كه روستا بانك هم داره

جمعيت روستا در حدود 300 نفره كه اكثرا افراد بالاي 60 سال هستند در بخش جنوبي روستا بالاي يك كوه يه قلعه ويران شده قرار داره

و وقتي از ميان كوچه هاي سنگ فرش شده زيباي روستا رد ميشي يك آتشكده ميبيني كه بخش كوچيكيش باقي مونده و درش هم بسته است و نميشه ازش بازديد كرد

داخل روستا مثل تمام منطقه حدفاصل قم تا اصفهان يك زيارتگاه وجود داره كه خب با اون آتشكده خيلي جور نيست

اونطور كه يكي از اهالي روستا ميگفت به خاطر ميانگين بالاي سني مردم روستا مردها كشاورزي نميكنندو ظاهرا اوضاع مالي همه اهالي خوبه از جلوي هر خونه كه يه پيرزن با لباس محلي جلوش نشسته رد ميشي همه بهت پيشنهاد خريد برگه و لواشك ميدند. گرچه شب ابيانه نمونديم اما به هتل ابيانه براي صرف نهار سر زديم هتل زيباييه با يه رستوران سنتي زيبا و از همه بهتر هم جاي همه شما خالي غذاي فوق العاده خوشمزه و عالي رستوران بود

وقتي در ورودي شهر كاشان يه تابلوي بزرگ ديديم كه تبليغ هتل ابيانه روش بود فكر ميكرديم حتما جاي بزرگيه كه هتل داره ولي ابيانه فقط يك روستاست كه بدليل تاريخي بودنش مورد توجه قرار گرفته وقتي تو كوچه هاي روستا قدم ميزني آدم احساس ميكنه تو يه شهرك سينماييه نماي همه خانه ها حتي اونهايي كه جديد ساخته شدند از خاك رس است و روستا كاملا قرمزه همه خانمها لباس محلي به تن دارند و جالبه كه روستا بانك هم داره

جمعيت روستا در حدود 300 نفره كه اكثرا افراد بالاي 60 سال هستند در بخش جنوبي روستا بالاي يك كوه يه قلعه ويران شده قرار داره

و وقتي از ميان كوچه هاي سنگ فرش شده زيباي روستا رد ميشي يك آتشكده ميبيني كه بخش كوچيكيش باقي مونده و درش هم بسته است و نميشه ازش بازديد كرد

داخل روستا مثل تمام منطقه حدفاصل قم تا اصفهان يك زيارتگاه وجود داره كه خب با اون آتشكده خيلي جور نيست

اونطور كه يكي از اهالي روستا ميگفت به خاطر ميانگين بالاي سني مردم روستا مردها كشاورزي نميكنندو ظاهرا اوضاع مالي همه اهالي خوبه از جلوي هر خونه كه يه پيرزن با لباس محلي جلوش نشسته رد ميشي همه بهت پيشنهاد خريد برگه و لواشك ميدند. گرچه شب ابيانه نمونديم اما به هتل ابيانه براي صرف نهار سر زديم هتل زيباييه با يه رستوران سنتي زيبا و از همه بهتر هم جاي همه شما خالي غذاي فوق العاده خوشمزه و عالي رستوران بود
چهارشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۵
سفرنامه - كاشان
حدود ساعت 11 قبل از ظهر از تهران خارج شديم و نزديك ساعت 1 رسيديم كاشان از قبل تصميم گرفته بوديم اگه جاهاي ديدني كاشان زياد بود شب رو كاشان بمونيم البته من قبلا كاشان رفته بودم اما اون موقع تو راه بندر عباس به شهر هاي سر راه هم سر ميزديم فقط باغ و حمام فين رو ديده بودم با توجه به تابلوهاي راهنماي موجود در شهر و همينطور اطلسي كه همراهمون بود فهميديم كاشان غير از حمام و باغ فين يه تپه باستاني به اسم سيلك (sialk)
و يك سري خانه هاي قديمي مثل خانه بروجردي ها و خانه طبا طبا يي ها داره از خير خانه ها گذشتيم و اول همه رفتيم سراغ حمام و باغ فين.

