شنبه، مهر ۲۹، ۱۳۸۵

معماري

معماري هنر ماندگار و مورد توجهي به شمار مياد و تقريباً در همه جاي دنيا نمونه ها و سبك هاي مختلف اون مورد توجه افراد قرار مي گيره. راستش در رابطه با اين هنر و زيبايي، اصالت و ظرايف اون مطالب زيادي خونديم و شنيديم اما شايد كمتر فرصت فكر كردن و عميق شدن در اون رو پيدا كرديم. حداقل خود من تا همين اواخر كه به همراه خانم شين رفتيم اصفهان و من براي اولين بار عمارت هاي عالي قاپو، مسجد شاه، كاخ چهل ستون،مسجد لطفعلي خان، پل خواجو و سي و سه پل و ... رو با دقت و حوصله نگاه كردم هيچ وقت اينقدر زيبايي و ظرافت رو در معماري اونها درك نكرده بودم. به عنوان نمونه من و خانم شين شايد يه چيزي حدود دو ساعت يا بيشتر توي مسجد شاه غرق شده بوديم و شايد اگر وقت مي داشتيم، مي تونستيم روزهاي متمادي اونجا گشت بزنيم و تماشا كنيم بدون اينكه خسته يا كسل بشيم. حالا بگذريم از اينكه با ديدن شاهكارهاي هنرمندان ايران زمين در كاخ چهل ستون يا عالي قاپو و جاهاي ديگه و اينكه چقدر نسبت به نكوداشت و پاس داشت اونها بي تفاوتيم حرص و غصه خورديم. نمي خوام زيبايي هاي اين اماكن رو كه شايد خودتون قبلاً اونها رو بارها ديده باشين مجدداً براتون توصيف كنم (اگه خواستين مي تونين سفرنامه هاي خانم شين و عكس هاش رو ببينين) اما مي خوام به يك نكته اي اشاره كنم كه براي خودم خيلي جالب بوده و شايد براي شما هم جالب باشه. حداقل موقعي كه اين نكته به ذهنم رسيد و من اون رو دستپاچه با خانم شين و بعدها با آقاي ر طرح كردم خيلي مورد استقبال اونها قرار گرفت (البته شايد اونها شنونده هايي خيلي خوبي بوده اند و نكته من چندان هم نكته نبوده!). و اما اون نكته: زير گنبد اصلي مسجد شاه ايستاده بوديم و غرق تماشاي رنگها، طرح ها و اشكال كاشيكاريهاي روي اون بوديم. يه دفعه نوري كه از يكي از پنجره هاي فوق العاده شكيل روي گنبد به داخل اون افتاده بوده نظرمون رو به خودش جلب كرد و باعث كنجكاوي ما شد (عكسش رو خانم شين گرفته و اميدوارم لابلاي عكس هاي ديگه بذاره تا ببينيد). يه دفعه يه چيزي به نظرم رسد و شروع كردم به سوت زدن. انعكاس صدا زير گنبد اصلي و گنبدهاي فرعي مسجد شاه به همان اندازه انعكاس نوري كه ديده بوديم حيرت انگيز بود. در واقع در تناسب كامل با اون مجموعه بود. باورم نمي شد قرنها پيش افرادي بوده باشند كه طي قريب 20 سال چنين مسجدي با اينهمه زيبايي ظاهري بنا كنند و اينمهمه اصول زيبايي شناسي مربوط به اكوستيك و اپتيك و مهندسي رو با دقت و ظرافت هر چه تمام تر محاسبه و پياده كردن باشند. كاري كه حتي همين الان با همه امكاناتي كه ما داريم انجامش با اونهمه دقت تقريباً غير ممكنه. تازه به خاطرم رسيد كه چنين موارد مشابه و حتي پيچيده تر و جالب تري رو در رابطه با سازه هايي مثل اهرام مصر و كليساهاي دوره رنسانس اروپا هم شناسايي كرده اند و اونجا هم همين موارد باعث تعجب
عمومي و حتي تعجب مجامع علمي شده. لذا دقت و ظرافت اين چنيني وجه مشترك تمام آثار باقي مانده از گذشته هاي دور به ويژه آثار معماريه. جالبه كه بدونين بعضي ها كه خيلي تحت تاثير اين عجايب قرار مي گيرن دلايل اين امر رو فرا زميني و مرتبط با ماورا الطبيعه و حتي ساكنان كرات ديگه تلقي مي كنن (اگر باورتون نمي شه به مطالب و كتابهاي نوشته شده در مورد اهرام مصر، معابد و سازه هاي كشف شده در جنگل ها، كوهستانها و دشت هاي پرو، شيلي، هندوراس و ساير جاهاي آمريكاي جنوبي و نظاير اون مراجعه كنين). چيزهايي كه معمولاً تو مغز آدم هايي مثل من و خانم شين و خيلي از شماها جا نمي گيره (حالا دلايلش بماند). نكته جالبي كه اونروز به نظرم رسيد در رابطه با دليل اين موضوع بود. به نظرم رسيد شايد كليد اين معما رعايت دقيق و بي نقص قواعد و اصول هندسي باشه. مي دونيد كه هندسه از قديمي ترين علوم بشريه. اشكال ساده يا مركب هندسي، تقارن، تناسب، زاويه، شيب، منصف، ميانه، مركز، محور، ثقل و نظاير اون همه جاي اين قبيل آثار با ظرافت و دقت وحشتناك مهندسي موج مي زنه. باور كنيد اگر با اين ديد به اونها نگاه كنين از ميزان دقتي كه در اونها اعمال شده دچار هراس مي شيد (دوستاني كه به هر شكل كار مهندسي مي كنن حتماً مي دونن كه افزايش دقت از يه حد مشخصي به بالا، به يك موضوع شاق و حتي فوق العاده پيچيده تبديل مي شه). به نظرم رسيد اگر شما بتونيد با يك همچين دقتي سازه اي رو طراحي و بعد با همون دقت اون رو پياده سازي كنيد (كاري كه در بسياري از آثار باقي مونده از گذشته مي شه ديد) اونوقت خيلي چيزهاي پيچيده و دقيق ديگه اي كه در حالت عادي حتي به ذهن هم خطور نمي كنن يا اگر هم به ذهن افراد باهوشي هم خطور كنن دور از دسترس و دشوار به نظر مي رسند به راحتي تحقق پيدا كرده و موجب اعجاب افراد عادي مثل من مي شن. و اون وقت آدم با خودش فكر مي كنه كه قديمي ها چه نوابغي بوده اند. در واقع مي خوام اين جوري نتيجه گيري كنم كه رعايت سختگيرانه اين اصول به ظاهر ساده اما بنيادين كليد و منشا ايجاد شاهكارها بوده. چيزهاي كه امروزه به ندرت در هنر مدرن و پست مدرن ديده مي شه. هنرهاي جديد رو نگاه كنيد. اصلاً بعضي وقت ها به نظر مي رسه كه خالق اثر عمد در رعايت نكردن اصول بنيادين داشته. نه تناسبي، نه تناسخي. بعضي وقت ها حتي دريغ از يك خط راست. همين هم هست كه خيلي وقت ها آدم مجبور مي شه مدت مديدي مقابل يك اثر امپرسيونيستي، كوبيسم، سورئال يا بعضي از سبكهاي پست مدرن و مدرن و شبه مدرن بايستاده و آخرش هم به عقل و شعور خودش شك كنه و بي خيال هنر بشه. اين آثار عموماٌ به دليل عدم رعايت همون اصول ساده و بنيادين هندسي به نظرم فاقد سادگي و وضوح هستند و چون قواعد پايه در اونها رعايت نشده قواعد پيچيده ناشي از اون قواعد اوليه كه مبناي زيبايي شناسي به شمار ميان هم تحقق پيدا نمي كنن. دلم مي خواست اين بحث رو به كار مهندسي جديد (كه كم و بيش اكثر دوستان بدان مشغولند) هم تعميم بدم كه به نظرم ديگه اينجا جاش نيست. باشه تا بعد سر يه فرصت ديگه. ببخشيد كه طولاني شد

