اگه اين روزها با مساله مسکن اعم از اجاره يا خريد مواجه نيستيد بايد به استحضارتون برسونم هر جا که هستيد سفت بشينيد که اوضاع خيلی خرابه. ما که اين روزها مصداق ضرب المثل معروف زپلشک آيد و زن زايد و مهمان عزيز آيد و ... هستيم درگير اجاره يه خونه جديديم و بدجوری از ديدن و شنيدن اجاره های 10 ميليون 900 هزار تومان يا 15 ميليون 850 هزار تومان لذت می بريم. تازه يه موقع فکر نکنيد داريم دنبال خونه های 100 متر به بالا و نوساز اون هم تو شمال شهر تهران می گرديم. نه خير. ما دنبال خونه های 80 تا 90 متر، چند سال ساخت تا سقف 20 سال اونهم تو يه منطقه معمولی هستيم. تو فرمانيه خونه 100 ميليون ماهی 5/1 ميليون و تو جردن خونه ماهی 5/2 ميليون سراغ دارم البته برای اجاره و نه خريد. تازه اگه بريد و يه سری به اين خونه ها بزنيد احتمالاً خيلی هم ازشون خوشتون نمياد. به قول يه دوست که می گفت هر کی تو تهران اين روزها خونه اش رو بفروشه می تونه تو نيويورک يا حتی لندن يه خونه فوق العاده بخره. راستش ديروز که شنيدم برنج کيلويي 4200 تومان شده تازه فهميدم چرا بعضی از دوستان نزديکم کار مهندسی رو ول کردن و رفتن سراغ کاسبی. راستش من هم يه جورهايي هوايي شدم. دليل غيبتمون هم همين امره. از همه دوستان دور و نزديک صميمانه التماس دعا داريم
شنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۷
چهارشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۷
نمايشگاه کتاب در مصلای تهران
راستش يه توافق ناگفته و نانوشته بين من و خانم شين هست مبنی بر اينکه در رابطه با هر اتفاقی که تو اين مملکت گل وبلبل می افته هی چه کنم چه کنم نکنيم. اما چه کنم که بعضاً ديگه کاسه صبرم پر می شه و دادم در می ياد و راستش همش می ترسم اين کار من کفر خانم شين رو که خيلی هم پديده نادر اما خطرناکيه در بياره چون من هر وقت خان شين در مواردی از اين دست از کوره در ميره و صداش در مياد نقش کولر گازی رو بازی می کنم و البته می دونم اينکار چه اثری روی اعصاب و روان طرف مقابل داره. بگذريم.
اما داستان اينبار مربوط می شه به برگزاری نمايش سالانه کتاب در محل مصلای تهران. من پيش و بيش از هر چيز به وزير محترم ارشاد به خاطر کشف اين کاربری برای مصلای تهران صميمانه تبريک می گم. يکي بايد به ايشون يادآور بشه که وقتی نمايشگاه معدن و نفت و لوازم آرايش و شکلات و مبلمان و غيره و غيره در محل دائمی نمايشگاه تهران برگزار می شه کمی برگزاری نمايشگاه کتاب تهران در محل مصلای تهران به ويژه در فصل بهار که احتمال بارندگی کم هم نيست سوال برانگيزه. بعلاوه بعضی ها از جمله خود من البته تحت ارشادات خود شيطان پدر سوخته اساساً حاضر نيستيم که پامون رو در محل متبرکی مثل مصلا اونهم برای خريد چند جلد کتاب به قيمت خون ابا و اجادمون بگذاريم. آخه يکی بپرسه مصلای تهران به چه دليل شايسته تر از نمايشگاه بين المللی برای برگزاری نمايشگاه سالانه کتابه. قشر دانشجو و اهل علم و قلم اين مملکت مگه چه کرده که بايد کتاب مورد نيازش رو بايد توی خاک و خل و زير نم نم باران بخره. از اون مهمتر چرا بين اينهمه نمايشگاه فقط نمايشگاه کتاب که مخاطب اصليش قشر تحصيل کرده و عموماً اهل تفکر اين جامعه اند و از خودشون می پرسند که چرا پول اين مملکت بايد صرف ساختن اين مصلا بشه در حاليکه نزديک نيمی از مردم اين مملکت محتاج به نان شبشون هستند، درمصلا برگزار می شه. و خيلی حرفهای ديگه که نه حوصله و نه وقت گفتنش نيست. نمی خوام بگم اين نمايشگاه رو تحريم کنيد و نمی خوام هيچ پيشنهاد ديگه ای به هيج کس بدم. اما ازتون می خوام به اين موضوع فکر کنيد و اگه ممکنه ما رو هم راهنمايي کنيد. به خدا بعضی وقتها فکر می کنم ديوونه شدم يا حداقل زيادی حساس شدم
اما داستان اينبار مربوط می شه به برگزاری نمايش سالانه کتاب در محل مصلای تهران. من پيش و بيش از هر چيز به وزير محترم ارشاد به خاطر کشف اين کاربری برای مصلای تهران صميمانه تبريک می گم. يکي بايد به ايشون يادآور بشه که وقتی نمايشگاه معدن و نفت و لوازم آرايش و شکلات و مبلمان و غيره و غيره در محل دائمی نمايشگاه تهران برگزار می شه کمی برگزاری نمايشگاه کتاب تهران در محل مصلای تهران به ويژه در فصل بهار که احتمال بارندگی کم هم نيست سوال برانگيزه. بعلاوه بعضی ها از جمله خود من البته تحت ارشادات خود شيطان پدر سوخته اساساً حاضر نيستيم که پامون رو در محل متبرکی مثل مصلا اونهم برای خريد چند جلد کتاب به قيمت خون ابا و اجادمون بگذاريم. آخه يکی بپرسه مصلای تهران به چه دليل شايسته تر از نمايشگاه بين المللی برای برگزاری نمايشگاه سالانه کتابه. قشر دانشجو و اهل علم و قلم اين مملکت مگه چه کرده که بايد کتاب مورد نيازش رو بايد توی خاک و خل و زير نم نم باران بخره. از اون مهمتر چرا بين اينهمه نمايشگاه فقط نمايشگاه کتاب که مخاطب اصليش قشر تحصيل کرده و عموماً اهل تفکر اين جامعه اند و از خودشون می پرسند که چرا پول اين مملکت بايد صرف ساختن اين مصلا بشه در حاليکه نزديک نيمی از مردم اين مملکت محتاج به نان شبشون هستند، درمصلا برگزار می شه. و خيلی حرفهای ديگه که نه حوصله و نه وقت گفتنش نيست. نمی خوام بگم اين نمايشگاه رو تحريم کنيد و نمی خوام هيچ پيشنهاد ديگه ای به هيج کس بدم. اما ازتون می خوام به اين موضوع فکر کنيد و اگه ممکنه ما رو هم راهنمايي کنيد. به خدا بعضی وقتها فکر می کنم ديوونه شدم يا حداقل زيادی حساس شدم
سهشنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۸۷
عيد امسال و قطع شدن اينترنت من
پيش از هر چيز، سال نو مبارک. آرزوی روزهای خوش و مملو از سعادت و مهر برای همه دارم