خب همونطور كه احتمالا ميدونيد در اصل فين يه قريه نزديك به كاشان بوده كه الان به خاطر گسترش شهر، جزيي از شهر كاشان شده اما فين به جهت وجود قناتهاي پر آب بر عكس طبيعت كويري منطقه كاملا سر سبز و پر از دار و درخته و به خاطر همين طبيعت متفاوتش، شاهان دوره قاجار عمارتي رو براي استراحت و تفريح در اونجا بنا ميكنند ولي خب همه ما امروز فين رو به سبب اينكه امير كبير صدر اعظم ناصر الدين شاه در اونجا كشته شده ميشناسيم تمام اطراف عمارت توسط جويها و حوضهايي احاطه شده كه آب قناتهاي فين در اونها جاري است و وجود همين آبها و درختان كهنسال سر به فلك كشيده فضاي باغ را بسيار روحنواز و فرحبخش كرده

اما حمام فين كه شايد معروفترين جاي اين باغ باشه در غربي ترين نقطه باغ قرار داره يك حمام با كلي راهرو و دالان كه قطعا گرم كردنش كار راحتي نبوده داخل حمام جايي كه امير كبير به قتل رسيده، صحنه قتل رو با استفاده از ماكت بازسازي كردند داخل حمام همينطور عكسهايي از ميرزا آقا خان نوري كه بعد از امير كبير به صدارت رسيد ،همسر آمير كبير كه خواهر ناصرالدين شاه بوده و مهد عليا مادر ناصر الدين شاه ديده ميشه


از باغ فين كه خارج شديم رفتيم كه تپه هاي سيلك رو ببينيم يه حسن بزرك ماه رمضون اينه كه خدا رو شكر هيچ جا به بهانه نهار تعطيل نبود تپه هاي سيلك با وجود اينكه با توجه به اسمش انتظار ميره خارج شهر باشه ولي داخل شهر واقع شده

سالها قبل اگه اشتباه نكنم تو دهه 40 يك باستان شناس آلماني اين تپه ها رو پيدا ميكنه و يك سري از آثار باستاني هم كه همون موقع از زير خاك در ميارند رو هم با خودش ميبره و ظاهراالان تو موزه هاي كشور هاي اروپاييه ولي اين آقاي آلماني كه متاسفانه اسمش يادم نيست 3 جلد كتاب در مورد كاشان مينويسه كه شايد اداي ديني كرده باشه اما كارهاي اكتشافي روي اين تپه تا سال 80 متوقف بوده كه از سال 80 به بعد چتد گروه باستان شناس به همت يك دكتر باستان شناس ايراني شروع به كار ميكنند البته عمليات كاوش روي اين تپه فقط طي 2 ماه يعني آذر تا بهمن صورت ميگيره ظاهرا روي تپه يك معبد 5 طبقه وجود داشته كه طبقات فوقاني بر اثر يك زمين لرزه ويران شده و ظاهرا ساكنان شهر هم بر اثر همين زمين لرزه از بين رفتند چون طي همين اكتشافات جديد سه تا اسكلت روي اين تپه پيدا شده كه ظاهرا قدمت 5500 ساله دارند و اسكلت ها متعلق به يك مرد 35 ساله، يك دختر 10 ساله و يك بچه است كه دليل مرگشون هم خراب شدن سقف خانه بيان شده
و يك سري خانه هاي قديمي مثل خانه بروجردي ها و خانه طبا طبا يي ها داره از خير خانه ها گذشتيم و اول همه رفتيم سراغ حمام و باغ فين.

