یکشنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۵

خانم شين، من و عروسك ها

موقعي كه من و خانم شين با هم ازدواج كرديم تعداد عروسك هاي خانم شين چيزي حدود يكي و نصفي كيسه زباله بزرگ معادل يك كوله كوهنوردي 60 ليتري بعلاوه دو تا ساك ورزشي و البته يك فضاي كامل بالاي كمد ديواري حجم داشت. اينها غير از عروسك هاي عزيز دوردونه اي هستند كه در اقصا نقاط خونه اعم از روي مبل و ميز و تلفن و غيره و غيره پراكندن و نوعاً همگي هووهاي من به شمار مي رن. اضافه كنم كه كليه هدايا اعم از دادني و گرفتني حتماً بايد با يك عروسك كه ترجيحاً بزرگ، نرم و تا حد امكان خنگ و خپل باشه همراهي مي شه وگرنه اساساً به حساب نمياد و اگر هم از طرف كسي كه خيلي عزيزه برسه حداكثر با الفاظي نظير بد نيست يا خوبه مورد توصيف قرار مي گيره. چند وقت قبل، از باب اعتراض به شرايط نا برابر توي خونه مجبور شدم چند تايي از عروسك هاي دست آموز خونگي رو به داخل ماشين منتقل كنم غافل از اينكه به اين ترتيب حتي موقع رانندگي هم مجبورم تعداد زيادي هوو مشتمل بر دو تا سگ و يك دايناسور رو تحمل كنم. از اونجا كه من آدم بسيار محكمي هستم و سرم بره زير بار زندگي با عروسك زير يك سقف نمي رم و از سويي به دليل علاقه سيري ناپذير خانم شين به انواع عروسك ها و ابراز علاقه مكرر ايشون به افزودن يك بچه شير به كلكسيون موجود (با اين ستدلال كه ببين همه بچه شير دارن غير از من!)، تصميم گرفتم روز تولدش اين آرزوش رو برآورده كنم و لذا يك عروسك بچه شير گلف باز براش خريدم. از اون روز به اين طرف عطف به جاذبه هاي فراوان اين عروسك، خانم شين تمام وقت با اون مشغوله و حتي از مهموني بردن اون و حرف زدن باهاش و حتي در مواردي قربان صدقه رفتن هم دريغي نداره. حالا شما حساب كنيد اين وسط چقدر من يكي خوش به حالم شده. البته شنيده ها و گفته ها و البته ترافيك تمام وقت مغازه هاي عروسك فروشي دال بر شيوع اين علاقه در جامعه نسوان و البته احتمالاً مشكلات عاطفي مشابه بين آقايونه

پنجشنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۵

زندگي

امروز تولد ميگيريم براي من زني در آستانه 30 سالگي ميدونم كه اعداد و ارقام عمر مهم نيست اما فكر كردن بهش غمگينم ميكنه. اين روزها اگه كم مينويسم دليلش گم شدن توي روزمرگيها نيست شايد بايد توضيح بالاي صفحه رو عوض كنم. روزهاي زندگي ما هم مثل هزاران آدم ديگه ميگذره گاهي سرشار از خوشي گاهي همراه غم. دغدغه هاي فكري ما هم مثل همه شما آلودگي هوا ،ترافيك ،سياست،ورزش و ... است همون خبرهايي كه حتما شما بهتر از ما پيگيري ميكنيد اما چيزي كه اين روزهاي دليل اصلي ننوشتن هاي منه احساس سكونه. مدتهاست كه فكر ميكنم جلو نميرم درجا ميزنم گاهي يه فكر مثل فوق ليسانس گرفتن و يا مربي فوتبال شدن مثل يه جرقه خوشحالم ميكنه ولي به قول آقاي الف من هميشه فقط خوب شروع ميكنم اما ادامه ... بعضي وقتها فكر ميكنم كار رو رها كنم و برم دنبال علايقي كه اين همه سال دنبالشون بودم ولي هميشه به بهانه نداشتن فرصت دنبالشون نرفتم اما ميترسم كه همين يه ذره تكوني هم كه به خاطر كار ميخورم كلا از دست بره بدجور سردرگمم در هراسم كه باقي عمر هم به همين منوال بگذره بايد يه كاري بكنم اما نميدونم چي كار؟ شايد هم همه اينها سندروم 30 سالگي باشه

دوشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۵

تولد خانم شين

ديروز (1 بهمن) سالروز تولد خانم شين بود. اين نوشته هم يه بهانه است براي تبريك سالروز تولدش. خانم شين علاوه بر اينكه همسر منه، بهترين دوست من هم هست و راستش رو بخواهيد با معرفت ترين و صادقترينشون. خانم شين همه چيزه منه. روز تولدش هم خوشحال بودم هم غمگين. خوشحال از اينكه در كنار هم هستيم و اندوهگين از اينكه يك ساله ديگه گذشت و من هنوز نتونستم كار درخوري براش انجام بدم. خانم شين سنگ صبور و تكيه گاه لحظه هاي افتادن من تو اين چند سال گذشته بوده. تولدت مبارك عزيزكم

شنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۵

يك جمعه خوب

ديروز مثل آدمهاي سحر خيز ساعت 8 از خواب بلند شديم وصبحانه خورديم و زديم بيرون يه كار كوچيك داشتيم انجام داديم و رفتيم يه جاي خوب كه نمي دونم تا حالا رفتيد يا نه. من يه چند سالي بود كه نرفته بودم و فكر ميكردم شايد تعطيل شده باشه ولي خوشبختانه باز بود. نميدونم جمعه ها گذرتون طرف چهار راه استانبول افتاده يا نه ولي اگه نيافتاده و احتمالا دوست دار چيزهاي قديمي هستيد يه جمعه بازار تو پاركينگ طبقاتي پروانه برگزار ميشه كه ميتونيد بهش سر بزنيد پر از چيزهاي قديمي و عجيب غريب خيلي هم شلوغ ميشه من كه خيلي دوستش دارم. همه چيز توش پيدا ميشه از ميزها ي قديمي آنتيك گرون گرفته تا قفل در خونه چي چي الدوله ، خنده دار اينه كه خيلي از مغازه دارهاي بالا شهري هم اون وسطا در حال خريد كردن هستند اگه حوصله گشتن داشته باشيد ميتونيد چيزهاي خيلي قشنگ و ارزون پيدا كنيد مخصوصا اونايي كه دنبال خريدن سوغاتي براي اونور آبي ها هستند
منم ديروز يه سري گردنبند گوشواره هاي خوشگل خريدم آقاي الف هم از اين دايره هاي يونگ خريد كه خيلي با مزه هستند. اگه دست من باشه بدم نمياد هر هفته يه سري بزنم.

سه‌شنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۵

ايتاليا و شلغم

يكي از علايق مشترك من و خانم شين ديدن ايتالياست. با اين تفاوت كه من دنبال ديدن فلورانس و رم به خاطر آثار هنري و معماريشم اما خانم شين دنبال ديدن ميلان به ويژه استاديوم سن سيرو (جوزپه مياتسا) و البته بازيكنان تيمه آ ث ميلانه. من هم كه رگ غيرتم از گوشام ميزنه بيرون چند هزار باري قسم خوردم كه ايتاليا بي ايتاليا مگه اينكه از رو جسد من رد بشن. تا اينكه ديشب در حالي كه با آقاي ر مشغول خوردن شلغم توام با اخ و پيف خانم شين بوديم صحبت از مسافرت و البته به دنبال اون ذكر علاقمندي به سفر به ايتاليا و ديدن جاذبه هاي توريستي به ويژه جاذبه هاي انساني اونجا شد. يكدفعه خير سرم يه شيطنتي به سرم زد و به خانم شين گفتم اگه فقط چهار تيكه كوچك از شلغمي كه داشتيم مي خورديم بخوره به چي و چي قسم كه يكسر مي ريم ايتاليا. از قبل مي دونستم كه خانم شين سرش بره ترب و شلغم نمي خوره. راستش خوشحال بودم كه بالاخره تونستم به نحو اولا و بي هيچ برخوردي قال اين ايتاليا رفتن و ايتاليايي ديدن رو از ريشه بكنم. اما.... چشمتون روز بد نبينه. خانم شين عزيز ما شلغم ها رو دو تا دوتا مي خورد. نشون به اون نشون كه آقاي ر شاخ از چهار شاخش زده بود بيرون. من هم كه براي اولين بار تو زندگيم دلم مي خواست اين شلغمه بپره تو گلوي خانم شين يا حداقل حالشو بد كنه تا نتونه چهار تيكه اي رو كه با هم توافق كرديم رو بخوره. حتي موقعي كه آخرين تيكه از شلغم رو مي خورد خواستم دبه كنم بگم كه نه اين آخريش نيست سوميشه، كه براي اولين بار خانم شين به جان مادرش قسم خورد كه نه اين آخريشه. خلاصه اينكه چهار تيكه شلغم رو خورد و حتي به صراحت اشاره كرد كه حتي حاضر بوده كارهاي شاق تري هم انجام بده اينكه چيزي نيست. خلاصه حالا من موندم و و قولي كه دادم. خدا كنه يكجوري بشه، سيلي، زلزله اي، آتشفشاني چيزي بلكه اين ايتاليا از صحنه گيتي حذف بشه اينجوري حداقل من يكي يه نفس راحتي مي كشم

پنجشنبه، دی ۲۱، ۱۳۸۵

عدم تعادل

خاتونك عزيزم پرسيده كه چرا اينروزها نمي نويسم واقعيت اينه كه يه چند باري خواستم درباره آرين كوچك و مشكلي كه براش پيش اومده و بحثي كه توي نظر خواهي اين وبلاگ بود بنويسم اما ياد چهره معصوم آرين كه مي افتادم فقط اشك تو چشمام جمع ميشد و نمي تونستم چيزي بنويسم نمي دونم دربارش شنيدين يا نه اخبار مربوط بهش تو اين وبلاگ هست
بحث تو نظر خواهي رو كه ديدم اتفاقي كه حدودا سه سال پيش افتاد رو به خاطرم آورد البته تقريبا برعكس اين حالتي كه الان پيش اومده من يه همكار داشتم كه يه روز اومد سر كار و گفت خواهر 18 سالش كه اتفاقا من هم ديده بودمش و سابقه هيچ مريضي هم نداشت روز گذشته وقتي از خواب بلند ميشه ميبينه جاهاي مختلف بدنش كبود شده بعضي جاها بزرگ و بعضي جاها كبوديها كوچكتر بوده سريع ميرسوننش بيمارستان بعد از كلي آزمايش گفتند كه مغز استخوانش به خواب رفته و بدن گلبول سفيدي توليد نمي كنه و اون كبوديها هم براي اين بوده كه بعضي از رگها و مويرگها پاره شدند يادم اونروز وقتي اين خبر رو شنيديم همه به تكاپو افتادند كه يه جوري كمك كنند يكي از همكارها با هزار زحمت از يه فوق تخصص خون كه سالي يه بار هم وقت نميداد وقت گرفت ولي پدر اين دوست ما كه شغل خيلي مهمي داشت و البته امكانات مالي خوب دخترش رو بستري كرده بود توي بيمارستان وابسته به ارگاني كه توش كار ميكرد واون بيمارستان هم يه بيمارستان خيلي معمولي بود و به هيچ نحوي از انحا هم حاضر نبود جاي ديگه اي ببرتش حتي پيش يه دكتر ديگه يادمه اونروزها اينقدر من نگران حال اين دختر بودم كه مرتب سردرد داشتم خلاصه بعد از مدتي گفتند بايد پيوند مغز استخوان انجام شه از شانس بد اين دختر پس از آزمايش معلوم شد نه مغز استخوان خواهرش بهش ميخوره و نه برادرش بعد بهشون گفتيم يه مركز پيوند مغز استخوان توي آلمان هست كه احتمال 60 درصد بتونه خوب شه كه به نظر احتمال بالايي بود چون در اين مواقع اگه به آدم بگن 1 درصد هم آدم دل ميبنده اما اين پدر با وجود مكنت مالي هيچ كاري نكرد و من هر وقت از دوستم ميپرسيديم چه خبر؟ ميگفت رفتيم براش نبات گرفتيم ميخواهيم ببريمش مشهد و چيزاي از اين دست. آخرش هم اين بنده خدا فوت كرد. نمي دونم چرا ما يا داريم از اين ور ميافتيم يا از اونور

چهارشنبه، دی ۱۳، ۱۳۸۵

روابط عمومي

به نظر شما وظيفه واحد روابط عمومي توي هر اداره چيه؟
چند وقت پيش همون موقع كه بازيهاي آسيايي در حال انجام بود تو راه برگشت خونه راديوي ماشين روشن بود مسابقات دو و ميداني در حال اجرا بود و احسان حدادي پرتابگر ديسك ايران در حال برگزاري مسابقه ، رسيديم خونه زود تلويزيون رو روشن كرديم ببينيم نتيجه چي شد و هرچي اين كانال اون كانال كرديم هيچ خبري نبود وشبكه 3 هم داشت يه فوتبال داخلي پخش ميكرد و انگار نه انگار، راديو رو روشن كرديم مسابقات همچنان ادامه داشت و بالاخره هم حدادي مدال طلا رو گرفت جالب اينجاست كه اين مدال چون دومين مدال طلا بود خيلي هم باارزش بود و اون روزها كاروان ايران داشت براي مدال گرفتن خودش رو به هر دري ميزد دوباره تلويزيون رو روشن كرديم هيچ خبري نبود حتي يه زير نويس. زنگ زدم به روابط عمومي صدا و سيما يه آقايي گوشي رو برداشت از اين جا به بعد صحبتهاي من با اون آقاست من پيشاپيش به خاطر بعضي كلمات بكار برده شده عذر خواهي ميكنم اما اين عين كلمات اون آقاست
من: سلام ببخشيد من يه اعتراض داشتم نسبت به صدا و سيما
سوژه مورد نظر :بفرماييد
من : چند دقيقه پيش آقاي حدادي مدال طلا گرفت ولي هيچ خبري از تلويزيون پخش نشد پس اين همه نيرو كه فرستاديد براي تهيه گزارش براي چي اونجا هستند آيا پخش يه مسابقه داخلي اينقدر مهمه
سوژه مربوطه:حالا كي مدال گرفته
من: گفتم كه آقاي حدادي
سوژه: گرفته كه گرفته ديشب مردم دهن ما رو سرويس كردند از بس زنگ زدند گفتند چرا اينقدر برنامه ورزشي پخش ميكنيد
من : الان هم كه داشتيد فونبال پخش ميكرديد سريال كه نمي خواستيد قطع كنيد
بعد هم وظيفه شما انتقال نظر منه نه اينكه نظر خودتون رو بگيد
بعد هم گوشي رو قطع كردم ولي تا مدتي من و آقاي الف از لحن صحبت اين آقا شوكه بوديم ناگفته نمونه كه آقاي الف 2و3 روز بعد دوباره زنگ زد و از اين آقا شكايت كرد و قرار شد بهش تذكر بدن ظاهرا قبلا هم اينكار رو كرده بود حالا بشنويد اتفاق امروز رو
يكي از همكاران براي پيگيري زمان و مكان يه سمينار كه برگزار كنندش دانشگاه تهران بود زنگ زد روابط عمومي دانشگاه تهران. يه چند دفعه اي برداشتند قطع كردن تا بالاخره جواب دادند
دوست من : ببخشيد آقا من ميخواستم ببينم سمينار... كجا و چه ساعتي برگزار ميشه ؟
مسئول مربوطه:نمي دونم
دوست من:من بايد از كجا بپرسم
مسئول مربوطه :نميدونم
دوست من :شما بعنوان نماينده دانشگاه تهران چطور خبر نداريد؟
مسئول مربوطه :اطلاعي نداريم به شماهم مربوط نيست
كاش مي شد فهميد معيار انتخاب اشخاص براي نشستن تو واحد روابط عمومي چيه؟

دوشنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۵

عدم خشونت

خشونت در همه ابعاد زندگي روزمره آدم ها در سراسر جهان ديده مي شه. از رانندگي گرفته (خودمو مي گم اگه باورتون نمي شه از خانم شين بپرسين) تا سياست و اقتصاد و الي آخر. راستش سالها پيش يكبار فيلمي از زندگي گاندي ديدم و از همون جا به فلسفه عدم خشونت و الگوي مبارزه منفي علاقمند شدم. كتابهايي در مورد گاندي و همينطور كتابهايي از راسكين و چخوف در اين رابطه خوندم و از اون به بعد سعي كردم هر چي كه ياد گرفتم رو به صورت آزمايشي و مقطعي تو زندگي روزمره خودم اعمال كنم. گرچه خيلي سخت بود و در موارد بسياري هم به دليل ضعف هاي شخصي من با شكست همراه بوده اما در مجموع تفكر سازنده و اثر بخشيه. اينكه وقتي عصباني مي شيم آرامش خودمون رو حفظ كنيم، بيشتر فكر كنيم و شان انساني همديگر رو محترم بدونيم و بعد ضمن تلاش راسخ براي حفظ حقوق حقه خودمون اقدامي به عمل بياريم، يا وقتي كسي حرف مخالف يا حتي بي ربطي از نظر ما مي زنه صبور باشيم و بهش اجازه بديم حرفش رو تو يك فضاي آروم و منصفانه و البته امن بزنه و بعد ضمن رعايت همون شرايط قبلي باهاش وارد گفتگو و نه مجادله و احياناً مقابله بشيم، يا وقتي كسي اشتباهي مي كنه و گوشش هم به حرف هيچ كس بدهكار نيست تجربه رو حق اون بدونيم و تلاش كنيم تا حد امكان اثرات منفي و احتمالي كار اون فرد رو خنثي بكنيم و موضوعاتي از اين دست گرچه تو كتاب ها زيادند اما نمونه هاي عملي زيادي هم در عرصه هاي مختلف زندگي اعم از سياست و اقتصاد و زندگي شخصي و غيره داشته و داره. يادمه نوجوان كه بودم خيلي هزينه ها از بابت اعمال خشونتي كه ريشه در خيلي چيزهاي پيرامونم داشت مي پرداختم. از تنبيه بدني تو مدرسه گرفته تا آسيب هاي روحي و رواني كه هنوز هم اثراتش از بين نرفته طوري كه بعضاً حتي تو بيداري هم دچار كابوسش مي شم. يك روز بعد از يك دعواي حسابي با يك هم مدرسه اي كه خيلي هم برام گرون تموم شده بود براي اولين بار نشستم و در مورد كاري كه كرده بودم و كارهاي ديگه اي كه مي تونستم و نكرده بودم فكر كردم. نتيجه اي كه گرفتم جالب بود. كاري كه كرده بودم احمقانه ترين، ابتدايي ترين و پرهزينه ترين انتخاب ممكن بود. هر انتخاب ديگه اثربخش تر و عقلاني تر از انتخابي كه كرده بودم مي بود. از اون روز به بعد تصميم گرفتم كمتر دعوا كنم، كمتر فرياد بكشم، كمتر توهين يا تمسخر بكنم، حتي كمتر انتقاد كنم، كمتر بكوبم و حتي اين روزها موقع رانندگي كمتر بوق بزنم و براي راه گرفتن حرص بزنم. گرچه راستش خيلي وقت ها نتونستم ولي دارم تلاش مي كنم كه انجامشون بدم و مي دم. رگه هاي اعمال خشونت بعضي وقت ها اونقدر باريك و ظريفه كه حتي شناختنشون سخته چه برسه به رفعش. آدم هايي كه اين جوري فكر مي كنن هرگز تلاش نمي كنن چيزي رو كه باور دارند بد و زشته به طور مستقيم و با تهاجم و تخريب از بين ببرن. بلكه تلاش مي كنن زمينه هاي بروز اون رو در يك بازه زماني منطقي و مطلوب از بين ببرن. وقتي زمينه از بين رفت نمود اون هم خود به خود از بين مي ره بدون اينكه شدت و خشونتي اعمال شده باشه.اينجوري تلاششون اثر بخش تر، ماندگارتر و عمقي تره. جالبه كه خيلي ها از خيلي مسيرهاي متفاوت و حتي متضاد به اين نقطه رسيدن و بهش باور پيدا كردن اما نبايد اين تفكر رو با تسامح و پشت گوش انداختن و حتي بعضاً با كنار آمدن و تسليم شدن اشتباه گرفت. اين موضوع براي خودم من بعضاً مساله است و خيلي وقت ها تشخيصش برام سخت مي شه. ببخشيد كه خيلي طولاني شد. تا بعد

پنجشنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۵

فلسفه بد و بدتر

خيلي ها هستند كه به فلسفه بد و بدتر و انتخاب بين اونها اعتقاد دارند. نمي خوام به نظر كسي بي احترامي كنم اما نمي دونم چرا هر وقت پاي اين بحث به ميون مياد كهير مي زنم. تقريباً از همون روزي كه فكر كردم حق انتخاب دارم (خصوصاً در رابطه با مسايل جمعي) هميشه با اين مساله مواجه بودم كه گرچه هيچ كدوم از اين انتخاب ها خوب نيست اما بين بد و بدتر، بد بهتره. مثلاً من دوست دارم فضانورد يا خلبان بشم اما چون نتونستم بايد برم سربازي يا برم دانشگاه و ادامه تحصيل بدم (حالا هر رشته اي كه شد-شما بگو برنامه ريزي اقتصاد جنگلي تو هر نقطه از ايران و جهان) . حالا اگه من نخوام بين يكي از اين دو تا هيچ كدوم رو انتخاب كنم و برم دنبال آرزوها و روياهاي خودم (حالا با فرض اينكه نرفته محكوم به شكست و ناكامي هم باشم) يه آدمي هستم كه رويايي و خيال پردازم و غير واقع بينانه عمل كردم و شرايط زمان و مكان رو درك نكردم، اهل مشاركت نيستم و الي آخر. اما هيچ كس نمي گه كه اين آدم براي هدفي كه داشته تلاش كرده و براي رسيدن به اون از خودش مايه گذاشته. تن به بدي بين بد و بدتر نداده (حالا درست و غلطش خيلي مهم نيست. مهم پايبندي به يك باوره).دنبال بهتر بوده. حالا نه؟ خوب قبول. دنبال يك حالتي غير از بد و بدتر بوده. يعني زندگي حتي ارزش مبارزه براي يك تجربه ديگه رو نداره؟ حالا شما اينو تعميمش بدين به سياست، به فرهنگ، به خانواده، به انتخابات و به هر جاي ديگه كه به فكرتون برسه. تا كي مي خواهيم انتخاب هامون رو بين بد و بدتر انجام بدين. مگه ما چمونه كه نتونيم بين خوب و خوب تر انتخاب كنيم؟ چرا بايد خواهرا و دخترامو بين يك آدم معتاد و بدبخت و يك آدم هرزه و پولدار خودشون رو مجبور به انتخاب دومي ببينن. چرا بايد برادرا و پسرامون بين بيكاري و بيگاري مجبور به انتخاب دومي بشن. چرا مادرامون بين سوختن و ساختن بايد مجبور به ساختن باشن. چرا پدرامون بين ذلت و تحقير بايد دومي رو انتخاب كنن؟ اين چراها رو نمي خوام تعميم بدم. تو رو خدا هم نگين جامعه مقصره. نگين اوضاع مملكت فلان و بيساره،نگين مجبوريم. خلاصه منفعل فكر نكنيم. خلاصه من كه بد جوري حالم از اين اوضاع گرفته.

دوشنبه، دی ۰۴، ۱۳۸۵

بازي يلدا

من چيزهاي پنهان زيادي ندارم اما بعضي ويژگي هاي خاص دارم كه افراد كمتري از اون مطلع هستند مثلاً اينكه (1) من تو جمع ها و ضرب هاي يك رقمي به بالا وحشتناكم. يعني اگه ماشين حساب نباشه خيلي نمي شه رو من حساب كرد. (2) آرزو دارم يك روز جايزه نوبل يا تورينگ بگيرم. اين تنها چيزيه كه در موردش رويا پردازي مي كنم. (3) از اعراب متنفرم. حاضر نيستم حتي باهاشون زير يك آسمون زندگي كنم. (4) به ماوراالطبيعه به شدت معتقد و علاقمندم. (5) براي 6 نفرم مي ميرم و عاشق يكي از اين شش نفرم

بازي يلدا و تخت جمشيد

در پي لبيك به دعوت مهديس عزيز و با عرض پوزش كه يه كم دير شد.
و اما 5 تا چيزي كه از من نميدونيد
1-من از گربه مثل سگ مي ترسم
2-ديشب فهميدم قدم از 170 به 172.5 ارتقا پيدا كرده ظاهرا رشد قدم تمومي نداره
3-هيچ چيز به اندازه فكر از دست دادن عزيزانم نگرانم نمي كنه
4-اصلا كينه اي نيستم و معمولا زود يادم ميره از دست كي براي چي ناراحت بودم
5-از نظر من همه خوبند مگه عكسش ثابت بشه
مرسي مهديس جون كه من هم قاطي آدمها حساب كردي
و اما 5 نفري كه من دعوت ميكنم آقاي الف نازنين،خاتونك وچون بقيه اونهايي كه من ميشناسم قبلا دعوت شدن من 3 دفعه ديگه هم آقاي الف رو دعوت ميكنم
-------------------------------------------------------------
اما بشنويد مصاحبه امروز خبرنگار راديو فرهنگ رو با رييس يگان حفاظت از آثار فرهنگي
خ : ببخشيد آقاي ... ميشه در باره اتفاقي كه در تخت جمشيد رخ داده صحبت كنيد
ر:چيزي نشده يه گروه فيلمبردار اومده بودند فيلمبرداري موقع رفتن يكيشون به آثار تعرض كرده و يه خسارات جرئي به وجود آورده كه مامورين ما بلافاصله طرف رو دستگير كردند
خ: ببخشيد خسارت جزئي چي بوده؟
ر:هيچي سر يكي از اينايي كه براي شاه كادو ميبرند رو خراب كرده
خ:منظرتون سربازهاي هخامنشيند ؟
ر: آره همونا
خ:ولي از افرادتون گفتند چيزهاي ديگه اي هم خراب شده ظاهرا دم يكي از شيرها هم كنده شده
ر: آره اما نميدونيم شايد اصلا از اول دمش كامل نبوده شايد هم اين كنده
خ:اين شيرها سنگي هستند و كندن دم اونها زمان ميخواد چطور شما متوجه نشديد
ر:حتما از قبل خراب بوده يا كنده شده بود اون كنار بوده
خ:ما شنيديم چيزهاي ديگه اي هم بوده نه هيچ چيز ديگه، همين بوده كه ما زود فهميديم
........
واويلا بر ما و اين مسئولان آثار تاريخيمون، همينه كه هربار ميريم تخت جمشيد يه چيزي ازش كم شده آقا اصلا خبر نداره كه دم شيره اصلا بوده يا نبوده
پي نوشت : خبر مرتبط

پنجشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۵

يلدا

امشب يكي از اون شبهاي سال كه من خيلي دوستش دارم گرچه هميشه زودتر از بقيه شبها خوابم ميگيره اما اول همه اون چيزايي كه بايد بخورم رو مي خورم و بعد مي خوابم فال حافظ هم كه جز جدايي ناپذيرشه .لذت ميبرم از سنتهاي قديميمون پر از روزهاي خاص براي جشن گرفتن .چه ملت شادي بوديم الان چي شديم بگذريم
شب يلدا امسال يه فرق داره با بقيه شبهاي يلدا اونم اينكه همه ميان خونه ما، خيلي خوشحالم كه توي شبهاي به اين خوبي كه پر از خاطرات خوب هم هست خونه ما هم سهيمه، آخه موقع سال تحويل هم همه خونه ما جمع بودند و كلي بهمون خوش گذشت اميدوارم همگي شب يلداي خوبي داشته باشيد
پي نوشت 1 : يك پيغام اس ام اسي مرتبط
تو با ادبترين،نجيب ترين ، باهوشترين، زيباترين و خوش اخلاقترين انساني هستي كه تا به حال ديدم
اينم هندونه شب يلدات
پي نوشت 2:
اينم فال حافظ
سحرم دولت بيدار به بالين آمد گفت برخيز كه آن خسرو شيرين آمد
قدمي دركش و سرخوش به تماشا بخرام تاببيني كه نگارت به چه آيين آمد
....

شنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۵

بسكتبال

حيفم اومد بعد از اينكه اين مطلب در مورد تيم بسكتبال رو تو وبلاگ پرستو خوندم من در مورد اين تيم يك دست و با روحيه عالي‏، چيزي ننويسم. نميدونم بازيهاي تيم بسكتبال رو توي بازيهاي آسيايي پيگيري كرديد يا نه! من تقريبا تا جايي كه تلويزيون پخش ميكرد و البته منم خونه بودم ديدم از هماهنگي و اعتماد به نفس اين تيم لذت بردم و اگه تيم قطر واقعا تيم قطر بود و نه منتخب آفريقا مطمئنم بسكتباليستهاي ايران به فينال مي رفتند احتمالا خبر داريد مدال برنزي كه اين بچه ها گرفتند هم اولين مدال آسيايي در رده بزرگسالان تو بسكتبال حداقل بعد از انقلاب بود راستشو بخواين با اينكه مدالشون رنگش طلايي نبود ولي نميدونم يه جورايي بيشتر از خيلي مدالهاي ديگه به دلم نشست

پنجشنبه، آذر ۲۳، ۱۳۸۵

بازيهاي آسيايي دوحه

حتي اگر ورزشكار و ورزشدوست هم نباشيد احتمالاً خبر داريد كه امروز چهاردهمين روز و روز ماقبل آخر مسابقاته. بالاخره ديشب طلسم مدال طلا گرفتن مستمر براي كاروان ايران شكست و ما يكشبه با گرفتن 4 مدال طلا و 3 مدال برنز از رتبه 14 به 6 رسيديم و حداقل از قطر و عربستان و بحرين بالاتريم.گرچه عالي نيست اما خوبه. از كثافت كاري اعراب و بعضي ضعف ها و دردهاي قديمي خودمون كه بگذريم در مجموع مسابقات جالبي بود. نكات جالب زيادي هم درش بود. اما مي خوام اينجا فقط به مدال ها كسب شده توسط ورزشكاران كشورمون و برخوردهاي صورت گرفته نسبت به اونها بپردازم. مثلاً يكي مثل رضازاده اولين مدال طلا رو مي گيره و اونقدر تبريك و مباركباد مكتوب و منقول رد و بدل مي شه كه آدم حالش به هم مي خوره اونوقت احسان حدادي تو پرتاب ديسك مدال طلاي آسيايي خودش رو تكرار مي كنه و تلويزيون در همون حال فوتبال استقلال تهران و استقلال اهواز رو پخش مستقيم مي كنه و حتي به خودش زحمت زير نويس كردنه اين خبر رو هم نمي ده بالطبع كسي هم به احسان حدادي تبريك نمي گه و اساساً خبر اين پيروزي درخشان نزديك به 12 ساعت بعد به اطلاع عمومي مي رسه. يا مثلاً آرش مير اسماعيلي و ميران تو مسابقات جدو دوم مي شن (در حالي كه ادعاي مدال طلا از هزار جاشون ميزنه بيرون ) كسي ككش نمي گزه اما كشتي فرنگي شايد بعد ده ها سال چهار تا نقره و دو تا برنز مي گيره اونوقت همه از كشتي گيران و آقاي بنا مربي تيم كشتي فرنگي ايران گله گذاري مي كنن. تير اندازي ميره چهلم و سي ام مي شه كسي حرفش رو هم نمي زنه اسب سواري بعد از سال ها دوري و محروميت و بي توجهي و كمبود ميره دهم مي شه همه ازش انتقاد مي كنن. تيم شنا هيچ مقامي به دست نمياره كسي ناراحت نمي شه اما تيم شيرجه چون احتمال مدال آوردنش كم بوده اساساً به مسابقات اعزام نمي شه. تيم كاراته مردان كه 5 نفر بودند 3 تا طلا و 2 تا برنز مي گيرن و فقط 50 ميليون در سال براشون هزينه مي شه اما تيم فوتبال كه آبروي يك قرن فوتبال اين مملكت رو داره به باد مي ده سالي چند ميليارد داره براش هزينه مي شه. تيم واليبال تو همون دور اول مي خوره به كره جنوبي (حالا به هر دليل) و 3 به 1 مي بازه اون هم با يك بازي اسف بار همه مي گن بد شانسي آورديم، اشكالي نداره اما تيم واترپلو تو چهار تيم مي خوره به چين يا هندبال مي خوره به كويت اونوقت همه ازشون انتقاد مي كنن. خلاصه از اين دست داستان ها زياد بوده. تا بعد

شنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۵

يك شب عجيب در تهران

ديشب خونه خواهرم مهمون بوديم مهمونيش چيز عجيبي نداشت اما ماجرا از اونجا آغاز شد كه يكي از مهمونها ساعت 8:35 پرواز داشت و حدود ساعت 7:30 از خونه رفت بيرون ساعت 8 رسيد فرودگاه و تازه فهميد كه كيف پولش رو جا گذاشته بنابراين زنگ زد تا كيفش رو با آژانس بفرستند از ساعت 8 تا 8:10 كه آژانس بياد برف گرفت و تو همين 10 دقيقه هم كار به جايي رسيد كه آژانس مربوطه به زحمت تونست كوچه رو كه كمي هم سر بالاييه بياد بالا. خلاصه كيف رو بهش دادند و كلي سفارش كردند كه سريع بره. از ساعت 8:30 ارتباط تلفني بين خونه و فرودگاه ديگه قطع نشد چون آژانسي نرسيد بود و اين ارتباط ادامه داشت تا ساعت 11:30 كه آژانس رسيد ناگفته نمونه كه فردي كه پرواز داشت رفت پدر بنده خداش تو فرودگاه منتظر آژانس بود ساعت 11:40 تصميم گرفتيم خداحافظي كنيم و بريم خونه اومديم بيرون ديديم نيم متر برف نشسته. نشستيم تو ماشين مصيبت از همين جا شروع شد كنترل به هيچ عنوان دست راننده نبود و ماشين به شكل خطرناكي سر ميخورد و هر لحظه احتمال داشت به ماشينهايي كه پارك بودند برخورد كنه خلاصه با مصيبت و چند تا سكته ناقص رسيديم به خيابان اصلي كه ترافيك شروع شد ترافيك كه چه عرض كنم همه كاملا ايستاده بودند و ماشينها تكون نميخوردند از پليسهاي زحمت كش و ماشينهاي شهرداري هم براي كمك به ماشينهاي كه همينطوري دور خودشو ميچرخيدند و سر ميخوردند هيچ خبري نبود بنده خداها خب حتما خواب بودند. يه ماشين عروس هم تو ترافيك بود كه گلهاي روي ماشين كاملا زير برف مدفون شده بودند عروس و داماد هم كه احتمالا حوصلشون از هم سر رفته بود هر كدوم يه طرف رو نگاه ميكردند. خلاصه بعد از نزديك به يك ساعت يه فاصله 500 متري رو طي كرديم و رسيديم به ميدون كه فهميديم مسير بالا و پايين بسته است و فقط ميتونيم دور بزنيم جالب اينه كه موقعيكه تو ترافيك بوديم من كلي كارگر تو خيابون ديدم كه نميدونستم اين موقع شب اينجا چيكار ميكنند اما بعدا كاشف به عمل اومد كه اين بنده خداها جهت هل دادن ماشينهاي مانده در برف و كسب درآمد تو خيابون هستند بالاخره همه بايد نون بخورند. بگذريم ‏‏‏‏با كلي مصيبت مسير رو برگشتيم و ماشين رو كنار خيابون گذاشتيم و 1 كيلومتر پياده روي كرديم و دوباره برگشتيم خونه خواهرم اينم بگم كه اون بنده خدايي هم كه قرار بود از فرودگاه برگرده تا صبح به خونه نرسيد و كنار خيابون تو ماشين شب رو به صبح رسوند .

