سه‌شنبه، تیر ۱۹، ۱۳۸۶

شعر پاياني سريال مدار صفر درجه

شايد شما هم با من موافق باشيد كه ساختار و تم اشعار آقاي افشين يداللهي در نوع خودش منحصر به فرد و البته زيباست. اين روزها شعر پاياني سريال مدار صفر درجه با صداي آقاي عليرضا قرباني و شعر آقاي افشن يداللهي با استقبال خوبي مواجه شده. من هم ديشب موفق شدم اين شعر رو بنويسم و راستش خيلي ازش خوشم اومد. به همين جهت ميگذارمش اينجا و تقديمش مي كنم به خانم شين عزيز
وقتي گريبان عدم با دست خلقت مي دريد
وقتي عدم چشم تو را هيچ از ازل مي آفريد
وقتي زمين ناز تو را در آسمانها مي كشيد
وقتي عطش طعم تو را با اشكهايم مي چشيد
من عاشق چشمت شدم، نه عقل بود و نه دلي
چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي

يك آن بُد اين عاشق شدن، دنيا همان يك لحظه بود
آن دم كه چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتي كه من عاشق شدم، شيطان به نامم سجده كرد
آدم زميني تر شد و عالم به آدم سجده كرد
من بودم و چشمان تو، نه آتشي و نه گلي
چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي

یکشنبه، تیر ۱۷، ۱۳۸۶

راز

يك هفته‌اي هست كه تحت تاثير فيلم راز تصميم گرفتم صبحها با وجود مصيبتي كه موقع از خواب بيدار شدن دارم لبخند بزنم به خاطر چيزهايي كه دارم تشكر كنم و آرزوهاي بزرگ بكنم و هر روز چند دقيقه‌اي رو به آرزوهام فكر كنم ديروز در يك اقدام عجيب mp4 player رو گذاشتم تو گوشتم و بلند بلند زدم زير آواز همش منتظر بودم همسايه زنگمون رو بزنه يه چيزي بهم بگه تازه بعدش كلي احساس رضايتمندي كردم. موقع ورزش كردن ديگه به زمان و كالري ها نگاه نميكنم بلكه سعي ميكنم شاد باشم و خودم رو بسپارم دست آهنگ و براي خودم برقصم سعي ميكنم اجازه ندم چيزي ناراحتم كنه. سخته خيلي سخت مخصوصا براي مني كه مدتهاست عادت كردم غر بزنم و حرص بخورم ولي من همه تلاشم ميكنم كه اين روند رو عوض كنم فعلا كه يك هفته اي دووم آوردم حالا براي اينكه صبح اول صبحي روي لبهاي شما هم لبخندي بشينه و پر از انرژي بشين تو اين روز تابستوني ابري اين شعر سيمين بهبهاني رو كه صبح تو يه وبلاگ ديدم براتون ميذارم

گفتی که: می بوسم تو را، گفتم: تمنا می کنم
گفتی: اگر بيند کسی، گفتم: که حاشا می کنم

گفتی: ز بخت بد اگر ناگه رقيب آيد ز در
گفتم: که با افسون گری او را ز سر وا می کنم

گفتی: چه می بينی بگو، در چشم چون آيينه ام
گفتم: که من خود را در او عريان تماشا می کنم

گفتی: اگر از کوی خود روزی تو را گويم برو؟ا
گفتم: که صد سال دگر امروز و فردا می کنم

گفتی: اگر از پای خود زنجير عشقت وا کنم؟ا
گفتم: ز تو ديوانه تر دانی که پيدا می کنم

اينم يه تصوير زيبا كاش يه خونه كنار اين درياچه فوق العاده داشته باشم
پي نوشت :اگه بهر دليلي نتونستيد تصوير رو ببينيد بگيد مستقيما بذارمش رو وبلاگ

پنجشنبه، تیر ۱۴، ۱۳۸۶

تكذيب رسمي و تاييد تلويحي هولوكاست

بالاخره من نفهميدم اين كشتار يهوديان به دست نازيها يك تحريف تاريخي بزرگه (به گفته بعضيها) كه بايد از بيخ و بن فراموشش كرد يا يك حقيقت محض از دوران جنگ جهاني (به روايت سريال مدار صفر درجه) كه بايد بجا و بيجا عميقاً بهش پرداخت و حتي پاي ايرانيهاي آريايي و برادر و هم نژاد ژرمنها رو هم كشوند وسط معركه. در هر صورت مصداق ضرب المثل دم خروس و قسم حضرت عباسه. جالبه كه هر دو حالت هم باعث موضعگيري افكار عمومي جهان عليه ما مي شه. چون نه انكار حقايق تاريخي رو بر مي تابند و نه حمايت از جنايتكاران و احساس برادري با اونها رو.راستش من سريال مدار صفر درجه رو علاوه بر بازي خوب شهاب حسيني به خاطر آواز خوب آقاي عليرضا قرباني و شعر فوق العاده آقاي افشين يداللهي نگاه مي كنم. اما بعضاً تناقضات جالبي هم به ذهنم مي رسه كه ترجيح مي دم عموماً خودم رو يه آميب تك سلولي (دور از جون شما) جا بزنم تا خيلي دچار تشتت فلسفي نشم

چهارشنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۶

تاريخچه جشن تيرگان

برگرفته از گریزی به ناگزیریهای فرهنگ وادب ایران زمین

انگيزه اين جشن به زمان تجاوز افراسياب _شاه توران_ به خاك ايران در زمان منوچهر شاه برميگردد.افراسياب چون به كشور ايران تاخت،منوچهر شاه را در تبرستان به محاصره در آورد.اين محاصره مدتي دوام يافت،تا آنجا كه شاه ايران و سپاهش از لحاظ معاش و خوراك در تنگنا قرار گرفتند.در مذاكراتي كه جهت صلح ميان افراسياب و منوچهر انجام گرفت،شاه ايران پيشنهاد داد كه جهت تعيين مرز به اندازه مسافت پرتاب يك تير از سوي تير اندازي از سپاه ايران موافقت شود و سركرده تورانيان اين پيشنهاد را پذيرفت.امشاسپند اسپندارمذ_يكي از امشاسپندان يا فرشتگان درگاه خداوند_ به شاه ايران پيام آورد كه دستور دهد كماني با مشخصات لازم بسازند و پرتاب كننده آن را نيز نام برد.به فرمان شاه آن مرد را كه ارخش-آرش- نام داشت،حاضر كردند.آرش مردي بود ديندار و نيك كردار.منوچهرجهت را به وي نشان داد وگفت بايداين چوبه تير را با اين كمان پرتاب كني.آرش آماده گشت.پوشاك از تن به درآورد و خطاب به شاه و مردمان گفت:پيكر مرا ببينيد كه از هر زخم و عيبي پاك است.مي دانم كه چون با همه نيرو تيري بيندازم،پيكرم پاره پاره خواهد شد و خواهم مرد ولي به خاطر عشق به ميهن و ايرانم اين كار را خواهم كرد.پس برهنه شد و آن كمان بزرك و سنگين را با نيرويي كه خداوند به وي بخشيده بود آنچنان كشيد كه تا نهايت،زه باز شد و تير را رها ساخت و آن چنان كه گفته بود بدنش پاره پاره شد و بمرد.به فرمان خداوند,باد آن تیر را از کوه رویان به دورترین نقطه خراسان,جایی میان فرغانه و طبرستان برد و تیر به درخت گردوی بزرگی برخورد کرد.مسافت چنان بود که گویندهزارفرسنگ می شد و منوچهر و افراسیاب بدین مرز با هم صلح کردند؛ از آنگاه به بعد زرتشتیان به یادبودچنین ماجرایی در روز تیر از ماه تیر یعنی 13 تیربا پاشیدن آب به یکدیگر این روز را جشن می گیرند.بر اساس روایات و بیانات جشن تیرگان در شهر آمل باشکوه تر از سایر نقاط برگزار میشد.هر سال مردم آمل در روز جشن آبریزگان-تیرگان-به کنار دریای خزر می رفتند و تمام روز را به آب بازی و پایکوبی می پرداختند.

سه‌شنبه، تیر ۱۲، ۱۳۸۶

لكه ننگ رو دامن هيچ كس

امروز 12 تيرماهه. چند سال قبل تو يه همچين روزي 290 نفر آدمي كه شايد بدشانس ترين انسانهاي روي زمين بودند تو يه هواپيمايي نشستند كه قرار بود توسط موشكهاي يك ناو هواپيمابر آمريكايي ساقط بشه. بيش از 60 نفر از اين آدمها بين 2 تا 6 سال سن داشتند و از اين همه حتي يكنفر هم جان سالم به در نبرد. راستش نمي دونم گناه مرگ اين همه آدم به گردن كيه؟شايد هم اصلاً قرار نيست كسي اينو بدونه.شايد قرار نيست اين لكه ننگ دامن كسي رو بگيره و اين خودش نشانه عمق فاجعه است. مي تونم بفهمم خانواده هاي داغدار اين آدمها با ديدن اجساد عزيزانشون روي دريا چه احساسي پيدا مي كنند. من كه هيچكدوم از اين آدمها رو نمي شناسم هر وقت از صفحه تلويزيون اون صحنه ها رو براي چند دهمين بار مي بينم روحم پريشون مي شه و بغضي گلوم رو مي گيره كه توصيف كردني نيست. حتي غذاي خوشمزه اي كه خانم شين زحمتش رو كشيده رو ميز يخ مي كنه و من نمي تونم بهش بگم چه مرگمه. فقط سكوت مي كنم.و در پاسخ به نگاه غمگينش كه مي دونم دليلش احساسيه كه هم جنس احساس منه فقط به زحمت يه لبخند بي معني و بيجا به لب ميارم. مبادا فكر بكنه كه دل همسرش قد دله يه جوجه است. دلم مي خواد گريه كنم. اما گريه واسه اين غصه زيادي كمه. حيفه در سوگ 290 نفر هموطن بيگناه فقط گريه كرد. كاش مي شد كاري كرد. كاش مي شد دادي زد. گله اي كرد، كاش مي شد اين موضوع رو پيگيري كرد، كاش مي شد مسببين اين جنايت رو مجازات كرد، كاش مي شد جلوي تكرار چنين جناياتي رو به هر شكل و درهر كجا گرفت، كاش ميشد دل اونهايي رو كه عزيزي رو اين جوري از دست دادن التيام داد و هزاران اي كاش ديگه. روح همه اون هموطنان بيگناه شاد و يادشون گرامي

چهارشنبه، تیر ۰۶، ۱۳۸۶

آرامش

خسته‌ام از اين همه تشويش، از اين همه اضطراب دلم يه گوشه آرام ميخواد كه سرم گرم زندگيم باشه
خلاصه كلام همونايي كه اين دوستم گفته

دوشنبه، تیر ۰۴، ۱۳۸۶

مجله فيلم

اين چند وقته فرصت شد يه دو سه تا فيلم ببينيم گفتم بيام عالم سينما رو از نقدهاي فوق‌العاده خودم بي بهره نذارم
روز سوم : فيلم بدي نبود ولي وقتي آدم عادت ميكنه تو ايران در باب فيلمهاي جنگي فيلمهاي حاتمي‌كيا رو ببينه و تو معيار جهاني نجات سرباز رايان خب توقعش زياد ميشه گرچه فيلم بدي نبود ولي بعضي جاهاش يه پاچه خواري هايي داشت كه خوشم نيومد و كلا فيلم بالا و پايين زياد داره و ادم احساس ميكنه داره رو نمودار سينوسي حركت ميكنه در مورد باران كوثري هم تو اين فيلم گرچه بد بازي نكرده بود ولي اونقدر هم فوق العاده نبود كه بخاطر اين فيلم هم كانديداي بهترين بازيگر بشه از تعداد جوايزي كه به اين فيلم دادند ميشه فهميد اين روزها اوضاي سينماي ايران خيلي خوب نيست
نقاب:البته به طريق خانگي چون عمرا حاضر نبودم برم سينما و اين فيلم رو ببينم گرچه خيلي تعريف ازش شنيدم ولي شخصا از اين مدل فيلمها كه تلاش ميكنند با عنوان كردند بعضي از مسائل (اونم فقط بدليل جلب مشتري)قبح اونها رو تو جامعه از بين ببرند و يا به اصطلاح خودشون تابو شكني كنند خوشم نمياد.از همه خنده دار تر اينكه يه جا خوندم يه بنده خدايي گفته فيلمنامه نقاب بهترين فيلمنامه‌اي كه تا حالا ديده
كد داوينچي :نگيد عقب افتاده‌ام فيلمش مدتهاست تو خونست ولي فرصت ديدنش پيش نمي‌اومد البته از اونجايي كه بنده نسبت به بازيهاي اين آقاي تام هنكس عزيز ارادت دارم با حفظ جانبداري اين فيلم ،فيلم جالب و ديدني بود مخصوصا تحليلهاي تو فيلم از علائم مذهبي.هر جاي فيلم كه احساس ميكردي ديگه فيلم تموم شد دوباره يه موضوع جالب و پر كشش اتفاق مي‌افته. فيلم كه تموم شد گفتم اصولا اگه ما تو ايران هم يه موزه لوور داشتيم فرداي ديدن فيلم همه راه مي‌افتادند ميرفتند زيرش رو بكنن ببينن چه خبره
و اين بود انشاي امروز ما

شنبه، تیر ۰۲، ۱۳۸۶

تولد

تو اولين روز تابستون نيمه ديگه من،متولد اولين روز زمستونيترين ماه سال متولد شد وزندگي ما تو اولين روز فصل پاييز رنگ بهاري گرفت مهربون من تولدت مبارك

پنجشنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۶

ياد بزرگان - شريعتي و چمران

تاريخ سرزمين ما گرچه پر از اسطوره هاي شگرف و مردان و زنان بزرگ و نام آوره اما متاسفانه چگالي اين آدمها طي قرون و به ويژه قرن اخير به شكل بسيار تاسف برانگيزي كم بوده. با اينهمه در اين ميان تني چند از جمله كساني مثل دكتر علي شريعتي و دكتر چمران كورسوي اميدي هستند كه در اين قحط الرجال، كم و بيش مي شه بهشون دل بست و ازشون الهام گرفت. زندگي اين آدمها فارغ از هر خطاي انساني كه ارتكاب اون حق طبيعي و نه البته ضروري زندگي هر كسي هست، مملو از شور، تلاش و مبارزه است. اين رو قبلاً هم گفتم آدمهايي كه در باورهاشون راسخ و استوارند و به خاطرش حاضر به مبارزه و حتي قرباني دادن هستند صرفاً به همين دليل شايسته احترام خواهند بود. امروز و يكي دو روز آتي سالروز درگذشت اين دو عزيز از دست رفته است. شايد بهتر باشه به جاي اينكه باز بي هنر افتيم و نظر به عيب كنيم، كمي بيشتر براي شناختن اين آدمها و طرز فكرشون بكوشيم.حداقلش اينه كه به اشتباهات و خطاهاي اونها آگاه مي شيم و راه تكرار اونها رو مي بنديم. يا ممكنه حتي درس بگيريم و راههاي جديدي براي خوب زيستن پيدا كنيم. مرحوم شريعتي و مرحوم چمران تا آخرين لحظه پاي اعتقادشون ايستادند. حتي اگر ا ز نظر خيلي ها اعتقادشون غلط بود يا حداقل كاملاً درست نبود. اين روزها چند تا مثال از اين آدمها مي تونيد پيدا كنيد؟آدمهايي كه نون به نرخ روز نخورند، آدمهايي كه هيچ حقيقتي رو قرباني هيچ مصلحتي نكنن، آدمهايي كه تا اين اندازه رشد كنن، به لحاظ اجتماعي و فرهنگي بالا بيان واينقدر تاثير بگذارن. شيوه تفكر و عملگرايي مثال زدني اين آدمها كيمياي تاريخ ماست چيزي كه خيلي ها در پس نقدهاي دلسوزانه و بزرگداشت هاي روشنفكرانه اما عميقاً سوت و كور به دنبال پنهان كردنش هستند.اميدوارم اسم و رسم اين بزرگان و نظاير اونها نه فقط در سالگرد درگذشتشون بلكه هميشه زنده باشه. يادشون گرامي، راهشون پر رهرو

چهارشنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۸۶

زبان سرخ

ديروز ساعت 5:20 رسيدم خونه و از شدت گرما ولو شدم روي مبل و طبق عادت تلويزيون رو روشن كردم و همينطوري از اين كانال به اون كانال رسيدم به شبكه 4 و يه دفعه چشمم به جمال صادق زيبا كلام افتاد ياد سروش افتادم كه همين چند وقت پيش گفته بود كه نه صادقه و نه كلامش زيباست گفتم بذار ببينم چي ميگه يه ذره گوش دادم چشمم گرد شد آقا داشت ميگفت تو حكومت ما وقتي رهبر يه چيزي ميگه كسي ديگه نميتونه حرفي بزنه و اينجا مثل كشورهاي غربي نيست كه حكومت در برابر مردم پاسخگو باشه بيخود سعي نكنيد حكومت ما رو يه جوري به دموكراسي بچسبونيد هي گوش دادم گفتم شايد الان يه جورايي آخرش رو خوب تموم كنه ولي تا آخر داشت بحث ميكرد من كه داشت شاخام سبز مي‌شد فكر كنم همين فردا پس فرداست كه زبان سرخ سر سبز دهد بر باد
پي‌نوشت:داشته باشيد كه در هنگام زلزله بنده آنچنان مشغول مرغ كشتن در بازي ChickenInvader بودم كه اصلا نفهميدم

چهارشنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۶

معجزه

وقتي اتفاق بدي تو زندگي كسي مي افته - اونقدر بد كه آرزو كنه كاش هيچوقت اون اتفاق نمي افتاد - به خودش مي گه كاش معجزه اي رخ بده. كاش واسه يكبار هم كه شده قوانين طبيعت تغيير كنه. كاش همه اين اتفاق ها خواب باشه و من يهو از خواب بپرم و در حالي كه قلبم به شدت مي زنه به خودم بگم آخي خواب بود! اما معجزه هيچوقت اتفاق نمي افته كما اينكه با اين تعاريف و باورهاي ما از معجزه، قبلاً هم اتفاق نيافتاده. اون معجزات تو كتابهان، مال قصه هان. اينو گفتم تا خانم شين كه از مرگ دكتر ميچ تو سريال پرستاران خيلي ناراحت شد و گريه كرد و همش داشت آرزو مي كرد كه معجزه اي رخ بده بدونه كه رهايي از مرگ معجزه نيست چون زندگي در متن هستي جريان داره. اين مرگه كه معجزه است. گرچه خيلي وقتها تاسف و تاثر برانگيزه. اميدوارم همگي زندگي پرباري داشته باشيم

دوشنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۶

لبخند

درست يك نصف روز بعد از برگشتن از مسافرت و اونهمه استراحت و خوردن دستپخت عالي مادر الف توجه كنيد فقط يك نصف روز بعد از آن، تمام انرژي ذخيره شده در آن 5 روز تخليه شد اين تهران بد جوري جاذب الانرژي است
و اما بشنويد از خارجكي هاي حسابدان، ديشب بخاطر عزيز تازه از فرنگ آمده‌اي دعوت شده بوديم يك رستوران سنتي با موسيقي زنده كه انصافا هر بار كه رفتيم خيلي خوش گذشته و اصولا آدم باور نميكنه وسط شهر تهران تو يه رستوران بشه اينقدر دست زد و كمي تا قسمتي هم رقصيد اما نكته جالب توجه اين بود كه اواسط حضورمون تو رستوران ديدم برادر مربوطه داره من رو صدا ميكنه و يه خانم خارجي رو نشون ميده و ميگه با تو كار داره من هم كلي مشعوف كه احتمالا ظاهرم مورد توجه قرار گرفته وقراره پيشنهاد بازي تو يك فيلم رو بهم بدهند رفتم جلو و ديدم نخير خانم كمك ميخواد در مورد پول شامي كه رستوران داره ازشون ميگيره و فكر ميكنه اينا دارند سرش رو كلاه ميذارند و ما فهميدم بخاطر تبليغات بسيار مثبتي كه از ايرانيان مقيم داخل در خارج وجود داره پيش فرض ما همه كلاه برداريم مگه عكسش ثابت شه و خانم خارجكي فكر ميكرد هزينه غذاي سه نفر آدم در يك رستوران با موسيقي زنده(و البته از نظر اون سر درد آور) اصولا ميشه 4500 تومان نه 45000 تومان. خلاصه خانم خارجكي و آقايون همراهش بعد از كلي چك و چونه زدن با قيافه آويزون پول رو پرداخت كردند و رفتند و ما فهميديم ما ايرانيان چقدر موجودات پولدار و لارجي هستيم كه هرچي هم ازمون پول بگيرن عين خيالمون نيست و البته ممكنه اولش كمي شوكه بشيم ولي بعد براي حفظ كلاس هم كه شده خونسرد هزينه مربوطه رو پرداخت ميكنيم و كلي هم لبخند ميزنيم.

شنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۸۶

نفرت

نفهميدم كه روح فراموشكار من كي پر شد از اين همه نفرت، شايد يكي از همون روزهاي پر از اضطراب كه تو برام ساختي شايد تو يكي از اون شبهاي پر از كابوس و شايد تو يكي از اون لحظه هاي پر از انتقام و من تمام اين 5 سال رو به انتظار نشستم حاضر بودم بيشتر از اين هم به انتظار بنشينم تا ببينم كه اين بلا به سرت بياد حالا از همون جايي كه پشتت خيلي بهش گرم بود خوردي و من به يكباره بار سنگين انتقام از تو رو به زمين گذاشتم نمي‌تونم دلسوزي كنم براي خانوادت چون باورم اينه همه از يك قماشيد تو و همه اون دوستان امروز اصلاح طلبت حالم رو بهم ميزنيد
پي نوشت : متاسفم كه صبح روز شنبه اينجا رو پر كردم از اين همه حس بد ولي نزديك به يك ماه جلوي خودم رو گرفتم كه چيزي ننويسم داشتم خفه ميشدم مخصوصا وقتي تلاش ما براي كامنت گذاشتن تو وبلاگ سر دسته انتقاد پذيرها به جايي نرسيد و كامنت هاي ما هرگز پابليش نشد

سه‌شنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۸۶

نون به نرخ روز خوردن

نون به نرخ روز خوري يكي از اون دست هنرهايي هست كه امثال من از اون سخت بي بهره هستن. قديمتر خاطرم هست كه مي شنيدم كه مي گفتند براي موفقيت پول و پارتي و پر رويي كفايت مي كنه. اين گفته گرچه هنوز به قوت خودش باقيه اما هنر مذكور هم در اثربخشي هر چه بيشتر اين عوامل موفقيت موثره و نبايد در دستيابي به پله هاي بلند ترقي مورد غفلت قرار بگيره. حتماً افرادي رو سراغ داريد كه طي سالها و دهه هاي اخير چرخشهاي ايدئولوژيك صد و هشتاد درجه اي (بلكه بيشتر) در جهات و سمت و سوي مختلف با سرعت و شيوهاي مختلف داشته اند و به قول معروف هر روز كنار يكي غش كردن. ما خودمون چندتايي سراغ داريم. جالبه بدونيد اين آقايون و خانمهاي دوآتشه امروزي كه اين روزها از اين سر بامها (تاكيد مي كنم نه يك بام بلكه هر از چند روزي يك بام) مي افتند تا همين چندي قبل گرچه باز هم دو آتشه بودند اما از اون سر بامها مي افتادند كه سبقه و خاطرات خيلي از اونها علاوه بر پرونده هاي ادارات آگاهي و شهربانيهاي قديم كه الان ديگه به لطف دوستان غير قابل دسترسي و ارجاع هستند در ذهنها و يادهاي دوستان و بستگان و آشنايان محفوظه و بعضاً به بهانه اي خواسته يا ناخواسته طرح مي شه و بعضاً باعث حيرت آدم مي شه. راستش دلم مي خواست شفاف تر بنويسم و بيشتر. اما ترسيدم حمل بر توهين يا قضاوت در مورد غير بشه. بهرحال درد دل بود
تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل...

پنجشنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۶

آرزو

كاش خرمي باز به تو برگرده كاش روز آزادسازيت فقط يه سوژه خبري نباشه كاش نقش جنگ از تنت پاك بشه كاش لب اروند باز پر از صداي موسيقي و هياهوي مردم بشه كاش .....

دوشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۶

درگيريهاي يك ذهن مشوش

واي خدايا بازم صبح شد امروز چند شنبه است كي جمعه ميشه باز من تا هر وقت دلم خواست بخوابم 5 دقيقه ديگه بخوابم نه دير ميشه حوصله ترافيك رو ندارم دير برسم ماشينو كجا پارك كنم اي واي امروز روز زوجه بايد يه دور شمسي قمري هم بزنم تا از دست پليس فرار كنم پاشم دير شد اه چقدر ترافيكه ساعت چنده 7 خب بزار راديو رو روشن كنم اخبار ورزشي داره بازم دارند پرسپوليس رو محروم ميكنند چرا مدير عاملش استعفا داده نه دوباره آشتي كرد چرا تيم تكواندو اينقدر داره گند ميزنه ملوان چرا ميخواد از ليگ كناره گيري كنه بايد بشينم حساب كنم چطوري پرسپوليس ممكنه قهرمان شه خروجي رو رد نكنم حواسم باشه اين دور و بر پليس نباشه آخه اينروزها پليسها شدند لولو لاريجاني رو بگو با اون جمله نغزش مردم ما با لولوي شوراي امنيت رو به قبله نمي شوند و خبرگزاريهاي بدبخت رو بگو با ترجمه هاشون اه اين ماشينه چرا راه نميره الان ميمونم پشت چراغ اين چرا وايساده وسط خيابون باز اينجا چرا تابلو توقف ممنوع سبز شد به جز دارندگان رسيد خودپرداز، خب من كه خودپردازي نمي بينم پس فعلا پارك مجاني آزاده. اه اين قفل فرمون چرا بسته نميشه الان تاخير ميخورم قانون جديد هم كه اومده تاخير ها از مرخصي كم ميشه چرا باز تو اين شركت همه چيز ريخته بهم اي واي آقاي ...رفت خانم ... اومد سرجاش عجب مصيبتي جاها چرا عوض شده سياست جديده !چي؟ بايد بريم جلسه من حوصله اين جلسه هاي بيخود رو ندارم اه اين آبدارچيه چرا چايي نمياره اين ماه بهش ماهونه نميدم اخه اينم شد محيط كار وسط روز معلوم نيست صداي درل داره از كجا مياد چرا شبكه ريخته بهم اي خدا بازم بايد برنامه رو تغيير بدم اين چه وضعيه اينا نميتونن تصميم بگيرند چي ميخوان اينجا چرا داره ارور ميده حتما مال اون تغييره نميشه اينكار رو بكنم بايد روش رو عوض كنم يعني چي ميخواين يه هفته ديگه ببرين برنامه رو نصب كنين مگه خم رنگرزيه من بايد تستش كنم
خانم .. بيخود گفته من ساعت كاريم تا 2:30 نميتونم تا 11 شب وايسم اينجا ناراحتن استعفا ميدم بايد حال اين ايران اير رو بگيرم پس خانم تو اونجا چكاره‌اي كه نميتوني جواب يه تلفن بدي من دارم ميرم خونه ديگه مغزم نميكشه يه زنگ بزنم ببينم الف الان مياد خونه برم دنبالش واي بازم ترافيك خدايا رواني شدم از اين تهران .اين چرا وسط اتوبان داره دنده عقب مياد پررو رو نگاه كن داره چپ چپ هم نگاه ميكنه باز اين استقلال داره الكي الكي ميبره زودتر برسم خونه بقيه اش رو از تلويزيون ببينم بازم در اين پاركينگ بازه الحمدالله اين ساختمون نگهبان كه نداره . دايي داره مياد تو زمين اين فردوسي پور هم كه دست از سر اين دايي بدبخت بر نميداره عجب خوش قدمه تا اومد سايپا دو تا گل زد يادم باشه فينال بسكتبال رو هم ببينم شام چي درست كنم سوپ درست كنم اين نون سوپها داره بيات ميشه بايد يه چيزه ديگه هم درست كنم چون فردا بايد ناهار ببريم الان الف مياد اي واي چايي يادم رفت اي خدا اين صبا باطري ببره حال اين عربها گرفته شد خوب شد كيف كردم چقدر اين خونه نامرتبه ولي حوصله ندارم چرا ورزش نميكنم چرا درس نميخونم اصلا ميدوني از خودم تنبل تر آدم نديدم اه چرا بليط پيدا نشد دلم واسه تبريز و تبريزيها تنگ شده تازه ميخواستم يه خواستگاريم برم مرده شوره اين مملكت رو ببرند هميشه براي يه سفره يه روزه هم بايد از يك ماهه قبل برنامه ريزي كني واي چقدر گلوم درد ميكنه از بس اين شركته لعنتي امروز سرد بود سرما خوردم من ميرم بخوابم دارم ميميرم از خواب و امان از اين خواب كه توش يا دارم دنبال يه چيزي ميگردم و هر چي ميگردم پيداش نميكنم يا تو مطب دكتر دارند بهم آمپول ميزنند واي دردم گرفت

شنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۶

روزمرگي

ظاهراً غيبت من اينجا اونقدر زياد شده كه حتي صداي خانم شين عزيز هم در اومده. راستش نه اينكه مطالب وبلاگ رو نخونم يا هر روز حداقل سري بهش نزنم اما روزمرگي اجازه نميده ذهنم به اندازه كافي براي نوشتن يك مطلب دلخواه آزاد بشه. سرم ظاهراً شلوغه اما براي چي نمي دونم. كار ترافيك سر و صدا خلاصه همه چيز اما در اصل هيچ چيز. راستش اگه يه روز خبر دار شديد كه من و خانم شين كامپيوتر و تكنولوژي و زندگي در عصر فناوري رو بوسيديم گذاشتيم رو طاقچه و رفتيم دنبال زندگي روستايي و كشاورزي و دامداري خيلي تعجب نكنيد. حتي به قول خانم شين حالا اگه دامنه هاي آلپ هم نبود خيلي مهم نيست مي ريم يه جايي خوش آب و هوا و حاصلخيز تو همين شمال خودمون. تا بعد

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۶

فردوسي

ز شير شتر خوردن و سوسمار    عرب را به جايي رسيده‌است كار
كه تاج كياني كند آرزو        تفو بر تو اي چرخ گردون تفو
فردوسي
25 ارديبهشت روز برزگداشت فردوسي گرامي باد

دوشنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۶

تنبل

شري تو وبلاگش يه مطلب در مورد اينكه آيا به تناسخ ارواح اعتقاد دارين يا نه و اگه آره، فكر ميكنيد دوره قبلي زندگيتون كي بوديد نوشته. يه سايت سراغ داشتم كه مثل ساير سايتهاي فالگيري بر اساس تاريخ ميلادي بهت يه چيزايي در اين مورد ميگفت اما هر چي گشتم لينكش رو پيدا نكردم. در هر صورت آقاي الف معتقده اگه من در يكي از دوره هاي زندگيم تو رده بندي انسانها نبوده باشم حتما يه تنبل بودم كه در طي يكسال به خاطر غذا فقط حاضر بودم 6 متر جابجا شم. البته يه جورايي راست ميگه چون من وقتي خوابم بياد از خوابم بخاطر بزرگترين تفريحات هم نميگذرم. يادم يه دفعه با دوستام رفتيم گرگان عروسي يه دوست ديگه عروسي كه تموم شد يكي از اقوام عروس داماد خواست رسم مهمون نوازي رو به جا بياره و بنده خدا با ماشينش ما رو ببره دنبال ماشين عروس. من كه از اون شب فقط يه سوار ماشين شدن و پياده شدنش يادمه چون تمام مدت خواب بودم .يه دفعه هم تو ايام موشك باران تهران بنده پاي تلويزيون خوابم برده بود كه يك عدد موشك به فاصله 500 متري خونمون اصابت كرد و تمام شيشه هاي خونه خورد شد ولي بنده انگار نه انگار همچنان خواب تشريف داشتم و تازه 10 دقيقه بعد ازسر و صداي خانواده محترم چشمام رو باز كردم خلاصه كه بدم نمياد اگه تو دوره هاي قبلي تنبل نبودم تو دوره هاي بعدي باشم
پي نوشت : اينم لينك اون سايتي كه گفتم كه از تو لينكدوني آلما پيداش كردم

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۶

معلم

امروز وقتي جلوي ساختمان دست دختر بچه اي كه منتظر سرويس بود يه دسته گل ديدم يادم افتاد امروز روز معلم يادش بخير چقدر هيجان داشتيم واسه رسيدن اين روز چون عملا درس رو تعطيل ميكرديم و بهمون خوش ميگذشت اينروزها معلمها دغدغه هاشون خيلي زياده و من هميشه فكر ميكنم چطور ميشه به آينده يه مملكت كه يه قشري از پليسش رشوه بگيرند (با حفظ احترام براي قشر زحمتكششون ) و معلمهاش درگير اعتصاب هستند و دغدغشون نون شبشونه اميدوار بود.
معلم عزيز روزت مبارك

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۶

هواپيمايي

هواپيمايي در ايران براي خودش حكايتي داره. حالا گذشته از هواپيماهاي قراضه و ناراحتي كه به هر حال مجبور به تحملشون هستيم و در موردشون حق انتخابي وجود نداره مگر اينكه شانس بياري خدمات هواپيمايي هم در حد افتضاحه. تاخيرهاي طولاني بدون توضيح كنسل شدن پروازها بدون اينكه كسي خودش رو مسوول و پاسخگو بدونه يا حتي مرجعي كه بشه با شكايت به اون احقاق حقوق كرد و صفهاي بلند و كاوشهاي پليسي و امنيتي فراوان قبل از ورود به سالنهاي انتظار فرودگاه و انتظارهاي طولاني و آزار دهنده براي دريافت بار (تازه اگر اشتباهي رخ نده و همه چيز مرتب باشه) و داستانهاي مفصلي از اين دست ديگه عادي تلقي مي شه. دليلش هم بيشتر اينه كه خدمات اينچنيني در كشور ما در مونوپل يه گروه يا سازمان خاصيه و اساساً داستان رقابت يا مطرح نيست يا اگر هم طرحه داستان همون انتخاب بين بد و بدتره وگرنه در اصل بدي بحثي نيست. حالا شما حساب كنيد بعد كلي دوندگي و گرفتن بليط براي يه سفر كاري مهم و يكروزه و طي اين هفت خوان هولناك تازه بايد نگران اين باشي كه آيا پروازت انجام مي شه يا نه و اگه انجام بشه پات به زمين سفت خدا دوباره مي رسه يا بليطت يه سره براي بهشت صادر شده

شنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۶

قرار فصلي

تا هنوز همه خوابند كسي مثل من خروس خون ننشسته پشت كامپيوتر، لو بدم كه من پنجشنبه كلي دوست خوب نديده وبلاگي رو ديدم و كلي خوش گذشت هيچ كس هم شبيه تصور من نبود كه صد البته اين بر ميگرده به تصوير سازي قوي ذهني من. دوستاي خوب و جديد من، مرسي كه من رو هم دعوت كرديد باز هم از اين كاراي خوب بكنيد

چهارشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۶

بانكداري و تبلـغات

اين بانكداري كشورما هم در نوع خودش بي نظيره. از خدمات زمانگير و حكايت بلند نداشتن پول نقد و اخم و طلب خون پدري بعضي كارمند هاي بانك (دور از حضور بعضي ديگشون) گرفته تا تجارت و بانكداري الكترونيك و خدمات تلفني و اينترنتي و اين چند سال اخير تبيغات و تيزرهاي تلويزيوني همه و همه منحصر به فردند. تقريباً در 24 ساعت شبانه روز كليه كانالهاي تلويزيوني لابه لاي هر برنامه اي اعم از ورزشي و سياسي وآشپزي و كودك و غيره و ذالك و فارغ از سن و سال و علايق و توانايي هاي مخاطبان حداقل بين 1 تا 10 دقيقه تبليغات دارند كه از اين بين شايد چيزي حدود 80 درصدش (طبق محاسبات سر انگشتي من) اگه مال چيپس و پفك نباشه حتماً مالي يكي از اين بانكهاست. حالا مي خواد قوامين و انصار و سرمايه باشه يا ملي و صادرات و امثالهم. همشون هم ازدم التماس دعا دارند كه بيارين پولاتون بدين به ما شايد در قبالش يه روز يه جايزه اي گرفتين. گرچه بين اينهمه آدمي كه ميرن و حساب باز مي كنن بالاخره تعداد نسبتاً ناچيزي آدم خوش شانس هم هستند اما ماهيت امربيشتر آدم رو ياد مسابقات بخت آزمايي و نظاير اون ميندازه. جالبه كه هيج جاي دنيا انباشت پول مردم تو بانكها پديده خوبي تلقي نمي شه و اساساً مرجعي هم اين موضوع رو تشويق و تبليغ نمي كنه اما تو كشور ما از اونجا كه همه چيزش خلاف جريان عادي هر كاري تو دنياست. اين يه قلمش هم برعكسه و همه و همه دست به دست هم دادن تا پول مردم را به هر نحوي از دستشون بگيرن و در كارهايي مورد نظر خودشون سرمايه گذاري كنن. مثلاًا اگه كسي نخواست پولش رو به بانك بده اشكال نداره مي تونه بياد موبايل يا ماشين يا حتي خونه قسطي و مدت دار ثبت نام كنه يا بخره. تازه اگه لازم داشت از محل پول كساني كه پولشون رو به اميد جايزه تو حساب هاي قرض الحسنه خوابوندن با بهره 24 درصد وام هم مي دن. حالا با اين حساب مي شه حدس زد كه چرا بانكها حاضر مي شن اينقدر پول بابت تبليغات زياد تو همه رسانه ها خصوصاً تلويزيون بپردازن و علاوه بر پول ما (يادتون باشه بانكها بخش عمده اي از سرمايه هاشون مال مشتري هاشونه نه خودشون) وقت و چشم و مغز ما رو هم تلف كنن

سه‌شنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۶

مسعود ده نمكي و اخراجي ها

گرچه نمی خواستم اين وبلاگ رو با مطالبی در مورد امثال ده نمکی ها و کارها و انديشه ها و فيلم ها شون آلوده کنم اما وقتی ديشب تکرار برنامه شب شيشه ای رو ديدم که مسعود ده نمکی کارگردان فيلم اخراجی ها رو به عنوان مهمان برنامه دعوت کرده بود و آقای رشيد پور مجری برنامه با اون چهره جالب و خندون هميشگيش که اصلاً تناسبی با مهمان برنامه نداشت با ايشون در مورد فيلم صحبت می کرد ديگه طاقتم تموم شد. آخه تا کی می شه نخوت آزاردهنده آدم هايي مثل ده نمکی، رو تحمل کرد. نگاه های عاقل اندر سفيه، نگاه و گفتار طلبکار و منش مهاجم و مملو از حس تحقير اين آدم ها کجا با سخاوت و بزرگواری، افتادگی و متانت و احساس دين آدم هايي مثل بيژن نوباوه که قبلاً همينجا در موردش نوشتيم يا امثال اون که کم هم نيستند قابل مقايسه است. اين دو گروه رو نمی شه سر و ته يک طيف دو نست. امثال مسعود ده نمکی رو هيچ جوری نمی شه کنار بيژن نوباوه ها نشوند. روشن بينی و دريادلی گرچه جمود و نخوت رو می فهمه ولی نمی پذيره و باهاش کنار نمياد. اگر کسی قراره درمورد جنگ داد سخن بده و حرفی بزنه مطمئن باشيد اون مسعود ده نمکی نيست اگر هم هست آخريشه. مسعود ده نمکی که به گفته خودش يک دسته 15 نفری آدم رو برای برداشتن سيم های خاردار و رفتن رو مين ها- که الان براش سيما شده که برش می دارن و مي رن رو مينا (خيلی معذرت می خوام، نقل به عين از فيلمشه) - تهييج کرده و همشون رو احتمالاً به کشتن داده حق نداره در مورد جنگ حرف بزنه. اونهايي بايد حرف بزنن که سيم رو بريدن و رفتن رو مين و الان يا زير خروارها خاکن يا با ناي بسته و هزار جور معلوليت دارند داستان سيما و مينای رنگارنگ امثال آقای ده نمکی و تهيه کننده بزرگوار ايشون آقای حبيب الله کاسه ساز (که به قول آقای ده نمکی ريسک کردن و رو فيلم اول ايشون چنين سرمايه گذاری سخاوتمندانه ای انجام دادن) رو تماشا می کنن. آقای ده نمکی تو اين مملکت در حالی داره فيلم پر ستاره سينما مي سازه که به قول خانم شين امثال بهمن قبادی ها و تقوايي ها پنج سال يکبار هم بودجه مختصری برای ساختن فيلم گيرشون نمياد. آگه فيلم آقای ده نمکی داره به خاطر ميزان فروشش تو گيشه ها به يه رکورد افسانه ای (به قول خودش) دست پيدا می کنه به خاطر اينه که کسی به بهانه دفاع از ارزش های اسلام و انقلاب و جنگ شيشه های سينماها رو نمشکنه و مردم رو کتک نمي زنه و از علما و مفتی ها حکم شرعی و فتوا نمی گيره (حتماً فيلم مارمولک رو به خاطر داريد) چون ديگه اين دفعه فيلم مال خودشونه، پولشو دادن و لذا حتماً در خدمت و برای مظلومين و شهدا و ايثارگران و آزاده هاست و هيچ اشکالی هم درش نيست. به خاطر اينه که يالثارات الحسينی در کار نيست که صفحه سياه چاپ کنه و پخش اين فيلم رو به امام زمان تسليت بگه. حالا گيرم که توش هرکی هرچی دلش خواسته گفته و هر چی مرد و شير زن بوده رو لات، شيره کش هرزه و هرجايي معرفی کرده. راستش از کسی مثل ده نمکی انتظار نمی ره که فيلمی غير از اين بسازه. اين آدم فرهنگ و تربيت چاله ميدونی داره. از اين فرهنگ خوشش مياد و بهش دلبسته اس. اصلاً زندگي اين آدم چاله ميدونيه. اگه جنگ هم رفته به خاطر اين بوده که تو آشوب جنگ ضعفهاش پنهان می مونده. کسی متوجه زشتی گفتار، جمود فکر و سخيفی منشش نمی شده اگر هم می شده ديگه تو اون وضعيت اهميتی به موضوع نمی داده چون به هر حال پای دشمن شايد مشترک ديگه ای وسط بوده. نمي شه به امثال ده نمکی گفت فيلم نساز يا فيلم اينجوری نساز. اون حقشه فيلم بسازه، اون حقشه از آرمانها و باورها و اگه بشه به طبقه ای نسبتش داد از طبقه اجتماعی و فرهنگی خودش دفاع کنه. اما من مي تونم جايگاه اين آدم رو در رابطه با خودم (نه ديگری) تعيين کنم. مي تونم کارهايي رو کرده، حرفهايي که زده، واکنش هايي که نشون داده رو به خاطر بيارم. مسايل سياسی رو طرح نکنم. اجتماعی و فرهنگی رو که می شه طرح کرد. می تونم به ياد بيارم که اين آدم و هم فکرهاش به تار موی زنها و دخترها و رنگ روسری و مانتوشون يا به ماکسی و مينی بودن لباسشون يا به بلند و کوتاه بودن پيراهن آقايون يا ريش داشتن و نداشتنشون يا به چپ و راست بودن حتی گفتار مردم عادی (انديشه که بماند) کار داشتن. به خاطرش آدم از پنجره خوابگاه پرت کردن. ترور کردن. اينها رو که می تونم به ياد بيارم. هنوز يادم نرفته هيچ دختر و پسری از ترس امثال اين آقا و در سايه حمايتهای رسانه ای و تبليغاتی و عملی اونها جرات راه رفتن (تاکيد می کنم راه رفتن) تو خيابون رو نداشتن. يکيش من، يکيش تو. حالا چی شده متلک گفتن به دختر مردم و جي جي باجی از بالای ديوار و قربون صدقه رفتن و پشت پرده نشستن و دل دادن و قلوه ستوندن بلا اشکال شده. چرا؟ چون آقای ده نمکی انجامش داده؟ من نوعی که اينها رو به ياد دارم نمي رم حداقل 1500 تومان بدم 2 ساعت بشينم تو سينما که حرفهای چاله ميدونی بشنوم و هرزه خندی کنم و انوقت اون آقا و همپالکی هاش با مجموع اون پولها که مي شه بيش از دو ميليارد تومان خودشون رو سردمدار سينما و افتخار اون بدونن (البته به حق . چون تو سينما که علاوه بر هنر بودن يک صنعت هم هست آقايون يک موفقيت بي سابقه به دست آوردن که تا به حال هيچ کس به دست نياورده. بايد هم افتخار کنن) و اون وقت ببرن همون پول رو جايي سرمايه گذاری کنن که من و تو ازش دل خونی داريم. اونوقت وقتی به جای يک هفته نامه يالثارات الحسين دهها روزنامه مشابه چاپ می شه رودل می کنيم، قهر می کنيم يا کاسه چه کنم دست می گيريم و دم از روشنفکری مي زنيم وآخرش ول مي کنيم مي ريم کانادا و استراليا و آمريکا و اروپا و مي شيم مدافع مطبوعات و رسانه آزاد در ايران. اون وقت وقتی گروه فشاری به وجود مياد تعجب مي کنيم که هزينه های اينها از کجا تامين مي شه. اونوقت وقتی که آسيبی به کسی مثلاً دانشجوهای اين مملکت که نوعاً برادر يا خواهر من و شما هستند مي رسه مثلاً تو دانشگاه از دست يه دانشجو نمايه ناشناس باتوم به دست کتک مي خوره باعث و بانيشو لعن و نفرين می کنيم. حالا برو تا اکرانش تموم نشده اخراجی ها رو تو سينما فرهنگ که بليطش گرونتر هم هست تماشا کن. اگه مي تونی همه اعضای فاميل و دوستاتم با خودت ببر. کلی می خندين (البته اگه متوجه موضوع نباشين).بقيه اش که مهم نيست

دوشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۶

بندر عباس نامه 1

ما با قطارسيمرغ رفتيم بندر عباس كه فوق العاده تميز و مجهز بود و به همتون پيشنهادش ميكنم 2 بعد از ظهر پنجشنبه 9 فروردين راه افتاديم و 9 صبح جمعه رسيديم بندر عباس. تا ظهر به جابجا شدن توي هتل گذشت شب يه سر رفتيم بازار ساحلي بندر عباس يه بازار مسقف مشرف به دريا و حسابي شلوغ .خيلي از مسافرهايي كه از ساير شهرها اومده بودند هم كنار ساحل روبروي همين بازار چادر زده بودند هوا هم كه عالي بود راستي اگه خواستيد بريد بندر عباس من هتل آتيلار رو بهتون پيشنهاد ميكنم چون هم فوق‌العاده مرتب و تميزه هم رستوران خوبي داره و هم بزرگترين حسنش اينه كه تو بهترين نقطه شهر واقع شده شما تقريبا همه جا رو ميتونيد پياده بريد و يه چشم انداز بسيار عالي هم به دريا داره يادم باشه بعدا يه پور سانت ازشون بگيرم بابت اين همه تبليغ
صبح شنبه زود از خواب بيدار شديم كه بريم قشم براي رفتن به قشم از بندر عباس و بالعكس دو تا اسكله وجود داره اسكله حقاني و اسكله باهنر قايقهاي موتوري و اتوبوسهاي دريايي كه همون قايقهاي دو موتوره سقف دار هستد از اسكله شهيد حقاني كه روبروي همون بازار ساحليه شما رو به قشم ميبرند و لنجها و كشتي زمرد كه اين يكي فقط در ايام عيد فقط كار جابجايي مسافر رو از بندر عباس به قشم رو انجام ميداد از اسكله شهيد باهنر كه يه كم بيرونه شهره حركت ميكنند اين كشتي زمرد يه كشتي تندروست كه ظرفيت 300 تا مسافر رو داره و بوفه و تلويزيون هم داره و از همه بهتر اينه كه به شما اجازه ميدند بريد رو عرشه كه من يكي از بزرگترين لذتهاي زندگيم رو اونجا تجربه كردم فوق العاده بود واي من يه قايق تفريحي دلم ميخواد

سه‌شنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۶

مليت : ايراني

ميدونم كه ايراني بودنمون اينروزها خيلي افتخاري نصيبمون نميكنه ميدونم همه افتخاراتمون مال گذشته هاي دوره
ميدونم كه به طوايف مختلف تو اين مملكت ظلم شده اما بازم دلم ميگيره كه يكي كه خودش و همه اجدادش تو اين كشور متولد شدند بگه من ايراني نيستم چرا؟ چون تو اين مملكت براي من هيچ ارزشي قائل نيستند آخه براي كدوم ما ارزش قائل هستند چي به سرمون اومده كه به اين راحتي مليتمون رو زير سوال ميبريم دلم ميگيره‏‏‏‏؛ خيلي وقتها دلم از اين مردم ميگيره

دوشنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۸۶

انرژی هسته ای

امروز 20 فروردین رو روز ملی انرژی هسته ای اسم گذاری کردن. تو اخبار شنیدم که امروز عصر قراره خبر خوش هسته ای رو هم به مناسبت همین روز اعلام کنن. یه بنده خدایی هم توی رادیو داشت مصاحبه می کرد و از دولت می خواست که این روز رو یک چیزی در حد 29 اسفند (روز ملی شدن صنعت نفت) بودنه و براش برنامه ریزی های لازم رو انجام بده که البته به نظر من بیشتر منظورش تعطیل رسمی اعلام شدن این روز از طرف دولت بود وگرنه تا جایی که من می دونم روز 29 اسفند تو این مملکت کسی کاری به خاطر ملی شدن صنعت نفت نمی کنه تا بخوان مشابه اون رو 20 فروردین هم انجام بدن. راستش برخورداری ازانرژی هسته ای نه تنها بد نیست بلکه خیلی هم خوبه اما هزینه های دستیابی به اون باید طوری باشه که سرمایه گذاری ها رو توجیه کنه. اگه قرار باشه ما جزو باشگاه هسته ای باشیم اما کشورمون از محل اون متضرر بشه مثل اینه که ماشین فوق لوکس سوار بشیم اما جزو ورشکسته ها به شمار بیاییم. این موضوع در عین سادگی لابه لای تبلیغات وبوق و کرنای موافقان و مخالفان گم و گوره و ظاهراً خیلی هم مورد توجه نیست چون به هر حال هدف مالیدن پوزه بدخواهان به خاکه و لا غیر و این آزار دهنده است. امیدوارم تو کارهامون حداقل فقط به منافع اقتصادی خودمون فکرکنیم بقیه اش پیش کش

یکشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۶

گوشی موبایل خانم شین

آخرین مکالمه تلفنی من و خانم شین اونقدر پرحرارت و پرمهر بود که بورد گوشی موبایل خانم شین دوام نیاورد و سوخت. حالا گذشته از رابطه عاطفی شدید موجود بین خانم شین و گوشیش که البته مثل عروسکها در کنارش زندگی مسالمت آمیزی دارم خانم شین عمیقاً نگران آبروی از دست رفته پیش رفقاست و تقریباً طی 24 ساعت گذشته 13495 مرتبه گفته "آقای الف دیدی بالاخره گوشیم سوخت. حالا آبروم پیش دوستام میره". رابطه بین آبرو و گوشی موبایل البته کاملاً روشنه ولی اگر احیاناً برای شما ابهامی داره می تونید از خود خانم شین سوال کنید. خلاصه اینکه اولاً گوشی موبایل مثل کوله دیزل، ساعت سواچ و البته چیپس مزمزبا ماست موسیر کاله و لواشک ترش تو زندگی آدمها خیلی مهم هستند و ازدست رفتنشون یا نداشتنشون با از دست دادن یا نداشتن آبرو هیچ فرقی نمی کنه دوم اینکه پشت گوشی تلفن همراه خیلی احساساتی نشید که ظاهراً گوشی های جدید دلشون خیلی نازکه. خوش باشید

شنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۸۶

سلامي چو بوي خوش آشنايي

سلام بالاخره تعطيلات تموم شد البته حيف شد چون به من كه خيلي خوش گذشت چند روز اول رو رفتيم تبريز ديدن خانواده آقاي الف آخرش هم رفتيم بندر عباس و قشم كه عالي بود و جاي همه دوستان خالي مخصوصا كه دسته جمعي رفتيم و جمعمون با هم جور بود اميدوارم امسال تا آخرش هي بريم مسافرت
راستي بگم پست قبلي رو آقاي الف نوشته منتها اشتباهي با اطلاعات كاربري من وارد شده و پست به نام من ثبت شده آخه آقاي ميم شركت ما رو چه به اي دي اس ال دلت خوشه اينطور كه دارند پيش ميرند بعيد نيست فردا پس فردا كلا اينترنتمون قطع شه
امروز اومدم كه يه سلامي عرض كنم انشاالله تو پستهاي بعدي سفرنامه فراموش نميشه گرچه بيشترش تو پاساژ ها گذشت

چهارشنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۸۶

من برگشتم ...