خب همونطور كه احتمالا ميدونيد در اصل فين يه قريه نزديك به كاشان بوده كه الان به خاطر گسترش شهر، جزيي از شهر كاشان شده اما فين به جهت وجود قناتهاي پر آب بر عكس طبيعت كويري منطقه كاملا سر سبز و پر از دار و درخته و به خاطر همين طبيعت متفاوتش، شاهان دوره قاجار عمارتي رو براي استراحت و تفريح در اونجا بنا ميكنند ولي خب همه ما امروز فين رو به سبب اينكه امير كبير صدر اعظم ناصر الدين شاه در اونجا كشته شده ميشناسيم تمام اطراف عمارت توسط جويها و حوضهايي احاطه شده كه آب قناتهاي فين در اونها جاري است و وجود همين آبها و درختان كهنسال سر به فلك كشيده فضاي باغ را بسيار روحنواز و فرحبخش كرده

اما حمام فين كه شايد معروفترين جاي اين باغ باشه در غربي ترين نقطه باغ قرار داره يك حمام با كلي راهرو و دالان كه قطعا گرم كردنش كار راحتي نبوده داخل حمام جايي كه امير كبير به قتل رسيده، صحنه قتل رو با استفاده از ماكت بازسازي كردند داخل حمام همينطور عكسهايي از ميرزا آقا خان نوري كه بعد از امير كبير به صدارت رسيد ،همسر آمير كبير كه خواهر ناصرالدين شاه بوده و مهد عليا مادر ناصر الدين شاه ديده ميشه


از باغ فين كه خارج شديم رفتيم كه تپه هاي سيلك رو ببينيم يه حسن بزرك ماه رمضون اينه كه خدا رو شكر هيچ جا به بهانه نهار تعطيل نبود تپه هاي سيلك با وجود اينكه با توجه به اسمش انتظار ميره خارج شهر باشه ولي داخل شهر واقع شده