پنجشنبه، آذر ۰۹، ۱۳۸۵

پائولو كوئيلو و ترافيك

ديروز صبح طبق معمول هر روز داشتيم تو ترافيك اتوبان همت حركت ميكرديم معمولا همت از شرق به غرب از خروجي حقاني به بعد تا سر مدرس خلوته ولي ديروز در كمال تعجب ديديم ترافيك همچنان ادامه داره اول فكر كردم تصادفي چيزي شده اما جلوتر كه اومديم ديديم چند تا ماشين كه رو همشون هم پوستر هاي بزرگ پائولو كوئيلو چسبونده بودند پشت هم دارند كنار اتوبان حركت ميكنند مردم هم همه محو تماشا بنابراي ترافيك شده بود دليل كارشون رو نفهميدم مگه پائولو كوئيلو دوباره اومده ايران؟ شما ها خبري ندارين؟

شنبه، آذر ۰۴، ۱۳۸۵

انواع تفكر

تو اين سرزمين از دير باز چند نوع تفكر رايج بوده كه از بين همه اونها شايد تفكر دايي جان ناپلئوني يا همون تفكر توهم توطئه كاملاً آشناست. مثلاً اينكه ما دست دستي فوتبال اين مملكت رو سر لج و لجبازي يا باندبازي بندازيم تو هچل بعد دست بگيريم كه ايها الناس بياييد كه دارند عيله فوتبال ما توطئه ميكنند. نوع ديگري از تفكرات رايج در اين سرزمين تفكر بوشوكيه (بوشوك همون سگ لوك خوش شانسه). تو اين تفكر هر بلايي كه سرمون بياد نشانه لطف و علاقه وافر فاعل اون بلاست. مثلاً فيفا فوتبال ما رو تعليق بكنه و ما فكر كنيم كه اون سازمان مستقل و موثر بين المللي با تصميم به موقع خودش قبل از مسابقات دوحه صرفاً داره تلاش مي كنه استقلال فدراسيون فوتبال رو در كشور ما تامين بكنه و لا غير(اون هم بي هيچ دليل و بهانه اي از طرف ما). نوع ديگه اي از تفكر هم هست كه من بهش مي گم تفكرات شبه كافكايي. در اين تفكر هر اتفاقي كه مي افته ناگزيره و هيچ راهي براي فرار از تقدير بدمون وجود نداره و ما بايد منتظر باشيم تا عمرمون در سايه همين سرنوشت سياه به سر بياد تا مگر در اون اتوپياي موعود حوري، قلمان و از اين حرفا و غيره. البته مجموعه تفكرات ديگه اي هم هست كه توضيحش بمونه براي بعد. حالا اگه شما غير از اين موارد به شيوه ديگري فكر مي كنيد اشكال از شماست و به شدت دچار خطا هستيد و بايد در نحوه زندگي و تفكرتون تجديد نظر كنيد

سه‌شنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۵

دلتنگي

وقتي اينقدر فاصله ميافته بين پستهاي اينجا دچار يه حس دلتنگي ميشم احساس بيخبري بهم دست بده يه حس بد كه نميدونم اسمش رو چي بذارم. دور و بريام هميشه از اينكه من تاريخ تولد همه يادم هست و اصرار دارم روز تولد همه بهشون زنگ بزنم تعجب ميكنند ولي من فكر ميكنم رابطه بين انسانها چيزي نيست كه حاصل يه شب و دو شب باشه بنا براين حيفه وقتي يه رابطه رو ميشه با يه كار كوچيك كه تو يه روز عزيز براي طرف مقابلت انجام ميدي حفظ كرد اينكار رو نكني. اين روزها سرم بدجوري به خاطر كار شلوغه آقاي الف هم كه بد تر از من بنابراين اين پست رو به منزله همون كار كوچيك ببينين كه نميخوام رابطمو با اين دنياي مجازي و دوستاي ناديده مجازي از دست بدم ببخشيد اگه حرف و سخن با ارزشي توش نيست

پنجشنبه، آبان ۲۵، ۱۳۸۵

سفرنامه اصفهان -2

ببخشید که فاصله بخش 1,2 اصفهان زیاد شد واقعیت اینه که اینروزها خیلی درگیر کارهام و موقعهایی هم که فرصت میکنم سر بزنم خیلی کوتاهه و اپ لود تصاویر هم خیلی طول میکشه از این حرفها بگذریم بریم سر اصل مطلب
بعد از مسجد شیخ لطف الله نوبت عالی قاپو بود من تراس این عمارت رو خیلی دوست دارم چون منظره میدان نقش جهان از روی این تراس خیلی دیدنیه تصاویری که داخل اتاقها و راهروها روی دیوارها ترسیم شده بوده اکثرا از بین رفته اما خیلی جالبه که با توجه به عکسهایی که قبلا از این نقاشیها گرفته شده دارن تصاویر رو به شکل بسیار جالبی بازسازی میکنند اما یه چیزی که به شدت روی در و دیوارها خودنمایی میکنه یادگاریهای مختلفیه که مردم نوشتند نمیدونم بعضی از ما چه فکری میکنیم



بعد از بازدید از عالی قاپو رفتیم درشکه سواری که خیلی خوش گذشت جاتون خالی از میدان نقش جهان که بیرون اومدیم رفتیم که کاخ چهلستون رو که خیلی هم به میدان نقش جهان نزدیکه ببینیم کاخ چهلستون یکی از زیباترین بناهاییه که من دیدم با اون باغ بسیار زیبای جلوش نمیدونم اگه یه همچین جایی زندگی کنی اصلا پیر میشی؟کار بازسازی تصاویر با شکوه بسیار بیشتری روی دیوارهای داخل ساختمان هم انجام شده و چون اندازه تصاویر بسیار بزرگه خب کار, خودش رو بیشتر نشان میده مثلا یکی از تصاویر مربوط به جنگ چالدرانه. داخل ساختمان تبدیل به موزه شده از در که وارد میشید هزار جان به ده زبون زنده و مرده دنیا نوشتند که با فلاش عکس نگیرید ولی کو گوش شنوا آدمهای به ظاهر روشنفکر با ظاهرای آنچنانی, دنبال کوچکترین فرصت میگردند که وایسند جلوی یکی از دیوارها و عکس بیندازند اگه آقای الف نبود با یکیشون یه دعوای حسابی میکردم


متاسفانه فرصت نشد بریم بقیه جاهای اصفهان که فکر میکنم تعدادشون هم زیاده ببینیم اگه خدا بخواد سفر بعدی

چهارشنبه، آبان ۲۴، ۱۳۸۵

سالهای باهم

یادته با هم همکار بودیم 5 سال پیش, یه روزی مثل امروز 24 آبان, اما اونسال جمعه بود با چند تا از همکارهای دیگه قرار گذاشتیم بریم بیرون و این اولین قرار ما بود یادش بخیر رفتیم پارک طالقانی یه دور زدیم بعد هم رفتیم زرچ دوست داشتنی غذا خوردیم چقدر زود 5 سال گذشت .و عجب پاییزی شد اونسال دقت کردی همه روزهایی که برای من و تو روزهای خاصیه تو نیمه دوم ساله البته شاید بهتر باشه همه غیر از یکیش تو پاییزه فصلی که من خیلی دوستش دارم .به خاطر همه روزهای تلخ و شیرینی که با هم داشتیم ممنون .به خاطر تکیه گاه بودنت ممنون و به خاطر همه چیزهایی که از با هم بودنمون یادم دادی .

یکشنبه، آبان ۲۱، ۱۳۸۵

فساد

چند روزيه كه دارم بخش حوادث يه روزنامه معروف صبح رو مي خونم. راستش ديگه همش نگران خودم و عزيزانم هستم. اونقدر آدم كشي و دزدي و جنايت و تجاوز به حقوق آدمها تو جامعه شايع شده كه باور كردني نيست. بدتر از همه اينكه اكثراً اين خلاف ها سازمان يافته و گروهي انجام مي شن. تازه اينها آمارهايي هستند كه منتشر مي شن. همه اقشار جامعه هم هدف اين بزهكاري ها هستند. هيچ كس هم پيگير نيست. كسي هم به دليل اين جرايم فكر نمي كنه وبه عواقبش هم همينطور. راستش بعضي وقت ها خودم رو ميذارم جاي قرباني ها. خيلي اسفناكه

دوشنبه، آبان ۱۵، ۱۳۸۵

صدام به اعدام محكوم شد

چه اتفاق فرخنده اي پس چرا هيچ كس چيزي نميگه چرا هيچ جشني به پا نميشه گرچه اين كمترين مجازاتي بود كه ميشد براش در نظر گرفت. دلم مي خواست با زجر كشته بشه با زجري كه هشت سال طول بكشه، با انواع گازهاي شيميايي مسموم بشه تا بفهمه چه بر سر اين مردم آورد من قسي القلب نيستم اما از عذاب كشيدن اين آدم لذت ميبرم.
ديروز بايد جشن ملي برگزار ميشد اما هيچ خبري نبود يعني خبرش مهمتر از دستيابي به چرخه كامل سوخت هسته اي نبود آهاي وبلاگيها از شما چرا خبري نيست !!!!

یکشنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۵

وبلاگ اصيل ايراني

جالبه يه چند وقتيه ملت با جستجوي كلماتي مثل معماري و اسامي جاهاي تاريخي خيلي به اين وبلاگ سر ميزنند و اين منو خيلي خوشحال ميكنه. گرچه نوشتن سفرنامه و يا توضيح در مورد بناهاي تاريحي البته در حد بضاعت ما باعث ميشه تعداد كسايي كه برامون نظر ميذارند كمتر شه چون بهر حال اينجور پستها بيشتر جنبه اطلاع رساني داره و خب منم وقتي ميام ميبينم تعداد نظرات 0 يا حداكثر 1 است كلي غصه ميخورم ولي اشكال نداره ترجيح مدم بجاي خورد كردن اعصاب خودم و نوشتن از اوضاع بلبشوي (ديكتش درسته؟)اين روزها كه همه هم ازش خبر دارن از كشورم بگم و از گذشته پر افتخارش كه يادمون نره كي بوديم و حالا چي شديم ، چي شديم كه تو مملكتي كه همه دم از غيرت و مردونگي ميزنند مثل آب خوردن آبروي مردم رو بر باد ميديم.
راستي يادم رفت بگم
پرسپوليس زلزله همينه همينه

پنجشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۵

ميم مثل مادر

دو روز پيش من و خانم شين به همراه آقاي ر و يكي از دوستان خانم شين كه قبلاً با همسرش تو كانادا و فعلاً تو جده عربستان زندگي مي كنن و براي تعطيلات اومده ايران رفتيم سينما فرهنگ و فيلم ميم مثل مادر رو ديديم. البته بگم كه آقاي ميم و همسرش خانم الف هم قرار بود بيان كه البته تو ترافيك شريعتي گير افتادن و با سه ربع ساعت تاخير رسيدند و لذا ما نتونستيم با هم فيلم رو ببينيم (يكي طلب آقاي ميم). اما در مورد فيلم. يكي ازاون فيلم هايي كه حتماً تو سينما اشك بيننده رو در مياره. اگه بر اساس اسم فيلم فكر كردين كه فيلم محورش مادره بايد بگم گرچه خطا نكردين اما خيلي هم برداشتتون درست نبوده. ماجراي فيلم در اصل مرور مختصر، مفيد، هوشمندانه و بسيار اثر گذار قريب 10 سال زندگي يك خانواده است كه در اون پدر يك ديپلمات و مادر يك موزيسينه (ويولونيسته) . اما مادر يك مجروح شيميايي با گاز خردله و وقتي باردار مي شه متوجه مي شه كه بچه اش دچار نارسايي تنفسي و معلوليته. پدر مي خواد بچه رو از بين ببرن اما مادر تصميم مي گيره اين بچه رو به دنيا بياره و بزرگش كنه. بچه به دنيا مياد و مرده خانواده (حسين ياري) مادر رو (گلشيفته فراهاني) طلاق مي ده. اما مادره پاي همين بچه معلول كه خيلي هم باهوش، دوست داشتني و مهربونه مي ايسته و بزرگش مي كنه و ازش يك ويولونيست خوب مي سازه (بگذريم كه تو اين جامعه درندشت چه زجرها و مصيبت هايي كه نمي كشه)و..... اما بشنويد از سينما. من تو زندگيم هيچ سالن سينماي مملو از جمعيتي رو اينقدر ساكت نديده بودم. تقريباً آخر فيلم همه حاضرين تو سالن با چشم هاي پف كرده از سالن خارج مي شن. پشت سر و كنار ما چند نفر خانم و آقا اونقدر گريه كردند كه ما بيشتر درگير صداي هق هق و فين فين اونها بوديم تا ديالوگهاي تو فيلم. حتي مثل اينكه آقاي ر هم كه به ندرت گريه مي كنه چند قطره اي آبغوره گرفته بوده. خلاصه فيلم جالبيه. اگه تصميم دارين براي ديدن يه فيلم بريد به سينما حتماً اين فيلم رو بهتون توصيه مي كنيم. راستي به نقل از خانم شين ظاهراً تهيه كننده اين فيلم همون تهيه كننده فيلم مارمولكه. كارگردان فيلم هم رسول ملاقلي پوره

سه‌شنبه، آبان ۰۹، ۱۳۸۵

سفرنامه - اصفهان1

شب به اصفهان رسيديم بنابراين اولين كاري كه كرديم يه هتل پيدا كرديم كه استراحت كنيم
روز دوم جمعه بود و روز ضربت خوردن حضرت علي گفتيم شايد نشه از جاهاي تاريخي بازديد كرد و بسته باشه بنابراين تصميم گرفتيم بريم مباركه جايي كه من نيمي از درسم رو اونجا خونده بودم شهر مباركه اصفهان كه شايد به خاطر كارخانه فولاد مباركه اسمش به گوشتون خورده باشه در 45 كيلومتري جنوب غربي شهر اصفهان قرار گرفته هيچ اثر تاريخي خاصي نداره و رونقش بخاطر همون كارخانه فولاد و دانشگاه آزادشه كه الان نسبت به اون موقعي كه من درس ميخوندم خيلي بزرگتر شده. اما ديدني ترين جاي اين شهر يه پارك ساحلي به نام سرارود كه در حاشيه رودي بهمين اسم واقع شده البته قابل توجه كه زاينده رود امتداد همين رودخانه است


چون پارك خيلي خلوت بود و هوا هم خنك و عالي ما يه 2،3 ساعتي كنار آب نشستيم وكلي لذت برديم
بعد از ظهر دو باره به اصفهان برگشتيم و شب هم رفتيم پل خواجو و كلي هم قايق سواري كرديم

روز سوم قرار شديم بريم ميدان معروف نقش جهان،يكي از بزرگترين لذتهاي من وقتي اصفهان زندگي ميكردم اين بود كه برم بازار دور ميدون نقش جهان چشمهام رو ببندم و به صداي چكشهاي قلم زنها گوش بدم. يادمه اونموقعها يكي دو باري هم سوال كردم كه آيا امكان آموزش براي خانمها هست كه خب پاسخ منفي بود. ولي اينبار در كمال تعجب كلي خانم تو مغازهاي صنايع دستي ديدم كه مشغول قلم زني بودند و نكته خيلي خوبش اين بود كه تقريبا همشون خيلي جوون بودند و خب خدا رو شكر اين هنر قراره از بين نره. دور ميدان نقش جهان دو تا مسجد هست كه يكي مسجد شاه و ديگري مسجد شيخ لطف الله عكس دومي كه در پايين ميبيند همون تصويري كه آقاي الف تو پست مربوط به معماري دربارش نوشته و عكس سوم هم مسجد شيخ لطف الله



پي نوشت : ببخشيد كه مجبورم دو قسمتيش كنم چون آپلود تصاوير خيلي طول ميكشه

شنبه، آبان ۰۶، ۱۳۸۵

تعطيلات غير مترقبه

در راستاي اينكه ملت هنوز در شوك سخنان گهربار رياست محترم جمهور بودند يه شوك ديگه هم بهشون وارد شد و الكي الكي بيش از نيمي از هفته رو بدون برنامه ريزي قبلي تعطيل شدند و نتيجه اين شد كه جلوي دستگاههاي خودپرداز صفهاي كيلومتري تشكيل شد و بيشتر مردم هم دست خالي از توي اين صفها بر گشتند و در جهت حل اين مشكل هم بانك مركزي اعلام كرد در پي تعطيلات غير مترقبه (جان من به كلمه غير مترقبه توجه داشته باشيد ) به بانكها دستور داده كار مردم رو راه بياندازند و دستگاهها رو پر پول كنند عجب حكايتيه اين مملكت ما!!!!! البته اين تعطيلات به ما كه بد نگذشت و رفتيم ديدن خانواده آقاي الف و هم دلتنگيها بر طرف شد و هم ما حوصلمون سر نرفت تازه در آخرين ساعات تعطيلي يه نامزدي هم رفتيم كه حظمان كامل شد جاي شما خالي

دوشنبه، آبان ۰۱، ۱۳۸۵

....