سفرنامه - ابيانه

روستاي تاريخي ابيانه در 55 كيلومتري شهر كاشان واقع شده و در دامنه كوههاي كركس قرار گرفته و بهمين دليل هم براي رسيدن به روستا يه مسير شبيه جاده چالوس را بايد پيمود يه مسير كاملا سبز و پر از درختهاي انار و بر خلاف طبيعت كويري كاشان بسيار خوش آب و هوا و سرسبز

وقتي در ورودي شهر كاشان يه تابلوي بزرگ ديديم كه تبليغ هتل ابيانه روش بود فكر ميكرديم حتما جاي بزرگيه كه هتل داره ولي ابيانه فقط يك روستاست كه بدليل تاريخي بودنش مورد توجه قرار گرفته وقتي تو كوچه هاي روستا قدم ميزني آدم احساس ميكنه تو يه شهرك سينماييه نماي همه خانه ها حتي اونهايي كه جديد ساخته شدند از خاك رس است و روستا كاملا قرمزه همه خانمها لباس محلي به تن دارند و جالبه كه روستا بانك هم داره

جمعيت روستا در حدود 300 نفره كه اكثرا افراد بالاي 60 سال هستند در بخش جنوبي روستا بالاي يك كوه يه قلعه ويران شده قرار داره

و وقتي از ميان كوچه هاي سنگ فرش شده زيباي روستا رد ميشي يك آتشكده ميبيني كه بخش كوچيكيش باقي مونده و درش هم بسته است و نميشه ازش بازديد كرد

داخل روستا مثل تمام منطقه حدفاصل قم تا اصفهان يك زيارتگاه وجود داره كه خب با اون آتشكده خيلي جور نيست

اونطور كه يكي از اهالي روستا ميگفت به خاطر ميانگين بالاي سني مردم روستا مردها كشاورزي نميكنندو ظاهرا اوضاع مالي همه اهالي خوبه از جلوي هر خونه كه يه پيرزن با لباس محلي جلوش نشسته رد ميشي همه بهت پيشنهاد خريد برگه و لواشك ميدند. گرچه شب ابيانه نمونديم اما به هتل ابيانه براي صرف نهار سر زديم هتل زيباييه با يه رستوران سنتي زيبا و از همه بهتر هم جاي همه شما خالي غذاي فوق العاده خوشمزه و عالي رستوران بود

چهارشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۵

سفرنامه - كاشان

حدود ساعت 11 قبل از ظهر از تهران خارج شديم و نزديك ساعت 1 رسيديم كاشان از قبل تصميم گرفته بوديم اگه جاهاي ديدني كاشان زياد بود شب رو كاشان بمونيم البته من قبلا كاشان رفته بودم اما اون موقع تو راه بندر عباس به شهر هاي سر راه هم سر ميزديم فقط باغ و حمام فين رو ديده بودم با توجه به تابلوهاي راهنماي موجود در شهر و همينطور اطلسي كه همراهمون بود فهميديم كاشان غير از حمام و باغ فين يه تپه باستاني به اسم سيلك (sialk)
و يك سري خانه هاي قديمي مثل خانه بروجردي ها و خانه طبا طبا يي ها داره از خير خانه ها گذشتيم و اول همه رفتيم سراغ حمام و باغ فين.

خب همونطور كه احتمالا ميدونيد در اصل فين يه قريه نزديك به كاشان بوده كه الان به خاطر گسترش شهر، جزيي از شهر كاشان شده اما فين به جهت وجود قناتهاي پر آب بر عكس طبيعت كويري منطقه كاملا سر سبز و پر از دار و درخته و به خاطر همين طبيعت متفاوتش، شاهان دوره قاجار عمارتي رو براي استراحت و تفريح در اونجا بنا ميكنند ولي خب همه ما امروز فين رو به سبب اينكه امير كبير صدر اعظم ناصر الدين شاه در اونجا كشته شده ميشناسيم تمام اطراف عمارت توسط جويها و حوضهايي احاطه شده كه آب قناتهاي فين در اونها جاري است و وجود همين آبها و درختان كهنسال سر به فلك كشيده فضاي باغ را بسيار روحنواز و فرحبخش كرده