بالاخره بعد از مدتها چشم ما به خط ای-دی-اس-ال شرکت روشن شد و من تونستم به وبلاگمون یه سری بزنم.خوشحالم که هنوز وبلاگمون برقراره و دوستان خوبمون هم دورمون هستن. راستش از موضوعات کمی عقبم. امیدوارم به مرور به همهشون برسم. اما قبل از همه و البته با کمی تاخیر، امیدوارم همگی سربلند، پیروز و پایدار باشید و سال نو برای همگان سرشار از شور، شادی و رحمت یزدان باشه
و ... غنیمت شمریم امشب را
که به فردا نتوان بست امید
بنشینیم سر سفره مهر
با هم از عشق بگوییم و
صمیمی باشیم

دوشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۵

سال نو مبارك

اين هم آخرين پست سال 85 سال نو همتون مبارك اميدوارم سال جديد سالي پر از سلامتي و خبرهاي خوش براي همتون باشه تبريكات آقاي الف رو هم بپذيريد مراقب خودتون باشيد زياد آجيل نخوريد و به همه خوش بگذره

دوشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۵

اعتراضيه

بريد و اخراجيها رو ببينيد و حتما يه كاري بكنيد كه اين فيلم ركورد فروش رو بشكنه بايد پول ريخت تو جيب امثال ده نمكي تا ايندفعه با قدرت بيشتر جوونهاي مردم رو از بالا پرت كنند پايين بايد پول ريخت تو جيبشون تا نمونه احمد باطبي ها تو زندان بيشتر بشند بعضي وقتها كه به رفتارهامون دقت ميكنم دچار وحشت ميشم آره ما همون ملتيم كه صبح مرده باد ميگيم و شب زنده باد امروز داد سخن ميگيم از حال احمد باطبي و امضا جمع ميكنيم و ناله و زاري ميكنيم فردا هممون تو صف فيلم دهنمكي ها واي ميايستيم كي به خودمون ميايم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پنجشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۵

Departed

اين departed ديدن من هم داستاني شد پريشب يك ساعت اولش رو ديدم بعد گرفتم تخت خوابيدم ديروز هم بقيه اش رو از يه صحنه به بعد احساس كردم فيلم رو قبلا ديدم هرچي فكر ميكردم نمي دونستم كجا تا اينكه يادم افتاد. چند وقت پيش تلويزيون يه فيلم از جت لي نشون داد كه متاسفانه اسمش يادم نيست اين فيلم كپي برابر اصل همون فيلم بود همون لوكيشن ها همون شخصيتها، فقط بازي دي كاپريو و جك نيكلسون فوق العاده بود من كه نفهميدم چرا با وجود كپي برداري شديد فيلمنامه اين فيلم اسكار گرفت فكر ميكردم ايرانيها متخصص امور كپي برداريند كه البته آقاي اسكورسيزي روي ايرانيها رو سفيد كرد.

پي نوشت :گفتم كه جبران ميكنم حالا فكر كردين كامنت نذارين من روم كم ميشه ذهي خيال باطل من الان رو مود نوشتنم

چهارشنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۵

روزنامه آخرين خبر

چه حيف كه رسول ملاقلي پور مرد اونم تو اين سن و سال و بدتر از اون براي خانواده اش كه شب عيد اين اتفاق افتاده خدايش بيامرزد
راستي يه جشنواره آداب و رسوم زرتشتي ها هم تو پارك قيطريه است البته امروز آخرين روزشه تا 8 شب هم هست علاقمندان بشتابند يه جشنواره 7 سين هم زرتشتيها دارند كه فكر ميكنم جمعه اين هفته است البته جاش تو جشنگاه خسرويه كه من نميدونم كجاست و نميدونم ورود براي عموم هم آزاد هست يا نه

سه‌شنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۵

ترشي ليته

دلم گرفته باز از شنيدن دستگيري و جمع كردن امضا و عيد امسال كه بوي عيد نداره حتي ترافيكش هم مثل هر سال نيست اما مثل هر سال خونه تكوني داره . من كه از شنيدن اسم خونه تكوني خسته ميشم البته تمييزي بعدش رو خيلي دوست دارم مخصوصا الان كه خونه خيلي بهم ريخته است اما همون يكي دو روز كه همه چي بهم ريخته است ...
آقاي الف هم كه محل كارش به جاي ديگه اي رفته و هنوز اينترنتشون راه نيافتاده كه حداقل بياد يه كم تنبلي هاي منو تو نوشتن جبران كنه دلم يه استراحت طولاني ميخواد شايد موقع بازنشستگي فرا رسيده باشه كي ميدونه!! راستي در كمال وقاحت هفته اي كه گذشت بدون يك كلمه درس خوندن رفتم كنكور فوق دادم تازه خنده دارش اين بود كه 2 تا رشته شركت كرده بودم و 3 روز رفتم براي كنكور و خنده دار تر اينكه دلم ميخواد زودتر جوابها رو بدن ببينم زبان چند درصد زدم آخه در مورد ساير دروس كه اطلاعاتي نداشتم خيلي پرو هستم ميدونم البته آقاي الف بهش ميگه اعتماد به نفس
راستي ديشب برنامه نود رو ديدين من كه مرده بودم از خنده از دست اين استاد قياسي!

دوشنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۸۵

افشاگري

در جريان باشيد كه آقاي الف امروز تنهايي رفته جايي كه من هم خيلي دلم مي خواست برم اما من رو با خودش نبرد عوضش خداي مهربان براي اينكه من خيلي غصه نخورم اين برف زيبا رو از آسمان نازل كرد كه من بشينم از پشت پنجره در آخرين روز از ماهي كه غير از بيست و دومش پر از اتفاقات خوب و مهم دنياست مثل تولدم،عقدمون،نامزديمون و روز مهرورزي برف تماشا كنم امروز يه كم در جريان درآمدهاي دست اندركاران سينما و البته مديران محترم شركتهاي تابعه وزارت نفت قرار گرفتم و فهميدم چرا معاون محترم وزير رفاه اعلام كردند ما زير خط فقر قرار داريم زيرش كه چه عرض كنم ما اصلا نيستيم ماه اسفند هم داره از راه ميرسه ماه پر از ترافيك و هياهوي مردم براي خريد و من با وجود همه ترافيكش عاشقه اين شلوغيم عاشق اون ماهيهاي كنار خيابون و سبزه و سنبل و عمو نوروزها كه يواش يواش با دايره ميان تو خيابون گفتم سنبل ياد كتاب “عطر سنبل عطر كاج” افتادم خوندينش محشره يعني من كه خيلي خوشم اومد يه كتاب با لحن طنز نوشته يه خانم ايراني مقيم آمريكا از خاطرات كودكيش تو ايران و خانوادش و كانديداي كلي جايزه تو آمريكا. البته يه چيز خيلي جالب در مورد كتاب هم اينه كه اسم اصلي كتاب Funny in Farsi هست اما مترجم كتاب بسيار زيركانه از يه بخش كتاب اسم ”عطر سنبل عطر كاج“ رو انتخاب كرده و روي كتاب گذاشته كه من خيلي لذت بردم

چهارشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۵

مجله خبري

نميدونم كتاب آلوچه خانوم رو خونديد همون كه آقاي همخونه به دليل اينكه از ارشاد مجوز چاپ نگرفته همش رو گذاشته تو وبلاگش ولي اگه اينكار رو نكرديد حتما بخونيد اينقدر كتاب صادقانه و ساده نوشته شده كه آدم لذت ميبره من كه هم باهاش خنديدم و هم گريه كردم
اينروزها يه جايي به اسم Commo رو از وبلاگ ژرفا تو ايتاليا كشف كردم كه عكساش بينظيره اگه آقاي الف به قولش عمل كرد و من رو برد ايتاليا يه سر هم اونجا ميرم حتماراستي خبر دارين يه دختر 16 ساله تو خونشون با يه سري وسايلي كه از بازار خريده انرژي هسته اي كشف كرده ميگين نه از آقاي رييس جمهور بپرسيد واين هم اخبار هنري فرهنگي سياسي امروز روز خوش

سه‌شنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۸۵

دروغگويي

بين ما ايرانيان "دروغگويي" داستان غم انگيزيه. چندي پيش كتاب "چرا درمانده ايم؟" حسن نراقي رو خوندم. راستش اين كتاب رو دو سه سال قبل يكي از راننده هاي سواري هاي تهران- زنجان بهم معرفي كرده بود. كتاب جالبيه و فكر مي كنم تعداد چاپهاش دو رقمي شده. يكي از فصول اين كتاب به نقد دروغگويي بين ما ايراني ها اختصاص داره. منتها فصل مذكور با يك جمله از هرودت شروع مي شه كه گفته: "پارسيان دروغگويي را سخت ناپسند مي شمارند و يك پارسي هرگز دروغ بر زبان نمي راند". اين در حاليه كه هرودت منطقاً هيچ دليلي براي تعريف و تمجيد از ما ايراني ها نداشته. راستش اين فصل از كتاب رو كه خوندم خيلي منقلب شدم. شما اين گفته هرودت رو مقايسه كنيد با بقيه روايات سياحان پرتغالي و انگليسي و غيره طي قرون اخير كه همگي، ما رو ملتي دروغگو، شياد و رياكار معرفي كرده اند كه راستش با ديده ها و شنيده هاي روزمره امون هم خيلي بيگانه نيست. از خودم پرسيدم راستي چرا بايد دروغ بگم؟ من هرگز از هيچ دروغي نفع نبردم. گرچه خيلي از دروغ هايي كه گفتم در همون لحظه احتمالاً برام مفيد بوده اما در مجموع به ضررم تموم شده اونقدر زياد كه اگه حقيقت رو گفته بودم خيلي به نفعم بود. در حالي كه هر وقت راست گفتم بهترين لحظه ها و بهترين دستاوردها شكل گرفتن. راستش به طور تجربي به اين نتيجه رسيدم كه به قول زرتشت در جهان هيچ راهي بهتر از راستي نيست. راستي چرا اين تعاليم رو گم كرديم؟ چرا آموزه هاي زرتشت كه همواره داره راستي و پاكي رو به ما ياد مي ده اينقدر ناياب شده؟ چرا ديگه دل ما صاف و آينه نيست؟ چرا بايد از هم بترسيم؟ چرا بايد به هم اعتماد نكنيم؟ مگه ما پارسي نيستيم؟ تصميم گرفتم ديگه دروغ نگم. تصميم گرفتم به خاطر خودم راستگو باشم. هميشه همه جا. مي دونم سخته اما بالاخره بايد هر كدوم از ما، يك روزي از يه جايي شروع كنه. من امروز و از خودم شروع مي كنم.

پنجشنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۵

اطلاع رساني

اصولا تو شركت فخيمه اي كه من كار مي كنم يا از زور بيكاري بايد بشيني فيلم نگاه كني يا وقتي كارا هوار ميشه سرت بايد 3 تا 3تا همزمان كارا رو ببري جلو، خلاصه چند روز گذشته اوضاع بقدري ناجور بود كه من حتي 5 دقيقه ناقابل هم فرصت نكردم به اينترنت وصل بشم وتمام مدت احساس ميكردم از همه اخبار دور موندم و چه فاجعه اي از اين براي من بزرگتر. خلاصه اومدم حالا يك پست اطلاع رساني بنويسم كه يك در دنيا و صد در آخرت نصيبم بشه و اونم اينكه دوستان عزيزي كه از كارتهاي الكترونيكي بانكها براي برداشت پول و يا خريد استفاده ميكنند اگه احيانا بر حسب تصادف 3 بار رمز مربوطه رو اشتباه زديد و دستگاه مربوطه كارتتون رو ضبط كرد و يا حسابتون مسدود شد البته به شرط اينكه رمز درستتون رو بدونيد و فراموشش نكرده باشيد اگه رفتيد بانك بهتون گفتند بايد درخواست صدور كارت و يا رمز جديد بديد اصلا اين كار رو نكنيد چون مجبوريد يه دو هفته اي معطل بشيد بانك ميتونه(در مورد بانك ملي كه مطمئنم)فقط با ارسال يك فكس ناقابل به مركز حسابتون رو فعال كنه تحويلداران محترم ممكنه يا اطلاع نداشته باشند و يا به دلايلي اشتباهي راهنماييتون كنند پس مراقب باشيد نريد سر كار .حالا هم به خاطر اين اطلاعات مهمي كه مفت و مجاني در اختيارتون گذاشتم يك فاتحه نثار روح من كنيد

دوشنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۵

خانم خبرنگار

ديشب به طور اتفاقي داشتم برنامه بيست و سي رو تماشا مي كردم كه يكي از خبرهاش مربوط به حضور يك خانم خبرنگار ايراني شاغل در يكي از اين شبكه هاي تلويزيوني امريكايي يا انگليسي (حالا دقيقاً يادم نيست كدوم شبكه) در مجلس بود. اول مي خوام يه اعترافي بكنم و اون اينكه من عموماً از خبرنگارها به ويژه خبرنگارهاي معروف - حالا شما فرض كنين به دلايل شخصي از جمله عقده هاي سرخورده دوره كودكي- اصلاً خوشم نمياد. اما اين ديشبيه با وجود اينكه نوعاً هموطن ما هم به شمار مي رفت و منطقاً بايد مايه مباهات و افتخار ما مي بود اما به شدت من رو دچار حالتي كرد كه مي تونم اسمش رو انزجار بگذارم. موضوع از اين قرار بود كه تعدادي خبرنگار زن و مرد ايراني با يه تعداد سوال كليشه اي دور اين خانم رو توي مجلس گرفته بودن و مي خواستن سر از كارش از جمله دليل حضورش در ايران و به خصوص در مجلس، احتمالاً گزارشي كه مي خواد تهيه كنه و غيره در بيارن. اولاً انگار كه از يك كره ديگه اومده باشه طوري با اين جوانهاي خبرنگار كه همكار و هموطنش هستن و حداقل دغدغه هاي شغلي مشابه دارن صحبت مي كرد، نگاهشون مي كرد و با هيش هيش گفتن ازشون مي خواست ساكت باشن كه به شما قول مي دم حتي روساي جمهور كشوهاي ابرقدرت هم در بدترين شرايط و تحت سخت ترين فشارهاي رسانه اي، چنين برخوردي با خبرنگاران گمنام كشورهاي درجه چندم دنيا نمي كن كه البته طبيعي هم هست به هرحال جايگاه زنها و مردهايي كه به مرتبه رياست جمهوري يك كشور مي رسند كجا و جايگاه اين عروسك خيمه شب بازي يكبار مصرف باد كرده كجا!. دوم اينكه تو دنيايي كه زنها براي گرفتن حقوقشون دارن جونشون رو كف دستشون مي گيرن و هزار جور بدبختي و دشواري تحمل مي كنن - حالا از ايران بگيريد تا تركيه و فرانسه و كجا و كجا - اين آدم بيشعور با يك روسري نيم بندي كه اگه سرش نمي كرد من كمتر احساس توهين به شعور شخصي و ملي ام مي كردم خودش رو نماينده جامعه زنان آزاد در كشور ما مي دونه و به خودش اجازه مي ده به هموطنان ما و مهم تر از همه همنوعان و هموطنان خودش صرفاً به دليل اينكه خودش رو تبعه و نماينده يك كشور و شبكه تلويزيوني خارجي معروف مي دونه توهين كنه. . اينكه ما و كشورمون اوضاعش از جهات مختلف نابسامان و به هم ريخته اس قبول. اما باور كنيد زور داره هر آدمي كه احتمالاً اگه اوضاع اينقدر به هم ريخته نبود يا تقي به توقي نمي خورد الان يكي از همين افراد ول تو خيابونها بود بياد و با رفتار و نگاهي بالا به پايين با اين مردم برخورد كنه. من اصلاً مخالف ترقي و مشاركت هيچ كس به ويژه زن ها در هيچ حيطه اي نيستم و اساساً چنين حقي براي خودم و ديگران قائل نمي شم. باور كنيد من از اينكه مادرم بزور هميشه چادر شب بپوشه يا خواهر و همسرم تو گرماي تابستون مانتوي سياه آستين بلند بپوشن و حداقل حقوق اجتماعي و فردي ازشون دريغ بشه و... و ... وعذاب مي كشم و هميشه هم تلاش كردم و مي كنم كه حقوق اونها رو حداقل خودم محترم بدونم و رعايت كنم. اما اصلاً اعتقاد ندارم كه حقوق زنان و دختران مظلوم اين كشور رو بايد انگليسي ها يا آمريكايي ها بايد تامين كنن يا بهشون بشناسونن حالا به هر شكل و عنوان. هيچ فرهنگي به اندازه فرهنگهاي شرقي از جمله ايراني به زنها بها نداده. حالا اگه به هر دليل وضعيت تغيير كرده معنيش اين نيست كه همه چيز زير سوال بره و هر چيز غير از اوني كه مال خودمون بوده خوب و مطلوب به شمار بياد. خلاصه اينكه اين خانم خبرنگار هموطن ديشب خيلي من يكي رو حرص داد. اميدوارم خداوند خودش شخصاً خفش كنه يا حداقل توي يه جامعه بسته مثل همين جا گيرش بندازه تا اون وقت بفهمه كه با رفتار و حرفهاش با اون چند تا جوون خبرنگار و ميليونها بيننده چه كرده

شنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۵

شاه حسين گويان

خب جاي همه خالي ما اين چند روز تعطيلي رفتيم تبريز يه بار ديگه هم عاشورا رفته بوديم ولي اوندفعه فرصت نشده بود بريم بيرون و عزاداريه تبريزيها رو ببينيم ايندفعه اما حسابي ديديم جالبه دسته عزاداري هر محله اسمش اينطوريه شاه حسين گويان + اسم محله البته جاهايي كه من ديدم . دست اكثر آدمهايي كه توي دسته هاي عزاداري بودندهم چوب ديدم پرسيدم فلسفه چوبها چيه گفتند اينها قبلا قمه دستشون ميگرفتند از موقعيكه قمه ممنوع شده چوب به دست ميگيرند نذري يا به قول آذري ها احسان هم، كه تا دلتون بخواد از سانديس و اهري و بال قيماق(سرشير و عسل)تا انواع و اقسام غذاها خلاصه كه آذريها خوب عزاداري ميكنند خوب

یکشنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۵

خانم شين، من و عروسك ها

موقعي كه من و خانم شين با هم ازدواج كرديم تعداد عروسك هاي خانم شين چيزي حدود يكي و نصفي كيسه زباله بزرگ معادل يك كوله كوهنوردي 60 ليتري بعلاوه دو تا ساك ورزشي و البته يك فضاي كامل بالاي كمد ديواري حجم داشت. اينها غير از عروسك هاي عزيز دوردونه اي هستند كه در اقصا نقاط خونه اعم از روي مبل و ميز و تلفن و غيره و غيره پراكندن و نوعاً همگي هووهاي من به شمار مي رن. اضافه كنم كه كليه هدايا اعم از دادني و گرفتني حتماً بايد با يك عروسك كه ترجيحاً بزرگ، نرم و تا حد امكان خنگ و خپل باشه همراهي مي شه وگرنه اساساً به حساب نمياد و اگر هم از طرف كسي كه خيلي عزيزه برسه حداكثر با الفاظي نظير بد نيست يا خوبه مورد توصيف قرار مي گيره. چند وقت قبل، از باب اعتراض به شرايط نا برابر توي خونه مجبور شدم چند تايي از عروسك هاي دست آموز خونگي رو به داخل ماشين منتقل كنم غافل از اينكه به اين ترتيب حتي موقع رانندگي هم مجبورم تعداد زيادي هوو مشتمل بر دو تا سگ و يك دايناسور رو تحمل كنم. از اونجا كه من آدم بسيار محكمي هستم و سرم بره زير بار زندگي با عروسك زير يك سقف نمي رم و از سويي به دليل علاقه سيري ناپذير خانم شين به انواع عروسك ها و ابراز علاقه مكرر ايشون به افزودن يك بچه شير به كلكسيون موجود (با اين ستدلال كه ببين همه بچه شير دارن غير از من!)، تصميم گرفتم روز تولدش اين آرزوش رو برآورده كنم و لذا يك عروسك بچه شير گلف باز براش خريدم. از اون روز به اين طرف عطف به جاذبه هاي فراوان اين عروسك، خانم شين تمام وقت با اون مشغوله و حتي از مهموني بردن اون و حرف زدن باهاش و حتي در مواردي قربان صدقه رفتن هم دريغي نداره. حالا شما حساب كنيد اين وسط چقدر من يكي خوش به حالم شده. البته شنيده ها و گفته ها و البته ترافيك تمام وقت مغازه هاي عروسك فروشي دال بر شيوع اين علاقه در جامعه نسوان و البته احتمالاً مشكلات عاطفي مشابه بين آقايونه

پنجشنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۵

زندگي

امروز تولد ميگيريم براي من زني در آستانه 30 سالگي ميدونم كه اعداد و ارقام عمر مهم نيست اما فكر كردن بهش غمگينم ميكنه. اين روزها اگه كم مينويسم دليلش گم شدن توي روزمرگيها نيست شايد بايد توضيح بالاي صفحه رو عوض كنم. روزهاي زندگي ما هم مثل هزاران آدم ديگه ميگذره گاهي سرشار از خوشي گاهي همراه غم. دغدغه هاي فكري ما هم مثل همه شما آلودگي هوا ،ترافيك ،سياست،ورزش و ... است همون خبرهايي كه حتما شما بهتر از ما پيگيري ميكنيد اما چيزي كه اين روزهاي دليل اصلي ننوشتن هاي منه احساس سكونه. مدتهاست كه فكر ميكنم جلو نميرم درجا ميزنم گاهي يه فكر مثل فوق ليسانس گرفتن و يا مربي فوتبال شدن مثل يه جرقه خوشحالم ميكنه ولي به قول آقاي الف من هميشه فقط خوب شروع ميكنم اما ادامه ... بعضي وقتها فكر ميكنم كار رو رها كنم و برم دنبال علايقي كه اين همه سال دنبالشون بودم ولي هميشه به بهانه نداشتن فرصت دنبالشون نرفتم اما ميترسم كه همين يه ذره تكوني هم كه به خاطر كار ميخورم كلا از دست بره بدجور سردرگمم در هراسم كه باقي عمر هم به همين منوال بگذره بايد يه كاري بكنم اما نميدونم چي كار؟ شايد هم همه اينها سندروم 30 سالگي باشه

دوشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۵

تولد خانم شين

ديروز (1 بهمن) سالروز تولد خانم شين بود. اين نوشته هم يه بهانه است براي تبريك سالروز تولدش. خانم شين علاوه بر اينكه همسر منه، بهترين دوست من هم هست و راستش رو بخواهيد با معرفت ترين و صادقترينشون. خانم شين همه چيزه منه. روز تولدش هم خوشحال بودم هم غمگين. خوشحال از اينكه در كنار هم هستيم و اندوهگين از اينكه يك ساله ديگه گذشت و من هنوز نتونستم كار درخوري براش انجام بدم. خانم شين سنگ صبور و تكيه گاه لحظه هاي افتادن من تو اين چند سال گذشته بوده. تولدت مبارك عزيزكم

شنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۵

يك جمعه خوب

ديروز مثل آدمهاي سحر خيز ساعت 8 از خواب بلند شديم وصبحانه خورديم و زديم بيرون يه كار كوچيك داشتيم انجام داديم و رفتيم يه جاي خوب كه نمي دونم تا حالا رفتيد يا نه. من يه چند سالي بود كه نرفته بودم و فكر ميكردم شايد تعطيل شده باشه ولي خوشبختانه باز بود. نميدونم جمعه ها گذرتون طرف چهار راه استانبول افتاده يا نه ولي اگه نيافتاده و احتمالا دوست دار چيزهاي قديمي هستيد يه جمعه بازار تو پاركينگ طبقاتي پروانه برگزار ميشه كه ميتونيد بهش سر بزنيد پر از چيزهاي قديمي و عجيب غريب خيلي هم شلوغ ميشه من كه خيلي دوستش دارم. همه چيز توش پيدا ميشه از ميزها ي قديمي آنتيك گرون گرفته تا قفل در خونه چي چي الدوله ، خنده دار اينه كه خيلي از مغازه دارهاي بالا شهري هم اون وسطا در حال خريد كردن هستند اگه حوصله گشتن داشته باشيد ميتونيد چيزهاي خيلي قشنگ و ارزون پيدا كنيد مخصوصا اونايي كه دنبال خريدن سوغاتي براي اونور آبي ها هستند
منم ديروز يه سري گردنبند گوشواره هاي خوشگل خريدم آقاي الف هم از اين دايره هاي يونگ خريد كه خيلي با مزه هستند. اگه دست من باشه بدم نمياد هر هفته يه سري بزنم.

سه‌شنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۵

ايتاليا و شلغم

يكي از علايق مشترك من و خانم شين ديدن ايتالياست. با اين تفاوت كه من دنبال ديدن فلورانس و رم به خاطر آثار هنري و معماريشم اما خانم شين دنبال ديدن ميلان به ويژه استاديوم سن سيرو (جوزپه مياتسا) و البته بازيكنان تيمه آ ث ميلانه. من هم كه رگ غيرتم از گوشام ميزنه بيرون چند هزار باري قسم خوردم كه ايتاليا بي ايتاليا مگه اينكه از رو جسد من رد بشن. تا اينكه ديشب در حالي كه با آقاي ر مشغول خوردن شلغم توام با اخ و پيف خانم شين بوديم صحبت از مسافرت و البته به دنبال اون ذكر علاقمندي به سفر به ايتاليا و ديدن جاذبه هاي توريستي به ويژه جاذبه هاي انساني اونجا شد. يكدفعه خير سرم يه شيطنتي به سرم زد و به خانم شين گفتم اگه فقط چهار تيكه كوچك از شلغمي كه داشتيم مي خورديم بخوره به چي و چي قسم كه يكسر مي ريم ايتاليا. از قبل مي دونستم كه خانم شين سرش بره ترب و شلغم نمي خوره. راستش خوشحال بودم كه بالاخره تونستم به نحو اولا و بي هيچ برخوردي قال اين ايتاليا رفتن و ايتاليايي ديدن رو از ريشه بكنم. اما.... چشمتون روز بد نبينه. خانم شين عزيز ما شلغم ها رو دو تا دوتا مي خورد. نشون به اون نشون كه آقاي ر شاخ از چهار شاخش زده بود بيرون. من هم كه براي اولين بار تو زندگيم دلم مي خواست اين شلغمه بپره تو گلوي خانم شين يا حداقل حالشو بد كنه تا نتونه چهار تيكه اي رو كه با هم توافق كرديم رو بخوره. حتي موقعي كه آخرين تيكه از شلغم رو مي خورد خواستم دبه كنم بگم كه نه اين آخريش نيست سوميشه، كه براي اولين بار خانم شين به جان مادرش قسم خورد كه نه اين آخريشه. خلاصه اينكه چهار تيكه شلغم رو خورد و حتي به صراحت اشاره كرد كه حتي حاضر بوده كارهاي شاق تري هم انجام بده اينكه چيزي نيست. خلاصه حالا من موندم و و قولي كه دادم. خدا كنه يكجوري بشه، سيلي، زلزله اي، آتشفشاني چيزي بلكه اين ايتاليا از صحنه گيتي حذف بشه اينجوري حداقل من يكي يه نفس راحتي مي كشم

پنجشنبه، دی ۲۱، ۱۳۸۵

عدم تعادل

خاتونك عزيزم پرسيده كه چرا اينروزها نمي نويسم واقعيت اينه كه يه چند باري خواستم درباره آرين كوچك و مشكلي كه براش پيش اومده و بحثي كه توي نظر خواهي اين وبلاگ بود بنويسم اما ياد چهره معصوم آرين كه مي افتادم فقط اشك تو چشمام جمع ميشد و نمي تونستم چيزي بنويسم نمي دونم دربارش شنيدين يا نه اخبار مربوط بهش تو اين وبلاگ هست
بحث تو نظر خواهي رو كه ديدم اتفاقي كه حدودا سه سال پيش افتاد رو به خاطرم آورد البته تقريبا برعكس اين حالتي كه الان پيش اومده من يه همكار داشتم كه يه روز اومد سر كار و گفت خواهر 18 سالش كه اتفاقا من هم ديده بودمش و سابقه هيچ مريضي هم نداشت روز گذشته وقتي از خواب بلند ميشه ميبينه جاهاي مختلف بدنش كبود شده بعضي جاها بزرگ و بعضي جاها كبوديها كوچكتر بوده سريع ميرسوننش بيمارستان بعد از كلي آزمايش گفتند كه مغز استخوانش به خواب رفته و بدن گلبول سفيدي توليد نمي كنه و اون كبوديها هم براي اين بوده كه بعضي از رگها و مويرگها پاره شدند يادم اونروز وقتي اين خبر رو شنيديم همه به تكاپو افتادند كه يه جوري كمك كنند يكي از همكارها با هزار زحمت از يه فوق تخصص خون كه سالي يه بار هم وقت نميداد وقت گرفت ولي پدر اين دوست ما كه شغل خيلي مهمي داشت و البته امكانات مالي خوب دخترش رو بستري كرده بود توي بيمارستان وابسته به ارگاني كه توش كار ميكرد واون بيمارستان هم يه بيمارستان خيلي معمولي بود و به هيچ نحوي از انحا هم حاضر نبود جاي ديگه اي ببرتش حتي پيش يه دكتر ديگه يادمه اونروزها اينقدر من نگران حال اين دختر بودم كه مرتب سردرد داشتم خلاصه بعد از مدتي گفتند بايد پيوند مغز استخوان انجام شه از شانس بد اين دختر پس از آزمايش معلوم شد نه مغز استخوان خواهرش بهش ميخوره و نه برادرش بعد بهشون گفتيم يه مركز پيوند مغز استخوان توي آلمان هست كه احتمال 60 درصد بتونه خوب شه كه به نظر احتمال بالايي بود چون در اين مواقع اگه به آدم بگن 1 درصد هم آدم دل ميبنده اما اين پدر با وجود مكنت مالي هيچ كاري نكرد و من هر وقت از دوستم ميپرسيديم چه خبر؟ ميگفت رفتيم براش نبات گرفتيم ميخواهيم ببريمش مشهد و چيزاي از اين دست. آخرش هم اين بنده خدا فوت كرد. نمي دونم چرا ما يا داريم از اين ور ميافتيم يا از اونور

چهارشنبه، دی ۱۳، ۱۳۸۵

روابط عمومي

به نظر شما وظيفه واحد روابط عمومي توي هر اداره چيه؟
چند وقت پيش همون موقع كه بازيهاي آسيايي در حال انجام بود تو راه برگشت خونه راديوي ماشين روشن بود مسابقات دو و ميداني در حال اجرا بود و احسان حدادي پرتابگر ديسك ايران در حال برگزاري مسابقه ، رسيديم خونه زود تلويزيون رو روشن كرديم ببينيم نتيجه چي شد و هرچي اين كانال اون كانال كرديم هيچ خبري نبود وشبكه 3 هم داشت يه فوتبال داخلي پخش ميكرد و انگار نه انگار، راديو رو روشن كرديم مسابقات همچنان ادامه داشت و بالاخره هم حدادي مدال طلا رو گرفت جالب اينجاست كه اين مدال چون دومين مدال طلا بود خيلي هم باارزش بود و اون روزها كاروان ايران داشت براي مدال گرفتن خودش رو به هر دري ميزد دوباره تلويزيون رو روشن كرديم هيچ خبري نبود حتي يه زير نويس. زنگ زدم به روابط عمومي صدا و سيما يه آقايي گوشي رو برداشت از اين جا به بعد صحبتهاي من با اون آقاست من پيشاپيش به خاطر بعضي كلمات بكار برده شده عذر خواهي ميكنم اما اين عين كلمات اون آقاست
من: سلام ببخشيد من يه اعتراض داشتم نسبت به صدا و سيما
سوژه مورد نظر :بفرماييد
من : چند دقيقه پيش آقاي حدادي مدال طلا گرفت ولي هيچ خبري از تلويزيون پخش نشد پس اين همه نيرو كه فرستاديد براي تهيه گزارش براي چي اونجا هستند آيا پخش يه مسابقه داخلي اينقدر مهمه
سوژه مربوطه:حالا كي مدال گرفته
من: گفتم كه آقاي حدادي
سوژه: گرفته كه گرفته ديشب مردم دهن ما رو سرويس كردند از بس زنگ زدند گفتند چرا اينقدر برنامه ورزشي پخش ميكنيد
من : الان هم كه داشتيد فونبال پخش ميكرديد سريال كه نمي خواستيد قطع كنيد
بعد هم وظيفه شما انتقال نظر منه نه اينكه نظر خودتون رو بگيد
بعد هم گوشي رو قطع كردم ولي تا مدتي من و آقاي الف از لحن صحبت اين آقا شوكه بوديم ناگفته نمونه كه آقاي الف 2و3 روز بعد دوباره زنگ زد و از اين آقا شكايت كرد و قرار شد بهش تذكر بدن ظاهرا قبلا هم اينكار رو كرده بود حالا بشنويد اتفاق امروز رو
يكي از همكاران براي پيگيري زمان و مكان يه سمينار كه برگزار كنندش دانشگاه تهران بود زنگ زد روابط عمومي دانشگاه تهران. يه چند دفعه اي برداشتند قطع كردن تا بالاخره جواب دادند
دوست من : ببخشيد آقا من ميخواستم ببينم سمينار... كجا و چه ساعتي برگزار ميشه ؟
مسئول مربوطه:نمي دونم
دوست من:من بايد از كجا بپرسم
مسئول مربوطه :نميدونم
دوست من :شما بعنوان نماينده دانشگاه تهران چطور خبر نداريد؟
مسئول مربوطه :اطلاعي نداريم به شماهم مربوط نيست
كاش مي شد فهميد معيار انتخاب اشخاص براي نشستن تو واحد روابط عمومي چيه؟

دوشنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۵

عدم خشونت

خشونت در همه ابعاد زندگي روزمره آدم ها در سراسر جهان ديده مي شه. از رانندگي گرفته (خودمو مي گم اگه باورتون نمي شه از خانم شين بپرسين) تا سياست و اقتصاد و الي آخر. راستش سالها پيش يكبار فيلمي از زندگي گاندي ديدم و از همون جا به فلسفه عدم خشونت و الگوي مبارزه منفي علاقمند شدم. كتابهايي در مورد گاندي و همينطور كتابهايي از راسكين و چخوف در اين رابطه خوندم و از اون به بعد سعي كردم هر چي كه ياد گرفتم رو به صورت آزمايشي و مقطعي تو زندگي روزمره خودم اعمال كنم. گرچه خيلي سخت بود و در موارد بسياري هم به دليل ضعف هاي شخصي من با شكست همراه بوده اما در مجموع تفكر سازنده و اثر بخشيه. اينكه وقتي عصباني مي شيم آرامش خودمون رو حفظ كنيم، بيشتر فكر كنيم و شان انساني همديگر رو محترم بدونيم و بعد ضمن تلاش راسخ براي حفظ حقوق حقه خودمون اقدامي به عمل بياريم، يا وقتي كسي حرف مخالف يا حتي بي ربطي از نظر ما مي زنه صبور باشيم و بهش اجازه بديم حرفش رو تو يك فضاي آروم و منصفانه و البته امن بزنه و بعد ضمن رعايت همون شرايط قبلي باهاش وارد گفتگو و نه مجادله و احياناً مقابله بشيم، يا وقتي كسي اشتباهي مي كنه و گوشش هم به حرف هيچ كس بدهكار نيست تجربه رو حق اون بدونيم و تلاش كنيم تا حد امكان اثرات منفي و احتمالي كار اون فرد رو خنثي بكنيم و موضوعاتي از اين دست گرچه تو كتاب ها زيادند اما نمونه هاي عملي زيادي هم در عرصه هاي مختلف زندگي اعم از سياست و اقتصاد و زندگي شخصي و غيره داشته و داره. يادمه نوجوان كه بودم خيلي هزينه ها از بابت اعمال خشونتي كه ريشه در خيلي چيزهاي پيرامونم داشت مي پرداختم. از تنبيه بدني تو مدرسه گرفته تا آسيب هاي روحي و رواني كه هنوز هم اثراتش از بين نرفته طوري كه بعضاً حتي تو بيداري هم دچار كابوسش مي شم. يك روز بعد از يك دعواي حسابي با يك هم مدرسه اي كه خيلي هم برام گرون تموم شده بود براي اولين بار نشستم و در مورد كاري كه كرده بودم و كارهاي ديگه اي كه مي تونستم و نكرده بودم فكر كردم. نتيجه اي كه گرفتم جالب بود. كاري كه كرده بودم احمقانه ترين، ابتدايي ترين و پرهزينه ترين انتخاب ممكن بود. هر انتخاب ديگه اثربخش تر و عقلاني تر از انتخابي كه كرده بودم مي بود. از اون روز به بعد تصميم گرفتم كمتر دعوا كنم، كمتر فرياد بكشم، كمتر توهين يا تمسخر بكنم، حتي كمتر انتقاد كنم، كمتر بكوبم و حتي اين روزها موقع رانندگي كمتر بوق بزنم و براي راه گرفتن حرص بزنم. گرچه راستش خيلي وقت ها نتونستم ولي دارم تلاش مي كنم كه انجامشون بدم و مي دم. رگه هاي اعمال خشونت بعضي وقت ها اونقدر باريك و ظريفه كه حتي شناختنشون سخته چه برسه به رفعش. آدم هايي كه اين جوري فكر مي كنن هرگز تلاش نمي كنن چيزي رو كه باور دارند بد و زشته به طور مستقيم و با تهاجم و تخريب از بين ببرن. بلكه تلاش مي كنن زمينه هاي بروز اون رو در يك بازه زماني منطقي و مطلوب از بين ببرن. وقتي زمينه از بين رفت نمود اون هم خود به خود از بين مي ره بدون اينكه شدت و خشونتي اعمال شده باشه.اينجوري تلاششون اثر بخش تر، ماندگارتر و عمقي تره. جالبه كه خيلي ها از خيلي مسيرهاي متفاوت و حتي متضاد به اين نقطه رسيدن و بهش باور پيدا كردن اما نبايد اين تفكر رو با تسامح و پشت گوش انداختن و حتي بعضاً با كنار آمدن و تسليم شدن اشتباه گرفت. اين موضوع براي خودم من بعضاً مساله است و خيلي وقت ها تشخيصش برام سخت مي شه. ببخشيد كه خيلي طولاني شد. تا بعد

پنجشنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۵

فلسفه بد و بدتر

خيلي ها هستند كه به فلسفه بد و بدتر و انتخاب بين اونها اعتقاد دارند. نمي خوام به نظر كسي بي احترامي كنم اما نمي دونم چرا هر وقت پاي اين بحث به ميون مياد كهير مي زنم. تقريباً از همون روزي كه فكر كردم حق انتخاب دارم (خصوصاً در رابطه با مسايل جمعي) هميشه با اين مساله مواجه بودم كه گرچه هيچ كدوم از اين انتخاب ها خوب نيست اما بين بد و بدتر، بد بهتره. مثلاً من دوست دارم فضانورد يا خلبان بشم اما چون نتونستم بايد برم سربازي يا برم دانشگاه و ادامه تحصيل بدم (حالا هر رشته اي كه شد-شما بگو برنامه ريزي اقتصاد جنگلي تو هر نقطه از ايران و جهان) . حالا اگه من نخوام بين يكي از اين دو تا هيچ كدوم رو انتخاب كنم و برم دنبال آرزوها و روياهاي خودم (حالا با فرض اينكه نرفته محكوم به شكست و ناكامي هم باشم) يه آدمي هستم كه رويايي و خيال پردازم و غير واقع بينانه عمل كردم و شرايط زمان و مكان رو درك نكردم، اهل مشاركت نيستم و الي آخر. اما هيچ كس نمي گه كه اين آدم براي هدفي كه داشته تلاش كرده و براي رسيدن به اون از خودش مايه گذاشته. تن به بدي بين بد و بدتر نداده (حالا درست و غلطش خيلي مهم نيست. مهم پايبندي به يك باوره).دنبال بهتر بوده. حالا نه؟ خوب قبول. دنبال يك حالتي غير از بد و بدتر بوده. يعني زندگي حتي ارزش مبارزه براي يك تجربه ديگه رو نداره؟ حالا شما اينو تعميمش بدين به سياست، به فرهنگ، به خانواده، به انتخابات و به هر جاي ديگه كه به فكرتون برسه. تا كي مي خواهيم انتخاب هامون رو بين بد و بدتر انجام بدين. مگه ما چمونه كه نتونيم بين خوب و خوب تر انتخاب كنيم؟ چرا بايد خواهرا و دخترامو بين يك آدم معتاد و بدبخت و يك آدم هرزه و پولدار خودشون رو مجبور به انتخاب دومي ببينن. چرا بايد برادرا و پسرامون بين بيكاري و بيگاري مجبور به انتخاب دومي بشن. چرا مادرامون بين سوختن و ساختن بايد مجبور به ساختن باشن. چرا پدرامون بين ذلت و تحقير بايد دومي رو انتخاب كنن؟ اين چراها رو نمي خوام تعميم بدم. تو رو خدا هم نگين جامعه مقصره. نگين اوضاع مملكت فلان و بيساره،نگين مجبوريم. خلاصه منفعل فكر نكنيم. خلاصه من كه بد جوري حالم از اين اوضاع گرفته.

دوشنبه، دی ۰۴، ۱۳۸۵

بازي يلدا

من چيزهاي پنهان زيادي ندارم اما بعضي ويژگي هاي خاص دارم كه افراد كمتري از اون مطلع هستند مثلاً اينكه (1) من تو جمع ها و ضرب هاي يك رقمي به بالا وحشتناكم. يعني اگه ماشين حساب نباشه خيلي نمي شه رو من حساب كرد. (2) آرزو دارم يك روز جايزه نوبل يا تورينگ بگيرم. اين تنها چيزيه كه در موردش رويا پردازي مي كنم. (3) از اعراب متنفرم. حاضر نيستم حتي باهاشون زير يك آسمون زندگي كنم. (4) به ماوراالطبيعه به شدت معتقد و علاقمندم. (5) براي 6 نفرم مي ميرم و عاشق يكي از اين شش نفرم

بازي يلدا و تخت جمشيد

در پي لبيك به دعوت مهديس عزيز و با عرض پوزش كه يه كم دير شد.
و اما 5 تا چيزي كه از من نميدونيد
1-من از گربه مثل سگ مي ترسم
2-ديشب فهميدم قدم از 170 به 172.5 ارتقا پيدا كرده ظاهرا رشد قدم تمومي نداره
3-هيچ چيز به اندازه فكر از دست دادن عزيزانم نگرانم نمي كنه
4-اصلا كينه اي نيستم و معمولا زود يادم ميره از دست كي براي چي ناراحت بودم
5-از نظر من همه خوبند مگه عكسش ثابت بشه
مرسي مهديس جون كه من هم قاطي آدمها حساب كردي
و اما 5 نفري كه من دعوت ميكنم آقاي الف نازنين،خاتونك وچون بقيه اونهايي كه من ميشناسم قبلا دعوت شدن من 3 دفعه ديگه هم آقاي الف رو دعوت ميكنم
-------------------------------------------------------------
اما بشنويد مصاحبه امروز خبرنگار راديو فرهنگ رو با رييس يگان حفاظت از آثار فرهنگي
خ : ببخشيد آقاي ... ميشه در باره اتفاقي كه در تخت جمشيد رخ داده صحبت كنيد
ر:چيزي نشده يه گروه فيلمبردار اومده بودند فيلمبرداري موقع رفتن يكيشون به آثار تعرض كرده و يه خسارات جرئي به وجود آورده كه مامورين ما بلافاصله طرف رو دستگير كردند
خ: ببخشيد خسارت جزئي چي بوده؟
ر:هيچي سر يكي از اينايي كه براي شاه كادو ميبرند رو خراب كرده
خ:منظرتون سربازهاي هخامنشيند ؟
ر: آره همونا
خ:ولي از افرادتون گفتند چيزهاي ديگه اي هم خراب شده ظاهرا دم يكي از شيرها هم كنده شده
ر: آره اما نميدونيم شايد اصلا از اول دمش كامل نبوده شايد هم اين كنده
خ:اين شيرها سنگي هستند و كندن دم اونها زمان ميخواد چطور شما متوجه نشديد
ر:حتما از قبل خراب بوده يا كنده شده بود اون كنار بوده
خ:ما شنيديم چيزهاي ديگه اي هم بوده نه هيچ چيز ديگه، همين بوده كه ما زود فهميديم
........
واويلا بر ما و اين مسئولان آثار تاريخيمون، همينه كه هربار ميريم تخت جمشيد يه چيزي ازش كم شده آقا اصلا خبر نداره كه دم شيره اصلا بوده يا نبوده
پي نوشت : خبر مرتبط

پنجشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۵

يلدا

امشب يكي از اون شبهاي سال كه من خيلي دوستش دارم گرچه هميشه زودتر از بقيه شبها خوابم ميگيره اما اول همه اون چيزايي كه بايد بخورم رو مي خورم و بعد مي خوابم فال حافظ هم كه جز جدايي ناپذيرشه .لذت ميبرم از سنتهاي قديميمون پر از روزهاي خاص براي جشن گرفتن .چه ملت شادي بوديم الان چي شديم بگذريم
شب يلدا امسال يه فرق داره با بقيه شبهاي يلدا اونم اينكه همه ميان خونه ما، خيلي خوشحالم كه توي شبهاي به اين خوبي كه پر از خاطرات خوب هم هست خونه ما هم سهيمه، آخه موقع سال تحويل هم همه خونه ما جمع بودند و كلي بهمون خوش گذشت اميدوارم همگي شب يلداي خوبي داشته باشيد
پي نوشت 1 : يك پيغام اس ام اسي مرتبط
تو با ادبترين،نجيب ترين ، باهوشترين، زيباترين و خوش اخلاقترين انساني هستي كه تا به حال ديدم
اينم هندونه شب يلدات
پي نوشت 2:
اينم فال حافظ
سحرم دولت بيدار به بالين آمد گفت برخيز كه آن خسرو شيرين آمد
قدمي دركش و سرخوش به تماشا بخرام تاببيني كه نگارت به چه آيين آمد
....

شنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۵

بسكتبال

حيفم اومد بعد از اينكه اين مطلب در مورد تيم بسكتبال رو تو وبلاگ پرستو خوندم من در مورد اين تيم يك دست و با روحيه عالي‏، چيزي ننويسم. نميدونم بازيهاي تيم بسكتبال رو توي بازيهاي آسيايي پيگيري كرديد يا نه! من تقريبا تا جايي كه تلويزيون پخش ميكرد و البته منم خونه بودم ديدم از هماهنگي و اعتماد به نفس اين تيم لذت بردم و اگه تيم قطر واقعا تيم قطر بود و نه منتخب آفريقا مطمئنم بسكتباليستهاي ايران به فينال مي رفتند احتمالا خبر داريد مدال برنزي كه اين بچه ها گرفتند هم اولين مدال آسيايي در رده بزرگسالان تو بسكتبال حداقل بعد از انقلاب بود راستشو بخواين با اينكه مدالشون رنگش طلايي نبود ولي نميدونم يه جورايي بيشتر از خيلي مدالهاي ديگه به دلم نشست

پنجشنبه، آذر ۲۳، ۱۳۸۵

بازيهاي آسيايي دوحه

حتي اگر ورزشكار و ورزشدوست هم نباشيد احتمالاً خبر داريد كه امروز چهاردهمين روز و روز ماقبل آخر مسابقاته. بالاخره ديشب طلسم مدال طلا گرفتن مستمر براي كاروان ايران شكست و ما يكشبه با گرفتن 4 مدال طلا و 3 مدال برنز از رتبه 14 به 6 رسيديم و حداقل از قطر و عربستان و بحرين بالاتريم.گرچه عالي نيست اما خوبه. از كثافت كاري اعراب و بعضي ضعف ها و دردهاي قديمي خودمون كه بگذريم در مجموع مسابقات جالبي بود. نكات جالب زيادي هم درش بود. اما مي خوام اينجا فقط به مدال ها كسب شده توسط ورزشكاران كشورمون و برخوردهاي صورت گرفته نسبت به اونها بپردازم. مثلاً يكي مثل رضازاده اولين مدال طلا رو مي گيره و اونقدر تبريك و مباركباد مكتوب و منقول رد و بدل مي شه كه آدم حالش به هم مي خوره اونوقت احسان حدادي تو پرتاب ديسك مدال طلاي آسيايي خودش رو تكرار مي كنه و تلويزيون در همون حال فوتبال استقلال تهران و استقلال اهواز رو پخش مستقيم مي كنه و حتي به خودش زحمت زير نويس كردنه اين خبر رو هم نمي ده بالطبع كسي هم به احسان حدادي تبريك نمي گه و اساساً خبر اين پيروزي درخشان نزديك به 12 ساعت بعد به اطلاع عمومي مي رسه. يا مثلاً آرش مير اسماعيلي و ميران تو مسابقات جدو دوم مي شن (در حالي كه ادعاي مدال طلا از هزار جاشون ميزنه بيرون ) كسي ككش نمي گزه اما كشتي فرنگي شايد بعد ده ها سال چهار تا نقره و دو تا برنز مي گيره اونوقت همه از كشتي گيران و آقاي بنا مربي تيم كشتي فرنگي ايران گله گذاري مي كنن. تير اندازي ميره چهلم و سي ام مي شه كسي حرفش رو هم نمي زنه اسب سواري بعد از سال ها دوري و محروميت و بي توجهي و كمبود ميره دهم مي شه همه ازش انتقاد مي كنن. تيم شنا هيچ مقامي به دست نمياره كسي ناراحت نمي شه اما تيم شيرجه چون احتمال مدال آوردنش كم بوده اساساً به مسابقات اعزام نمي شه. تيم كاراته مردان كه 5 نفر بودند 3 تا طلا و 2 تا برنز مي گيرن و فقط 50 ميليون در سال براشون هزينه مي شه اما تيم فوتبال كه آبروي يك قرن فوتبال اين مملكت رو داره به باد مي ده سالي چند ميليارد داره براش هزينه مي شه. تيم واليبال تو همون دور اول مي خوره به كره جنوبي (حالا به هر دليل) و 3 به 1 مي بازه اون هم با يك بازي اسف بار همه مي گن بد شانسي آورديم، اشكالي نداره اما تيم واترپلو تو چهار تيم مي خوره به چين يا هندبال مي خوره به كويت اونوقت همه ازشون انتقاد مي كنن. خلاصه از اين دست داستان ها زياد بوده. تا بعد

شنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۵

يك شب عجيب در تهران

ديشب خونه خواهرم مهمون بوديم مهمونيش چيز عجيبي نداشت اما ماجرا از اونجا آغاز شد كه يكي از مهمونها ساعت 8:35 پرواز داشت و حدود ساعت 7:30 از خونه رفت بيرون ساعت 8 رسيد فرودگاه و تازه فهميد كه كيف پولش رو جا گذاشته بنابراين زنگ زد تا كيفش رو با آژانس بفرستند از ساعت 8 تا 8:10 كه آژانس بياد برف گرفت و تو همين 10 دقيقه هم كار به جايي رسيد كه آژانس مربوطه به زحمت تونست كوچه رو كه كمي هم سر بالاييه بياد بالا. خلاصه كيف رو بهش دادند و كلي سفارش كردند كه سريع بره. از ساعت 8:30 ارتباط تلفني بين خونه و فرودگاه ديگه قطع نشد چون آژانسي نرسيد بود و اين ارتباط ادامه داشت تا ساعت 11:30 كه آژانس رسيد ناگفته نمونه كه فردي كه پرواز داشت رفت پدر بنده خداش تو فرودگاه منتظر آژانس بود ساعت 11:40 تصميم گرفتيم خداحافظي كنيم و بريم خونه اومديم بيرون ديديم نيم متر برف نشسته. نشستيم تو ماشين مصيبت از همين جا شروع شد كنترل به هيچ عنوان دست راننده نبود و ماشين به شكل خطرناكي سر ميخورد و هر لحظه احتمال داشت به ماشينهايي كه پارك بودند برخورد كنه خلاصه با مصيبت و چند تا سكته ناقص رسيديم به خيابان اصلي كه ترافيك شروع شد ترافيك كه چه عرض كنم همه كاملا ايستاده بودند و ماشينها تكون نميخوردند از پليسهاي زحمت كش و ماشينهاي شهرداري هم براي كمك به ماشينهاي كه همينطوري دور خودشو ميچرخيدند و سر ميخوردند هيچ خبري نبود بنده خداها خب حتما خواب بودند. يه ماشين عروس هم تو ترافيك بود كه گلهاي روي ماشين كاملا زير برف مدفون شده بودند عروس و داماد هم كه احتمالا حوصلشون از هم سر رفته بود هر كدوم يه طرف رو نگاه ميكردند. خلاصه بعد از نزديك به يك ساعت يه فاصله 500 متري رو طي كرديم و رسيديم به ميدون كه فهميديم مسير بالا و پايين بسته است و فقط ميتونيم دور بزنيم جالب اينه كه موقعيكه تو ترافيك بوديم من كلي كارگر تو خيابون ديدم كه نميدونستم اين موقع شب اينجا چيكار ميكنند اما بعدا كاشف به عمل اومد كه اين بنده خداها جهت هل دادن ماشينهاي مانده در برف و كسب درآمد تو خيابون هستند بالاخره همه بايد نون بخورند. بگذريم ‏‏‏‏با كلي مصيبت مسير رو برگشتيم و ماشين رو كنار خيابون گذاشتيم و 1 كيلومتر پياده روي كرديم و دوباره برگشتيم خونه خواهرم اينم بگم كه اون بنده خدايي هم كه قرار بود از فرودگاه برگرده تا صبح به خونه نرسيد و كنار خيابون تو ماشين شب رو به صبح رسوند .