هي ميخواهيم اينجا حرف سياسي نزنيم اين آقاي رييس جمهور نامحترم مگه ميذاره. نه كه الحمدالله مملكت وفور نعمته، و آسايش و امنيت و رفاه و بهداشت داره از سر و كول مردم بالا ميره آقا به اين نتيجه رسيدند 2 تا بچه كمه و ما ظرفيت 120 ميليون آدم رو داريم تازه دليل خنده دار رو داشته باشيد كه تا حالا شعارهاي كاهش و كنترل جمعيت بخاطر اين بوده كه اروپاييها ميترسيدند ما زياد بشيم و بر اونها غلبه كنيم ظاهرا اين آقا در تمام سالهاي قبل از رياست جمهوري اولا از ارادان بيرون نيومده بوده ثانيا همش به فكر جنگ و درگيريه.
از هر بچه دبستاني هم كه بپرسي اسم دبيرستان البرز رو شنيده اين مدرسه يه جورايي هويت آموزش و پرورش اين مملكته اونوقت اين آقا دستور واگذاري اين مدرسه رو به سفارش چند تا از دوستاش كه عضو انجمن فارغ التحصيلان امير كبير هستند به اين دانشگاه داده
الحمدالله تو اين مملكت هر كي مياد سر كار به فكر منافع خودشه و دلش به حال اين مملكت نسوخته اما اين مردك ديگه شورشو درآورده و كاملا خودش رو به كوچه علي چپ زده و هر كاري دلش ميخواد ميكنه و هر حرفي دلش ميخواد ميزنه

شنبه، مهر ۲۹، ۱۳۸۵

معماري

معماري هنر ماندگار و مورد توجهي به شمار مياد و تقريباً در همه جاي دنيا نمونه ها و سبك هاي مختلف اون مورد توجه افراد قرار مي گيره. راستش در رابطه با اين هنر و زيبايي، اصالت و ظرايف اون مطالب زيادي خونديم و شنيديم اما شايد كمتر فرصت فكر كردن و عميق شدن در اون رو پيدا كرديم. حداقل خود من تا همين اواخر كه به همراه خانم شين رفتيم اصفهان و من براي اولين بار عمارت هاي عالي قاپو، مسجد شاه، كاخ چهل ستون،مسجد لطفعلي خان، پل خواجو و سي و سه پل و ... رو با دقت و حوصله نگاه كردم هيچ وقت اينقدر زيبايي و ظرافت رو در معماري اونها درك نكرده بودم. به عنوان نمونه من و خانم شين شايد يه چيزي حدود دو ساعت يا بيشتر توي مسجد شاه غرق شده بوديم و شايد اگر وقت مي داشتيم، مي تونستيم روزهاي متمادي اونجا گشت بزنيم و تماشا كنيم بدون اينكه خسته يا كسل بشيم. حالا بگذريم از اينكه با ديدن شاهكارهاي هنرمندان ايران زمين در كاخ چهل ستون يا عالي قاپو و جاهاي ديگه و اينكه چقدر نسبت به نكوداشت و پاس داشت اونها بي تفاوتيم حرص و غصه خورديم. نمي خوام زيبايي هاي اين اماكن رو كه شايد خودتون قبلاً اونها رو بارها ديده باشين مجدداً براتون توصيف كنم (اگه خواستين مي تونين سفرنامه هاي خانم شين و عكس هاش رو ببينين) اما مي خوام به يك نكته اي اشاره كنم كه براي خودم خيلي جالب بوده و شايد براي شما هم جالب باشه. حداقل موقعي كه اين نكته به ذهنم رسيد و من اون رو دستپاچه با خانم شين و بعدها با آقاي ر طرح كردم خيلي مورد استقبال اونها قرار گرفت (البته شايد اونها شنونده هايي خيلي خوبي بوده اند و نكته من چندان هم نكته نبوده!). و اما اون نكته: زير گنبد اصلي مسجد شاه ايستاده بوديم و غرق تماشاي رنگها، طرح ها و اشكال كاشيكاريهاي روي اون بوديم. يه دفعه نوري كه از يكي از پنجره هاي فوق العاده شكيل روي گنبد به داخل اون افتاده بوده نظرمون رو به خودش جلب كرد و باعث كنجكاوي ما شد (عكسش رو خانم شين گرفته و اميدوارم لابلاي عكس هاي ديگه بذاره تا ببينيد). يه دفعه يه چيزي به نظرم رسد و شروع كردم به سوت زدن. انعكاس صدا زير گنبد اصلي و گنبدهاي فرعي مسجد شاه به همان اندازه انعكاس نوري كه ديده بوديم حيرت انگيز بود. در واقع در تناسب كامل با اون مجموعه بود. باورم نمي شد قرنها پيش افرادي بوده باشند كه طي قريب 20 سال چنين مسجدي با اينهمه زيبايي ظاهري بنا كنند و اينمهمه اصول زيبايي شناسي مربوط به اكوستيك و اپتيك و مهندسي رو با دقت و ظرافت هر چه تمام تر محاسبه و پياده كردن باشند. كاري كه حتي همين الان با همه امكاناتي كه ما داريم انجامش با اونهمه دقت تقريباً غير ممكنه. تازه به خاطرم رسيد كه چنين موارد مشابه و حتي پيچيده تر و جالب تري رو در رابطه با سازه هايي مثل اهرام مصر و كليساهاي دوره رنسانس اروپا هم شناسايي كرده اند و اونجا هم همين موارد باعث تعجب
عمومي و حتي تعجب مجامع علمي شده. لذا دقت و ظرافت اين چنيني وجه مشترك تمام آثار باقي مانده از گذشته هاي دور به ويژه آثار معماريه. جالبه كه بدونين بعضي ها كه خيلي تحت تاثير اين عجايب قرار مي گيرن دلايل اين امر رو فرا زميني و مرتبط با ماورا الطبيعه و حتي ساكنان كرات ديگه تلقي مي كنن (اگر باورتون نمي شه به مطالب و كتابهاي نوشته شده در مورد اهرام مصر، معابد و سازه هاي كشف شده در جنگل ها، كوهستانها و دشت هاي پرو، شيلي، هندوراس و ساير جاهاي آمريكاي جنوبي و نظاير اون مراجعه كنين). چيزهايي كه معمولاً تو مغز آدم هايي مثل من و خانم شين و خيلي از شماها جا نمي گيره (حالا دلايلش بماند). نكته جالبي كه اونروز به نظرم رسيد در رابطه با دليل اين موضوع بود. به نظرم رسيد شايد كليد اين معما رعايت دقيق و بي نقص قواعد و اصول هندسي باشه. مي دونيد كه هندسه از قديمي ترين علوم بشريه. اشكال ساده يا مركب هندسي، تقارن، تناسب، زاويه، شيب، منصف، ميانه، مركز، محور، ثقل و نظاير اون همه جاي اين قبيل آثار با ظرافت و دقت وحشتناك مهندسي موج مي زنه. باور كنيد اگر با اين ديد به اونها نگاه كنين از ميزان دقتي كه در اونها اعمال شده دچار هراس مي شيد (دوستاني كه به هر شكل كار مهندسي مي كنن حتماً مي دونن كه افزايش دقت از يه حد مشخصي به بالا، به يك موضوع شاق و حتي فوق العاده پيچيده تبديل مي شه). به نظرم رسيد اگر شما بتونيد با يك همچين دقتي سازه اي رو طراحي و بعد با همون دقت اون رو پياده سازي كنيد (كاري كه در بسياري از آثار باقي مونده از گذشته مي شه ديد) اونوقت خيلي چيزهاي پيچيده و دقيق ديگه اي كه در حالت عادي حتي به ذهن هم خطور نمي كنن يا اگر هم به ذهن افراد باهوشي هم خطور كنن دور از دسترس و دشوار به نظر مي رسند به راحتي تحقق پيدا كرده و موجب اعجاب افراد عادي مثل من مي شن. و اون وقت آدم با خودش فكر مي كنه كه قديمي ها چه نوابغي بوده اند. در واقع مي خوام اين جوري نتيجه گيري كنم كه رعايت سختگيرانه اين اصول به ظاهر ساده اما بنيادين كليد و منشا ايجاد شاهكارها بوده. چيزهاي كه امروزه به ندرت در هنر مدرن و پست مدرن ديده مي شه. هنرهاي جديد رو نگاه كنيد. اصلاً بعضي وقت ها به نظر مي رسه كه خالق اثر عمد در رعايت نكردن اصول بنيادين داشته. نه تناسبي، نه تناسخي. بعضي وقت ها حتي دريغ از يك خط راست. همين هم هست كه خيلي وقت ها آدم مجبور مي شه مدت مديدي مقابل يك اثر امپرسيونيستي، كوبيسم، سورئال يا بعضي از سبكهاي پست مدرن و مدرن و شبه مدرن بايستاده و آخرش هم به عقل و شعور خودش شك كنه و بي خيال هنر بشه. اين آثار عموماٌ به دليل عدم رعايت همون اصول ساده و بنيادين هندسي به نظرم فاقد سادگي و وضوح هستند و چون قواعد پايه در اونها رعايت نشده قواعد پيچيده ناشي از اون قواعد اوليه كه مبناي زيبايي شناسي به شمار ميان هم تحقق پيدا نمي كنن. دلم مي خواست اين بحث رو به كار مهندسي جديد (كه كم و بيش اكثر دوستان بدان مشغولند) هم تعميم بدم كه به نظرم ديگه اينجا جاش نيست. باشه تا بعد سر يه فرصت ديگه. ببخشيد كه طولاني شد

سفرنامه - ابيانه

روستاي تاريخي ابيانه در 55 كيلومتري شهر كاشان واقع شده و در دامنه كوههاي كركس قرار گرفته و بهمين دليل هم براي رسيدن به روستا يه مسير شبيه جاده چالوس را بايد پيمود يه مسير كاملا سبز و پر از درختهاي انار و بر خلاف طبيعت كويري كاشان بسيار خوش آب و هوا و سرسبز

وقتي در ورودي شهر كاشان يه تابلوي بزرگ ديديم كه تبليغ هتل ابيانه روش بود فكر ميكرديم حتما جاي بزرگيه كه هتل داره ولي ابيانه فقط يك روستاست كه بدليل تاريخي بودنش مورد توجه قرار گرفته وقتي تو كوچه هاي روستا قدم ميزني آدم احساس ميكنه تو يه شهرك سينماييه نماي همه خانه ها حتي اونهايي كه جديد ساخته شدند از خاك رس است و روستا كاملا قرمزه همه خانمها لباس محلي به تن دارند و جالبه كه روستا بانك هم داره

جمعيت روستا در حدود 300 نفره كه اكثرا افراد بالاي 60 سال هستند در بخش جنوبي روستا بالاي يك كوه يه قلعه ويران شده قرار داره

و وقتي از ميان كوچه هاي سنگ فرش شده زيباي روستا رد ميشي يك آتشكده ميبيني كه بخش كوچيكيش باقي مونده و درش هم بسته است و نميشه ازش بازديد كرد

داخل روستا مثل تمام منطقه حدفاصل قم تا اصفهان يك زيارتگاه وجود داره كه خب با اون آتشكده خيلي جور نيست

اونطور كه يكي از اهالي روستا ميگفت به خاطر ميانگين بالاي سني مردم روستا مردها كشاورزي نميكنندو ظاهرا اوضاع مالي همه اهالي خوبه از جلوي هر خونه كه يه پيرزن با لباس محلي جلوش نشسته رد ميشي همه بهت پيشنهاد خريد برگه و لواشك ميدند. گرچه شب ابيانه نمونديم اما به هتل ابيانه براي صرف نهار سر زديم هتل زيباييه با يه رستوران سنتي زيبا و از همه بهتر هم جاي همه شما خالي غذاي فوق العاده خوشمزه و عالي رستوران بود

چهارشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۵

سفرنامه - كاشان

حدود ساعت 11 قبل از ظهر از تهران خارج شديم و نزديك ساعت 1 رسيديم كاشان از قبل تصميم گرفته بوديم اگه جاهاي ديدني كاشان زياد بود شب رو كاشان بمونيم البته من قبلا كاشان رفته بودم اما اون موقع تو راه بندر عباس به شهر هاي سر راه هم سر ميزديم فقط باغ و حمام فين رو ديده بودم با توجه به تابلوهاي راهنماي موجود در شهر و همينطور اطلسي كه همراهمون بود فهميديم كاشان غير از حمام و باغ فين يه تپه باستاني به اسم سيلك (sialk)
و يك سري خانه هاي قديمي مثل خانه بروجردي ها و خانه طبا طبا يي ها داره از خير خانه ها گذشتيم و اول همه رفتيم سراغ حمام و باغ فين.

خب همونطور كه احتمالا ميدونيد در اصل فين يه قريه نزديك به كاشان بوده كه الان به خاطر گسترش شهر، جزيي از شهر كاشان شده اما فين به جهت وجود قناتهاي پر آب بر عكس طبيعت كويري منطقه كاملا سر سبز و پر از دار و درخته و به خاطر همين طبيعت متفاوتش، شاهان دوره قاجار عمارتي رو براي استراحت و تفريح در اونجا بنا ميكنند ولي خب همه ما امروز فين رو به سبب اينكه امير كبير صدر اعظم ناصر الدين شاه در اونجا كشته شده ميشناسيم تمام اطراف عمارت توسط جويها و حوضهايي احاطه شده كه آب قناتهاي فين در اونها جاري است و وجود همين آبها و درختان كهنسال سر به فلك كشيده فضاي باغ را بسيار روحنواز و فرحبخش كرده

اما حمام فين كه شايد معروفترين جاي اين باغ باشه در غربي ترين نقطه باغ قرار داره يك حمام با كلي راهرو و دالان كه قطعا گرم كردنش كار راحتي نبوده داخل حمام جايي كه امير كبير به قتل رسيده، صحنه قتل رو با استفاده از ماكت بازسازي كردند داخل حمام همينطور عكسهايي از ميرزا آقا خان نوري كه بعد از امير كبير به صدارت رسيد ،همسر آمير كبير كه خواهر ناصرالدين شاه بوده و مهد عليا مادر ناصر الدين شاه ديده ميشه


از باغ فين كه خارج شديم رفتيم كه تپه هاي سيلك رو ببينيم يه حسن بزرك ماه رمضون اينه كه خدا رو شكر هيچ جا به بهانه نهار تعطيل نبود تپه هاي سيلك با وجود اينكه با توجه به اسمش انتظار ميره خارج شهر باشه ولي داخل شهر واقع شده

سالها قبل اگه اشتباه نكنم تو دهه 40 يك باستان شناس آلماني اين تپه ها رو پيدا ميكنه و يك سري از آثار باستاني هم كه همون موقع از زير خاك در ميارند رو هم با خودش ميبره و ظاهراالان تو موزه هاي كشور هاي اروپاييه ولي اين آقاي آلماني كه متاسفانه اسمش يادم نيست 3 جلد كتاب در مورد كاشان مينويسه كه شايد اداي ديني كرده باشه اما كارهاي اكتشافي روي اين تپه تا سال 80 متوقف بوده كه از سال 80 به بعد چتد گروه باستان شناس به همت يك دكتر باستان شناس ايراني شروع به كار ميكنند البته عمليات كاوش روي اين تپه فقط طي 2 ماه يعني آذر تا بهمن صورت ميگيره ظاهرا روي تپه يك معبد 5 طبقه وجود داشته كه طبقات فوقاني بر اثر يك زمين لرزه ويران شده و ظاهرا ساكنان شهر هم بر اثر همين زمين لرزه از بين رفتند چون طي همين اكتشافات جديد سه تا اسكلت روي اين تپه پيدا شده كه ظاهرا قدمت 5500 ساله دارند و اسكلت ها متعلق به يك مرد 35 ساله، يك دختر 10 ساله و يك بچه است كه دليل مرگشون هم خراب شدن سقف خانه بيان شده

دوشنبه، مهر ۲۴، ۱۳۸۵

مرور خاطرات

وقتي تصميم گرفتيم اين تعطيلات رو بريم اصفهان داشتم از خوشحالي بال در مياوردم
تمام مدت از ترس اينكه مبادا برنامه بهم بخوره به هيچكس نگفتم
اصفهان براي من پر از خاطراتي بود كه نزديك به 9 سال فرصت نكرده بودم مرورشون كنم، مي خواستم همه جاهايي كه توش با دوستام خاطره داشتم رو ببينم و رفتم و آقاي الف مهربون هم نهايت همكاري رو با من كرد و هر جا كه مي خواستم منو برد و اينكار رو در نهايت صبر و حوصله انجام داد تا جايي كه من خودم خسته مي شدم و ميگفتم بريم. اتفاق خاصي نيفتاد و اوني كه نمي دونم چي بود و دنبالش بودم هم پيدا نكردم. روزها ميگذره و ما ديگه اون آدمهاي سابق نيستيم رفتم اصفهان ولي ديگه اون احساس رو نداشتم هيچ چيز عوض نشده بود همه چي سر جاش بود به جز يه كافي شاپ تو مجتمع پارك كه كتاب فروشي شده بود بقيه چيزا سر جاش بود ولي من ديگه اون آدم نبودم وبعد از اين همه سال بالاخره هيجان ديدن اصفهان در من فروكش كرد.

پي نوشت :حالا سر فرصت يه سفر نامه مينويسم و كلي عكس هم كه گرفتيم اينجا ميذارم

دوشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۸۵

كودكيمان چگونه گذشت

ديروز روز جهاني كودك بود ومن مدام به اين فكر ميكردم كه كودك امروز چقدر با كودك ديروز متفاوته. سرگرمي ما خلاصه شده بود تو ديدن تلويزيون و بازي كردن با همسن و سالها تو كوچه هايي كه خيلي امن تر از كوچه هاي امروز بود و اگه تابستوني از راه ميرسيد شايد يه كلاس زبان و يه كلاس ورزشي و چهار تا كتاب و نوار قصه "داشت عباس قلي خان پسري ...". اما امروز بچه ها تا پاشون رو از مدرسه هايي كه كمتر نشون از گذشته دارند تو خونه ميذارند يا پاي كامپيوترند يا تلفن يا يه هد فون تو گوششونه دارند با صداي بلند موسيقيهاي عجيب گوش ميدند ديگه با دو تا كتاب و كاغذ رنگي نميشه سرگرمشون كرد بايد به فكر موبايل و ماشين باشي براشون گستاخ و بي پروا شدند حدفاصل دو تا گوششون فقط يه سيمه كه حرف رو از اين به اون انتقال ميده بدون هيچ پردازشي
خيلي وقتها دلم براي اونروزها تنگ ميشه من دنياي كودكي خودم رو از دنياي كودكيه امروز بيشتر دوست دارم من هنوز عطر خودكار هاي عطري اونروزها، كه با هزار ذوق و شوق ميخريدم تو مشاممه من سرگرميهاي ساده كودكي خودم رو بيشتر دوست دارم. من از دنياي كودك امروز ميترسم........