سالها قبل اگه اشتباه نكنم تو دهه 40 يك باستان شناس آلماني اين تپه ها رو پيدا ميكنه و يك سري از آثار باستاني هم كه همون موقع از زير خاك در ميارند رو هم با خودش ميبره و ظاهراالان تو موزه هاي كشور هاي اروپاييه ولي اين آقاي آلماني كه متاسفانه اسمش يادم نيست 3 جلد كتاب در مورد كاشان مينويسه كه شايد اداي ديني كرده باشه اما كارهاي اكتشافي روي اين تپه تا سال 80 متوقف بوده كه از سال 80 به بعد چتد گروه باستان شناس به همت يك دكتر باستان شناس ايراني شروع به كار ميكنند البته عمليات كاوش روي اين تپه فقط طي 2 ماه يعني آذر تا بهمن صورت ميگيره ظاهرا روي تپه يك معبد 5 طبقه وجود داشته كه طبقات فوقاني بر اثر يك زمين لرزه ويران شده و ظاهرا ساكنان شهر هم بر اثر همين زمين لرزه از بين رفتند چون طي همين اكتشافات جديد سه تا اسكلت روي اين تپه پيدا شده كه ظاهرا قدمت 5500 ساله دارند و اسكلت ها متعلق به يك مرد 35 ساله، يك دختر 10 ساله و يك بچه است كه دليل مرگشون هم خراب شدن سقف خانه بيان شده
دوشنبه، مهر ۲۴، ۱۳۸۵
مرور خاطرات
وقتي تصميم گرفتيم اين تعطيلات رو بريم اصفهان داشتم از خوشحالي بال در مياوردم
تمام مدت از ترس اينكه مبادا برنامه بهم بخوره به هيچكس نگفتم
اصفهان براي من پر از خاطراتي بود كه نزديك به 9 سال فرصت نكرده بودم مرورشون كنم، مي خواستم همه جاهايي كه توش با دوستام خاطره داشتم رو ببينم و رفتم و آقاي الف مهربون هم نهايت همكاري رو با من كرد و هر جا كه مي خواستم منو برد و اينكار رو در نهايت صبر و حوصله انجام داد تا جايي كه من خودم خسته مي شدم و ميگفتم بريم. اتفاق خاصي نيفتاد و اوني كه نمي دونم چي بود و دنبالش بودم هم پيدا نكردم. روزها ميگذره و ما ديگه اون آدمهاي سابق نيستيم رفتم اصفهان ولي ديگه اون احساس رو نداشتم هيچ چيز عوض نشده بود همه چي سر جاش بود به جز يه كافي شاپ تو مجتمع پارك كه كتاب فروشي شده بود بقيه چيزا سر جاش بود ولي من ديگه اون آدم نبودم وبعد از اين همه سال بالاخره هيجان ديدن اصفهان در من فروكش كرد.
پي نوشت :حالا سر فرصت يه سفر نامه مينويسم و كلي عكس هم كه گرفتيم اينجا ميذارم
تمام مدت از ترس اينكه مبادا برنامه بهم بخوره به هيچكس نگفتم
اصفهان براي من پر از خاطراتي بود كه نزديك به 9 سال فرصت نكرده بودم مرورشون كنم، مي خواستم همه جاهايي كه توش با دوستام خاطره داشتم رو ببينم و رفتم و آقاي الف مهربون هم نهايت همكاري رو با من كرد و هر جا كه مي خواستم منو برد و اينكار رو در نهايت صبر و حوصله انجام داد تا جايي كه من خودم خسته مي شدم و ميگفتم بريم. اتفاق خاصي نيفتاد و اوني كه نمي دونم چي بود و دنبالش بودم هم پيدا نكردم. روزها ميگذره و ما ديگه اون آدمهاي سابق نيستيم رفتم اصفهان ولي ديگه اون احساس رو نداشتم هيچ چيز عوض نشده بود همه چي سر جاش بود به جز يه كافي شاپ تو مجتمع پارك كه كتاب فروشي شده بود بقيه چيزا سر جاش بود ولي من ديگه اون آدم نبودم وبعد از اين همه سال بالاخره هيجان ديدن اصفهان در من فروكش كرد.
پي نوشت :حالا سر فرصت يه سفر نامه مينويسم و كلي عكس هم كه گرفتيم اينجا ميذارم
دوشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۸۵
كودكيمان چگونه گذشت