پنجشنبه، آذر ۰۹، ۱۳۸۵

پائولو كوئيلو و ترافيك

ديروز صبح طبق معمول هر روز داشتيم تو ترافيك اتوبان همت حركت ميكرديم معمولا همت از شرق به غرب از خروجي حقاني به بعد تا سر مدرس خلوته ولي ديروز در كمال تعجب ديديم ترافيك همچنان ادامه داره اول فكر كردم تصادفي چيزي شده اما جلوتر كه اومديم ديديم چند تا ماشين كه رو همشون هم پوستر هاي بزرگ پائولو كوئيلو چسبونده بودند پشت هم دارند كنار اتوبان حركت ميكنند مردم هم همه محو تماشا بنابراي ترافيك شده بود دليل كارشون رو نفهميدم مگه پائولو كوئيلو دوباره اومده ايران؟ شما ها خبري ندارين؟

شنبه، آذر ۰۴، ۱۳۸۵

انواع تفكر

تو اين سرزمين از دير باز چند نوع تفكر رايج بوده كه از بين همه اونها شايد تفكر دايي جان ناپلئوني يا همون تفكر توهم توطئه كاملاً آشناست. مثلاً اينكه ما دست دستي فوتبال اين مملكت رو سر لج و لجبازي يا باندبازي بندازيم تو هچل بعد دست بگيريم كه ايها الناس بياييد كه دارند عيله فوتبال ما توطئه ميكنند. نوع ديگري از تفكرات رايج در اين سرزمين تفكر بوشوكيه (بوشوك همون سگ لوك خوش شانسه). تو اين تفكر هر بلايي كه سرمون بياد نشانه لطف و علاقه وافر فاعل اون بلاست. مثلاً فيفا فوتبال ما رو تعليق بكنه و ما فكر كنيم كه اون سازمان مستقل و موثر بين المللي با تصميم به موقع خودش قبل از مسابقات دوحه صرفاً داره تلاش مي كنه استقلال فدراسيون فوتبال رو در كشور ما تامين بكنه و لا غير(اون هم بي هيچ دليل و بهانه اي از طرف ما). نوع ديگه اي از تفكر هم هست كه من بهش مي گم تفكرات شبه كافكايي. در اين تفكر هر اتفاقي كه مي افته ناگزيره و هيچ راهي براي فرار از تقدير بدمون وجود نداره و ما بايد منتظر باشيم تا عمرمون در سايه همين سرنوشت سياه به سر بياد تا مگر در اون اتوپياي موعود حوري، قلمان و از اين حرفا و غيره. البته مجموعه تفكرات ديگه اي هم هست كه توضيحش بمونه براي بعد. حالا اگه شما غير از اين موارد به شيوه ديگري فكر مي كنيد اشكال از شماست و به شدت دچار خطا هستيد و بايد در نحوه زندگي و تفكرتون تجديد نظر كنيد

سه‌شنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۵

دلتنگي

وقتي اينقدر فاصله ميافته بين پستهاي اينجا دچار يه حس دلتنگي ميشم احساس بيخبري بهم دست بده يه حس بد كه نميدونم اسمش رو چي بذارم. دور و بريام هميشه از اينكه من تاريخ تولد همه يادم هست و اصرار دارم روز تولد همه بهشون زنگ بزنم تعجب ميكنند ولي من فكر ميكنم رابطه بين انسانها چيزي نيست كه حاصل يه شب و دو شب باشه بنا براين حيفه وقتي يه رابطه رو ميشه با يه كار كوچيك كه تو يه روز عزيز براي طرف مقابلت انجام ميدي حفظ كرد اينكار رو نكني. اين روزها سرم بدجوري به خاطر كار شلوغه آقاي الف هم كه بد تر از من بنابراين اين پست رو به منزله همون كار كوچيك ببينين كه نميخوام رابطمو با اين دنياي مجازي و دوستاي ناديده مجازي از دست بدم ببخشيد اگه حرف و سخن با ارزشي توش نيست

پنجشنبه، آبان ۲۵، ۱۳۸۵

سفرنامه اصفهان -2

ببخشید که فاصله بخش 1,2 اصفهان زیاد شد واقعیت اینه که اینروزها خیلی درگیر کارهام و موقعهایی هم که فرصت میکنم سر بزنم خیلی کوتاهه و اپ لود تصاویر هم خیلی طول میکشه از این حرفها بگذریم بریم سر اصل مطلب
بعد از مسجد شیخ لطف الله نوبت عالی قاپو بود من تراس این عمارت رو خیلی دوست دارم چون منظره میدان نقش جهان از روی این تراس خیلی دیدنیه تصاویری که داخل اتاقها و راهروها روی دیوارها ترسیم شده بوده اکثرا از بین رفته اما خیلی جالبه که با توجه به عکسهایی که قبلا از این نقاشیها گرفته شده دارن تصاویر رو به شکل بسیار جالبی بازسازی میکنند اما یه چیزی که به شدت روی در و دیوارها خودنمایی میکنه یادگاریهای مختلفیه که مردم نوشتند نمیدونم بعضی از ما چه فکری میکنیم



بعد از بازدید از عالی قاپو رفتیم درشکه سواری که خیلی خوش گذشت جاتون خالی از میدان نقش جهان که بیرون اومدیم رفتیم که کاخ چهلستون رو که خیلی هم به میدان نقش جهان نزدیکه ببینیم کاخ چهلستون یکی از زیباترین بناهاییه که من دیدم با اون باغ بسیار زیبای جلوش نمیدونم اگه یه همچین جایی زندگی کنی اصلا پیر میشی؟کار بازسازی تصاویر با شکوه بسیار بیشتری روی دیوارهای داخل ساختمان هم انجام شده و چون اندازه تصاویر بسیار بزرگه خب کار, خودش رو بیشتر نشان میده مثلا یکی از تصاویر مربوط به جنگ چالدرانه. داخل ساختمان تبدیل به موزه شده از در که وارد میشید هزار جان به ده زبون زنده و مرده دنیا نوشتند که با فلاش عکس نگیرید ولی کو گوش شنوا آدمهای به ظاهر روشنفکر با ظاهرای آنچنانی, دنبال کوچکترین فرصت میگردند که وایسند جلوی یکی از دیوارها و عکس بیندازند اگه آقای الف نبود با یکیشون یه دعوای حسابی میکردم


متاسفانه فرصت نشد بریم بقیه جاهای اصفهان که فکر میکنم تعدادشون هم زیاده ببینیم اگه خدا بخواد سفر بعدی

چهارشنبه، آبان ۲۴، ۱۳۸۵

سالهای باهم

یادته با هم همکار بودیم 5 سال پیش, یه روزی مثل امروز 24 آبان, اما اونسال جمعه بود با چند تا از همکارهای دیگه قرار گذاشتیم بریم بیرون و این اولین قرار ما بود یادش بخیر رفتیم پارک طالقانی یه دور زدیم بعد هم رفتیم زرچ دوست داشتنی غذا خوردیم چقدر زود 5 سال گذشت .و عجب پاییزی شد اونسال دقت کردی همه روزهایی که برای من و تو روزهای خاصیه تو نیمه دوم ساله البته شاید بهتر باشه همه غیر از یکیش تو پاییزه فصلی که من خیلی دوستش دارم .به خاطر همه روزهای تلخ و شیرینی که با هم داشتیم ممنون .به خاطر تکیه گاه بودنت ممنون و به خاطر همه چیزهایی که از با هم بودنمون یادم دادی .

یکشنبه، آبان ۲۱، ۱۳۸۵

فساد

چند روزيه كه دارم بخش حوادث يه روزنامه معروف صبح رو مي خونم. راستش ديگه همش نگران خودم و عزيزانم هستم. اونقدر آدم كشي و دزدي و جنايت و تجاوز به حقوق آدمها تو جامعه شايع شده كه باور كردني نيست. بدتر از همه اينكه اكثراً اين خلاف ها سازمان يافته و گروهي انجام مي شن. تازه اينها آمارهايي هستند كه منتشر مي شن. همه اقشار جامعه هم هدف اين بزهكاري ها هستند. هيچ كس هم پيگير نيست. كسي هم به دليل اين جرايم فكر نمي كنه وبه عواقبش هم همينطور. راستش بعضي وقت ها خودم رو ميذارم جاي قرباني ها. خيلي اسفناكه

دوشنبه، آبان ۱۵، ۱۳۸۵

صدام به اعدام محكوم شد

چه اتفاق فرخنده اي پس چرا هيچ كس چيزي نميگه چرا هيچ جشني به پا نميشه گرچه اين كمترين مجازاتي بود كه ميشد براش در نظر گرفت. دلم مي خواست با زجر كشته بشه با زجري كه هشت سال طول بكشه، با انواع گازهاي شيميايي مسموم بشه تا بفهمه چه بر سر اين مردم آورد من قسي القلب نيستم اما از عذاب كشيدن اين آدم لذت ميبرم.
ديروز بايد جشن ملي برگزار ميشد اما هيچ خبري نبود يعني خبرش مهمتر از دستيابي به چرخه كامل سوخت هسته اي نبود آهاي وبلاگيها از شما چرا خبري نيست !!!!

یکشنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۵

وبلاگ اصيل ايراني

جالبه يه چند وقتيه ملت با جستجوي كلماتي مثل معماري و اسامي جاهاي تاريخي خيلي به اين وبلاگ سر ميزنند و اين منو خيلي خوشحال ميكنه. گرچه نوشتن سفرنامه و يا توضيح در مورد بناهاي تاريحي البته در حد بضاعت ما باعث ميشه تعداد كسايي كه برامون نظر ميذارند كمتر شه چون بهر حال اينجور پستها بيشتر جنبه اطلاع رساني داره و خب منم وقتي ميام ميبينم تعداد نظرات 0 يا حداكثر 1 است كلي غصه ميخورم ولي اشكال نداره ترجيح مدم بجاي خورد كردن اعصاب خودم و نوشتن از اوضاع بلبشوي (ديكتش درسته؟)اين روزها كه همه هم ازش خبر دارن از كشورم بگم و از گذشته پر افتخارش كه يادمون نره كي بوديم و حالا چي شديم ، چي شديم كه تو مملكتي كه همه دم از غيرت و مردونگي ميزنند مثل آب خوردن آبروي مردم رو بر باد ميديم.
راستي يادم رفت بگم
پرسپوليس زلزله همينه همينه

پنجشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۵

ميم مثل مادر

دو روز پيش من و خانم شين به همراه آقاي ر و يكي از دوستان خانم شين كه قبلاً با همسرش تو كانادا و فعلاً تو جده عربستان زندگي مي كنن و براي تعطيلات اومده ايران رفتيم سينما فرهنگ و فيلم ميم مثل مادر رو ديديم. البته بگم كه آقاي ميم و همسرش خانم الف هم قرار بود بيان كه البته تو ترافيك شريعتي گير افتادن و با سه ربع ساعت تاخير رسيدند و لذا ما نتونستيم با هم فيلم رو ببينيم (يكي طلب آقاي ميم). اما در مورد فيلم. يكي ازاون فيلم هايي كه حتماً تو سينما اشك بيننده رو در مياره. اگه بر اساس اسم فيلم فكر كردين كه فيلم محورش مادره بايد بگم گرچه خطا نكردين اما خيلي هم برداشتتون درست نبوده. ماجراي فيلم در اصل مرور مختصر، مفيد، هوشمندانه و بسيار اثر گذار قريب 10 سال زندگي يك خانواده است كه در اون پدر يك ديپلمات و مادر يك موزيسينه (ويولونيسته) . اما مادر يك مجروح شيميايي با گاز خردله و وقتي باردار مي شه متوجه مي شه كه بچه اش دچار نارسايي تنفسي و معلوليته. پدر مي خواد بچه رو از بين ببرن اما مادر تصميم مي گيره اين بچه رو به دنيا بياره و بزرگش كنه. بچه به دنيا مياد و مرده خانواده (حسين ياري) مادر رو (گلشيفته فراهاني) طلاق مي ده. اما مادره پاي همين بچه معلول كه خيلي هم باهوش، دوست داشتني و مهربونه مي ايسته و بزرگش مي كنه و ازش يك ويولونيست خوب مي سازه (بگذريم كه تو اين جامعه درندشت چه زجرها و مصيبت هايي كه نمي كشه)و..... اما بشنويد از سينما. من تو زندگيم هيچ سالن سينماي مملو از جمعيتي رو اينقدر ساكت نديده بودم. تقريباً آخر فيلم همه حاضرين تو سالن با چشم هاي پف كرده از سالن خارج مي شن. پشت سر و كنار ما چند نفر خانم و آقا اونقدر گريه كردند كه ما بيشتر درگير صداي هق هق و فين فين اونها بوديم تا ديالوگهاي تو فيلم. حتي مثل اينكه آقاي ر هم كه به ندرت گريه مي كنه چند قطره اي آبغوره گرفته بوده. خلاصه فيلم جالبيه. اگه تصميم دارين براي ديدن يه فيلم بريد به سينما حتماً اين فيلم رو بهتون توصيه مي كنيم. راستي به نقل از خانم شين ظاهراً تهيه كننده اين فيلم همون تهيه كننده فيلم مارمولكه. كارگردان فيلم هم رسول ملاقلي پوره

سه‌شنبه، آبان ۰۹، ۱۳۸۵

سفرنامه - اصفهان1

شب به اصفهان رسيديم بنابراين اولين كاري كه كرديم يه هتل پيدا كرديم كه استراحت كنيم
روز دوم جمعه بود و روز ضربت خوردن حضرت علي گفتيم شايد نشه از جاهاي تاريخي بازديد كرد و بسته باشه بنابراين تصميم گرفتيم بريم مباركه جايي كه من نيمي از درسم رو اونجا خونده بودم شهر مباركه اصفهان كه شايد به خاطر كارخانه فولاد مباركه اسمش به گوشتون خورده باشه در 45 كيلومتري جنوب غربي شهر اصفهان قرار گرفته هيچ اثر تاريخي خاصي نداره و رونقش بخاطر همون كارخانه فولاد و دانشگاه آزادشه كه الان نسبت به اون موقعي كه من درس ميخوندم خيلي بزرگتر شده. اما ديدني ترين جاي اين شهر يه پارك ساحلي به نام سرارود كه در حاشيه رودي بهمين اسم واقع شده البته قابل توجه كه زاينده رود امتداد همين رودخانه است


چون پارك خيلي خلوت بود و هوا هم خنك و عالي ما يه 2،3 ساعتي كنار آب نشستيم وكلي لذت برديم
بعد از ظهر دو باره به اصفهان برگشتيم و شب هم رفتيم پل خواجو و كلي هم قايق سواري كرديم

روز سوم قرار شديم بريم ميدان معروف نقش جهان،يكي از بزرگترين لذتهاي من وقتي اصفهان زندگي ميكردم اين بود كه برم بازار دور ميدون نقش جهان چشمهام رو ببندم و به صداي چكشهاي قلم زنها گوش بدم. يادمه اونموقعها يكي دو باري هم سوال كردم كه آيا امكان آموزش براي خانمها هست كه خب پاسخ منفي بود. ولي اينبار در كمال تعجب كلي خانم تو مغازهاي صنايع دستي ديدم كه مشغول قلم زني بودند و نكته خيلي خوبش اين بود كه تقريبا همشون خيلي جوون بودند و خب خدا رو شكر اين هنر قراره از بين نره. دور ميدان نقش جهان دو تا مسجد هست كه يكي مسجد شاه و ديگري مسجد شيخ لطف الله عكس دومي كه در پايين ميبيند همون تصويري كه آقاي الف تو پست مربوط به معماري دربارش نوشته و عكس سوم هم مسجد شيخ لطف الله



پي نوشت : ببخشيد كه مجبورم دو قسمتيش كنم چون آپلود تصاوير خيلي طول ميكشه

شنبه، آبان ۰۶، ۱۳۸۵

تعطيلات غير مترقبه

در راستاي اينكه ملت هنوز در شوك سخنان گهربار رياست محترم جمهور بودند يه شوك ديگه هم بهشون وارد شد و الكي الكي بيش از نيمي از هفته رو بدون برنامه ريزي قبلي تعطيل شدند و نتيجه اين شد كه جلوي دستگاههاي خودپرداز صفهاي كيلومتري تشكيل شد و بيشتر مردم هم دست خالي از توي اين صفها بر گشتند و در جهت حل اين مشكل هم بانك مركزي اعلام كرد در پي تعطيلات غير مترقبه (جان من به كلمه غير مترقبه توجه داشته باشيد ) به بانكها دستور داده كار مردم رو راه بياندازند و دستگاهها رو پر پول كنند عجب حكايتيه اين مملكت ما!!!!! البته اين تعطيلات به ما كه بد نگذشت و رفتيم ديدن خانواده آقاي الف و هم دلتنگيها بر طرف شد و هم ما حوصلمون سر نرفت تازه در آخرين ساعات تعطيلي يه نامزدي هم رفتيم كه حظمان كامل شد جاي شما خالي

دوشنبه، آبان ۰۱، ۱۳۸۵

....