چهارشنبه، مهر ۱۲، ۱۳۸۵

معجزه

چند سال پيش كه خيلي تو خط كتاباي پائولو كوئيلو بودم ،هر وقت حوصلم از زندگي سر ميرفت ميگشتم دنبال معجزه تو روزهام با چشمهاي باز تر همه جا رو نگاه ميكردم تا شايد معجزه هر روز رو پيدا كنم گاهي وقتها هم يه اتفاقايي مي افتاد. ولي نميدونم چرا هر چي اينروزها چشمهامو گشاد ميكنم و شيشه عينكم رو پاك ميكنم خبري نيست
نكنه معجزه ها تموم شد به ما چيزي نرسيد بايد دست بكار شم معجزه توليد كنم
پي نوشت : من معجزه ام رو ديشب تو خواب پيدا كردم .راست گفتي آقاي الف عزيز، نزديكم بود من نمي ديدمش. نشونش هم اينكه امروز هوا ابريه ميبينيد همه چيز داره بر وفق مراد پيش ميره

سه‌شنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۵

پاييز

دلم بارون ميخواد و صداي كلاغ نه اين هواي گرم تابستوني رو چرا رنگ همه چيز عوض شده، چله تابستون چنان باروني مياد كه آدم شاخ در مياره اونوقت پاييز سر وقت خودش شروع نمي شه آي كلاغا چرا از شما صدا در نمياد نكنه حنجره شما رو ميبندند تا اولين بارون پاييز

شنبه، مهر ۰۸، ۱۳۸۵

بيژن نوباوه

نمي دونم بيژن نوباوه را مي شناسيد يا نه. همون خبرنگار معروفي كه تاهمين چندي قبل گزارش هاي مختلفي رو از نيويورك ارسال مي كرد و به قول خودش خيلي جاهاي مختلف ديگه از كشمير و پاكستان و كشورهاي مختلف آفريقايي گرفته تا لندن و نيويورك فعاليت كرده. من از طريق خانواده پدري خانم شين يه آشنايي مختصر و دورادوري با آقاي نوباوه داشتم و مثلاً مي دونستم كه ايشون سال ها تو جنگ بودن و مجروح جنگي و جانباز شيميايي هم هستند و الان هم چند وقتيه كه تحت شيمي درمانيه و بيماريش شدت پيدا كرده و اينكه آدم بسيار مثبت و معتقديه و الي آخر. تا اينكه چند روز پيش توي دو تا از برنامه هاي صندلي داغ از ايشون به عنوان مهمان دعوت شده بود و آقاي احمد نجفي هم كما في سابق با لبخند بزرگ خودشون از آقاي نوباوه استقبال كرده بود. صحبت ها و خاطرات آقاي نوباوه و شكسته نفسي و افتادگي غير تصنعي و خالصانه اين آدم اونقدر من رو تحت تاثير قرار داده بود كه تا چند دقيقه واقعاً كنترل احساسات خودم رو از دست داده بودم. خاطرات آقاي نوباوه از جنگ بعضاً اونقدر تكان دهنده بود كه به زحمت مي شد باور كرد اما اشكها و لرزش صداي اين آدم جاي هيچ شك و شبهه اي باقي نمي گذاشت. تا اونجا كه آقاي احمد نجفي هم خيلي از اوقات برنامه از شدت اشكي كه مي ريخت نمي تونست اجراي برنامه رو ادامه بده و حتي چند بار مجبور شدند برنامه رو قطع كنن و سرود وتصاوير جنگ نشون بدن. نگاه آقاي نوباوه به موضوعات خاصي مثل جنگ، خانواده هاي آسيب ديده از جنگ، باورهاي ملي، سنت ها و امثال اون خيلي جالب و در نوع خودش درخور توجه بود. نمي خوام خيلي از اين آدم تعريف كنم تا حمل به چيز ديگري نشه. اما يكي از دلايل اجتماعي من براي زندگي تو اين باغ وحش وجود، حضور و تفكر آدم هايي نظير بيژن نوباوه است. به ويژگي هاي فردي اين آدم ها كاري ندارم مهم شيوه تفكر اين آدم هاست كه به نظر من خيلي ارزشمند و منحصر بفرده. آقاي نوباوه در پاسخ به دو تا سوال آقاي نجفي، دو تا خاطره تعريف كرد كه مو به تن من سيخ شد. يكي اينكه در پاسخ به اين سوال آقاي نجفي كه پرسيد بدترين صحنه اي كه از جنگ به ياد داري چيه؟ گفت يكبار وارد يكي از روستاهاي عرب نشين جنوب غربي كشور شديم و اونجا از شدت آتشبار دشمن مجبور شديم به يك خونه روستايي پناه ببريم. مي گفت وقتي وارد خونه شدم ديدم يك زن كه تركش به سرش اصابت كرده روي زمين افتاده و كشته شده و در همون حال بچه شير خواره اش داره از سينه مادرش شير مي خوره. مي گفت از اون روز به بعد من باور كردم كه با يه دشمن بسيار سفاك طرفم كه به هيچ چيز و به هيچ كس رحم نمي كند. مي گفت از اون روز هر وقت به جنگ مي رفتم به هيچ كس نمي گفتم كجا مي رم و هميشه موقع رفتن اين صحنه مقابل چشمام بود. دوم اينكه در پاسخ به اين سوال آقاي نجفي كه پرسيد دردناكترين صحنه اي كه از جنگ به ياد داري چيه؟ گفت چند وقتي كه از جنگ گذشت به خودم اطمينان پيدا كرده بودم و فكر مي كردم خيلي به لحاظ روحي و جسمي قوي شده ام. از قضا همون روزها يك گور دسته جمعي از زنان و كودكان ايراني رو تو سوسنگرد كشف كرديم. قسم مي خورد با ديدن اجساد زنان و كودكاني كه به بيرحمانه ترين شكل ممكن زنده به گور شده بودند از حال رفتم و بعد از مدت ها كه به هوش اومدم نمي تونستم اونچه رو كه ديده بودم باور كنم. آقاي نوباوه اين خاطرات رو در حالي كه به سختي مي تونست حرف بزنه تعريف مي كرد و در تمام اين مدت هم فكر مي كنم هر كسي كه پاي حرف هاي اين آدم بوده گريه كرده. در كل اون برنامه از صندلي داغ يه حال و هواي ديگه اي داشت (البته اين نظر شخصيه منه و لزوماً ممكنه اينطور نبوده باشه). خيلي حرف ها و خاطرات ديگه رو هم مطرح كرد كه ديگه گفتنشون شايد در حوصله اين مختصر نگنجه. خلاصه اگر اين برنامه رو نديدين، واقعاً از كفتون رفته. من كه خيلي تحت تاثير قرار گرفتم طوري كه بلافاصله پس از رسيدن خانم شين، سير تا پياز برنامه رو براش تعريف كردم

چهارشنبه، مهر ۰۵، ۱۳۸۵

غر غر هاي ماه رمضوني

من نميدونم چه اصراري دارم با وجود اين سخت گذشتن روزه بهم بازم روزه بگيرم و هي غر بزنم، بعضي وقتها خودم از دست خودم كلافه ميشم چه برسه به خدا. از قضاي روزگار هم نمي دونم چطوريه كه تو اين روزها كه كلي غر غرو و بي حالم هزار تا كار آوار ميشه رو سرم. بگذريم و الا من دوباره شروع ميكنم به غر زدن امروز يه مطلب جالب رو تو وبلاگ سرزمين آفتاب ديدم كه تا حالا بهش فكر نكرده بودم نميدونم تا حالا دقت كرديد كه آدم تو برخورد با آدمهاي مختلف سنهاي مختلف پيدا ميكنه مثلا تو ارتباط با آقاي الف 18،19 ساله تو ارتباط با دوستاي دانشگاه 20 ساله تو ارتباط با پدر و مادر 17،18 ساله و... و خلاصه اش اينكه انگار هميشه با سن واقعيم يه چند سالي فاصله دارم بهش فكر كنيد به آدم احساس جووني ميده باور كنين
پي نوشت :آلما جان لينك وبلاگ سرزمين آفتاب را با فيلتر شكن گذاشتم ببين ميبيني چون اونم خودش مطلب رو ارجاع داده به جاي ديگه گفتم خيلي پيچ در پيچ نشه

یکشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۵

دو سال گذشت

بايد ديروز اين پست رو ميگذاشتم اما چون درگير پس لرزه هاي آخرين عروسيهاي قبل از ماه رمضان بوديم فرصت نشد. دو سال پيش توي يه روزي مثل ديروز من و آقاي الف با هم بودنمون رو آغاز كرديم روز اول مهر، كه به يمن نام مهر زندگيمون هميشه لبريز از مهر باشه. هميشه نخنديديم خيلي وقتها از دست هم عصباني شديم و يا نصف روز از هم قهر كرديم اما ياد گرفتيم قرار نيست دو نفر عين هم باشند بايد مكمل هم باشند امروز بعد از گذشت دو سال زندگيمون خيلي آرومتره و اين قطعا مرهون صبر و گذشت بيشتره آقاي الف هست چون معمولا من آدم سختگير تريم .عزيز مهربونم به خاطر همه چيز ممنون

پنجشنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۸۵

رفت

مرد، گوشه همون آسايشگاه لعنتي، شنيدم بعد از اونباري كه ديدمش يه چند باري سكته كرده بود 2 سال هم دووم نياورد. آي ملت يه راه جديد پيدا كردم اگه خواستيد يكي رو تدريجي بكشيد آسايشگاه يادتون نره، وقتي طرف مرد هم پاتون گير نيست مطمئن باشيد
رفته اي اما باز برمي گردي ،چه تمناي محالي دارم خنده ام ميگيرد

چهارشنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۵

ايمني سازي

چند وقت پيش رفته بوديم تبريز يه شب آقاي ميم برادر آقاي الف تصميم گرفت ما رو شب ببره باقلار باغي(يه جايي مثل شهر بازي خدابيامرز خودمون) تو راه پشت يه چراغ قرمز وايساده بوديم كه يهو يه سمند صفر قرمز رنگ كه كمي جلوتر از ما ايستاده بوده آتش گرفت حالا تو اين وسط نكته جالب اين بود كه چهار نفر از راننده هاي ماشينهاي دو رو بر با كپسول آتش نشاني پريدن پايين و شروع كردن به خاموش كردن ماشين و خيلي سريع هم اينكار رو انجام دادند حالا بماند كه يكي از راننده هاي مذكور از موقعي كه از ماشينش با كپسول پياده شد داشت تلاش ميكرد در كپسول رو باز كنه تا موقعي كه دوباره سواره ماشينش شد و رفت فقط اميدوارم تو ماشين درش باز نشده باشه خلاصه من اون شب خيلي برام جالب بود كه ماشينهاي دو رو بر همه كپسول آتش نشاني داشتند و همون شب هم به اين نتيجه رسيديم كه بخاطر كيفيت بالاي خودروهاي ساخت داخل خيلي لازمه و حتما بايد يكي بخريم اما از اونجا كه يك سال طول ميكشه تا تصميم ما به عمل برسه اين همينطوري موند تا ديشب كه ديدم تلفن زنگ زد گوشي رو برداشتم يه خانومي پشت خط بود خيلي مودب سلام عليك كرد و گفت كه از شركت ايمن سازيه نميدونم كجا تماس گرفته و بعد توضيح داد كه طرح ايمن سازي منازل و خودرو ها اجباري شده و در راستاي همين طرح هم اينا كپسول آتش نشاني مخصوص اتومبيل مي فروشند گفت هزينه پيكش رايگانه و به مدت يك سال تا سقف 4000000 بيمه است و هزينه كپسول هم 19500 تومان است و تازه اين مبلغ رو ميشه طي يك چك يك ماهه هم پرداخت كرد بعد هم شمارشون رو داد كه در صورتي كه خواستيم باهاشون تماس بگيريم
فلسفه انجام اينكار خوبه ولي من به اينهمه تسهيلات طبق معمول مشكوكم

یکشنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۵

تلويزيون

يادمه سال هايي كه تنها زندگي مي كردم با وجود اينكه به شدت به فيلم و سينما علاقه داشتم اما به همون ميزان از راديو و تلويزيون و روزنامه پرهيز مي كردم طوري كه به مدت 10 سال حتي راديو و تلويزيون هم نداشتم. حالا جالب اينه كه خانم شين هم با وجود اينكه به اندازه من و شايد بيشتر به فيلم و سينما علاقه داره به همون نسبت هم عشق تلويزيون و روزنامه است. البته نه اينكه فكر كنيد فقط تلويزيون روشن مي كنه كه صدايي تو خونه باشه، نه، بلكه تقريباً همه برنامه ها رو هم (البته اگه فرصت كنه) دنبال مي كنه. قديما كه سرش خلوت تر بوده به قول خودش از برفك تا برفك تماشا مي كرده اما حالا كه عيال وار شده و درگير امور زندگي، رعايت حال ما رو مي كنه و فقط سريال ها و فيلم ها رو دنبال مي كنه. اينو گفتم تا بهانه اي بشه واسه خالي كردن دلم از دست اين برنامه هاي بي محتوا و توهين آميز تلويزيون. نه اينكه فكر كنيد فقط از تلويزيون جمهوري اسلامي دلم پر باشه، نه، شما هر كانال تلويزيوني رو كه مثال بزنيد يكجورهايي من باهاش مشكل دارم. جمهوري اسلامي كه اوضاع و احوالش ديگه نياز به تعريف و توصيف نداره. سانسور و دروغ و مزخرف بافي و اتلاف وقت بيننده جز لاينفك برنامه هاش شده. بگذريم از برنامه هاي قرآني و اذاني و نمازي و سخنراني هاي مذهبي كه روزنامه بيش از چند ساعت از برنامه هاي كانال هاي 1 و 2 و3 رو به خودش اختصاص مي ده. كانال هاي ماهواره رو هم نگيد و نپرسيد، يا فقط دنبال اين هستن كه با تبليغ به ببينده القاي مصرف بكنند كه هر چه بيشتر و بيشتر بخره و بخوره و مصرف كنه و هدر بده تا چرخ صنعت هي بچرخه و بچرخه يا دارن موسيقي راك و پاپ و هيپ هاپ و از اين دست چيزها پخش مي كنن يا برنامه اخبار دارن. خلاصه معركه اي. حالا شما تصوركنيد كه با اين همه بمباران تبليغاتي و تلقيني (از هر نوعش) چطور مي شه به تربيت و پرورش افراد مستقل، مبتكر و مولد اميدوار بود

پنجشنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۵

اين چند روزه

اين چند روزه چند تا فيلم ديدم كه همشون به نوعي متفاوت از كليشه هاي فيلمهاي امروزي بودند 21گرم، before sunset و before sunrise.
به نام پدر هم ديدم گرچه شايد همسطح كارهاي برجسته حاتمي كيا نبود ولي من ازش خوشم اومد بازي پرستويي هم كه طبق معمول حرف نداشت .
اين چند روزه يه سوال رو تو يكي دو تا وبلاگ ديدم در مورد اين كه از كجا ميشه فهميد طرف مقابلت همون كسيه كه ميخواي باهاش ازدواج كني و يا اصولا چه موقع ميفهمي الان وقتشه كه در مورد ازدواجت تصميم بگيري ؟ به نظر من اين سوال خيلي خوبيه چون باعث ميشه اونايي كه در اين زمينه تجربه اي دارند تجربياتشون رو در اختيار بقيه قرار بدهند.
ميخواستم همون موقع تو اون وبلاگها يه چيزي بنويسم اما فكر كردم شايد طولاني بشه بنابراين گفتم اينجا در موردش يه پست جداگانه بنويسم. در مورد خودم يادمه وقتي 19، 20 ساله بودم و خب مواردي براي ازدواج پيش ميومد با قاطعيت ميگفتم 10 ساله ديگه، من هنوز كلي كارا دارم كه بايد انجام بدم، اونروزها فكر ميكردم ازدواج دست و پاي آدم رو ميبنده ، ولي بعد از چند سال وقتي تصميم گرفتم با آقاي الف ازدواج كنم كاملا به اين نتيجه رسيده بودم كه براي ادامه راه احتياج به يه همراه دارم فكر كردم ديگه الان وقتشه و يقين داشتم اگه يه انتخاب درست بكنم دست و بالم كه بسته نميشه هيچ راحتتر هم ميتونم ادامه بدم. اما در مورد طرف مقابل خب راستش من هيچ وقت آدمي نبودم كه بگم با يه نگاه فهميدم اين طرف همونيه كه من ميخوام همه اون چيزهايي رو كه بعنوان ايده آل توي ذهنم بود چيدم كنار هم و اونوقت طرف مقابلم يعني آقاي الف رو با اون معيارها سنجيدم
اون هم نه يك روزه، تو يه پروسه 1 ساله و بعد مطمئن شدم اونوقت خواستم كه خانواده ام باهاش آشنا بشن و نظرشون رو بهم بگند چون نظرشون برام خيلي خيلي مهم بود و وقتي اونها هم اعلام رضايت كردند يادم نمياد در هيچ مورد مادي نه من، نه خانوادم از آقاي الف سوالي كرديم چون تو معيارهاي ما نبود ولي شايد تو معيارهاي يكي ديگه باشه همه اينا رو گفتم نه براي اينكه بخوام بگم راه من حتما درست بوده چون شايد اين راه بيشتر بدرد كساني بخوره كه خيلي احساسي با قضيه ازدواج برخورد نميكنند من اين راه رو رفتم و امروز بعد از نزديك به 2 سال كه از زندگيمون زير يه سقف ميگذره از انتخابم راضيم من اشتباه نكردم و اين برام كافيه
بنابراين هر وقت با دوستي يا يكي از اعضاي خانواده در مورد ازدواج حرفي زده شده گفتم مهمترين اصل اول اينه كه تو خودت احساس كني الان آمادگي ازدواج رو داري و ميخواي زندگيت رو وارد يه مرحله جديد بكني و هميشه هم طوري تصميم بگيري كه خودت احساس رضايت بكني
موقعش كه برسه خودتون ميفهميد يه احساس درونيه و نميشه براش سن و مكان خاصي رو معين كرد
امروز يه جمله قشنگ خوندم "زندگي يه مشكل نيست كه بخواهيد حلش كنيد يه هديه است كه بايد ازش لذت برد"

دوشنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۵

مادر

مادر، يكي از سخت ترين واژه ها براي توصيف كردنه. فداكاري، مهر، عشق، شور زندگي، پاكي، صبر و هرچه خوبي است در وجود مادرها نهفته است. من در مورد خيلي چيزها نوشتم و مي نويسم اما هيچ وقت در مورد مادرها هيچ چيزي نتونستم بنويسم. نظر من در مورد مادرها يه حسه كه هيچ وقت هيچ جوري قابل بيان نيست. قدر مادرهامون رو (چه در قيد حيات چه رفته از بين ما) بيشتر بدونيم. يه مادر تا فرزند يا فرزندانش زنده هستن، زنده است و نگران اونهاست. هميشه در كنار اونها و مراقب اونهاست. با شادي هاشون شاد و با غمهاشون غمگينه. حتي اگه ما به فكر و ياد اونها نباشيم اونها شب و روز يه فكر و ياد ما هستن. حتي اگه تنهاشون بگذاريم هيچوقت تنهامون نمي ذارن و به محض اينكه به كمكشون احتياج داشته باشيم بدون اينكه بخواهيم با هر آنچه كه در توان دارند به كمكمون ميان و من به عينه هر روز مي بينم كه حتي از جانشون به معناي واقعي كلمه در اين راه مايه ميگذارن. خلاصه مادرها ماهن. ماه. راستش دلايل زيادي براي نوشتن اين مطلب داشتم اما اجازه بدين كه نگم. مي تونيم فرض كنيم امروز روز مادر بوده. راستش هميشه روز مادره. كدوم روز تو زندگي من و شما روز مادر نبوده. پس هميشه ميشه از مادر و براي مادر نوشت

پنجشنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۵

Midaq Alley

چند وقت قبل من و خانم شين يه فيلم ايتاليايي ديديم . موضوع فيلم زندگي آدم هاي يك محله فقير نشين بود و محور فيلم هم دو مرد جوان و نامزد يكي از اونها.چشمتون روز بد نبينه مثل خيلي از فيلم هاي ايتاليايي ديگه بعضي جاها حال آدم از زندگي بهم مي خورد. بگذريم از بازي خيلي خوب بازيگرها اما همون موقع هم از اون فيلم اصلاً خوشمون نيومد. تا اينكه ديروز پيرو هماهنگي هاي قبلي دوست خوبم آقاي ميم تماس گرفتند و به همراه همسرش خانم الف و دو تا ديگه از دوستانشون يعني آقا و خانم ميم ما رو به تماشاي فيلم كافه ستاره دعوت كردند. ما هم از اونجا كه برادرم آقاي ر هم براي ثبت نام در دانشگاه به تهران اومده به همراه اون رفتيم سينما عصر جديد. شب خوبي بود ازاين بگذريم. البته صندلي هاي سالن هم خيلي بد بود از اين هم بگذريم (توصيه مي كنم فقط سينما فرهنگ بريد). اما در مورد فيلم. تو پنج دقيقه اول كم مونده بود پاشم از سينما بيام بيرون. خصوصاً اينكه همون موقع بازي ايران و سوريه بود و ايران هم گل دوم را به اين سوري هاي بوزينه زده بود. شما تصور كنيد توي يكي از سالن هاي سينما عصر جديد نشستيد داريد نسخه ايراني و صد البته اسلامي يك فيلم اجتماعي بالاي 18 سال ايتاليايي رو نگاه مي كنيد. بخش قابل توجهي از نسخه ايتاليايي فيلم تو اتاق خواب افراد و كاباره ها و بعضي جاهاي معلوم الحال ديگه ايتاليا فيلمبرداري شده. حالا آقاي سامان مقدم كارگردان فيلم چه جوري فكر كرده و تصميم گرفته كه مي تونه نسخه ايراني اين فيلم رو بسازه و بفروشه خدا مي دونه. حالا جالبه بدونين اين فيلم خيلي هم سرو صدا به پا كرده و داره با فيلم بنام پدررقابت مي كنه. خداييش يك تار موي حاتمي كيا به اين فيلم ميارزه. حداقل، كارش كپي بي سروته يك كار خارجي درجه 3 يا 4 نيست. نكته مهم تر اينكه اصلاً هيچ جاي فيلم هم اشاره نمي شه كه اي مردم اين فيلم كپي يا برداشت آزاد از فلان فيلم يا فيلمنامه است و همين هم باعث مي شه مخاطبي كه نسخه اصلي فيلم رو نديده فكر كنه چه فيلم خوبي رو داره تماشا مي كنه و آقاي سامان مقدم و فيلمنامه نويسش چه آدم هاي خلاق، پيشرو و دلگنده اي هستند. خلاصه فيلم تموم شد و ما اومديم بيرون. اما باور كنيد از ديشب تا الان همش دارم احساس تحميق مي كنم و حرص مي خورم. ببخشيد طولاني شد. اميدوارم در مورد سينما بتونيم بيشتر مطلب بنويسيم و بخونيم

چهارشنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۸۵

اخبار خوش

از بركت سر دولت آقاي مهرورزي چپ و راست از در و ديوار اخبار خوش ميرسه ولي از اونجا كه طرز برخورد اين دولت با مردم اينطوريه كه دور از جون همه گوسفند هستند هر خبر خوشي(البته از ديد اين آقا)
كه معلومه حاصله يه پروژه چند ساله است مثل ساخت انواع و اقسام موشكها و يا موفقيتهاي هسته اي و يا كشف واكسن ايدز (كه البته من در صحت و سقمشون ترديد دارم) همه به اسم دولت يك ساله اين آقا تموم ميشه و اخباري مثل اخراج 32000 كارگر و اعتراضات كارگري كه همچنان ادامه داره و مثله شدن يه بچه 5 روزه توسط مادرش ، سقوط پي در پي هواپيما ها و ... كه مستقيما به سياستهاي دولت برميگرده صداشم درنمياد خسته شدم از بس سكوت كردم هي نخواستيم اينجا رو سياسي كنيم نميدونم اين بغض مونده تو گلو آخر خفم ميكنه يا ميشه يه جايي سر باز كنه و خالي شه

دوشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۵

دلزدگي

نميدونم اينروزها چرا اينقدر خسته و دلزده ام البته شايد اين سرماخوردگي هم مزيد علت شده باشه ولي ديشب شب خوبي بود چون پستهاي آقاي الف اثر گذار بود و آقاي ميم و خانم الف عزيز اومدن خونمون و خوش گذشت. دليل اصلي اين دلزدگي كارمه ، كاري كه اصلا دوستش ندارم سال گذشته كارم رو عوض كردم تو محل كار قبلي موقعيت خيلي خوبي داشتم و شايد خيلي زود خيلي بهتر هم ميشد از لحاظ علمي هم خوب بود چون تجربه عملي كار تو پروژه هاي خيلي بزرگ وجود داشت اما از كار كردن تو محيط نظامي خسته شده بودم و از طرف ديگه كارم شده بود از اين جلسه تو اون جلسه رفتن و ميترسيدم كه از كار عملي دور بشم از طرفي طرز اجراي قوانين كار از لحاظ پرداخت حقوق هم طوري بود كه همش احساس ميكردم دارم استثمار ميشم بنابراين كارم رو عوض كردم مي دونستم تو محيط كار جديد به هرحال به عنوان يه فرد تازه وارد موقعيت محل قبلي رو ندارم ولي با توجه به اطلاعات غلطي كه اول كار از جاي جديد بهم دادند فكر كردم از لحاظ سطح علمي بالاست ولي وقتي عملا وارد شدم هيچ كدوم از اون خبر ها نبود و از طرف ديگه به خاطر موقعيت قبلي تحمل حرفهاي بي منطق مدير جديد رو ندارم. خلاصه كه خسته ام از كارهاي بيهوده اي كه در طول روز بايد انجام بدم و بايد دستورات كسي رو انجام بدم كه اصلا قبولش ندارم تنها حسن جاي جديد پرداختهاي منظم و مرتب و كاملا مبتني بر قانونه كه جاي هيچ حرفي رو نميذاره موندم چيكار كنم احساس ميكنم به يك استراحت طولاني احتياج دارم و بعد تصميم بگيرم چه بايد بكنم ميدونم هر جا مشكلات خودش رو داره اما نميتونم تشخيص بدم چي به چي ترجيح داره؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

یکشنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۵

سراي سالمندان

امروز اين مطلب رو تو وبلاگ آلما كه خوندم ياد يكي دو سال پيش افتادم بابا يه دوست خيلي قديمي داره كه ما سالها با هاشون رفت و آمد داشتيم و اين آقا هم خيلي آدم خوب و دست و دلبازيه طوري كه سر همين دست و دلبازيهاي زياد از حدشم تقريبا همه ارثي كه بهش رسيده بود كه زياد هم بود از دست داد و يه زندگيه معمولي داشت زندگي اين بنده خدا هم براي خودش يه كتاب داستان دو سه جلديه كه فعلا از اون ميگذرم خلاصه يه چند سالي بود كه دورادور ازش خبر داشتيم و مدتها بود كه از نزديك نديده بوديمش تا اينكه يك شب بابا اومد خونه و گفت اين بنده خدا رو گذاشتند آسايشگاه سالمندان ما همه اول كلي متعجب شديم چون سنش حتي به 60 هم نمي رسيد بعد بابا گفت كه ظاهرا سكته كرده و ما هم حسابي متاثر شديم خلاصه قرار شد آخر همون هفته دسته جمعي بريم ديدنش .هيچ وقت اونروز رو فراموش نميكنم من هميشه تو روياهام بر اساس تصاوير تلويزيوني فكر ميكردم آسايشگاه كهريزك خيلي جاي مرتبيه و بارها هم تصميم گرفته بودم يه برنامه اي بذارم چند وقت يك بار براي كمكهاي داوطلبانه برم اما اون تصويري كه من اونروز ديدم كل ذهنيت من رو به هم ريخت كلي آدم كه توي يه محوطه تقريبا بي دار و درخت نشسته بودند چشم به در كه ببينند آيا كسي مياد ديدنشون يا نه ؟يه خانم با لباسي شبيه لباس كوليها كه مرتب تمام حيات رو ميگشت و به هر ملاقات كننده اي كه ميرسيد درخواست سيگار ميكرد و يه جو بدي كه اصلا گفتني نيست وقتي وارد شديم تصور ميكرديم اين دوست باباي من وضعش خيلي خراب باشه كه با وجود داشتن 3 تا بچه كسي از عهده نگهداريش بر نيومده ولي در كمال تعجب يه آدم سالم ديديم كه حتي مشكل راه رفتن هم نداشت حالم داشت از همه چي بهم ميخورد با ما كه حرف ميزد وقتي ازش سوال ميكرديم شما كه مشكلي ندارين براي چي آوردنتون اينجا همش از بچه هاش حمايت ميكرد و ميگفت اينجا همه چيز خوبه بعد ميزد زير گريه بعد هم دخترش اومد ملاقاتي و ما همه باچنان حالت پرخاشگرانه باهاش حرف زديم كه حتما از دست ما كلي ناراحت شده گرچه اون هم براي خودش دلايلي داشت ولي از نظر من هيچ دليلي نمي تونه اين كار رو توجيه كنه كاش هممون بيشتر قدر پدر مادرهامون رو بدونيم مطمئنم اونا هيچ وقت تو شرايط مشابه با ما اينكار رو نميكنند

در مورد دوستان

خيلي وقته كه دلم مي خواست كمي در مورد دوستانمون بنويسم و از همه اونها به خاطر كاستي هايي كه احتمالاً داشتم عذر خواهي و به خاطر لطف هايي كه داشتن و دارن تشكر كنم. راستش گله شنيدن از دوستان خيلي وقته كه آزارم مي ده و اين در حاليه كه از صميم قلب به همه اونها علاقه دارم و احترام خيلي زيادي براشون قائلم. راستش چند روز پيش كاري كردم كه خانم شين به خاطرش كلي بهم خنديد و اون اينكه يك ليست از تمام دوستان جديد و قديم (البته تا اونجا كه ذهنم ياري مي كرد) تهيه كردم. شايد باورتون نشه اونقدر اين ليست بلند بالا شد كه براي پرينت گرفتنش مجبور شدم اسامي رو سه ستوني درج كنم. پس از تهيه اين ليست چيزي كه آرومم كرد اين بود كه ديدم تقريباً به همه كساني كه تو ليست هستن مي تونم زنگ بزنم يا حتي برم به ديدنشون و مطمئن باشم كه من رو با روي گشاده مي پذيرن. اين رو گفتم كه همه دوستان اعم از قديم و جديد يا حتي اونهايي كه احياناً به خاطر كندي ذهنم از خاطرم فراموش شدند يا اسمشون سهواً از قلم افتاده مطلع باشند كه خيلي مايليم تجديد ديدار كنيم يا صداشون رو بشنويم و مهم تر از همه اينكه با تقويت روابط دوستيمون علاقه قلبي خودمون رو بهشون ثابت كنيم. اما براي انجام اينكار به كمك تك تكشون احتياج داريم. البته اميدوارم همه دوستاني كه طي اين سال ها هميشه پيش قدم و احوال جو و كمك حال ما بودند به خاطر اين درخواست از كوره در نرن و بدونن كه ما قدر دوستي با اونها را مي دونيم و هميشه تلاش مي كنيم دوستان خوبي براي اونها باشيم. به اميد ديدار

سه‌شنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۵

آقاي ر

اين پست مخصوص آقاي ر عزيز برادر آقاي الف است آقاي ر عزيز از صميم قلب قبولي در فوق ليسانس اونم تو دانشگاه شريف رو بهت تبريك ميگم از الان ميبينم كه داري استنفورد دكتري ميخوني
اين آقاي ر عزيز همه چيز تمومه يعني اصولا به زن برادرش رفته هم در عرصه ورزش و هم در عرصه تحصيل. اونقدر سرمون به خاطر عروسي شلوغ بود كه يادمون رفت اينجا موفقيتش تو المپياد دانشجويان و قهرمانيش تو كاراته رو بهش تبريك بگيم براي همين برات سنگ تموم گذاشتم و يه پست بهت اختصاص دادم اميدوارم هميشه موفق و پيروز باشي

دوشنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۵

تبريزنامه 5

علاوه بر جاهاي ديدني كه داخل تبريز هست و بهش اشاره كردم اطراف تبريز هم مناطق خوش آب و هوا و ديدني زياده جاهايي مثل روستاي كندوان ، يام ، قلعه بابك ، آسياب و كليسا خرابه دامنه هاي سبلان و...كه البته از اونجا كه ما هر بار كه به تبريز ميريم همش در حال مهموني بازي هستيم و مدت رفتنامون هم خيلي طولاني نيست هنوز فرصت نكرديم بريم همه جا رو ببينيم از ليست بالا من فقط روستاي كندوان رو ديدم و يام رو البته يام يه جاي خوش آب و هوا است كه مردم روزهاي تعطيل معمولا براي پيك نيك ميرن اما روستاي كندوان جاي خيلي جالبي دفعه اول كه رفتم چيزي رو كه ميديدم باور نميكردم يه سري خونه داخل كوه آدم احساس ميكنه از توي اين خونه ها الان انسانهاي اوليه ميان بيرون ولي خيلي جالبه خونه ها كاملا امروزيه و امكاناتي مثل آب ، برق و اگه اشتباه نكنم گاز هم داره و اتاق خواب ، اشپزخونه ، پذيرايي و همه چيز و جاب اينكه حد فاصل دو تا كوه خونه ها حياط و طويله هم دارند آدم باور نمي كنه كه بعد از گذشت اين همه سال مردم هنوز توي همين خونه ها زندگي ميكنند و حاضر نشدند مدل زندگيشون رو عوض كنند اگه فرصت كرديد حتما يه سر بزنيد

یکشنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۸۵

ازدواج به سبك ايراني

همگي قطعا در جريان عروسي هاي پر دردسر توي ايران هستيد ولي خب من دردسرهاش رو دوست دارم چون همين دردسر ها خاطراتي ميشند كه انشاء الله تو زندگي همه فقط يك بار وجود دارند. بعضي ها اعتقادي به عروسي گرفتن ندارند واصولا فكر ميكنند هزينه كردن براي عروسي كار اشتباهيه و بجاش مثلا ميشه رفت مسافرت ولي من اين نظر رو قبول ندارم چون فكر ميكنم براي مسافرت رفتن تو زندگي هميشه وقت هست ولي براي عروسي گرفتن نه، من با هزينه هاي سرسام آور مخصوصا اگه در حد وسع طرفين نباشه مخالفم ولي عروسي بايد برگزار بشه. يادم نمياد در تمام دوران نوجواني و اوايل جواني تو رويا هام به اينكه عروس شدم و خودم رو تو لباس عروس مجسم كنم فكر كرده باشم ولي اونروزي كه لباس عروسي تنم بود با تمام وجود خوش حال بودم كه امروز روز عروسيه منه نميتونم منظورم رو واضح بگم ولي بطور كلي معتقدم اين آرزوييه كه قطعا همه دارند از من به همه اونهايي كه هنوز عروسي نكردند و در صورت ازدواج هم قصد گرفتن مراسم رو ندارند نصيحت كه حتي شده در حد يه مراسم خيلي جمع و جور كوچك هم كه شده برگزارش كنيد من خيلي ها رو ديدم كه الان پشيمون شدند و توي هر مراسمي كه ميرند حسرت اينو ميخورند كه چرا عروسي نگرفتند بگذريم
بريم سر عروسيه كه تازه ازش گذشته ميدونيد خواهر من بر خلاف من در انتخاب همه چيز خيلي وسواس به خرج ميده و هميشه از اينكه كارها به بهترين نحو ممكنه پيش نره تو استرسه و خب استرسش رو هم منتقل ميكنه و بنابراين مني كه سر عروسي خودم اضطراب نداشتم سر عروسي خواهرم 2،3 شب كابوس ميديدم ولي خدا رو شكر همه چيز به خوبي گذشت جاتون خالي يه شب خواب ديدم يه روز از سر كار اومدم خونه يه دفعه يادم افتاده امروز عروسي خواهرمه و من هنوز هديه هاشون رو نخريدم آقاي الف رو فرستادم كه بره سكه بخره برگشت ازش پرسيدم سكه خريدي گفت نه 856 تومن پولم كم بود به جاش صحيفه سجاديه خريدم حالا ارتباط اينا با هم چيه من كه نفهميدم ولي تو خواب چنان دعواي مفصلي با آقاي الف كردم كه نگو و نپرس

شنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۵

به قول سنجد ...