ديروز روز جهاني كودك بود ومن مدام به اين فكر ميكردم كه كودك امروز چقدر با كودك ديروز متفاوته. سرگرمي ما خلاصه شده بود تو ديدن تلويزيون و بازي كردن با همسن و سالها تو كوچه هايي كه خيلي امن تر از كوچه هاي امروز بود و اگه تابستوني از راه ميرسيد شايد يه كلاس زبان و يه كلاس ورزشي و چهار تا كتاب و نوار قصه "داشت عباس قلي خان پسري ...". اما امروز بچه ها تا پاشون رو از مدرسه هايي كه كمتر نشون از گذشته دارند تو خونه ميذارند يا پاي كامپيوترند يا تلفن يا يه هد فون تو گوششونه دارند با صداي بلند موسيقيهاي عجيب گوش ميدند ديگه با دو تا كتاب و كاغذ رنگي نميشه سرگرمشون كرد بايد به فكر موبايل و ماشين باشي براشون گستاخ و بي پروا شدند حدفاصل دو تا گوششون فقط يه سيمه كه حرف رو از اين به اون انتقال ميده بدون هيچ پردازشي
خيلي وقتها دلم براي اونروزها تنگ ميشه من دنياي كودكي خودم رو از دنياي كودكيه امروز بيشتر دوست دارم من هنوز عطر خودكار هاي عطري اونروزها، كه با هزار ذوق و شوق ميخريدم تو مشاممه من سرگرميهاي ساده كودكي خودم رو بيشتر دوست دارم. من از دنياي كودك امروز ميترسم........
خيلي وقتها دلم براي اونروزها تنگ ميشه من دنياي كودكي خودم رو از دنياي كودكيه امروز بيشتر دوست دارم من هنوز عطر خودكار هاي عطري اونروزها، كه با هزار ذوق و شوق ميخريدم تو مشاممه من سرگرميهاي ساده كودكي خودم رو بيشتر دوست دارم. من از دنياي كودك امروز ميترسم........
چهارشنبه، مهر ۱۲، ۱۳۸۵
معجزه
چند سال پيش كه خيلي تو خط كتاباي پائولو كوئيلو بودم ،هر وقت حوصلم از زندگي سر ميرفت ميگشتم دنبال معجزه تو روزهام با چشمهاي باز تر همه جا رو نگاه ميكردم تا شايد معجزه هر روز رو پيدا كنم گاهي وقتها هم يه اتفاقايي مي افتاد. ولي نميدونم چرا هر چي اينروزها چشمهامو گشاد ميكنم و شيشه عينكم رو پاك ميكنم خبري نيست
نكنه معجزه ها تموم شد به ما چيزي نرسيد بايد دست بكار شم معجزه توليد كنم
پي نوشت : من معجزه ام رو ديشب تو خواب پيدا كردم .راست گفتي آقاي الف عزيز، نزديكم بود من نمي ديدمش. نشونش هم اينكه امروز هوا ابريه ميبينيد همه چيز داره بر وفق مراد پيش ميره
نكنه معجزه ها تموم شد به ما چيزي نرسيد بايد دست بكار شم معجزه توليد كنم
پي نوشت : من معجزه ام رو ديشب تو خواب پيدا كردم .راست گفتي آقاي الف عزيز، نزديكم بود من نمي ديدمش. نشونش هم اينكه امروز هوا ابريه ميبينيد همه چيز داره بر وفق مراد پيش ميره
سهشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۵
پاييز
دلم بارون ميخواد و صداي كلاغ نه اين هواي گرم تابستوني رو چرا رنگ همه چيز عوض شده، چله تابستون چنان باروني مياد كه آدم شاخ در مياره اونوقت پاييز سر وقت خودش شروع نمي شه آي كلاغا چرا از شما صدا در نمياد نكنه حنجره شما رو ميبندند تا اولين بارون پاييز
شنبه، مهر ۰۸، ۱۳۸۵
بيژن نوباوه
نمي دونم بيژن نوباوه را مي شناسيد يا نه. همون خبرنگار معروفي كه تاهمين چندي قبل گزارش هاي مختلفي رو از نيويورك ارسال مي كرد و به قول خودش خيلي جاهاي مختلف ديگه از كشمير و پاكستان و كشورهاي مختلف آفريقايي گرفته تا لندن و نيويورك فعاليت كرده. من از طريق خانواده پدري خانم شين يه آشنايي مختصر و دورادوري با آقاي نوباوه داشتم و مثلاً مي دونستم كه ايشون سال ها تو جنگ بودن و مجروح جنگي و جانباز شيميايي هم هستند و الان هم چند وقتيه كه تحت شيمي درمانيه و بيماريش شدت پيدا كرده و اينكه آدم بسيار مثبت و معتقديه و الي