هي ميخواهيم اينجا حرف سياسي نزنيم اين آقاي رييس جمهور نامحترم مگه ميذاره. نه كه الحمدالله مملكت وفور نعمته، و آسايش و امنيت و رفاه و بهداشت داره از سر و كول مردم بالا ميره آقا به اين نتيجه رسيدند 2 تا بچه كمه و ما ظرفيت 120 ميليون آدم رو داريم تازه دليل خنده دار رو داشته باشيد كه تا حالا شعارهاي كاهش و كنترل جمعيت بخاطر اين بوده كه اروپاييها ميترسيدند ما زياد بشيم و بر اونها غلبه كنيم ظاهرا اين آقا در تمام سالهاي قبل از رياست جمهوري اولا از ارادان بيرون نيومده بوده ثانيا همش به فكر جنگ و درگيريه.
از هر بچه دبستاني هم كه بپرسي اسم دبيرستان البرز رو شنيده اين مدرسه يه جورايي هويت آموزش و پرورش اين مملكته اونوقت اين آقا دستور واگذاري اين مدرسه رو به سفارش چند تا از دوستاش كه عضو انجمن فارغ التحصيلان امير كبير هستند به اين دانشگاه داده
الحمدالله تو اين مملكت هر كي مياد سر كار به فكر منافع خودشه و دلش به حال اين مملكت نسوخته اما اين مردك ديگه شورشو درآورده و كاملا خودش رو به كوچه علي چپ زده و هر كاري دلش ميخواد ميكنه و هر حرفي دلش ميخواد ميزنه

شنبه، مهر ۲۹، ۱۳۸۵

معماري

معماري هنر ماندگار و مورد توجهي به شمار مياد و تقريباً در همه جاي دنيا نمونه ها و سبك هاي مختلف اون مورد توجه افراد قرار مي گيره. راستش در رابطه با اين هنر و زيبايي، اصالت و ظرايف اون مطالب زيادي خونديم و شنيديم اما شايد كمتر فرصت فكر كردن و عميق شدن در اون رو پيدا كرديم. حداقل خود من تا همين اواخر كه به همراه خانم شين رفتيم اصفهان و من براي اولين بار عمارت هاي عالي قاپو، مسجد شاه، كاخ چهل ستون،مسجد لطفعلي خان، پل خواجو و سي و سه پل و ... رو با دقت و حوصله نگاه كردم هيچ وقت اينقدر زيبايي و ظرافت رو در معماري اونها درك نكرده بودم. به عنوان نمونه من و خانم شين شايد يه چيزي حدود دو ساعت يا بيشتر توي مسجد شاه غرق شده بوديم و شايد اگر وقت مي داشتيم، مي تونستيم روزهاي متمادي اونجا گشت بزنيم و تماشا كنيم بدون اينكه خسته يا كسل بشيم. حالا بگذريم از اينكه با ديدن شاهكارهاي هنرمندان ايران زمين در كاخ چهل ستون يا عالي قاپو و جاهاي ديگه و اينكه چقدر نسبت به نكوداشت و پاس داشت اونها بي تفاوتيم حرص و غصه خورديم. نمي خوام زيبايي هاي اين اماكن رو كه شايد خودتون قبلاً اونها رو بارها ديده باشين مجدداً براتون توصيف كنم (اگه خواستين مي تونين سفرنامه هاي خانم شين و عكس هاش رو ببينين) اما مي خوام به يك نكته اي اشاره كنم كه براي خودم خيلي جالب بوده و شايد براي شما هم جالب باشه. حداقل موقعي كه اين نكته به ذهنم رسيد و من اون رو دستپاچه با خانم شين و بعدها با آقاي ر طرح كردم خيلي مورد استقبال اونها قرار گرفت (البته شايد اونها شنونده هايي خيلي خوبي بوده اند و نكته من چندان هم نكته نبوده!). و اما اون نكته: زير گنبد اصلي مسجد شاه ايستاده بوديم و غرق تماشاي رنگها، طرح ها و اشكال كاشيكاريهاي روي اون بوديم. يه دفعه نوري كه از يكي از پنجره هاي فوق العاده شكيل روي گنبد به داخل اون افتاده بوده نظرمون رو به خودش جلب كرد و باعث كنجكاوي ما شد (عكسش رو خانم شين گرفته و اميدوارم لابلاي عكس هاي ديگه بذاره تا ببينيد). يه دفعه يه چيزي به نظرم رسد و شروع كردم به سوت زدن. انعكاس صدا زير گنبد اصلي و گنبدهاي فرعي مسجد شاه به همان اندازه انعكاس نوري كه ديده بوديم حيرت انگيز بود. در واقع در تناسب كامل با اون مجموعه بود. باورم نمي شد قرنها پيش افرادي بوده باشند كه طي قريب 20 سال چنين مسجدي با اينهمه زيبايي ظاهري بنا كنند و اينمهمه اصول زيبايي شناسي مربوط به اكوستيك و اپتيك و مهندسي رو با دقت و ظرافت هر چه تمام تر محاسبه و پياده كردن باشند. كاري كه حتي همين الان با همه امكاناتي كه ما داريم انجامش با اونهمه دقت تقريباً غير ممكنه. تازه به خاطرم رسيد كه چنين موارد مشابه و حتي پيچيده تر و جالب تري رو در رابطه با سازه هايي مثل اهرام مصر و كليساهاي دوره رنسانس اروپا هم شناسايي كرده اند و اونجا هم همين موارد باعث تعجب
عمومي و حتي تعجب مجامع علمي شده. لذا دقت و ظرافت اين چنيني وجه مشترك تمام آثار باقي مانده از گذشته هاي دور به ويژه آثار معماريه. جالبه كه بدونين بعضي ها كه خيلي تحت تاثير اين عجايب قرار مي گيرن دلايل اين امر رو فرا زميني و مرتبط با ماورا الطبيعه و حتي ساكنان كرات ديگه تلقي مي كنن (اگر باورتون نمي شه به مطالب و كتابهاي نوشته شده در مورد اهرام مصر، معابد و سازه هاي كشف شده در جنگل ها، كوهستانها و دشت هاي پرو، شيلي، هندوراس و ساير جاهاي آمريكاي جنوبي و نظاير اون مراجعه كنين). چيزهايي كه معمولاً تو مغز آدم هايي مثل من و خانم شين و خيلي از شماها جا نمي گيره (حالا دلايلش بماند). نكته جالبي كه اونروز به نظرم رسيد در رابطه با دليل اين موضوع بود. به نظرم رسيد شايد كليد اين معما رعايت دقيق و بي نقص قواعد و اصول هندسي باشه. مي دونيد كه هندسه از قديمي ترين علوم بشريه. اشكال ساده يا مركب هندسي، تقارن، تناسب، زاويه، شيب، منصف، ميانه، مركز، محور، ثقل و نظاير اون همه جاي اين قبيل آثار با ظرافت و دقت وحشتناك مهندسي موج مي زنه. باور كنيد اگر با اين ديد به اونها نگاه كنين از ميزان دقتي كه در اونها اعمال شده دچار هراس مي شيد (دوستاني كه به هر شكل كار مهندسي مي كنن حتماً مي دونن كه افزايش دقت از يه حد مشخصي به بالا، به يك موضوع شاق و حتي فوق العاده پيچيده تبديل مي شه). به نظرم رسيد اگر شما بتونيد با يك همچين دقتي سازه اي رو طراحي و بعد با همون دقت اون رو پياده سازي كنيد (كاري كه در بسياري از آثار باقي مونده از گذشته مي شه ديد) اونوقت خيلي چيزهاي پيچيده و دقيق ديگه اي كه در حالت عادي حتي به ذهن هم خطور نمي كنن يا اگر هم به ذهن افراد باهوشي هم خطور كنن دور از دسترس و دشوار به نظر مي رسند به راحتي تحقق پيدا كرده و موجب اعجاب افراد عادي مثل من مي شن. و اون وقت آدم با خودش فكر مي كنه كه قديمي ها چه نوابغي بوده اند. در واقع مي خوام اين جوري نتيجه گيري كنم كه رعايت سختگيرانه اين اصول به ظاهر ساده اما بنيادين كليد و منشا ايجاد شاهكارها بوده. چيزهاي كه امروزه به ندرت در هنر مدرن و پست مدرن ديده مي شه. هنرهاي جديد رو نگاه كنيد. اصلاً بعضي وقت ها به نظر مي رسه كه خالق اثر عمد در رعايت نكردن اصول بنيادين داشته. نه تناسبي، نه تناسخي. بعضي وقت ها حتي دريغ از يك خط راست. همين هم هست كه خيلي وقت ها آدم مجبور مي شه مدت مديدي مقابل يك اثر امپرسيونيستي، كوبيسم، سورئال يا بعضي از سبكهاي پست مدرن و مدرن و شبه مدرن بايستاده و آخرش هم به عقل و شعور خودش شك كنه و بي خيال هنر بشه. اين آثار عموماٌ به دليل عدم رعايت همون اصول ساده و بنيادين هندسي به نظرم فاقد سادگي و وضوح هستند و چون قواعد پايه در اونها رعايت نشده قواعد پيچيده ناشي از اون قواعد اوليه كه مبناي زيبايي شناسي به شمار ميان هم تحقق پيدا نمي كنن. دلم مي خواست اين بحث رو به كار مهندسي جديد (كه كم و بيش اكثر دوستان بدان مشغولند) هم تعميم بدم كه به نظرم ديگه اينجا جاش نيست. باشه تا بعد سر يه فرصت ديگه. ببخشيد كه طولاني شد

سفرنامه - ابيانه

روستاي تاريخي ابيانه در 55 كيلومتري شهر كاشان واقع شده و در دامنه كوههاي كركس قرار گرفته و بهمين دليل هم براي رسيدن به روستا يه مسير شبيه جاده چالوس را بايد پيمود يه مسير كاملا سبز و پر از درختهاي انار و بر خلاف طبيعت كويري كاشان بسيار خوش آب و هوا و سرسبز

وقتي در ورودي شهر كاشان يه تابلوي بزرگ ديديم كه تبليغ هتل ابيانه روش بود فكر ميكرديم حتما جاي بزرگيه كه هتل داره ولي ابيانه فقط يك روستاست كه بدليل تاريخي بودنش مورد توجه قرار گرفته وقتي تو كوچه هاي روستا قدم ميزني آدم احساس ميكنه تو يه شهرك سينماييه نماي همه خانه ها حتي اونهايي كه جديد ساخته شدند از خاك رس است و روستا كاملا قرمزه همه خانمها لباس محلي به تن دارند و جالبه كه روستا بانك هم داره

جمعيت روستا در حدود 300 نفره كه اكثرا افراد بالاي 60 سال هستند در بخش جنوبي روستا بالاي يك كوه يه قلعه ويران شده قرار داره

و وقتي از ميان كوچه هاي سنگ فرش شده زيباي روستا رد ميشي يك آتشكده ميبيني كه بخش كوچيكيش باقي مونده و درش هم بسته است و نميشه ازش بازديد كرد

داخل روستا مثل تمام منطقه حدفاصل قم تا اصفهان يك زيارتگاه وجود داره كه خب با اون آتشكده خيلي جور نيست

اونطور كه يكي از اهالي روستا ميگفت به خاطر ميانگين بالاي سني مردم روستا مردها كشاورزي نميكنندو ظاهرا اوضاع مالي همه اهالي خوبه از جلوي هر خونه كه يه پيرزن با لباس محلي جلوش نشسته رد ميشي همه بهت پيشنهاد خريد برگه و لواشك ميدند. گرچه شب ابيانه نمونديم اما به هتل ابيانه براي صرف نهار سر زديم هتل زيباييه با يه رستوران سنتي زيبا و از همه بهتر هم جاي همه شما خالي غذاي فوق العاده خوشمزه و عالي رستوران بود

چهارشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۵

سفرنامه - كاشان

حدود ساعت 11 قبل از ظهر از تهران خارج شديم و نزديك ساعت 1 رسيديم كاشان از قبل تصميم گرفته بوديم اگه جاهاي ديدني كاشان زياد بود شب رو كاشان بمونيم البته من قبلا كاشان رفته بودم اما اون موقع تو راه بندر عباس به شهر هاي سر راه هم سر ميزديم فقط باغ و حمام فين رو ديده بودم با توجه به تابلوهاي راهنماي موجود در شهر و همينطور اطلسي كه همراهمون بود فهميديم كاشان غير از حمام و باغ فين يه تپه باستاني به اسم سيلك (sialk)
و يك سري خانه هاي قديمي مثل خانه بروجردي ها و خانه طبا طبا يي ها داره از خير خانه ها گذشتيم و اول همه رفتيم سراغ حمام و باغ فين.

خب همونطور كه احتمالا ميدونيد در اصل فين يه قريه نزديك به كاشان بوده كه الان به خاطر گسترش شهر، جزيي از شهر كاشان شده اما فين به جهت وجود قناتهاي پر آب بر عكس طبيعت كويري منطقه كاملا سر سبز و پر از دار و درخته و به خاطر همين طبيعت متفاوتش، شاهان دوره قاجار عمارتي رو براي استراحت و تفريح در اونجا بنا ميكنند ولي خب همه ما امروز فين رو به سبب اينكه امير كبير صدر اعظم ناصر الدين شاه در اونجا كشته شده ميشناسيم تمام اطراف عمارت توسط جويها و حوضهايي احاطه شده كه آب قناتهاي فين در اونها جاري است و وجود همين آبها و درختان كهنسال سر به فلك كشيده فضاي باغ را بسيار روحنواز و فرحبخش كرده

اما حمام فين كه شايد معروفترين جاي اين باغ باشه در غربي ترين نقطه باغ قرار داره يك حمام با كلي راهرو و دالان كه قطعا گرم كردنش كار راحتي نبوده داخل حمام جايي كه امير كبير به قتل رسيده، صحنه قتل رو با استفاده از ماكت بازسازي كردند داخل حمام همينطور عكسهايي از ميرزا آقا خان نوري كه بعد از امير كبير به صدارت رسيد ،همسر آمير كبير كه خواهر ناصرالدين شاه بوده و مهد عليا مادر ناصر الدين شاه ديده ميشه


از باغ فين كه خارج شديم رفتيم كه تپه هاي سيلك رو ببينيم يه حسن بزرك ماه رمضون اينه كه خدا رو شكر هيچ جا به بهانه نهار تعطيل نبود تپه هاي سيلك با وجود اينكه با توجه به اسمش انتظار ميره خارج شهر باشه ولي داخل شهر واقع شده

سالها قبل اگه اشتباه نكنم تو دهه 40 يك باستان شناس آلماني اين تپه ها رو پيدا ميكنه و يك سري از آثار باستاني هم كه همون موقع از زير خاك در ميارند رو هم با خودش ميبره و ظاهراالان تو موزه هاي كشور هاي اروپاييه ولي اين آقاي آلماني كه متاسفانه اسمش يادم نيست 3 جلد كتاب در مورد كاشان مينويسه كه شايد اداي ديني كرده باشه اما كارهاي اكتشافي روي اين تپه تا سال 80 متوقف بوده كه از سال 80 به بعد چتد گروه باستان شناس به همت يك دكتر باستان شناس ايراني شروع به كار ميكنند البته عمليات كاوش روي اين تپه فقط طي 2 ماه يعني آذر تا بهمن صورت ميگيره ظاهرا روي تپه يك معبد 5 طبقه وجود داشته كه طبقات فوقاني بر اثر يك زمين لرزه ويران شده و ظاهرا ساكنان شهر هم بر اثر همين زمين لرزه از بين رفتند چون طي همين اكتشافات جديد سه تا اسكلت روي اين تپه پيدا شده كه ظاهرا قدمت 5500 ساله دارند و اسكلت ها متعلق به يك مرد 35 ساله، يك دختر 10 ساله و يك بچه است كه دليل مرگشون هم خراب شدن سقف خانه بيان شده

دوشنبه، مهر ۲۴، ۱۳۸۵

مرور خاطرات

وقتي تصميم گرفتيم اين تعطيلات رو بريم اصفهان داشتم از خوشحالي بال در مياوردم
تمام مدت از ترس اينكه مبادا برنامه بهم بخوره به هيچكس نگفتم
اصفهان براي من پر از خاطراتي بود كه نزديك به 9 سال فرصت نكرده بودم مرورشون كنم، مي خواستم همه جاهايي كه توش با دوستام خاطره داشتم رو ببينم و رفتم و آقاي الف مهربون هم نهايت همكاري رو با من كرد و هر جا كه مي خواستم منو برد و اينكار رو در نهايت صبر و حوصله انجام داد تا جايي كه من خودم خسته مي شدم و ميگفتم بريم. اتفاق خاصي نيفتاد و اوني كه نمي دونم چي بود و دنبالش بودم هم پيدا نكردم. روزها ميگذره و ما ديگه اون آدمهاي سابق نيستيم رفتم اصفهان ولي ديگه اون احساس رو نداشتم هيچ چيز عوض نشده بود همه چي سر جاش بود به جز يه كافي شاپ تو مجتمع پارك كه كتاب فروشي شده بود بقيه چيزا سر جاش بود ولي من ديگه اون آدم نبودم وبعد از اين همه سال بالاخره هيجان ديدن اصفهان در من فروكش كرد.

پي نوشت :حالا سر فرصت يه سفر نامه مينويسم و كلي عكس هم كه گرفتيم اينجا ميذارم

دوشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۸۵

كودكيمان چگونه گذشت

ديروز روز جهاني كودك بود ومن مدام به اين فكر ميكردم كه كودك امروز چقدر با كودك ديروز متفاوته. سرگرمي ما خلاصه شده بود تو ديدن تلويزيون و بازي كردن با همسن و سالها تو كوچه هايي كه خيلي امن تر از كوچه هاي امروز بود و اگه تابستوني از راه ميرسيد شايد يه كلاس زبان و يه كلاس ورزشي و چهار تا كتاب و نوار قصه "داشت عباس قلي خان پسري ...". اما امروز بچه ها تا پاشون رو از مدرسه هايي كه كمتر نشون از گذشته دارند تو خونه ميذارند يا پاي كامپيوترند يا تلفن يا يه هد فون تو گوششونه دارند با صداي بلند موسيقيهاي عجيب گوش ميدند ديگه با دو تا كتاب و كاغذ رنگي نميشه سرگرمشون كرد بايد به فكر موبايل و ماشين باشي براشون گستاخ و بي پروا شدند حدفاصل دو تا گوششون فقط يه سيمه كه حرف رو از اين به اون انتقال ميده بدون هيچ پردازشي
خيلي وقتها دلم براي اونروزها تنگ ميشه من دنياي كودكي خودم رو از دنياي كودكيه امروز بيشتر دوست دارم من هنوز عطر خودكار هاي عطري اونروزها، كه با هزار ذوق و شوق ميخريدم تو مشاممه من سرگرميهاي ساده كودكي خودم رو بيشتر دوست دارم. من از دنياي كودك امروز ميترسم........

چهارشنبه، مهر ۱۲، ۱۳۸۵

معجزه

چند سال پيش كه خيلي تو خط كتاباي پائولو كوئيلو بودم ،هر وقت حوصلم از زندگي سر ميرفت ميگشتم دنبال معجزه تو روزهام با چشمهاي باز تر همه جا رو نگاه ميكردم تا شايد معجزه هر روز رو پيدا كنم گاهي وقتها هم يه اتفاقايي مي افتاد. ولي نميدونم چرا هر چي اينروزها چشمهامو گشاد ميكنم و شيشه عينكم رو پاك ميكنم خبري نيست
نكنه معجزه ها تموم شد به ما چيزي نرسيد بايد دست بكار شم معجزه توليد كنم
پي نوشت : من معجزه ام رو ديشب تو خواب پيدا كردم .راست گفتي آقاي الف عزيز، نزديكم بود من نمي ديدمش. نشونش هم اينكه امروز هوا ابريه ميبينيد همه چيز داره بر وفق مراد پيش ميره

سه‌شنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۵

پاييز

دلم بارون ميخواد و صداي كلاغ نه اين هواي گرم تابستوني رو چرا رنگ همه چيز عوض شده، چله تابستون چنان باروني مياد كه آدم شاخ در مياره اونوقت پاييز سر وقت خودش شروع نمي شه آي كلاغا چرا از شما صدا در نمياد نكنه حنجره شما رو ميبندند تا اولين بارون پاييز