پس از قريب يك هفته طوفان اون هم از نوع عروسي و ملحقاتش اينجا نوشتن كار سختيه. خانم شين از قضاي روزگار يك چند وقتيه دچار مشكل تكنيكال شده و نمي تونه اينجا بنويسه. از من خواسته اولاً اعلام كنم ما زنده ايم ثانياً به قول سنجد برنامه كودك "به زودي بر مي گرديم" ثالثاً چرا هيچ خبري از هيچ كس نيست؟
تا بعد

پنجشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۵

پوزش از دوستان

هم من و هم خانم شين خيلي خيلي زياد در انتخاب دوستان و اطرافيانمون دقت مي كنيم و در اين ميان به تشخص و فكر دوستانمون اهميت مي ديم. اين تشخص و تفكر هم نه به پول، نه به خانواده، نه به تحصيلات، نه به شغل، نه به لباس و ماشين و خونه و ساير ظواهر ربطي نداره و فقط پارمترهايي مثل منش انساني و شخصيت و معرفت و شرفه كه در تعيين اونها نقش دارند و لذا هر اون كسي كه ما افتخار آشنايي با اونها رو داشتيم و داريم در عين حال كه ممكنه اختلاف سليقه هايي هم با هم داشته باشيم ولي در نهايت متشخص و صاحب فكر اون هم از نوع روشنش هستند. اين رو از اين جهت عرض كردم كه به خاطر كنترلي كه رو پست ها گذاشتيم از همه دوستامون كه لطف مي كنن و وبلاگ مشترك ما رو چك ميكنن و با مطالب خوبشون به ما و ساير دوستانمون كمك مي كنن پوزش بخوام و بگم كه اينكار رو به خاطر كنترل مطالب خارج ازچارچوبي كه يك فرد ناشناس مي گذارن انجام داديم. اميدوارم اون دوست ناشناسمون اولاً پوزش ما رو به خاطر هر گونه اشتباه دانسته و ندانستمون كه احتمالاً باعث رنجش ايشون شده و واكنش نامناسبشون (حداقل از نظر ما) رو باعث شده بپذيرن و دوماً اينكه متوجه باشن پاك كردن آلودگي ها و ناهنجاري ها در يك فضاي عمومي سانسور محسوب نمي شه از نظر ما اينكار تلاش براي حفظ شان و حرمت دوستانمون و خودمونه

چهارشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۵

تبريزنامه 4

در مورد غذاهاي تبريز شايد بيشترين چيزي كه براي من جلب توجه كرد انواع و اقسام آشها و سوپها باشه آش آبغوره، آش ماست، بش ، سوپ سفيد و خيلي چيزهاي ديگه كه من اسماشون رو نميدونم فقط مي تونم اينطوري براتون بگم كه ما هر بار ميريم تبريز چون مادر آقاي الف ميدونه ما خيلي دوست داريم براي هر وعده ناهار و شام يه مدل آش يا سوپ درست ميكنه تازه هر بار هم ميريم مدلهاي جديد تر ميبينم يه چيز جالب اينه كه آش رشته تبريز با آشي كه ما در تهران داريم متفاوته آش جو هم نديدم تا حالا بپزند در مورد ساير غذاها، كوفته تبريزي كه معروفه ، قورمه سبزيشون هم با تهران كاملا متفاوته اصلا آب نداره و به جاي لوبيا قرمز ،لوبيا چشم بلبلي داره وكلا طرز تهيه اش متفاوته ديگه چيز خاصي يادم نيست فقط نكته مهم كه من توي سفره مادر آقاي الف خيلي ميبينم اعمال سليقه است يعني شايد اكثر غذا ها همونايي هست كه ما هم مي پزيم ولي تو اينكار اينقدر سليقه به خرج مي دهند كه آدم فكر ميكنه داره غذاي جديد مي خوره مثلا دفعه پيش مادر آقاي الف يه كوكو درست كرده بود كه به نظرم قيافش خيلي جديد بود دقت كه كردم ديدم يه طرفش كوكو سيب زمينيه يه طرفش كو كو سبزيه و خيلي هم خوشمزه شده بود خلاصه كلام اينكه تو سفره هاشون ابتكار زياده
در مورد مربا ها هم كه شما از هر چيزي كه فكر كنيد مثل ترب سفيد و خيار و پرتقال و چاغاله گردو و هر چيزه ديگه مربا درست ميكنند كه متاسفانه از اونجايي كه من چيزهاي شيرين خيلي دوست ندارم غالبا نمي خورم ولي قيافشون كه حرف نداره
بذاريد در مورد نون روغني تبريز و نان اسكو كه احتمالا اغلبتون هم ديديد بگم و بحث غذا رو تموم كنم خب اين نون روغني قيافش يه جورايي شبيه نون بربري هاي ماست ولي خيلي نازك و كم خميره و طرحهاي قشنگي روش هست كه واقعا براي صبحانه حرف نداره نان اسكو هم كه همانطوري كه از اسمش پيداست تو شهر اسكو پخته مي شه و من تو سوپر ماركتهاي تهران هم ديدم يه نون كاملا
خشك و خيلي نازكه كه قبل از مصرف بهش آب مي زنند اينم از خوراكيا . فكر ميكردم تبريز نامه زودتر از اين حرفها تموم شه ولي فكر كنم هنوز براي يكي دو پست ديگه حرف دارم

تبريزنامه 3


مسجد كبود

يكي از بزرگترين محاسن تبريز عدم وجود گدا و افغاني در شهره، يعني من تا حالا حتي يك مورد هم نديدم. به نظر ميرسه شايد افغاني نديدن دليلش يكي زبان تركي كه احتمالا افغاني ها نميفهمند و دوميش هم عدم پذيرش غريبه ها توسط تبريزي هاست مخصوصا كه ديگه اين غريبه مال يه كشور ديگه هم باشه. نبودن گدا هم فكر كنم دليلش اينه كه معمولا تبريزيها خيلي پول الكي خرج نمي كنند البته اينا نظرات شخصي منه و ممكنه خيلي درست نباشه ولي خب فكر كنم همگي متفق القول بر اساس شواهد و حضور گسترده هموطنهاي آذري تو صحنه بازار و اقتصاد و..قبول داريم كه مغز اقتصاديشون خوب كار ميكنه. خب چطوره يك ذره هم در مورد غذاها و شيرينهاي تبريز صحبت كنم خب تبريز يه سري شيرينيهاي معروف داره مثل باقلوا ، قرابيه ، ريس ، نوقا ، لطيفه ، اهري ، كوماج و لوز(شايدم لوزي) و يه چيزاي ديگه كه اسماشون رو بلد نيستم نميدانم شايد اين شيرينيها مال جاهاي ديگه باشند ولي من كه اولين بار همه رو تو تبريز خوردم با ذكر اين توضيح كه باقلواي تبريز با باقلواي يزد فرق داره و به نظر من بسيار خوشمزه تره. دوستان من ميدونم من به شدت اهل ترشي خوردن هستم و اصولا با چيزهاي شيرين ميونه اي ندارم ولي سه تا چيز شيرين هست كه من از خوردنشون سير نميشم باقلواي تبريز ، كيك بي بي شكلاتي ، و حلوا گرديي تبريز كه اونم يه چيز فوق العاده است .از شيريني كه بگذريم به آجيل ميرسيم خب فكر كنم همه ديگه آجيل تواضع تبريز رو ميشناسند كه البته الان ديگه كيفيت سابق رو نداره ولي بهر حال آجيلهايي كه تو تبريز هست از بهترين نوع هستند. فكر كنم بحث خوراكي ها يه كم طولاني شد انشاالله قسمت مربوط به غذاها باشه براي دفعه بعد

دوشنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۵

تبريزنامه2



يكي از چيزهايي كه من توي تبريز ديدم وكمتر تو جاهاي ديگه بهش برخورد كردم تجملاتي بودن مردمه من يه چيزي ميگم شما يه چيزي ميشنويد به قدري همه به داخل خونه و ظاهر خودشون اهميت ميدن كه يكي مثل من كه اصولا تو عروسيها هم ترجيح ميده موهاش رو از پشت ببنده دچار مشكل ميشه خانمها هر وقت كه دوش ميگيرند حتما بايد موهاشون سشوآر بكشند و هميشه تو خونه لباس مرتب مي پوشند و مهمونياشون ديگه واويلا براي كوچكترين مهمونيها هم لباسهاي آنچناني تدارك ديده ميشه و در مورد ميز غذا هم كه ديگه نگو و نپرس به خاطر همينه كه شما خيلي راحت مي تونيد تو تبريز شيكترين لباسهاي مهموني رو پيدا كنيد كه من تو شهرستاناي ديگه از جمله اصفهان كه تجربه زندگي توش رو دارم كم ديدم به نظر من در خيلي موارد حتي لباسهايي به مراتب زيباتر از لباسهايي كه تو بهترين بوتيكهاي تهران هست هم ميشه پيدا كرد كه البته بايد جاش رو هم بلد باشي ، شما اگه قصد داريد ديدن آشنايي بريد تبريز حتما چند دست لباس مهموني با خودتون ببريد مطمئن باشيد لازمتون ميشه، تبريزي ها اهل پيك نيك رفتن هم هستند و نكته جالب اينه اكثر قريب به اتفاق هم چادر ميزنند يعني شما وقتي تو يه پارك مثل شاه گلي يه شب تعطيل ميريد كلي چادرهاي رنگارنگ در سرتاسر پارك ميبينيد كه فكر ميكنم دليل عمده اش اينه كه ميخوان خانوماشون راحت باشند. تبريزيها خانواده دوست هستند و آقايون اكثر اوقات بيكاريشون رو با خانواده هاشون ميگذرنند و خانومهاي تبريزي هم بسيار مقتصد هستند و خلاصه هواي شوهر رو دارند البته اگه بحث مهموني پيش نياد!!

یکشنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۵

تبريزنامه1



قصد دارم اگه بشه يه كم از تبريز و مردمش براتون بگم البته اگه طولاني شد 2 ، 3 بخشش ميكنم تا اگه دوستان خواستند احتمالا وصلتي انجام بدند و با تبريزي ها فاميل بشند در جريان باشند البته اين ديده ها و شنيده هاي من از يه تعداد آدم خاصه و خب ممكنه عموميت نداشته باشه ولي خب خيلي هم بي ربط نيست.
پدر من خيلي اهل مسافرته و به همين دليل هم اكثر عيد ها ما اين ور و اون ور ميرفتيم اونم به جاهايي كه معمولا نرفته بوديم بنابراين تا قبل از 15 سالگي اكثر نقاط ايران رو ديده بودم ولي هيچ وقت فرصت نشده بود بريم غرب و شمال غربي ايران رو ببينيم دليل عمده اش هم اين بود كه ما مسافرت هامون غير از شمال رو، عيد ميرفتيم و خب مي دونيد اون مناطق عيد سرد هستند هميشه بابا ميگفت امسال تابستون ميريم تبريز ولي خب هيچ وقت تعطيلات تابستاني اونقدر بلند نبود كه بتونيم بريم و به طبع ترجيح ميداديم بريم شمال كه نزديكتره
تا اينكه من خانواده ام رو آرزو به دل نذاشتم و يه شوهر تبريزي كردم اولين بار هم 2،3 هفته مونده به جشن نامزديمون رفتم تبريز. هميشه فكر ميكردم از اونجا كه زبان رسمي مملكت فارسيه احتمالا تو يه جايي مثل تبريز هم مردم فقط تو خونه هاشون تركي حرف مي زنند اما خب تو تبريز پيش فرض همه تركند مگه عكسش ثابت شه بنابراين همه ، همه جا تركي صحبت ميكنند( جاتون خالي سر همين ندونستن زبان تركي نزديك بود آمپول خواهرم كه حالت تهوع داشت رو به من بزنند وآمپول من كه دچار آلرژي شديد شده بودم رو به خواهرم) دفعه اولي كه رفتيم تبريز با اينكه مدتش خيلي كوتاه بود ولي يه برنامه فشرده گذاشتيم و تقريبا تمام جاهاي ديدني شهر تبريز رو در يه صبح تا ظهر گشتيم خنده دار اينكه من به شدت دچار حساسيت شده بود و كلي كورتون بهم زده بودن و حسابي خواب آلوده بودم ولي با اين حال منم با بقيه همراه شدم و رفتم همه جا رو ديدم جاهايي مثله مسجد كبود ،مقبره الشعرا،يه موزه كه كنار مسجد كبود بود و يادم نيست اسمش چي بود، بازار تبريز،ميدون ساعت ،شاه گلي و جاهاي ديگه، ميدونيد قبل از اينكه با تبريزيها آشنا بشم چيزهايي ازشون شنيده بودم مثلا اينكه خيلي با سليقه اند كه البته نه همه ولي اكثرا اينطوري هستند مادر شوهر من نهايت سليقه است من وقتي فكر ميكنم اين همه كار رو چه جوري انجام ميده سرم گيج ميره از طرف ديگه شنيده بودم خيلي فارسها رو تو خودشون قبول نميكنند كه البته من اين يكي رو اصلا نديدم گرچه آقاي الف اعتقاد داره كه اينجوري هست ولي من اينقدر سريع با اين خانواده جور شدم كه نگو و نپرس تازه من خيلي آدم خونگرمي نيستم...
پي نوشت:ديدين بالاخره من ليست دوستا مو درست كردم

دوشنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۵

براي پدرانمان

كاش، شما كه مرا تكيه گاه هر افتادني بداني كسي هست كه شما را به همان حالي كه هستي و هميشه بوده اي دوست دارد. كسي كه شما را اكنون كه پيرتري عزيرتر مي دارد و هنوز شما را مايه دلگرمي خود مي داند. هنوز شما را پشت و پناه خود مي شمارد. هنوز فكر مي كند كه اگر گرفتار شد، اگر درمانده شد، اگر تنها و خسته بود غمي ندارد چون شما هستيد و كمكش مي كنيد، پناهش مي دهيد. حيات من سرشار از حضور شماست كه همراه مادرم به من نيك زيستن آموخته ايد. تقصير شما نيست اگر من آنگونه كه بايد نيستم، گناه شما نيست اگر من آنچه كه بايد نشدم. هر گناه و تقصيري بود از من بود از آن رو كه شما در عشق و مهر خود به من كامل بودي؛ اميد كه ما نيز با شما چنين باشيم

تبريك

پدر خوب و مهربانم ،همسر همراه و همدلم روزتان پيشاپيش مبارك

یکشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۵

ناز پندار

همين الان عكسهاي بچه خاتونك عزيز رو ديدم واي نمي دونيد چه بچه ناز و ماهيه عكساشو نميذارم چون ممكنه بچه رو چشم بزنيد اگه خواست خودش يعدا ميذاره من كه يه 20 دفعه اي زدم به تخته
خاتونك عزيزم اميدوارم ورود اين دختر خوشگل وناز زندگيتون رو شيرين تر از قبل بكنه

اندر مزاياي نظم و ترتيب

آقاي الف بر خلاف من آدم خيلي پيگير و منظمي ويه دفترچه داره كه هميشه كارهاش رو تو اون يادداشت ميكنه و يه چيز جالب تر اينكه يه بورد شيشه اي نسبتا بزرگ تو اتاق كتابخونمون داره كه معمولا كارهايي كه بايد انجام بده رو روي اون ليست ميكنه مثلا يك سري مطالعاتي كه بايد انجام بده يا اسامي آدمهايي كه كتاب بهشون قرض داده و كارهاي هفتگيش و خلاصه خيلي چيزهاي ديگه خلاصه اينكه هر كسي كه براي اولين بار بياد خونه ما هميشه يه چند دقيقه اي يه نگاهي به اين بورد مي اندازه و به نظرش جالب مي رسه و يه مورد جالبش اينه كه آقاي الف يه كتاب به اين شوهر خواهر بنده خداي من قرض داده و خب بنا به عادت روي اين بورد اينو نوشته اين خواهر من هم هر دفعه مياد خونه ما و چشمش به اين بورد ميافته شروع ميكنه به غر زدن سر آقاي ع بنده خدا كه چرا كتاب مردم رو نمياري ببين آقاي الف اينجا نوشته و اين قضيه هر بار تكرار ميشه خلاصه اينو نوشتم كه دوستان بدونند ما ميدونيم دست كيا كتاب داريم و چون خودمون تو كتاب دزدي قهاريم نميذاريم كسي كتابامون رو برداره و فكر كنه ما يادمون رفته

گواهينامه رانندگي

يك دوستي دارم كه خلبانه. ايشون با وجود اينكه اتومبيل شخصي داره و دست فرمونش هم خيلي خوبه ولي به ندرت تو تهران رانندگي مي كنه. منطقش هم اينه كه مي گه رانندگي كردن تو تهران به ضريب هوشي بالاتري حتي به نسبت خلباني احتياج داره. رو همين حساب من هم كه دل خوني از رانندگي دارم سالها بود كه از زير گرفتن گواهينامه و رانندگي در مي رفتم.اما بالاخره دو ماه پيش تحت تاثير ارشادات خانم شين و اصرار اطرافين تصميم گرفتم اين جام آتشين رو سر بكشم. چشمتون روز بد نبينه. آقا برو بيايي. من كه به لحاظ تئوري استاد فرمول يك هستم مغزم هنگ كرده بودم. راستش دو سه بار حتي به سرم زد قيدش رو بزنم حتي يكبار تحت تاثير فشار رواني حاصل از مردودي تو امتحان آيين نامه (پس از كلي كل كل با خانم شين و اظهار گردن كلفتي و فضل فروشي) تصميم گرفتم سر به بيابون بذارم . اما به هر جون كندني بود ديروز موفق شدم. راستش اينهمه روضه خوندم كه آخرش بگم من گواهينامه گرفتم

شنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۵

درخواست كمك

ما اومديم بعد از عهدي و قرني اين دوستانمون در بلاگ رولينگ رو اضافه كنيم از موقعي كه اينكار رو كردم ديگه كلن هيچي نشون نميده كسي مي تونه حدس بزنه چه اتفاقي افتاده؟

چهارشنبه، مرداد ۱۱، ۱۳۸۵

ذوق زده

شما فكركنيد يه آدم بي جنبه و نديد بديد امروز صبح اول وقت از طريق آقاي الف خبردار شه كه وبلاگ ما كه حداكثر تو يه روز 40 تا بازديد داشته روز گذشته 165 تا بازديد داشته چه حال بهش دست ميده داشتم پس مي افتم اول فكر كردم عجب مطلب خارق العاده اي نوشتم كه همه اينطوري جذب شدند بعد از تحقيقات، كاشف به عمل اومد كه ويولت عزيز يه مطلب از وبلاگ ما تو وبلاگش نوشته و به وبلاگ ما لينك داده و ملت فكر كردند اينجا خبريه خلاصه كه دستت درد نكنه ويولت جان حداقل آرزو به دل نمونديم
پي نوشت 1: حدسم درست بود ني ني خاتونك عزيز بدنيا اومده و من ديروز يه كم صداش رو هم از پشت تلفن شنيدم يك اسم بسيار زيبا هم براش انتخاب شده كه من خيلي لذت بردم ميذارم خودش بگه اسم بچه رو چي گذاشتند