ببخشيد اگه کمی دير شده ولی تقصير از من نيست. خدا نبخشه و نيامرزه اونی رو که دمه عيدی پا گذاشت رو خرخره اين اينترنت پرسرعت ما. نامروت نکرد فقط پا رو يکيش بذاره. هم اينترنت شرکت رو قطع کرد هم اينترنت خونه رو. حالا هم که گوش شيطون کر نشستم پای اينترنت از طريق يه خط تلفنه که اونهم اونقدر کنده که نگو و نپرس. اينا رو گفتم تا از همه دوستان، آشنايان و بستگان محترم و عزيزی که طی ايام تعطيلات و بعد از اون به اشکال مختلف اعم از تلفن، پيام کوتاه، ايمیل، کامنت توی وبلاگ، مراجعه حضوری و امثالهم ما و بخصوص بنده رو با انواع عبارات، اعم از تبريک، فحشهای مهرآميز و فضيحتهای صميمانه، گله، سکوت، قيافه های اخمو و حق به جانب، قهر، تهديد، مشت، لگد و البته در موارد متعددی دوستانه، بزرگوارانه و پر مهر مورد عنايت قرار داده بودند، پوزش خواسته و به استحضار برسانم در اولين فرصت به منظور عرض ادب و ارادت و تبريک سال نو و بعضاً جبران به هر شيوه ممکن و در دسترس خدمت خواهيم رسيد. البته اگر عمری باقی باشه.
خلاصه اينکه شرمنده ايم به خدا هم به خاطر غيبتهای طولانی و هم به خاطر کوتاهی های انجام شده
به اميد سرافزاری و پيروزی همه دوستان در سال جديد
ببخشيد اگه کمی دير شده ولی تقصير از من نيست. خدا نبخشه و نيامرزه اونی رو که دمه عيدی پا گذاشت رو خرخره اين اينترنت پرسرعت ما. نامروت نکرد فقط پا رو يکيش بذاره. هم اينترنت شرکت رو قطع کرد هم اينترنت خونه رو. حالا هم که گوش شيطون کر نشستم پای اينترنت از طريق يه خط تلفنه که اونهم اونقدر کنده که نگو و نپرس. اينا رو گفتم تا از همه دوستان، آشنايان و بستگان محترم و عزيزی که طی ايام تعطيلات و بعد از اون به اشکال مختلف اعم از تلفن، پيام کوتاه، ايمیل، کامنت توی وبلاگ، مراجعه حضوری و امثالهم ما و بخصوص بنده رو با انواع عبارات، اعم از تبريک، فحشهای مهرآميز و فضيحتهای صميمانه، گله، سکوت، قيافه های اخمو و حق به جانب، قهر، تهديد، مشت، لگد و البته در موارد متعددی دوستانه، بزرگوارانه و پر مهر مورد عنايت قرار داده بودند، پوزش خواسته و به استحضار برسانم در اولين فرصت به منظور عرض ادب و ارادت و تبريک سال نو و بعضاً جبران به هر شيوه ممکن و در دسترس خدمت خواهيم رسيد. البته اگر عمری باقی باشه.
خلاصه اينکه شرمنده ايم به خدا هم به خاطر غيبتهای طولانی و هم به خاطر کوتاهی های انجام شده
به اميد سرافزاری و پيروزی همه دوستان در سال جديد
یکشنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۸۷
سلامي چو....
سلامي به رنگ سبز زيباي درختان و بنفشه ها و شمشادهاي كنار اتوبانها
اميدوارم سال خوبي رو آغاز كرده باشيد سال نوي ما كه با سرماخوردگي شديد و عجيب غريب اينجانب آغاز گرديد و بنده 10 روز تمام خونه نشين شدم و تمام سريالها و فيلمهاي تلويزيون رو از نظر گذرانيدم كه خداي ناكرده زحمت تلويزيون در پخش اونهمه فيلم دزدي به هدر نره
البته يك چند روزي رو فقط يك ساعت در طول روز بيدار بودم كه خب از اين فيض عظمي هم بي نصيب موندم
نگاهي به تقويم امسال انداختيد جان من تعطيلات رو ديديد از اون سالهاي توپه كه فكر نكنم حالا حالاها نمونش ديده بشه پس به اميد تعطيلات لذت بخش در پيش رو
اميدوارم سال خوبي رو آغاز كرده باشيد سال نوي ما كه با سرماخوردگي شديد و عجيب غريب اينجانب آغاز گرديد و بنده 10 روز تمام خونه نشين شدم و تمام سريالها و فيلمهاي تلويزيون رو از نظر گذرانيدم كه خداي ناكرده زحمت تلويزيون در پخش اونهمه فيلم دزدي به هدر نره
البته يك چند روزي رو فقط يك ساعت در طول روز بيدار بودم كه خب از اين فيض عظمي هم بي نصيب موندم
نگاهي به تقويم امسال انداختيد جان من تعطيلات رو ديديد از اون سالهاي توپه كه فكر نكنم حالا حالاها نمونش ديده بشه پس به اميد تعطيلات لذت بخش در پيش رو
سهشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۶
نوبهارست در آن كوش كه خوشدل باشي
فقط اومدم از طرف خودم و آقاي الف بگم كه سال نو همگي مبارك اميدوارم سال جديد براي همتون پر از شادي و خنده و اتفاقهاي خوب باشه
یکشنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۶
سرگرميهاي جديد
جاتون خالي صبح نيم ساعت اولي كه در ترافيك صدر بسر ميبرديم قبل از اون يك ساعتي كه تا برسيم شركت تخت بخوابم يك صحنه بسيار جالب در ماشين بغلي رويت شد حيف كه وقتي رسيدم شركت يادم افتاد كه بايد عكس ميگرفتم خانم راننده ماشين بغلي كه يك 206 بود در كمال خونسردي بين حركتها و توقفها ميل بافتني دستش ميگرفت و شروع ميكرد به بافتن گرچه اين صحنه رو براي بغل دستي راننده ديده بودم ولي اين يكي كاملا نوبر بود تازه خانمه جوون هم بود و اصلا فكر نكنيد يه پيرزن پشت فرمون بود به نظر شما تو ترافيك وحشتناك اين روزها براي جلوگيري از خورد شدن اعصاب چه كارهاي مثبت ديگهاي ميشه انجام داد؟
شنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۶
هم اكنون نيازمند ياري سبزتان هستم
اين رو بهش ميگن سوء استفاده وبلاگي
خواهشمند است در اسرع وقت ليست مغازههاي فروشنده لباس شب مناسب حاملگي كه خيلي هم شيك باشه رو در اختيار يك نيازمند واقعي كه هفته آينده عروسيه برادرشه و هنوز هيچ اقدامي در جهت تهيه لباس نكرده قرار دهيد و دل اينجانب را شاد نماييد
با تشكر
خانم شين بي لباس
خواهشمند است در اسرع وقت ليست مغازههاي فروشنده لباس شب مناسب حاملگي كه خيلي هم شيك باشه رو در اختيار يك نيازمند واقعي كه هفته آينده عروسيه برادرشه و هنوز هيچ اقدامي در جهت تهيه لباس نكرده قرار دهيد و دل اينجانب را شاد نماييد
با تشكر
خانم شين بي لباس
سهشنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۸۶
گمشده پيدا شد
يك دو سه امتحان ميكنيم......