اما حمام فين كه شايد معروفترين جاي اين باغ باشه در غربي ترين نقطه باغ قرار داره يك حمام با كلي راهرو و دالان كه قطعا گرم كردنش كار راحتي نبوده داخل حمام جايي كه امير كبير به قتل رسيده، صحنه قتل رو با استفاده از ماكت بازسازي كردند داخل حمام همينطور عكسهايي از ميرزا آقا خان نوري كه بعد از امير كبير به صدارت رسيد ،همسر آمير كبير كه خواهر ناصرالدين شاه بوده و مهد عليا مادر ناصر الدين شاه ديده ميشه


از باغ فين كه خارج شديم رفتيم كه تپه هاي سيلك رو ببينيم يه حسن بزرك ماه رمضون اينه كه خدا رو شكر هيچ جا به بهانه نهار تعطيل نبود تپه هاي سيلك با وجود اينكه با توجه به اسمش انتظار ميره خارج شهر باشه ولي داخل شهر واقع شده

سالها قبل اگه اشتباه نكنم تو دهه 40 يك باستان شناس آلماني اين تپه ها رو پيدا ميكنه و يك سري از آثار باستاني هم كه همون موقع از زير خاك در ميارند رو هم با خودش ميبره و ظاهراالان تو موزه هاي كشور هاي اروپاييه ولي اين آقاي آلماني كه متاسفانه اسمش يادم نيست 3 جلد كتاب در مورد كاشان مينويسه كه شايد اداي ديني كرده باشه اما كارهاي اكتشافي روي اين تپه تا سال 80 متوقف بوده كه از سال 80 به بعد چتد گروه باستان شناس به همت يك دكتر باستان شناس ايراني شروع به كار ميكنند البته عمليات كاوش روي اين تپه فقط طي 2 ماه يعني آذر تا بهمن صورت ميگيره ظاهرا روي تپه يك معبد 5 طبقه وجود داشته كه طبقات فوقاني بر اثر يك زمين لرزه ويران شده و ظاهرا ساكنان شهر هم بر اثر همين زمين لرزه از بين رفتند چون طي همين اكتشافات جديد سه تا اسكلت روي اين تپه پيدا شده كه ظاهرا قدمت 5500 ساله دارند و اسكلت ها متعلق به يك مرد 35 ساله، يك دختر 10 ساله و يك بچه است كه دليل مرگشون هم خراب شدن سقف خانه بيان شده

دوشنبه، مهر ۲۴، ۱۳۸۵

مرور خاطرات

وقتي تصميم گرفتيم اين تعطيلات رو بريم اصفهان داشتم از خوشحالي بال در مياوردم
تمام مدت از ترس اينكه مبادا برنامه بهم بخوره به هيچكس نگفتم
اصفهان براي من پر از خاطراتي بود كه نزديك به 9 سال فرصت نكرده بودم مرورشون كنم، مي خواستم همه جاهايي كه توش با دوستام خاطره داشتم رو ببينم و رفتم و آقاي الف مهربون هم نهايت همكاري رو با من كرد و هر جا كه مي خواستم منو برد و اينكار رو در نهايت صبر و حوصله انجام داد تا جايي كه من خودم خسته مي شدم و ميگفتم بريم. اتفاق خاصي نيفتاد و اوني كه نمي دونم چي بود و دنبالش بودم هم پيدا نكردم. روزها ميگذره و ما ديگه اون آدمهاي سابق نيستيم رفتم اصفهان ولي ديگه اون احساس رو نداشتم هيچ چيز عوض نشده بود همه چي سر جاش بود به جز يه كافي شاپ تو مجتمع پارك كه كتاب فروشي شده بود بقيه چيزا سر جاش بود ولي من ديگه اون آدم نبودم وبعد از اين همه سال بالاخره هيجان ديدن اصفهان در من فروكش كرد.

پي نوشت :حالا سر فرصت يه سفر نامه مينويسم و كلي عكس هم كه گرفتيم اينجا ميذارم

دوشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۸۵

كودكيمان چگونه گذشت

ديروز روز جهاني كودك بود ومن مدام به اين فكر ميكردم كه كودك امروز چقدر با كودك ديروز متفاوته. سرگرمي ما خلاصه شده بود تو ديدن تلويزيون و بازي كردن با همسن و سالها تو كوچه هايي كه خيلي امن تر از كوچه هاي امروز بود و اگه تابستوني از راه ميرسيد شايد يه كلاس زبان و يه كلاس ورزشي و چهار تا كتاب و نوار قصه "داشت عباس قلي خان پسري ...". اما امروز بچه ها تا پاشون رو از مدرسه هايي كه كمتر نشون از گذشته دارند تو خونه ميذارند يا پاي كامپيوترند يا تلفن يا يه هد فون تو گوششونه دارند با صداي بلند موسيقيهاي عجيب گوش ميدند ديگه با دو تا كتاب و كاغذ رنگي نميشه سرگرمشون كرد بايد به فكر موبايل و ماشين باشي براشون گستاخ و بي پروا شدند حدفاصل دو تا گوششون فقط يه سيمه كه حرف رو از اين به اون انتقال ميده بدون هيچ پردازشي
خيلي وقتها دلم براي اونروزها تنگ ميشه من دنياي كودكي خودم رو از دنياي كودكيه امروز بيشتر دوست دارم من هنوز عطر خودكار هاي عطري اونروزها، كه با هزار ذوق و شوق ميخريدم تو مشاممه من سرگرميهاي ساده كودكي خودم رو بيشتر دوست دارم. من از دنياي كودك امروز ميترسم........

چهارشنبه، مهر ۱۲، ۱۳۸۵

معجزه

چند سال پيش كه خيلي تو خط كتاباي پائولو كوئيلو بودم ،هر وقت حوصلم از زندگي سر ميرفت ميگشتم دنبال معجزه تو روزهام با چشمهاي باز تر همه جا رو نگاه ميكردم تا شايد معجزه هر روز رو پيدا كنم گاهي وقتها هم يه اتفاقايي مي افتاد. ولي نميدونم چرا هر چي اينروزها چشمهامو گشاد ميكنم و شيشه عينكم رو پاك ميكنم خبري نيست
نكنه معجزه ها تموم شد به ما چيزي نرسيد بايد دست بكار شم معجزه توليد كنم
پي نوشت : من معجزه ام رو ديشب تو خواب پيدا كردم .راست گفتي آقاي الف عزيز، نزديكم بود من نمي ديدمش. نشونش هم اينكه امروز هوا ابريه ميبينيد همه چيز داره بر وفق مراد پيش ميره