استقبال چشمگير

ما اگر مي دونستيم دوستانمون اينقدر به خاطرات مشترك ما و تجارب زنان تهراني و مردان تبريزي علاقمندند حتماً اون كتاب كذا رو تا الان به هزار زبان زنده و مرده دنيا تاليف و ترجمه كرده بوديم. اگه بگم آمارمشاهده وبلاگمون به طور ميانگين 500% رشد داشته اصلاً تعجب نكنيد. تا بعد

سه‌شنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۵

روزهاي با هم 1

من و آقاي الف توي يه شركت كامپيوتري با هم همكار بوديم و جالب اينجاست كه با وجود اينكه ما حدود 4 سال توي اون شركت كار مي كرديم سال آخر اونم به واسطه يه كلاس زبان كه توي شركت برگزار شد با هم آشنا شديم يادش بخير يك دفعه استاد سر كلاس پرسيد كي از همه كوچيكتره من خودم رو آماده كرده بودم كه بگم من كه يكدفعه همه گفتند آقاي الف، با تعجب يه نگاهي به آقاي الف كردم و از اون به بعد اين بنده خدا هر كاري ميكرد من ميگفتم چقدر اين بچه است نگوكه اين قصه سن آقا هم يه دروغ سيزده بدره كه همه باور كردند و بعدا كاشف به عمل اومد كه ايشون از ما بزرگتر هستند وبعد از 2 سال هم با هم ازدواج كرديم. از اين به بعد سعي ميكنم لابلاي مطالب، از روزمرگيهامون توي زندگي 2 نفره هم بنويسم البته به شرط اينكه آقاي الف هم كمك كنه چون به هر حال اون از ديد يه مرد به زندگي نگاه ميكنه و من هم نگاه خودم رو دارم خدا رو چه ديديد شايد اين وسط يه كتاب زنان تهراني، مردان تبريزي هم به چاپ رسيد
پي نوشت1: خاتونك عزيز حدس ميزنم حضرت اجل پا به اين دنياي خاكي گذاشته باشه كه چند وقتيه ازت خبري نيست بهر حال اميدوارم تو و ني ني سالم و سرحال باشيد و قدمش هم براتون مبارك باشه مطمئنم تو يه فرزند نمونه تربيت ميكني
پي نوشت 2: پوپك عزيز با نوشتت موافقم اين ديگه جزو عاداتمون شده كه خودمون رو سانسور كنيم كه ديگران ناراحت نشوند و يا اينكه از حرفها برداشتهاي نادرست نشه چاره اي نيست بخشي از خوي ايراني بودنمونه ديگه

یکشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۵

....



روزي كه تصميم گرفتيم وبلاگ بنويسيم فكر ميكردم خيلي چيزها هرروز وجود داره كه ميشه ازش نوشت ويه كاري كرد كه وبلاگ هميشه به روز باشه ولي حالا ميبينم كه خيلي هم كار راحتي نيست بيشتر وقتها به نظرم مي رسه چيزايي كه به نظر من جالب مي رسه ممكنه از لحاظ بقيه اهميتي نداشته باشه ويا مسخره باشه و اصولا خيلي هم اتفاقات خارق العاده اي نيست كه بشه در موردش چيزي گفت مگه اينكه اينجا رو تبديل كنيم به يك لينكدوني خبري كه همه معمولا از طريق خبرگزاريها در جريانش قرار ميگيرند و كمتر خبر فوق العاده اي هست كه كسي خبر نداشته باشه خلاصه كه من به شدت از ننوشتن هر روزه دچاره عذاب وجدانم ولي خب حرفي هم براي گفتن نيست

سه‌شنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۸۵

جلب توجه



از وقتي يادم مياد آدم تنها و منزوي نبودم و معمولا دوستايي كه تعدادشون كم هم نبوده داشتم تقريبا از همه اقصي نقاط كشورهم بودند چون من يه بخشي از درسم رو اصفهان خوندم و خب اونجا بچه هايي از شهرهاي ديگه هم بودن خاطرات تلخ و شيرين هم زياده بعدا كه درس تموم شد خوب صميمي تر ها بيشتر همديگرو ميديديم بعد هم يواش يواش تقريبا اكثر قريب به اتفاق دوستها در اقصي نقاط دنيا پراكنده شدند به غير از 2 ، 3 نفر.
تا مدتها اين احساس در من تقويت مي شد كه تمام اين رابطه ها رو من تا مدتهاي مديد به زور اينجا كشوندم چون به محض اينكه از طرف من مدتي تماسي نبود به كل رابطه قطع مي شد واين قضيه من رو به شدت مي رنجوند شايد من هميشه تو رابطه هام انرژي بيشتري مي گذاشتم و خب انتظار داشتم همه مثل خودم باشند و نبودند و حالا ياد گرفتم كه اگه فكر مي كني يه رابطه ارزش ادامه رو داره سطح توقعت رو ازش كم كن تا راحتتر باشي خيلي وقتها كافيه فقط براي چند دقيقه اي حتي بعد از يك ماه كه با يه دوست حرف مي زني فقط سنگ صبورش باشي ، يه شنونده خوب باشي همين، چون ديگه اين روزها خيلي نميشه انتظار داشت كه همه تمام وقت در دسترس باشند. بعد از ازدواج بهترين دوستم همسرمه هر وقت احساسه تنهايي ميكنم هر وقت خيلي خوشحالم هر وقت عصبانيم اون هست وبودنش به من آرامش مي ده ولي با همه اينها دلم مي خواد باز مثل قديما دسته جمعي با دوستها قرار بزاريم بريم بيرون (قابل توجه دوستهاي آقاي همسر كه كلا بي معرفتند و اصلا به دوستشون سر نمي زنند ) عجب روزگاري شده آدم مجبوره براي جلب توجه بعضي ها به چه روشهايي دست بزنه تا شايد خجالت بكشند يه قراري بزارند بريم بيرون

شنبه، تیر ۳۱، ۱۳۸۵

مثل هميشه

نمي دونم چرا تو اين مملكت وقتي يه رييس جمهور عوض ميشه هر چي كه هست از بالا تا پايين ساختار دولتي و خصوصي تمام سياستها و هر چيزي كه فكر كنيد بايد عوض شه انگار كه 4 سال يا البته در بيشتر مواقع هر 8 سال يكبار اين كشور ، اقتصادش ، و هر اون چيزي كه درش هست دوباره متولد ميشه و دوباره روز از نو روزي از نو هرچي كه رييس قبلي ساخته رييس جديده زير و رو ميكنه و تازه قبل از اومدن رييس جديد و تو دوره انتقال هم كه ديگه واويلا يعني اصولا همه چيز معلق ميشه و منوط به ورود رييس جديد اين روزها توي شركت ما هم كه يه جورايي به دولت وصله داره اين اتفاق ميافته خدا به داد برسه اميدوارم وضعيت جديد خيلي افتضاح نباشه گرچه مطمئنم بهش عادت مي كنيم مثل هميشه!!!!

پنجشنبه، تیر ۲۹، ۱۳۸۵

مديريت در ايران

يادمه بچه كه بودم هميشه بزرگترها طوري حرف مي زدند كه انگار تو دنيا فقط دو تا شغل هست يكي پزشكي و يكي هم مهندسي. هيچ كس هم نگفت يا شايد عقلش نرسيد به ما بگه كه اگه پزشك يا مهندس نشديم و مثلاً كشاورز يا كارگر كارخونه شديم اشكالي نداره و چيزي از آدميت ما كم نمي شه يا مهمتر از همه اينكه يك جامعه بيش از دكتر و مهندس به مدير و برنامه ريز احتياج داره كه اين آدم ها رو هم تو رشته هايي مثل اقتصاد، جامعه شناسي، مديريت، بازرگاني و نظاير اون تربيت مي كنند. همين شد كه طي دهه هاي اخير تو اين مملكت همه رفتن دنبال پزشك و مهندس شدن. يك تعداد كه خب موفق شدند عضوي از جامعه پزشكي يا مهندسي اين مملكت بشن. اونايي كه به زعم خودشون جا موندن يا از سر اجبار يا شانسي رفتن دنبال رشته هاي مدير ساز. اونهايي هم كه اصلاً دنبال علم و فرهنگ نبودند و همون چند كلاس مدرسه رو به ضرب و زور تجديدي و امتحانات شهريور ماه و بعدش تبصره و امثالهم گذرونده بودند رفتن تو كار بازار و شدند به قول خودش اهل بيز و نبض اقتصاد اين كشور رو دست گرفتند. به همين دليل هم هست كه اين روزها مديران اقتصادي و فرهنگي و سياسي اين مملكت واسه پولدارهاي بازاري كار مي كنند كه از علم سر سوزني اطلاع ندارند. تكنوكرات ها و دانشمند ها هم واسه مديراني كار مي كنند كه نمي دونند اصلاً اسپرين كاربردش چيه يا مثلاً علامت انتگرال چه شكليه. به عبارت ساده تر مديريت افتاده دست يك تعداد آدمي كه يا ضريب هوشي اصلاً ندارند (چون اساساً در مور اونها موضوعيت نداره) يا ضريب هوشي اونها در حد كدو يا خياره. اينكه مي بينين اكثر آقايون يا خانوم هاي مدير در به در اين يا اون دانشگاهن شايد يكي از دلايلش همين نكته باشه. جالب اينكه بزرگي مي گفت تو انگليس انتخاب اول باهوش ترين آدم ها اول اقتصاد و مديريت بعد رشته هاي ديگه. به همين دليل اونجاها عموماً وقتي با يك مدير صحبت مي كني متوجه مي شي كه در رابطه با موضوع مورد بحث اگر بيشتر از تو حاليش نيست كمتر هم نمي فهمه. اينو گفتم چون اين روزها حالم از هر چي مديره به هم مي خوره

یکشنبه، تیر ۲۵، ۱۳۸۵

شنبه، تیر ۲۴، ۱۳۸۵

من از اين روزها ميترسم

بعد از 2 روز استراحت كامل توي يه جاي آروم و خوش آب و هوا باز امروز با ديدن تيترهاي خبري يه لرز خفيف همه بدنم رو گرفت باز همه وحشي شدند و افتادند به جون هم هر روز بد تر از ديروز يه جنگ تمام عيار تو لبنان و فلسطين كه بعيد نيست با اين تهديدهاي احمدي نژاد ايران هم درگيرش بشه دلم براي آدمهاي بي دفاع مي سوزه براي اونهايي كه روزي هزار بار از ترس اينكه خونه رو سرشون خراب نشه ميميرند و زنده ميشن ياد سال 66 خودمون ميافتم من بچه بودم و راضي و خوشحال از اينكه همه فاميل دور هم جمعند و به ما خوش ميگذره ولي چي گذشت بر مردم اون سالها يادمه يك شب اعلام كردند قراره فردا تهران رو شيميايي بزنند و مردم كه چطور از تهران فرار مي كردند چقدر اونشب تو ترافيك مونديم دمدماي صبح رسيديم دماوند. نه! يادآوريشم الان داره اذيتم مي كنه خدايا رحم كن خيلي وقتها احساس ميكنم حس طغيانگري نسل جديدمون همين بچه هاي 17،18 ساله، ماله همون روزهاست چون اكثرشون وسط موشكباران بدنيا اومدند اميدوارم يه دفعه ديگه يه جنگ مسخره ديگه گريبان ما رو نگيره

چهارشنبه، تیر ۲۱، ۱۳۸۵

نياز به آرامش

بعضي وقتها اونقدر از زندگي تو شهرهاي شلوغ و سروكله زدن با آدمهاي جورواجور خسته مي شيم كه دلمون مي خواد بريم بالاي يك كوه بلند يا دل يك دشت يا جنگل سرسبز زندگي كنيم و از دست همه پنهان شيم. من و خانم شين خيلي وقت ها فكر مي كنيم بريم يك جاي دور و سرسبز و باصفا بزنيم تو كار كشاورزي و پرورش گل و دامداري و از اين جور كارها. راستش اين فعلاً وقت يك آرزو بيشتر نيست ولي اميدوارم خيلي هم دور و دراز نشه. حقيقت اينه كه زندگي ماشيني خصوصاً تو شهرها همه رو به نوعي عصبي، خشن، بي احساس و ناآرام كرده. كمتر كسي رو سراغ دارم كه اينجوري نباشه. راستش اصلاً دلم نمي خواد كه ما هم اينطوري بشيم. كاش مي شد يك جا مثل دامنه هاي آلپ زندگي كنيم. يا همين جا تو كشور خودمون يك جايي مثل حوالي آستارا، خلخال و اسالم،مازي چال تو كلاردشت و نظاير اون. آخ كه چه زندگي خوبي

دوشنبه، تیر ۱۹، ۱۳۸۵

نتايج نظرسنجي درباره قهرمان جام جهاني

در نظر سنجي قهرمان جام جهاني كه از يك ماه پيش روي وبلاگ ما قرار داشت، 16 نفر شركت كرده بودند. از همه اين دوستان متشكريم. توزيع نظرات به صورت زير بوده
ايتاليا 6 راي
برزيل 5 راي
جمهوري چك 2 راي
آرژانتين 1 راي
آلمان 1 راي
هيچكدام 1 راي
هلند 0 راي
فرانسه 0 راي

Viva Italia





بالاخره آرزو به دل نمونديم يكي از تيمهايي كه طرفدارش بوديم قهرمان شد
اونم با بازيكنايي كه من خيلياشون رو دفعه اول بود اسمشون رو مي شنيدم
من به همه خانمها و اندك آقايوني كه طرفدار ايتاليا هستند اين قهرماني رو تبريك ميگم و خوشحالم كه خدا با خانمهاست. دوستي سالهاي نه چندان دور ميگفت خانمها فقط يه تيم ميشناسند ايتاليا يه بازيكن ميشناسند مالديني

شنبه، تیر ۱۷، ۱۳۸۵

نابغه فيلم نامه نويس

اين فيلم غرور و تعصب جديد رو ديدين؟غير از مناضر زيبايي كه تو فيلم هست ديگه هيچي نداره نمي دونم چرا اينقدر داستان رو عوض كردند آخرشم كه مثل اينكه كارگردانه حوصلش سر رفته بوده به بدترين شكل ممكن فيلم رو تموم كرده اينو گفتم ياد خودم افتادم نميدونم شما ها هم اينجوري هستيد يا نه؟ ولي يادمه هروقت تو مدرسه مي خواستم انشا بنويسم همينطوري ميشد يعني اولش كاملا سر صبر شروع مي كردم به نوشتن ، آخرش كه ميشد حوصلم سر ميرفت يك دفعه تمومش مي كردم هركي ميخوند كاملا اين موضوع رو ميفهميد آخر اين غرور و تعصب هم دقيقا همينطوري بود ميگم چطوره منم شروع كنم به فيلم ساختن؟؟؟؟
از بازي امشب خوشم نمياد از بازي فردا هم ميترسم ،نكنه اين فرانسه الكي الكي قهرمان شه!!
ولي اين جام جهاني تموم شه دوباره حسابي حوصلمون سر ميره بايد دوباره بريم سراغ فيلم ديدن
متن رو لذت برديد با فيلم شروع كردم دوباره به فيلم رسيدم!!!

چهارشنبه، تیر ۱۴، ۱۳۸۵

سق سياه

لذت بردم آلمان حذف شد اين كلينزمن فكر كرده بود جدي جدي مربيه
امشب هم طرفدار فرانسه ام تا انشاء الله خدا كمكي كنه اينا هم حذف بشن چه فينالي بشه ايتاليا، پرتغال اين وسط دلم براي اسپانيا خيلي سوخت
(مي گم فونتها بهتر شده يا نه من preview رو مي بينم خوبه ولي همينجوري مستقيم وصل مي شم به نظرم تغييري نكرده!!!!!)

سه‌شنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۵

لال از دنيا نري دختر

آدم 2 روز كه اينجا نمي نويسه همش دچار عذاب وجدانه چون به هر حال دوستان عزيز روزي صد دفعه ميان اينجا سر مي زنند و خب ما از اقصا نقاط دنيا هم طرفدار داريم و كلي غصه مي خورند و هي مجبور مي شند پست هاي قبلي رو مرور كنند باور نداريد آمار بازديدها رو ببينيد !!!!!!!
اين چند روزه اولش كه وضع اينترنت خراب بود بعد هم كه يه پروژه جديد تعريف شد و حسابي رفتم سر كار بنابراين فرصت نشد كه چيزي بنويسم من و اين آقاي الف هم اينقدر با هم تله پاتي داريم كه يا هيچي نمي نوسيم يا تو يه روز هر دومون مي نويسيم اينجوريه ديگه
عجب بارونايي مياد اين چند روزه هوا هم كه خيلي بهتر شده خدا به خير كنه اميدوارم اين عجيب و غريب شدن هوا عواقب بعدي نداشته باشه ديدين برزيل حذف شد خدا رو شكر ما طرفدار چك شديم كه اونطوري حذف شد اينم از برزيل كه ما از روز ازل بهش ارادت داشتيم مي خوام طرفدار آلمان شم كه انشاءالله حذف بشه گرچه مي دونم احتمالا يه پايه فيناله يه چيزه جالب اينه كه من و آقاي الف در مورد فوتبال هيچ تفاهمي با هم نداريم جز پرسپوليس والا خارج ايران كه خدا رو شكر دقيقا طرفدار تيم هاي رقيب هستيم و بساط كركري هميشه به راهه
چقدر چرت و پرت گفتم فقط اومدم يه چيزي بگم يه وقت نگيد اين دختره لاله
پي نوشت :سولماز عزيز دوست ناديده ام من سعي كردم يه ذره فونت ها رو بزرگتر كنم اميدوارم بهتر شده باشه از بس عادت كردم دست خط ريز خودمو بخونم فكر بقيه رو نكردم ببخشيد