از پاي گيرندههاتون تكون نخوريد اشتباهي نشده اين شخص شخيص خانم شين با يك موجود كوچولو درون شكمش كه الان داره دست و پا ميزنه كه من يادم نره ازش بنويسم
اين موجود كوچولو پس از نيم ساعت مشاهده توسط سونوگرافي 80 درصد پسر معرفي شد بنابراين هر وقت آقاي الف ميخواد حالش رو بپرسه ميگه 80 درصد پسرم 20 درصد دخترم چطوره؟
ميبينيد لوس بازيها شروع شد
بگذريم.... من اين روزها خوبم يعني خيلي بهتر از قبلم فقط شبها چون خيلي راحت نميتونم بخوابم صبحها با مصيبت از جام بلند ميشم راستي من همينجا و از طريق همين تريبون يه تشكر به آلوچه خانم عزيز بدهكارم گرچه با ايميل اين كار رو انجام دادم اما دكتري كه بهم معرفي كرد پزشك فوق العادهايه و اصولا من و آقاي الف از اين بابت خيالمون ديگه كاملا راحته
سعي ميكنم از اين به بعد در زمينه وبلاگنويسي فعالتر عمل كنم مخصوصا كه آقاي الف حسابي تهديدم كرده
از پاي گيرندههاتون تكون نخوريد اشتباهي نشده اين شخص شخيص خانم شين با يك موجود كوچولو درون شكمش كه الان داره دست و پا ميزنه كه من يادم نره ازش بنويسم
اين موجود كوچولو پس از نيم ساعت مشاهده توسط سونوگرافي 80 درصد پسر معرفي شد بنابراين هر وقت آقاي الف ميخواد حالش رو بپرسه ميگه 80 درصد پسرم 20 درصد دخترم چطوره؟
ميبينيد لوس بازيها شروع شد
بگذريم.... من اين روزها خوبم يعني خيلي بهتر از قبلم فقط شبها چون خيلي راحت نميتونم بخوابم صبحها با مصيبت از جام بلند ميشم راستي من همينجا و از طريق همين تريبون يه تشكر به آلوچه خانم عزيز بدهكارم گرچه با ايميل اين كار رو انجام دادم اما دكتري كه بهم معرفي كرد پزشك فوق العادهايه و اصولا من و آقاي الف از اين بابت خيالمون ديگه كاملا راحته
سعي ميكنم از اين به بعد در زمينه وبلاگنويسي فعالتر عمل كنم مخصوصا كه آقاي الف حسابي تهديدم كرده
سهشنبه، بهمن ۲۳، ۱۳۸۶
سالگردهای عزیز
بیست و یک و بیست و سه بهمن به ترتیب سالگردهای عقد و نامزدی ماست. راستش هیچ کس مثل تو تاریخ ها و روزهای مهم رو نمی تونه به خاطر بسپاره و لذا اینکه فکر کنم با دیدن این پست سورپرایز خواهی شد اساساً عبثه. لذا همین قدر بهت می گم که دوست دارم و خوشحالم که به عنوان همسر در کنارم هستی. ممنونم که طی اين سالها (که از صمیم قلب خوشحالم که دیگه شماره شون داره از دستم خارج می شه) من رو با وجود همه نقاط ضعفم پذیرفتی و تحمل کردی. ممنونم که به خاطر من داری سختی مادر شدن و مادر بودن رو به جان می خری. من همیشه عزیزترین چیزهام رو گم یا فراموش کردم. ممنون که برای من یادآورهمه چیزهای عزیزی. مرسی که نمی ذاری من تو تنهایی ها و غصه ها غرق بشم
سهشنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۶
خنده تلخ من ....