سه‌شنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۵

پاييز

دلم بارون ميخواد و صداي كلاغ نه اين هواي گرم تابستوني رو چرا رنگ همه چيز عوض شده، چله تابستون چنان باروني مياد كه آدم شاخ در مياره اونوقت پاييز سر وقت خودش شروع نمي شه آي كلاغا چرا از شما صدا در نمياد نكنه حنجره شما رو ميبندند تا اولين بارون پاييز

شنبه، مهر ۰۸، ۱۳۸۵

بيژن نوباوه

نمي دونم بيژن نوباوه را مي شناسيد يا نه. همون خبرنگار معروفي كه تاهمين چندي قبل گزارش هاي مختلفي رو از نيويورك ارسال مي كرد و به قول خودش خيلي جاهاي مختلف ديگه از كشمير و پاكستان و كشورهاي مختلف آفريقايي گرفته تا لندن و نيويورك فعاليت كرده. من از طريق خانواده پدري خانم شين يه آشنايي مختصر و دورادوري با آقاي نوباوه داشتم و مثلاً مي دونستم كه ايشون سال ها تو جنگ بودن و مجروح جنگي و جانباز شيميايي هم هستند و الان هم چند وقتيه كه تحت شيمي درمانيه و بيماريش شدت پيدا كرده و اينكه آدم بسيار مثبت و معتقديه و الي آخر. تا اينكه چند روز پيش توي دو تا از برنامه هاي صندلي داغ از ايشون به عنوان مهمان دعوت شده بود و آقاي احمد نجفي هم كما في سابق با لبخند بزرگ خودشون از آقاي نوباوه استقبال كرده بود. صحبت ها و خاطرات آقاي نوباوه و شكسته نفسي و افتادگي غير تصنعي و خالصانه اين آدم اونقدر من رو تحت تاثير قرار داده بود كه تا چند دقيقه واقعاً كنترل احساسات خودم رو از دست داده بودم. خاطرات آقاي نوباوه از جنگ بعضاً اونقدر تكان دهنده بود كه به زحمت مي شد باور كرد اما اشكها و لرزش صداي اين آدم جاي هيچ شك و شبهه اي باقي نمي گذاشت. تا اونجا كه آقاي احمد نجفي هم خيلي از اوقات برنامه از شدت اشكي كه مي ريخت نمي تونست اجراي برنامه رو ادامه بده و حتي چند بار مجبور شدند برنامه رو قطع كنن و سرود وتصاوير جنگ نشون بدن. نگاه آقاي نوباوه به موضوعات خاصي مثل جنگ، خانواده هاي آسيب ديده از جنگ، باورهاي ملي، سنت ها و امثال اون خيلي جالب و در نوع خودش درخور توجه بود. نمي خوام خيلي از اين آدم تعريف كنم تا حمل به چيز ديگري نشه. اما يكي از دلايل اجتماعي من براي زندگي تو اين باغ وحش وجود، حضور و تفكر آدم هايي نظير بيژن نوباوه است. به ويژگي هاي فردي اين آدم ها كاري ندارم مهم شيوه تفكر اين آدم هاست كه به نظر من خيلي ارزشمند و منحصر بفرده. آقاي نوباوه در پاسخ به دو تا سوال آقاي نجفي، دو تا خاطره تعريف كرد كه مو به تن من سيخ شد. يكي اينكه در پاسخ به اين سوال آقاي نجفي كه پرسيد بدترين صحنه اي كه از جنگ به ياد داري چيه؟ گفت يكبار وارد يكي از روستاهاي عرب نشين جنوب غربي كشور شديم و اونجا از شدت آتشبار دشمن مجبور شديم به يك خونه روستايي پناه ببريم. مي گفت وقتي وارد خونه شدم ديدم يك زن كه تركش به سرش اصابت كرده روي زمين افتاده و كشته شده و در همون حال بچه شير خواره اش داره از سينه مادرش شير مي خوره. مي گفت از اون روز به بعد من باور كردم كه با يه دشمن بسيار سفاك طرفم كه به هيچ چيز و به هيچ كس رحم نمي كند. مي گفت از اون روز هر وقت به جنگ مي رفتم به هيچ كس نمي گفتم كجا مي رم و هميشه موقع رفتن اين صحنه مقابل چشمام بود. دوم اينكه در پاسخ به اين سوال آقاي نجفي كه پرسيد دردناكترين صحنه اي كه از جنگ به ياد داري چيه؟ گفت چند وقتي كه از جنگ گذشت به خودم اطمينان پيدا كرده بودم و فكر مي كردم خيلي به لحاظ روحي و جسمي قوي شده ام. از قضا همون روزها يك گور دسته جمعي از زنان و كودكان ايراني رو تو سوسنگرد كشف كرديم. قسم مي خورد با ديدن اجساد زنان و كودكاني كه به بيرحمانه ترين شكل ممكن زنده به گور شده بودند از حال رفتم و بعد از مدت ها كه به هوش اومدم نمي تونستم اونچه رو كه ديده بودم باور كنم. آقاي نوباوه اين خاطرات رو در حالي كه به سختي مي تونست حرف بزنه تعريف مي كرد و در تمام اين مدت هم فكر مي كنم هر كسي كه پاي حرف هاي اين آدم بوده گريه كرده. در كل اون برنامه از صندلي داغ يه حال و هواي ديگه اي داشت (البته اين نظر شخصيه منه و لزوماً ممكنه اينطور نبوده باشه). خيلي حرف ها و خاطرات ديگه رو هم مطرح كرد كه ديگه گفتنشون شايد در حوصله اين مختصر نگنجه. خلاصه اگر اين برنامه رو نديدين، واقعاً از كفتون رفته. من كه خيلي تحت تاثير قرار گرفتم طوري كه بلافاصله پس از رسيدن خانم شين، سير تا پياز برنامه رو براش تعريف كردم