آخر. تا اينكه چند روز پيش توي دو تا از برنامه هاي صندلي داغ از ايشون به عنوان مهمان دعوت شده بود و آقاي احمد نجفي هم كما في سابق با لبخند بزرگ خودشون از آقاي نوباوه استقبال كرده بود. صحبت ها و خاطرات آقاي نوباوه و شكسته نفسي و افتادگي غير تصنعي و خالصانه اين آدم اونقدر من رو تحت تاثير قرار داده بود كه تا چند دقيقه واقعاً كنترل احساسات خودم رو از دست داده بودم. خاطرات آقاي نوباوه از جنگ بعضاً اونقدر تكان دهنده بود كه به زحمت مي شد باور كرد اما اشكها و لرزش صداي اين آدم جاي هيچ شك و شبهه اي باقي نمي گذاشت. تا اونجا كه آقاي احمد نجفي هم خيلي از اوقات برنامه از شدت اشكي كه مي ريخت نمي تونست اجراي برنامه رو ادامه بده و حتي چند بار مجبور شدند برنامه رو قطع كنن و سرود وتصاوير جنگ نشون بدن. نگاه آقاي نوباوه به موضوعات خاصي مثل جنگ، خانواده هاي آسيب ديده از جنگ، باورهاي ملي، سنت ها و امثال اون خيلي جالب و در نوع خودش درخور توجه بود. نمي خوام خيلي از اين آدم تعريف كنم تا حمل به چيز ديگري نشه. اما يكي از دلايل اجتماعي من براي زندگي تو اين باغ وحش وجود، حضور و تفكر آدم هايي نظير بيژن نوباوه است. به ويژگي هاي فردي اين آدم ها كاري ندارم مهم شيوه تفكر اين آدم هاست كه به نظر من خيلي ارزشمند و منحصر بفرده. آقاي نوباوه در پاسخ به دو تا سوال آقاي نجفي، دو تا خاطره تعريف كرد كه مو به تن من سيخ شد. يكي اينكه در پاسخ به اين سوال آقاي نجفي كه پرسيد بدترين صحنه اي كه از جنگ به ياد داري چيه؟ گفت يكبار وارد يكي از روستاهاي عرب نشين جنوب غربي كشور شديم و اونجا از شدت آتشبار دشمن مجبور شديم به يك خونه روستايي پناه ببريم. مي گفت وقتي وارد خونه شدم ديدم يك زن كه تركش به سرش اصابت كرده روي زمين افتاده و كشته شده و در همون حال بچه شير خواره اش داره از سينه مادرش شير مي خوره. مي گفت از اون روز به بعد من باور كردم كه با يه دشمن بسيار سفاك طرفم كه به هيچ چيز و به هيچ كس رحم نمي كند. مي گفت از اون روز هر وقت به جنگ مي رفتم به هيچ كس نمي گفتم كجا مي رم و هميشه موقع رفتن اين صحنه مقابل چشمام بود. دوم اينكه در پاسخ به اين سوال آقاي نجفي كه پرسيد دردناكترين صحنه اي كه از جنگ به ياد داري چيه؟ گفت چند وقتي كه از جنگ گذشت به خودم اطمينان پيدا كرده بودم و فكر مي كردم خيلي به لحاظ روحي و جسمي قوي شده ام. از قضا همون روزها يك گور دسته جمعي از زنان و كودكان ايراني رو تو سوسنگرد كشف كرديم. قسم مي خورد با ديدن اجساد زنان و كودكاني كه به بيرحمانه ترين شكل ممكن زنده به گور شده بودند از حال رفتم و بعد از مدت ها كه به هوش اومدم نمي تونستم اونچه رو كه ديده بودم باور كنم. آقاي نوباوه اين خاطرات رو در حالي كه به سختي مي تونست حرف بزنه تعريف مي كرد و در تمام اين مدت هم فكر مي كنم هر كسي كه پاي حرف هاي اين آدم بوده گريه كرده. در كل اون برنامه از صندلي داغ يه حال و هواي ديگه اي داشت (البته اين نظر شخصيه منه و لزوماً ممكنه اينطور نبوده باشه). خيلي حرف ها و خاطرات ديگه رو هم مطرح كرد كه ديگه گفتنشون شايد در حوصله اين مختصر نگنجه. خلاصه اگر اين برنامه رو نديدين، واقعاً از كفتون رفته. من كه خيلي تحت تاثير قرار گرفتم طوري كه بلافاصله پس از رسيدن خانم شين، سير تا پياز برنامه رو براش تعريف كردم
اشتراک در:
پستها (Atom)