چند وقته که موضوعاتی که منطقاً باید باعث تاسف و تاثرم بشه باعث خنده ام می شه. دیشب داشتم یه برنامه تهوع بر انگیز در مورد آقای امیر عباس هویدا می دیدم که تلویزیون جمهوری اسلامی خیلی براش زحمت کشیده بود! چیزی نمونده بود به خاطر خنده چایی بپره تو گلوم. بعدش داشتم فکر می کردم که زندگیه حداقل من شده مصداق این شعر که
خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است
کارم از گریه گذشته است بدان می خندم
آخه یکی نیست بگه باباجان گیریم آقای هویدا بهایی بود، دست نشانده آمریکا و نوکر اسراییل بود، شریک همه جنایاتی بود که طی 13 سال صدارتش رخ داده بود اینکه دلیل نمی شه که بگیم یارو همجنس باز بوده و براش مجبور شیم بریم سند ساواک علم کنیم. آخه اگه بوده مگر آقای دکتر عباس میلانی که کتاب معمای هویداش تو همین خراب شده به چاپ دو رقمی (تا 28 رو من خبر دارم تا 3 سال پیش) رسیده کور بوده. بابا این کتاب رو بخونید. دکتر عباس میلانی از جمله بنیانگذارن تاریخ نگاری مستند در این مملکته. تو اون کتاب هیچ چیز بدون سند و مدرک قابل اتکا درج نشده. اونوقت تو چشم اینهمه آدم نگاه می کنن می گن هویدا فلان و فلان بوده. دشمن رو کوچیک کردن خود زنیه. عقل هم خوب چیزیه
می خواستم در مورد فرستادن آپولو به فضا و کشف داروهای معجزه گر هم یه چیزهایی بگم که راستش ترجیح می دم فعلاً لبخند بزنم. فقط اینقدر بگم که علت اینکه بقیه تا حالا آپولو هوا نکردن بیسوادیشون نبوده. این کار دیگه در قیاس ثمراتی که عاید اون کشور می کنه صرفه اقتصادی نداره. در مورد داروها هم امیدوارم داستان واکسن ایدز و داروی درمان ام اس تکرار نشه. به خدا گناه دارن این بیماران خاص. امید واهی به این آدمها دادن جنایته. بگذارین حداقل این یه قلم دیگه سیاسی و ملعبه نشه
خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است
کارم از گریه گذشته است بدان می خندم
آخه یکی نیست بگه باباجان گیریم آقای هویدا بهایی بود، دست نشانده آمریکا و نوکر اسراییل بود، شریک همه جنایاتی بود که طی 13 سال صدارتش رخ داده بود اینکه دلیل نمی شه که بگیم یارو همجنس باز بوده و براش مجبور شیم بریم سند ساواک علم کنیم. آخه اگه بوده مگر آقای دکتر عباس میلانی که کتاب معمای هویداش تو همین خراب شده به چاپ دو رقمی (تا 28 رو من خبر دارم تا 3 سال پیش) رسیده کور بوده. بابا این کتاب رو بخونید. دکتر عباس میلانی از جمله بنیانگذارن تاریخ نگاری مستند در این مملکته. تو اون کتاب هیچ چیز بدون سند و مدرک قابل اتکا درج نشده. اونوقت تو چشم اینهمه آدم نگاه می کنن می گن هویدا فلان و فلان بوده. دشمن رو کوچیک کردن خود زنیه. عقل هم خوب چیزیه
می خواستم در مورد فرستادن آپولو به فضا و کشف داروهای معجزه گر هم یه چیزهایی بگم که راستش ترجیح می دم فعلاً لبخند بزنم. فقط اینقدر بگم که علت اینکه بقیه تا حالا آپولو هوا نکردن بیسوادیشون نبوده. این کار دیگه در قیاس ثمراتی که عاید اون کشور می کنه صرفه اقتصادی نداره. در مورد داروها هم امیدوارم داستان واکسن ایدز و داروی درمان ام اس تکرار نشه. به خدا گناه دارن این بیماران خاص. امید واهی به این آدمها دادن جنایته. بگذارین حداقل این یه قلم دیگه سیاسی و ملعبه نشه
سهشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۶
گاز رسانی
ایران دومین کشور دارنده منابع گاز در جهانه (بعد از روسیه). این رو گفتم تا وقتی می شنوید که در گرگان، شاهرود، دامغان، قائم شهر و حتی ساری و اردبیل گاز نزدیک به یکماه که قطعه (نه اینکه فشارش کمه، قطعه)، عمق فاجعه رو لمس کنید. خانم شین دوستی تو گرگان داره که لطفش به ما زیاده و هر از چند گاهی تماس می گیره. طی این ماه دو بار تماس گرفته و در هر دوبار گفته گازشون قطعه و این بنده خدا با همسر و فرزند نوزادش برای بهره مندی از نعمت گرمایش به خانه مادرش پناه بردن. اون وقت یه مشت آدم بی پدر(می گم چون حقشونه) میان تو تلویزیون و راست راست تو چشم من وشما و این همه آدم لرزان از سرما نگاه می کنن و می گن مشکل فشار گاز( نمی گن قطعی می گن کاهش فشار) حل شده. بر پدر هرچی آدم دروغ گو لعنت. اونقدر دلم پره که اگه بخوام بنویسم کار به جاهای باریک می کشه. خلاصه اش کنم که دلم بدجور می سوزه. نه به حال این و اون. فعلاً به حال خودم. به حال خانواده ام. دوستانم. اونقدر نگران آینده ام که حد و حساب نداره. راستش دچار یکجور افسردگی شدم. اونقدر این روزها عصبیم که تقریباً هیچکس بی نصیب نمونده. هیچ چیز در هیچ جای این مملکت درست کار نمی کنه. این جمله رو به این معنی هم می شه گرفت که هیچ کس در هیچ جای این مملکت درست کار نمی کنه.ناراحت نشین خواهش می کنم. به خودتون هم نگیرید. این جمله پای خود من و عزیزانم رو هم می گیره. بیایید کلاهمون رو قاضی کنیم.یه چند وقت خودمون رو (هر کی خودش رو) تحت نظر بگیره. خدائیش من یه دوسالیه که دارم خودم رو نظارت می کنم. می دونید نتیجه اخیری که گرفتم چی بوده. حالم داره از خودم به هم می خورده. پاک زده به سرم. حسابی داغونم. اگه شنیدید که من و خانم شین طی روزهای آتی سر گذاشتیم به بیابون خیلی تعجب نکنید. گرچه زندگی تو شهرهای این مملکت هم مشکلاتش کم از زندگی در بیابون نیست.
یکشنبه، دی ۲۳، ۱۳۸۶
گفتوگوي رامين جهانبگلو با دالايي لاما
مدتها پیش این مطلب رو دیدم و خیلی دلم می خواست شما هم (البته اگر قبلاً ندیده باشید) اون رو ببینید و مطالعه کنید. از آقای جانبگلو قبلاً کتاب "گاندی و ریشه های فلسفی عدم خشونت" رو قبلاً خوندم. مطالعه کتاب مذکور رو به همه دوستانمون توصیه می کنم.
------------------------------------------------------------------------------------------------
دالايي لاما رهبر معنوي تبتيها و يكي از مهمترين رهبران مذهبي دنياست كه صلح طلبي مهمترين خصوصيت او به شمار ميرود. مقامات چيني او را خرابكار و تجزيه طلب ميخوانند و رئيس كميته نوبل هنگام اهداي جايزه با گاندي مقايسهاش ميكند. ۲۴ ساله بود كه از ترس دستگيري با پاي پياده به هند گريخت. دولت در تبعيد تشكيل داد و نوبل صلح گرفت. حالا او نماد تساهل است. حالا كمتر كسي نام واقعي او را به ياد دارد. او دالايي لاماي چهاردهم است.