چهارشنبه، مهر ۰۵، ۱۳۸۵

غر غر هاي ماه رمضوني

من نميدونم چه اصراري دارم با وجود اين سخت گذشتن روزه بهم بازم روزه بگيرم و هي غر بزنم، بعضي وقتها خودم از دست خودم كلافه ميشم چه برسه به خدا. از قضاي روزگار هم نمي دونم چطوريه كه تو اين روزها كه كلي غر غرو و بي حالم هزار تا كار آوار ميشه رو سرم. بگذريم و الا من دوباره شروع ميكنم به غر زدن امروز يه مطلب جالب رو تو وبلاگ سرزمين آفتاب ديدم كه تا حالا بهش فكر نكرده بودم نميدونم تا حالا دقت كرديد كه آدم تو برخورد با آدمهاي مختلف سنهاي مختلف پيدا ميكنه مثلا تو ارتباط با آقاي الف 18،19 ساله تو ارتباط با دوستاي دانشگاه 20 ساله تو ارتباط با پدر و مادر 17،18 ساله و... و خلاصه اش اينكه انگار هميشه با سن واقعيم يه چند سالي فاصله دارم بهش فكر كنيد به آدم احساس جووني ميده باور كنين
پي نوشت :آلما جان لينك وبلاگ سرزمين آفتاب را با فيلتر شكن گذاشتم ببين ميبيني چون اونم خودش مطلب رو ارجاع داده به جاي ديگه گفتم خيلي پيچ در پيچ نشه

یکشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۵

دو سال گذشت

بايد ديروز اين پست رو ميگذاشتم اما چون درگير پس لرزه هاي آخرين عروسيهاي قبل از ماه رمضان بوديم فرصت نشد. دو سال پيش توي يه روزي مثل ديروز من و آقاي الف با هم بودنمون رو آغاز كرديم روز اول مهر، كه به يمن نام مهر زندگيمون هميشه لبريز از مهر باشه. هميشه نخنديديم خيلي وقتها از دست هم عصباني شديم و يا نصف روز از هم قهر كرديم اما ياد گرفتيم قرار نيست دو نفر عين هم باشند بايد مكمل هم باشند امروز بعد از گذشت دو سال زندگيمون خيلي آرومتره و اين قطعا مرهون صبر و گذشت بيشتره آقاي الف هست چون معمولا من آدم سختگير تريم .عزيز مهربونم به خاطر همه چيز ممنون

پنجشنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۸۵

رفت

مرد، گوشه همون آسايشگاه لعنتي، شنيدم بعد از اونباري كه ديدمش يه چند باري سكته كرده بود 2 سال هم دووم نياورد. آي ملت يه راه جديد پيدا كردم اگه خواستيد يكي رو تدريجي بكشيد آسايشگاه يادتون نره، وقتي طرف مرد هم پاتون گير نيست مطمئن باشيد
رفته اي اما باز برمي گردي ،چه تمناي محالي دارم خنده ام ميگيرد

چهارشنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۵

ايمني سازي

چند وقت پيش رفته بوديم تبريز يه شب آقاي ميم برادر آقاي الف تصميم گرفت ما رو شب ببره باقلار باغي(يه جايي مثل شهر بازي خدابيامرز خودمون) تو راه پشت يه چراغ قرمز وايساده بوديم كه يهو يه سمند صفر قرمز رنگ كه كمي جلوتر از ما ايستاده بوده آتش گرفت حالا تو اين وسط نكته جالب اين بود كه چهار نفر از راننده هاي ماشينهاي دو رو بر با كپسول آتش نشاني پريدن پايين و شروع كردن به خاموش كردن ماشين و خيلي سريع هم اينكار رو انجام دادند حالا بماند كه يكي از راننده هاي مذكور از موقعي كه از ماشينش با كپسول پياده شد داشت تلاش ميكرد در كپسول رو باز كنه تا موقعي كه دوباره سواره ماشينش شد و رفت فقط اميدوارم تو ماشين درش باز نشده باشه خلاصه من اون شب خيلي برام جالب بود كه ماشينهاي دو رو بر همه كپسول آتش نشاني داشتند و همون شب هم به اين نتيجه رسيديم كه بخاطر كيفيت بالاي خودروهاي ساخت داخل خيلي لازمه و حتما بايد يكي بخريم اما از اونجا كه يك سال طول ميكشه تا تصميم ما به عمل برسه اين همينطوري موند تا ديشب كه ديدم تلفن زنگ زد گوشي رو برداشتم يه خانومي پشت خط بود خيلي مودب سلام عليك كرد و گفت كه از شركت ايمن سازيه نميدونم كجا تماس گرفته و بعد توضيح داد كه طرح ايمن سازي منازل و خودرو ها اجباري شده و در راستاي همين طرح هم اينا كپسول آتش نشاني مخصوص اتومبيل مي فروشند گفت هزينه پيكش رايگانه و به مدت يك سال تا سقف 4000000 بيمه است و هزينه كپسول هم 19500 تومان است و تازه اين مبلغ رو ميشه طي يك چك يك ماهه هم پرداخت كرد بعد هم شمارشون رو داد كه در صورتي كه خواستيم باهاشون تماس بگيريم
فلسفه انجام اينكار خوبه ولي من به اينهمه تسهيلات طبق معمول مشكوكم

یکشنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۵

تلويزيون

يادمه سال هايي كه تنها زندگي مي كردم با وجود اينكه به شدت به فيلم و سينما علاقه داشتم اما به همون ميزان از راديو و تلويزيون و روزنامه پرهيز مي كردم طوري كه به مدت 10 سال حتي راديو و تلويزيون هم نداشتم. حالا جالب اينه كه خانم شين هم با وجود اينكه به اندازه من و شايد بيشتر به فيلم و سينما علاقه داره به همون نسبت هم عشق تلويزيون و روزنامه است. البته نه اينكه فكر كنيد فقط تلويزيون روشن مي كنه كه صدايي تو خونه باشه، نه، بلكه تقريباً همه برنامه ها رو هم (البته اگه فرصت كنه) دنبال مي كنه. قديما كه سرش خلوت تر بوده به قول خودش از برفك تا برفك تماشا مي كرده اما حالا كه عيال وار شده و درگير امور زندگي، رعايت حال ما رو مي كنه و فقط سريال ها و فيلم ها رو دنبال مي كنه. اينو گفتم تا بهانه اي بشه واسه خالي كردن دلم از دست اين برنامه هاي بي محتوا و توهين آميز تلويزيون. نه اينكه فكر كنيد فقط از تلويزيون جمهوري اسلامي دلم پر باشه، نه، شما هر كانال تلويزيوني رو كه مثال بزنيد يكجورهايي من باهاش مشكل دارم. جمهوري اسلامي كه اوضاع و احوالش ديگه نياز به تعريف و توصيف نداره. سانسور و دروغ و مزخرف بافي و اتلاف وقت بيننده جز لاينفك برنامه هاش شده. بگذريم از برنامه هاي قرآني و اذاني و نمازي و سخنراني هاي مذهبي كه روزنامه بيش از چند ساعت از برنامه هاي كانال هاي 1 و 2 و3 رو به خودش اختصاص مي ده. كانال هاي ماهواره رو هم نگيد و نپرسيد، يا فقط دنبال اين هستن كه با تبليغ به ببينده القاي مصرف بكنند كه هر چه بيشتر و بيشتر بخره و بخوره و مصرف كنه و هدر بده تا چرخ صنعت هي بچرخه و بچرخه يا دارن موسيقي راك و پاپ و هيپ هاپ و از اين دست چيزها پخش مي كنن يا برنامه اخبار دارن. خلاصه معركه اي. حالا شما تصوركنيد كه با اين همه بمباران تبليغاتي و تلقيني (از هر نوعش) چطور مي شه به تربيت و پرورش افراد مستقل، مبتكر و مولد اميدوار بود

پنجشنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۵

اين چند روزه

اين چند روزه چند تا فيلم ديدم كه همشون به نوعي متفاوت از كليشه هاي فيلمهاي امروزي بودند 21گرم، before sunset و before sunrise.
به نام پدر هم ديدم گرچه شايد همسطح كارهاي برجسته حاتمي كيا نبود ولي من ازش خوشم اومد بازي پرستويي هم كه طبق معمول حرف نداشت .
اين چند روزه يه سوال رو تو يكي دو تا وبلاگ ديدم در مورد اين كه از كجا ميشه فهميد طرف مقابلت همون كسيه كه ميخواي باهاش ازدواج كني و يا اصولا چه موقع ميفهمي الان وقتشه كه در مورد ازدواجت تصميم بگيري ؟ به نظر من اين سوال خيلي خوبيه چون باعث ميشه اونايي كه در اين زمينه تجربه اي دارند تجربياتشون رو در اختيار بقيه قرار بدهند.
ميخواستم همون موقع تو اون وبلاگها يه چيزي بنويسم اما فكر كردم شايد طولاني بشه بنابراين گفتم اينجا در موردش يه پست جداگانه بنويسم. در مورد خودم يادمه وقتي 19، 20 ساله بودم و خب مواردي براي ازدواج پيش ميومد با قاطعيت ميگفتم 10 ساله ديگه، من هنوز كلي كارا دارم كه بايد انجام بدم، اونروزها فكر ميكردم ازدواج دست و پاي آدم رو ميبنده ، ولي بعد از چند سال وقتي تصميم گرفتم با آقاي الف ازدواج كنم كاملا به اين نتيجه رسيده بودم كه براي ادامه راه احتياج به يه همراه دارم فكر كردم ديگه الان وقتشه و يقين داشتم اگه يه انتخاب درست بكنم دست و بالم كه بسته نميشه هيچ راحتتر هم ميتونم ادامه بدم. اما در مورد طرف مقابل خب راستش من هيچ وقت آدمي نبودم كه بگم با يه نگاه فهميدم اين طرف همونيه كه من ميخوام همه اون چيزهايي رو كه بعنوان ايده آل توي ذهنم بود چيدم كنار هم و اونوقت طرف مقابلم يعني آقاي الف رو با اون معيارها سنجيدم
اون هم نه يك روزه، تو يه پروسه 1 ساله و بعد مطمئن شدم اونوقت خواستم كه خانواده ام باهاش آشنا بشن و نظرشون رو بهم بگند چون نظرشون برام خيلي خيلي مهم بود و وقتي اونها هم اعلام رضايت كردند يادم نمياد در هيچ مورد مادي نه من، نه خانوادم از آقاي الف سوالي كرديم چون تو معيارهاي ما نبود ولي شايد تو معيارهاي يكي ديگه باشه همه اينا رو گفتم نه براي اينكه بخوام بگم راه من حتما درست بوده چون شايد اين راه بيشتر بدرد كساني بخوره كه خيلي احساسي با قضيه ازدواج برخورد نميكنند من اين راه رو رفتم و امروز بعد از نزديك به 2 سال كه از زندگيمون زير يه سقف ميگذره از انتخابم راضيم من اشتباه نكردم و اين برام كافيه
بنابراين هر وقت با دوستي يا يكي از اعضاي خانواده در مورد ازدواج حرفي زده شده گفتم مهمترين اصل اول اينه كه تو خودت احساس كني الان آمادگي ازدواج رو داري و ميخواي زندگيت رو وارد يه مرحله جديد بكني و هميشه هم طوري تصميم بگيري كه خودت احساس رضايت بكني
موقعش كه برسه خودتون ميفهميد يه احساس درونيه و نميشه براش سن و مكان خاصي رو معين كرد
امروز يه جمله قشنگ خوندم "زندگي يه مشكل نيست كه بخواهيد حلش كنيد يه هديه است كه بايد ازش لذت برد"

دوشنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۵

مادر

مادر، يكي از سخت ترين واژه ها براي توصيف كردنه. فداكاري، مهر، عشق، شور زندگي، پاكي، صبر و هرچه خوبي است در وجود مادرها نهفته است. من در مورد خيلي چيزها نوشتم و مي نويسم اما هيچ وقت در مورد مادرها هيچ چيزي نتونستم بنويسم. نظر من در مورد مادرها يه حسه كه هيچ وقت هيچ جوري قابل بيان نيست. قدر مادرهامون رو (چه در قيد حيات چه رفته از بين ما) بيشتر بدونيم. يه مادر تا فرزند يا فرزندانش زنده هستن، زنده است و نگران اونهاست. هميشه در كنار اونها و مراقب اونهاست. با شادي هاشون شاد و با غمهاشون غمگينه. حتي اگه ما به فكر و ياد اونها نباشيم اونها شب و روز يه فكر و ياد ما هستن. حتي اگه تنهاشون بگذاريم هيچوقت تنهامون نمي ذارن و به محض اينكه به كمكشون احتياج داشته باشيم بدون اينكه بخواهيم با هر آنچه كه در توان دارند به كمكمون ميان و من به عينه هر روز مي بينم كه حتي از جانشون به معناي واقعي كلمه در اين راه مايه ميگذارن. خلاصه مادرها ماهن. ماه. راستش دلايل زيادي براي نوشتن اين مطلب داشتم اما اجازه بدين كه نگم. مي تونيم فرض كنيم امروز روز مادر بوده. راستش هميشه روز مادره. كدوم روز تو زندگي من و شما روز مادر نبوده. پس هميشه ميشه از مادر و براي مادر نوشت

پنجشنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۵

Midaq Alley

چند وقت قبل من و خانم شين يه فيلم ايتاليايي ديديم . موضوع فيلم زندگي آدم هاي يك محله فقير نشين بود و محور فيلم هم دو مرد جوان و نامزد يكي از اونها.چشمتون روز بد نبينه مثل خيلي از فيلم هاي ايتاليايي ديگه بعضي جاها حال آدم از زندگي بهم مي خورد. بگذريم از بازي خيلي خوب بازيگرها اما همون موقع هم از اون فيلم اصلاً خوشمون نيومد. تا اينكه ديروز پيرو هماهنگي هاي قبلي دوست خوبم آقاي ميم تماس گرفتند و به همراه همسرش خانم الف و دو تا ديگه از دوستانشون يعني آقا و خانم ميم ما رو به تماشاي فيلم كافه ستاره دعوت كردند. ما هم از اونجا كه برادرم آقاي ر هم براي ثبت نام در دانشگاه به تهران اومده به همراه اون رفتيم سينما عصر جديد. شب خوبي بود ازاين بگذريم. البته صندلي هاي سالن هم خيلي بد بود از اين هم بگذريم (توصيه مي كنم فقط سينما فرهنگ بريد). اما در مورد فيلم. تو پنج دقيقه اول كم مونده بود پاشم از سينما بيام بيرون. خصوصاً اينكه همون موقع بازي ايران و سوريه بود و ايران هم گل دوم را به اين سوري هاي بوزينه زده بود. شما تصور كنيد توي يكي از سالن هاي سينما عصر جديد نشستيد داريد نسخه ايراني و صد البته اسلامي يك فيلم اجتماعي بالاي 18 سال ايتاليايي رو نگاه مي كنيد. بخش قابل توجهي از نسخه ايتاليايي فيلم تو اتاق خواب افراد و كاباره ها و بعضي جاهاي معلوم الحال ديگه ايتاليا فيلمبرداري شده. حالا آقاي سامان مقدم كارگردان فيلم چه جوري فكر كرده و تصميم گرفته كه مي تونه نسخه ايراني اين فيلم رو بسازه و بفروشه خدا مي دونه. حالا جالبه بدونين اين فيلم خيلي هم سرو صدا به پا كرده و داره با فيلم بنام پدررقابت مي كنه. خداييش يك تار موي حاتمي كيا به اين فيلم ميارزه. حداقل، كارش كپي بي سروته يك كار خارجي درجه 3 يا 4 نيست. نكته مهم تر اينكه اصلاً هيچ جاي فيلم هم اشاره نمي شه كه اي مردم اين فيلم كپي يا برداشت آزاد از فلان فيلم يا فيلمنامه است و همين هم باعث مي شه مخاطبي كه نسخه اصلي فيلم رو نديده فكر كنه چه فيلم خوبي رو داره تماشا مي كنه و آقاي سامان مقدم و فيلمنامه نويسش چه آدم هاي خلاق، پيشرو و دلگنده اي هستند. خلاصه فيلم تموم شد و ما اومديم بيرون. اما باور كنيد از ديشب تا الان همش دارم احساس تحميق مي كنم و حرص مي خورم. ببخشيد طولاني شد. اميدوارم در مورد سينما بتونيم بيشتر مطلب بنويسيم و بخونيم

چهارشنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۸۵

اخبار خوش

از بركت سر دولت آقاي مهرورزي چپ و راست از در و ديوار اخبار خوش ميرسه ولي از اونجا كه طرز برخورد اين دولت با مردم اينطوريه كه دور از جون همه گوسفند هستند هر خبر خوشي(البته از ديد اين آقا)
كه معلومه حاصله يه پروژه چند ساله است مثل ساخت انواع و اقسام موشكها و يا موفقيتهاي هسته اي و يا كشف واكسن ايدز (كه البته من در صحت و سقمشون ترديد دارم) همه به اسم دولت يك ساله اين آقا تموم ميشه و اخباري مثل اخراج 32000 كارگر و اعتراضات كارگري كه همچنان ادامه داره و مثله شدن يه بچه 5 روزه توسط مادرش ، سقوط پي در پي هواپيما ها و ... كه مستقيما به سياستهاي دولت برميگرده صداشم درنمياد خسته شدم از بس سكوت كردم هي نخواستيم اينجا رو سياسي كنيم نميدونم اين بغض مونده تو گلو آخر خفم ميكنه يا ميشه يه جايي سر باز كنه و خالي شه

دوشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۵

دلزدگي

نميدونم اينروزها چرا اينقدر خسته و دلزده ام البته شايد اين سرماخوردگي هم مزيد علت شده باشه ولي ديشب شب خوبي بود چون پستهاي آقاي الف اثر گذار بود و آقاي ميم و خانم الف عزيز اومدن خونمون و خوش گذشت. دليل اصلي اين دلزدگي كارمه ، كاري كه اصلا دوستش ندارم سال گذشته كارم رو عوض كردم تو محل كار قبلي موقعيت خيلي خوبي داشتم و شايد خيلي زود خيلي بهتر هم ميشد از لحاظ علمي هم خوب بود چون تجربه عملي كار تو پروژه هاي خيلي بزرگ وجود داشت اما از كار كردن تو محيط نظامي خسته شده بودم و از طرف ديگه كارم شده بود از اين جلسه تو اون جلسه رفتن و ميترسيدم كه از كار عملي دور بشم از طرفي طرز اجراي قوانين كار از لحاظ پرداخت حقوق هم طوري بود كه همش احساس ميكردم دارم استثمار ميشم بنابراين كارم رو عوض كردم مي دونستم تو محيط كار جديد به هرحال به عنوان يه فرد تازه وارد موقعيت محل قبلي رو ندارم ولي با توجه به اطلاعات غلطي كه اول كار از جاي جديد بهم دادند فكر كردم از لحاظ سطح علمي بالاست ولي وقتي عملا وارد شدم هيچ كدوم از اون خبر ها نبود و از طرف ديگه به خاطر موقعيت قبلي تحمل حرفهاي بي منطق مدير جديد رو ندارم. خلاصه كه خسته ام از كارهاي بيهوده اي كه در طول روز بايد انجام بدم و بايد دستورات كسي رو انجام بدم كه اصلا قبولش ندارم تنها حسن جاي جديد پرداختهاي منظم و مرتب و كاملا مبتني بر قانونه كه جاي هيچ حرفي رو نميذاره موندم چيكار كنم احساس ميكنم به يك استراحت طولاني احتياج دارم و بعد تصميم بگيرم چه بايد بكنم ميدونم هر جا مشكلات خودش رو داره اما نميتونم تشخيص بدم چي به چي ترجيح داره؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

یکشنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۵

سراي سالمندان

امروز اين مطلب رو تو وبلاگ آلما كه خوندم ياد يكي دو سال پيش افتادم بابا يه دوست خيلي قديمي داره كه ما سالها با هاشون رفت و آمد داشتيم و اين آقا هم خيلي آدم خوب و دست و دلبازيه طوري كه سر همين دست و دلبازيهاي زياد از حدشم تقريبا همه ارثي كه بهش رسيده بود كه زياد هم بود از دست داد و يه زندگيه معمولي داشت زندگي اين بنده خدا هم براي خودش يه كتاب داستان دو سه جلديه كه فعلا از اون ميگذرم خلاصه يه چند سالي بود كه دورادور ازش خبر داشتيم و مدتها بود كه از نزديك نديده بوديمش تا اينكه يك شب بابا اومد خونه و گفت اين بنده خدا رو گذاشتند آسايشگاه سالمندان ما همه اول كلي متعجب شديم چون سنش حتي به 60 هم نمي رسيد بعد بابا گفت كه ظاهرا سكته كرده و ما هم حسابي متاثر شديم خلاصه قرار شد آخر همون هفته دسته جمعي بريم ديدنش .هيچ وقت اونروز رو فراموش نميكنم من هميشه تو روياهام بر اساس تصاوير تلويزيوني فكر ميكردم آسايشگاه كهريزك خيلي جاي مرتبيه و بارها هم تصميم گرفته بودم يه برنامه اي بذارم چند وقت يك بار براي كمكهاي داوطلبانه برم اما اون تصويري كه من اونروز ديدم كل ذهنيت من رو به هم ريخت كلي آدم كه توي يه محوطه تقريبا بي دار و درخت نشسته بودند چشم به در كه ببينند آيا كسي مياد ديدنشون يا نه ؟يه خانم با لباسي شبيه لباس كوليها كه مرتب تمام حيات رو ميگشت و به هر ملاقات كننده اي كه ميرسيد درخواست سيگار ميكرد و يه جو بدي كه اصلا گفتني نيست وقتي وارد شديم تصور ميكرديم اين دوست باباي من وضعش خيلي خراب باشه كه با وجود داشتن 3 تا بچه كسي از عهده نگهداريش بر نيومده ولي در كمال تعجب يه آدم سالم ديديم كه حتي مشكل راه رفتن هم نداشت حالم داشت از همه چي بهم ميخورد با ما كه حرف ميزد وقتي ازش سوال ميكرديم شما كه مشكلي ندارين براي چي آوردنتون اينجا همش از بچه هاش حمايت ميكرد و ميگفت اينجا همه چيز خوبه بعد ميزد زير گريه بعد هم دخترش اومد ملاقاتي و ما همه باچنان حالت پرخاشگرانه باهاش حرف زديم كه حتما از دست ما كلي ناراحت شده گرچه اون هم براي خودش دلايلي داشت ولي از نظر من هيچ دليلي نمي تونه اين كار رو توجيه كنه كاش هممون بيشتر قدر پدر مادرهامون رو بدونيم مطمئنم اونا هيچ وقت تو شرايط مشابه با ما اينكار رو نميكنند

در مورد دوستان

خيلي وقته كه دلم مي خواست كمي در مورد دوستانمون بنويسم و از همه اونها به خاطر كاستي هايي كه احتمالاً داشتم عذر خواهي و به خاطر لطف هايي كه داشتن و دارن تشكر كنم. راستش گله شنيدن از دوستان خيلي وقته كه آزارم مي ده و اين در حاليه كه از صميم قلب به همه اونها علاقه دارم و احترام خيلي زيادي براشون قائلم. راستش چند روز پيش كاري كردم كه خانم شين به خاطرش كلي بهم خنديد و اون اينكه يك ليست از تمام دوستان جديد و قديم (البته تا اونجا كه ذهنم ياري مي كرد) تهيه كردم. شايد باورتون نشه اونقدر اين ليست بلند بالا شد كه براي پرينت گرفتنش مجبور شدم اسامي رو سه ستوني درج كنم. پس از تهيه اين ليست چيزي كه آرومم كرد اين بود كه ديدم تقريباً به همه كساني كه تو ليست هستن مي تونم زنگ بزنم يا حتي برم به ديدنشون و مطمئن باشم كه من رو با روي گشاده مي پذيرن. اين رو گفتم كه همه دوستان اعم از قديم و جديد يا حتي اونهايي كه احياناً به خاطر كندي ذهنم از خاطرم فراموش شدند يا اسمشون سهواً از قلم افتاده مطلع باشند كه خيلي مايليم تجديد ديدار كنيم يا صداشون رو بشنويم و مهم تر از همه اينكه با تقويت روابط دوستيمون علاقه قلبي خودمون رو بهشون ثابت كنيم. اما براي انجام اينكار به كمك تك تكشون احتياج داريم. البته اميدوارم همه دوستاني كه طي اين سال ها هميشه پيش قدم و احوال جو و كمك حال ما بودند به خاطر اين درخواست از كوره در نرن و بدونن كه ما قدر دوستي با اونها را مي دونيم و هميشه تلاش مي كنيم دوستان خوبي براي اونها باشيم. به اميد ديدار