عاليجناب، شما در ششم ژوئيه ۲۰۰۵ هفتاد ساله شديد. امروز شهرت و نفوذ حضرتعالي بسي فراتر از جامعه ۶ ميليون پيروان تبتي است؛ در مرتبهء حافظ وجدان جهاني قرار داريد. هرگز در گذشته دالايي لامايي اين همه سفر نكرده بود و زير بار اين همه مسؤليت نرفته بود. اجازه ميفرماييد از حضرتعالي بپرسم راز اين سرزندگي چيست؟ و چگونه از عهده انبوه امور مربوطه در زمان واحد برميآييد؟
گمان ميكنم به عملكرد من مربوط باشد. ميدانيد همه اديان از ضرورت به كار بستن عشق، بخشندگي، تساهل و اينگونه امور سخن ميگويند. در آيين بودايي نيز شفقت اساس و پايه است. قطعا از دو سنت پالي و سانسكريت در دل آيين بودايي مطلعايد. در سنت سانسكريت شفقت صرفا احساس همدردي نسبت به ديگري نيست. گونهاي سپردن التزام و تعهد به ديگران است. بخشي از اين عمل كل وجود من است و نه تنها من، همه كساني كه وجود خود را در راه خدمت به ديگران ميسپارند و نه فقط در اين زندگي همچنين در زندگي بعدي، چنيناند. آيين بودايي اين الزام و تعهد را ايجاب ميكند. مثالي ميآورم از يك راهب بودايي كه اينك ۸۵ ساله است. پس از ۱۹۵۹ اين مرد ۱۸ سال از عمرش را در گولاك (زندان ها)ي چين سپري كرد. اوايل ۱۹۸۰ به دارام سالا آمد، چون چينيها به بعضي از تبتيها اجازه خروج از تبت دادند. در گفتوگويي كه با اين مرد داشتم به من گفت در آن ۱۸ سال در زندان با خطرات بسياري دست و پنجه نرم كرده است. از او درباره آن خطرات پرسيدم. به من گفت بدترين خطر ترس از دست دادن شفقت نسبت به چينيها بود. گمانم شفقت چنين مهم است و اگر آسيب ببيند بشريت در خطر خواهد افتاد. من شايد در مرتبه آن راهب تبتي نباشم، شايد آدمي باشم كه از كوره در ميرود. اما توانايي من هرچه باشد، در هر مرتبهاي باشم، ميتوانم و بايد به نحوي به ديگران خدمت كنم. احساس ميكنم به عنوان يك بودايي و هم در مقام دالايي لاما- با اين فرصتي كه در اختيار من است- با داشتن عنوان دالايي لاما را با خود دارم، در مقايسه با آن راهبان در شرايط بهتري براي خدمت به ديگران قرار گرفتهام. پس از اين فرصت بهره ميبرم. هرگاه اينگونه با زندگي روبرو شويد احساس خستگي به شما دست نميدهد. راز سرزندگي من اين است.
پس لابد از برخي علائق خود مانند پرداختن به كارهاي يدي از جمله ساعتسازي باز ميمانيد؟
براي اينگونه كارها اصلا فرصت ندارم. چندان علاقهاي هم به كارهاي يدي ندارم. سرگرمي مورد علاقهام كتاب خواندن است. اين روزها اگر فرصتي دست بدهد كتاب ميخوانم، كتابهاي كلاسيك، گاهي هم كتابهاي جديد، بيشتر كتابهايي كه به زبان تبتي نوشته شده باشد.
دليل اقبال روزافزون به آيين بودايي در شرق و غرب را چه ميدانيد؟ آيا ميتوان گفت كه انديشهء بودايي در جهان از نو احيا شده است؟
مطمئن نيستم آنچه شما احياي آيين بودايي ميخوانيد در واقع وجود داشته باشد. اما گمان ميكنم اين روزها اطلاعات و كتابهاي بيشتري در دسترس مردم است و به سبب گسترش توريسم خبررساني به نقاط مختلف دنيا آسانتر شده است. وانگهي، مسلماً افراد متفاوتي با خصلتهاي غيرمتعارف پيدا ميشوند و آيين بودايي يا انديشه هند كهن به نظر آنها پديدهاي نو جلوه ميكند. در واقع افرادي گاه از سركنجكاوي و گاهي با منطق و عقل سليم راهبرد بودايي را مناسبتر ميپندارند. تصور ميكنم به دليل شرايط و آگاهي موجود مردمي در ديگر نقاط دنيا كه هيچگونه رابطهاي با آيين بودايي نداشتهاند حال به اين آيين تمايل نشان ميدهند. اين را هم بگويم كه در جامعه تبتي در ميان بوداييها هم به دليل زياد شدن اخبار عدهاي نقادانه به آيين بودايي مينگرند. مدتي آيين بودايي در چين به كلي ممنوع بود. اما اين روزها به دليل در دسترس بودن اخبار توجه و هيجان نسبت به آيين بودايي تبتي بيشتر شده است.
به نظر ميرسد كه سخنانتان پيرامون عدم خشونت و شفقت بسيار مؤثر بوده است چون بيشتر برابعاد صلح جويانه انديشهء ديني تاكيد دارد؟
من خود را هواخواه يا شاگرد مهاتما گاندي ميدانم و دوستدار مادر ترزا. اما تفاوت ميان من و مهاتما گاندي در اين است كه گاندي پيشگام بود و راه را نشان داد و من او را سرمشق قرار دادم و راه او را دنبال ميكنم. وانگهي، بيترديد در عصرما، در پايان قرن بيستم و آغاز قرن بيست و يكم ما چه بسا علميتر شدهايم و در نگرش خود نرمش بيشتري داريم. اما مهاتما گاندي يك قديس بود و من انسان كوچكي هستم. با اين همه راهبرد من از عدم خشونت متكي بر آموزشها نيست، برعقل سليم تكيه دارد. هرگاه درباره عدم خشونت صحبت كنم به بودا يا سنت ديني ديگري ارجاع نميدهم، فقط از تجربههاي مشترك ميگويم. خشونت يعني آزار؛ صلح و آرامش تنها به معناي نبود درد نيست، بلكه راهي است براي حمايت و حفاظت از شادي. هدف حفظ خويش است از رنج و ترفيع به سرچشمه شادي دروني. اين آرامش است، خواه از طريق دستاوردهاي علمي به دست آيد خواه با تجارب و دريافتهاي مشترك. من درباره زندگي پس از مرگ يا خدا حرف نميزنم. بگذريم كه در آيين بودايي ايده روشني از خدا نيست. از نظر يك مسيحي يا يك يهودي من بيدين به حساب ميآيم. در مقابل كمونيستها مرا ديندار ميشناسند. چه ميدانم، شايد ميان اين دو باشم! بنابراين، آيين بودايي را گاه چون پلي توصيف ميكنم. اين آيين ارزشهاي والا چون مراقبه و مكاشفه و نيايش و دعا خواندن را اينجا و آنجا پذيرفته است. با دينداران نيز روابطي داريم. درست است كه تصور كلي از خدا نداريم، اما دريافتي از وجود اعلي داريم كه به درگاهش نيايش كنيم و طالب رحمتش باشيم. راديكالها آيين بودايي را اصلا به عنوان دين نميشناسند. ميگويند نوعي دانش و معرفت ذهن است. پس آيين بودايي پيوندي هم با علم دارد.
اگر به گفته جنابعالي عدم خشونت عقل سليم باشد، و چنانچه بپذيريم كه دنياي كنوني دنياي خشونت است، يعني دنياي ما عقل سليماش را از كف داده است؟
بله! به اعتقاد من دنياي ما عقل سليم را از دست داده است. رها كردن عقل سليم در دو سطح مطرح است. يك وقت عقل سليم را از دست ميدهي و ديوانه ميشوي. زمان ديگر ۲۰ ساعت رفتار طبيعي داري، بعد چندساعتي دچار نفرت ميشوي. در آن لحظات نحوه تفكر فرد فاقد عقل سليم است، چون مبناي عقل سليم بر تفكر عقلاني است و زماني كه ذهن مقهور نفرت است قادر نيست معقول كار كند. بنابراين در آن مدت فرد مورد نظر آدم ديوانهاي است. اين نوع ديوانگي بدتر از ديوانگي عادي است. اين دو اختلال دماغي را با يكديگر بسنجيد! در مورد اول، شخصي ديوانه است اما در امور نادرست دخالت نميكند. در مورد دوم، شخص گرفتار نفرت است و از مسير تفكر طبيعي خارج ميشود. اين يكي بدتر است چون ميتواند فجايع عديده به بار آورد. مثل اين است كه فردي هميشه دروغ ميگويد، چون همه ميدانند كه آدمي دروغگوست كسي به او اعتماد نميكند و دروغهايش خطرناك نيستند. اما اگر فرد راستگو و صادقي دروغ بگويد خيلي خطرناك است. به همين صورت آدمي كه ۲۴ ساعت ديوانه باشد، چندان خطري ندارد، اما غالبا آدمهاي بسيار طبيعي گاه و بيگاه دچار جنون ميشوند - مانند بعضي از رهبران سياسي ما در جهان امروز. اين آدمها واقعا خطرناكاند.
فكر ميكنيد اديان مختلف براي رسيدن به صلح در جهان چگونه و به چه نحوي بايد با هم كار كنند؟
در گام اول به تماس شخصي نياز داريم كه بسيار اساسي است. بايد كنار هم بنشينيم و يكديگر را بشناسيم و به تبادل تجربههاي فردي بپردازيم. سپس ميتوانيم مشابهتها را بيابيم. بهعنوان مثال در عهد كودكي من در لهاسا در تبت، عدهاي مسلمان آنجا زندگي ميكردند. جامعه كوچكي از مسلمانان هند كه دست كم چهار قرن بود كه در تبت بسر ميبردند، در پرونده اين مسلمانان هيچ مورد نزاعي نبود. مردم بسيار آرام و بسيار مهرباني بودند.
خب، اگر معيار ما اين مسلمانان باشند، ميتوان گفت مسلمانان هند و مسلمانان لاداخ، مردان بسيار مهرباني هستند. خود من هم به سبب تماسهاي شخصي دوستان مسلماني در هند دارم. مسلمانان هند، بويژه مسلمانان لاداخ خيلي به من نزديكاند. سال گذشته فرصتي پيش آمد و براي نخستين بار به كشور اردن سفر كردم. با بعضي از رهبران مسلمانان در آنجا آشنا شدم - اعم از دانشگاهيان و دانشپژوهان و دانشجويان مسلمان. همگي بسيار خوشرو بودند و رفتار بسيار دوستانهاي داشتند. به نظر من در اداي تكاليف ديني ارزشهاي شفقت، عبادت، ايثار نزد مسلمانان و بوداييها يكسان است. حتي مسيحيان و مسلمانان و يهوديان يك خدا دارند. در مسيحيت، كاتوليكها و پروتستانها وجود دارند. در اسلام تفاوت اندكي ميان شيعه و سني هست. به همين ترتيب تفاوتهايي ميان بوداييها نيز به چشم ميخورد - حتي ميان بوداييهاي تبتي، مثلا در اختلاف رنگ كلاهها - كه اهميت چنداني ندارد. با اين همه در نظر مردم بيسواد و نادان رنگ كلاهها اهميت دارد. به همين قياس هم تفاوتهاي ميان مسلمانان، مسيحيان و هندوها مهم جلوه ميكند. همين آغاز ناراحتي است و از همينجاست كه رسانههاي غربي و بعضي از دانشپژوهان غربي مسلمان را مشابه تروريست معرفي ميكنند. گاهي هم يك فرد غربي به اين فكر ميافتد كه ميان تمدن غربي و جهان اسلام تصادم است، اما در حقيقت هيچ تصادمي نيست. تصور ميكنم وقتي ميگوييم تمدن غربي، منظور همان تمدن مدرن است. مدرنيته بيشتر يعني تكنولوژي بيشتر. جامعه مدرن جامعهاي است صنعتي. به اين ترتيب الگوي ديگري از جامعه انساني ظهور ميكند، اما كشورهاي اسلامي و هند نيز اين مسير را طي كردهاند. كشور بودايي چون تايلند هم در مسير مدرنيسم حركت ميكند. اين يك شيوه زندگي است. بر اين پايه نميتوان تمايزي ميان غربي و غيرغربي قايل شد، اما در دنياي كنوني هركجا روش زندگي متفاوت باشد، شيوه تفكر هم متفاوت است.
پس تمايز ميان مدرن و غيرمدرن است، نه ميان تمدن غربي و جهان اسلام. تا جايي كه مساله دين مطرح است، به اعتقاد من اسلام همپاي مسيحيت و يهوديت مهمترين اديان جهانند. هميشه اين را به صراحت گفتهام. حالا مفهوم حقيقت يگانه و دين يگانه در سطح فردي اهميت دارد. بهعنوان مثال، من بوداييام، پس آيين بودايي يگانه دين و يگانه حقيقت است و آيين بوداني نزد من بهترين است، اما نميتوانم بگويم كه براي دوست مسيحي من نيز آيين بودايي حقيقت و دين يگانه باشد. مسيحيت حقيقت و دين يگانه دوست مسيحي من است. ما هر دو بايد دو دين و دو حقيقت را بپذيريم. در سطح جامعه بايد چند حقيقت و چند دين مورد قبول واقع شود. وقتي مسلمانان در ميان خود از خدايي نام ميبرند - كه خداي يگانه است و اين كاملاً بجاست، اما اين را نميتوانند به همه دنيا بقبولانند، ايجاد ناراحتي خواهد كرد. من اگر بخواهم به همه دنيا بقبولانم كه آيين بودايي برترين است، موجب ناراحتي خواهد شد. وانگهي اصلا واقعبينانه نيست. خود بودا هم هرگز تلاش نكرد كه همه جهان را به آيين بودايي بكشاند. بعضي از مسيحيان تلاش كردند تا تمام دنيا را به مسيحيت بگروانند - بعضي از مسلمانان نيز چنين كردند، اما هر دو ناكام ماندند. در اينجا نيز به عقل سليم نياز است. درست است كه حضرت مسيح گفته بود كه آموزشهاي من به دورترين نقاط خواهد رسيد - يعني گرويدن بشريت به مسيحت، اما در عصر حضرت مسيح دنياي شناختهشده محدود به مساحت كوچكي بود. آن گفته در آن عصر واقعبينانه بود. بايد عقل سليم را بهكار گيريم. پس اگر بگوييم به جاي يك دين و يك حقيقت چندين دين و چندين حقيقت وجود دارد، هيچ تضادي در اين گفته نيست. غالبا مثال دارو را ارائه ميدهم. نميتوان گفت كه فقط يك دارو درمان همه دردهاست، اما اگر بيمار شديد، آن دارو ممكن است خوب يا بد باشد. براي سردرد آن دارو مناسب است. براي درد مفاصل دارويي ديگر، هر دارويي متناسب با بيمار و بيماري خاص تجويز ميشود.
يكي از امور اصلي كه به آن توجه كردهايد و به آن اهميت خاص دادهايد معنويت عرفي است و بسيار جالب است كه از سوي شخصيتي مذهبي ادا شده است. در يكي از نوشتههاي شما خواندم كه ميان معنويت با ايمان و معنويت بيايمان تمايز قايل شدهايد. چگونه ممكن است فردي معنوي باشد، اما مذهبي نباشد؟
عرفي نگري در نظر من به معناي بيدين نيست. من واژه عرفي نگري را به مثابه آن در قانون اساسي هند بهكار ميبرم. در قانون اساسي هند سكولار يعني احترام به همه اديان و نه رد اديان. پس در اصول اخلاقي موردنظر من سكولار يعني محترمشمردن همه سنتها، اما در واقع اهميت شفقت، بخشندگي و عطوفت در اتكاي آن بر عقل سليم است.
احساس محبت را مثال بزنيم. زندگي ما از بدو تولد با مهر و محبت آغاز ميشود. بدون محبت زنده نميمانيم. به مادر يا محبت فرد ديگري جانشين او نياز داريم كه از ما مراقبت كند. نوزاد توانايي تنها زندهماندن را ندارد، يكسره وابسته به ديگران است كه به او برسند، اما مراقبت از سر تكليف و نه با محبت كافي نخواهد بود. به مراقبت و محبت توامان نياز داريم. علم پزشكي مدرن تماس بدني را در پرورش مغز بسيار مهم ارزيابي كرده است. پس زندگي ما اينگونه آغاز ميشود. در سالهاي نخستين زندگيمان مراقبت ديگران از ما نقش حياتي در رشد ما دارد، اما بالاخره ما بزرگ ميشويم، احساس استقلال ميكنيم و ديگر نيازي هم به مراقبت ديگران از خود نداريم. بعد تصور كاذبي در ما بروز ميكند - معتقدم سرشت اصلي ما در كودكي طراوت بيشتري دارد - بعد هوش و ذكاوت ما بيشتر و پيچيدهتر ميشود و ارزشهاي اصولي را بديهي ميانگاريم، بدون تلاش چندان نيروي خود را در زمينههاي گوناگون بهكار مياندازيم.
بارها به اين فكر افتادهام كه اگر آدمهايي مثل هيتلر واستالين در بدو تولد و دوران كودكي از زندگي طبيعي و بهنجاري برخوردار ميبودند، در بزرگسالي چنان ظالم و خشن ميشدند؟ پس مهر و محبت مادر خيلي مهم است. چون زندگي ما با مهر مادري آغاز ميشود، اين تجربه را بايد تا دم مرگ به ياد بسپاريم. از اين رو مهر و محبت در خانواده ما - در جامعه ما موجودات بشري اهميت بسزا دارد.
باورهاي اساسي من بر پايه واقعيت زندگي و مكانيسمهاي زيستي استوار است. افرادي كه در شرايط طبيعي زندگي شاد و سرحالاند بيترديد از سلامت جسماني بيشتري نيز برخوردارند. آشكارا ميتوان ديد كه چه كسي در خانوادهاي با مهر و محبت بار آمده است. كودكان شاد و خندان رشد جسماني بهتري دارند، در قياس با كودكان تحت ستم و كتك خورده. اين كودكان از نظر جسمي و روحي رنجورند. همه اين عواطف مفيد اساس سعادت و توفيق ماست و خصلت اصلي بشريت بهشمار ميآيد، اما نفرت و حسادت نيز در گوشهاي از ذهن ما جاي دارد و به مجردي كه پرورانده شود، شخص آرامش ذهني را از دست ميدهد. دچار سوءهاضمه و فشارخون و ديگر بيماريها ميشود. به عبارت ديگر، از نظر زيستي هم بعضي از هيجانها براي سلامت ما بسيار زيانآور است و بعضي ديگر ميتواند مفيد باشد. پس ميتوان بين هيجان مطلوب و هيجان نامطلوب فرق گذاشت.
در خود هيچگونه خشمي نسبت به چينيها احساس نميكنيد؟ آيا چينيها براي سلامت شماخوب هستند يا بد هستند؟
تصور ميكنم مساله چينيها بسيار جدي است، اما احساس نفرت ندارم.گاهي رنجشها و مسائل كوچكي پيش ميآيد. برايتان تعريف كنم: چندي پيش با يكي از خبرنگاران تلويزيون ملاقات داشتم. به آن خانم گفتم اگر يك بند سوالات بيربط مطرح كند از كوره در ميروم؛ خانم خبرنگار درباره آينده از من سوال ميكرد. به او گفتم در مقام راهب بودايي به آينده فكر نميكنم اما تا جايي كه در توان دارم در اين زندگي تشريك مساعي خواهم داشت. اما اگر بيش از اندازه به فكر شهرتام باشم اعمال مثبت من هم منتفي خواهد شد و به صورت انگيزه خودخواهي من در خواهد آمد. آن خانم باز همان سوال را تكرار كرد و باز همان پاسخ را شنيد. براي بار سوم هم باز همان سوال كه ديگر از كوره در رفتم. بله، سال گذشته اين خانم را در نيويورك ديدم و از يادآوري اين صحنه كلي باهم خنديديم.
فكر ميكنيد بارديگر تبت را خواهيد ديد؟
بدون شك، برآورد جهاني از تغييرات در چين دگرگوني بسيار مثبتي را نشان ميدهد. چينيها بيش از پيش به آيين بودايي تبتي و فرهنگ علاقهنشان ميدهند. با تبت هم برخورد بهتري دارند، در سطح بالاي حكومت غالبا تفكر افراطي و تند حاكم است. اين روزها كه حكومت چين در درون كشور و جامعه خود با مشكلات روبروست به آينده تبت بيشتر اميد دارم. البته در پي استقلال يا جدايي كامل از چين و مردم چين نيستيم. ميخواهيم به خودمختاري قابل پذيرشي برسيم تا بتوانيم فرهنگ خود، معنويت و محيط زيست خود را حفظ كنيم. زندگي با مردم چين توقع پيشرفت مادي را بالا ميبرد. براي ۶ ميليون تبتي در سرزمين پهناور قطعا يك تنه پيشرفت دشوار خواهد بود. اگر با چينيها بمانيم از نظر اقتصادي به سود ما خواهد بود و پيشرفت بهتري خواهيم داشت. اين پايه فكر من است. اتحاديه اروپا را ببينيد، منافع مشترك مهمتر از منافع فردي است.
قاعدتا به عهده داشتن نقش ديني و معنوي و نقش سياسي باهم بايد بسيار دشوار باشد؟آيا آشتي بين اين دو آسان است؟
تاكنون كه فعاليت سياسي من در مبارزه براي آزادي بوده است. منظورم از آزادي، آزادي دين است و آزادي فرهنگ تبتي. پس نوع سياستي كه در آن دخالت دارم بخشي از برنامه معنويت من است. هرگاه كه سياست حزبي شود ديگر در آن دخالت نخواهم داشت. اين مطلب را در ۱۹۹۲ كاملا روشن ساختم كه پس از آزادي تبت اين قدرت اندكم را به ديگران ميسپارم و به صورت شهروند عادي تبتي زندگي خواهم كرد. به راستي خدمت به ديگران را مهمترين امر ميدانم.
پس براي شما دموكراسي همان خدمت به ديگري است؟
بله، البته! حاصل دموكراسي بايد به جامعه برسد و صلاح و حرمت ديگران از ۱۹۵۱ كه اين مسووليت را به عهده گرفتم همواره تامين دموكراسي را مد نظر داشتم. در ۱۹۵۹ به هند آمدم و از آن زمان براي ايجاد دموكراسي در تبت تلاش كردهام. در حال حاضر نمايندگان خود را هر ۵ سال يكبار به صورت كاملا دموكراتيك انتخاب ميكنيم و شخص من مقام نيمه بازنشسته را به عهده دارم.
سوال آخر من. عاليجناب در تمام رويدادها،حتي به هنگام رنجها، لطف خود را از مردم دريغ نفرمودهايد. نميدانم آيا ممكن است روزي به ايران بياييد؟
در جلسهاي خانم شيرين عبادي برنده جايزه نوبل از ايران را ملاقات كردم و اشتياق خود را براي ديدار از ايران بيان داشتم. در چشم من مسلمان، هندو، بودايي، حتي كمونيستهمه موجودات بشري هستيم و عملا باهم روي يك سياره زندگي ميكنيم. اين انديشه كه آمريكا يا اروپا مراكز جهان هستند البته خطاي بزرگي است. مسلمانان نيز معيار كل جهان نيستند. بايد جهان را كشف كرد و سنتهاي متفاوت را شناخت. هميشه مشتاق بودهام كه جوامع گوناگون و نقاط مختلف جهان را بشناسم. واقعا بر اين باورم كه جهان اسلام به تماس بيشتر با دنياي خارج نياز دارد. انزوا نحوه تفكر كهنهاي است. كشورهاي اسلامي نيازمند ارتباط با جهان خارجاند تا كشف و شناسانده شوند. متاسفانه به سبب شفاف نبودن در رسانهها به صورت مثالهاي ناپسند درآمدهاند و نيكيهاي آنها پنهان مانده است. بدون شفافيت، همبستگي و دوستي ميان ملتها شكوفا نخواهند شد. اين ديدگاه من است.
اگر به ايران سفر كنيد با افتخار ميزباني حضرتعالي را پذيرا هستم.
مثالي برايتان بزنم. چند سال پيش از فلسطين ديدار كردم مردم فلسطين از من استقبال كردند و سرپوش عربي را پيشكش دادند و من برسرم گذاشتم و بعد مرا سوار خر كردند. بنا به سنت تبتي خرسواري مذموم است. اما به خود گفتم: چه مانعي دارد؟حكايت ديگري برايتان بگويم. در لاداخ در برخي از جوامع مسلمانان اگر تن فرد بودايي به جامه شخص مسلماني ماليده شود فرد مسلمان بايد غسل كند. پس فرد بودايي نجس به شمار ميآيد چون بيدين است. وانگهي يك بودايي با يك مسلمان هرگز همسفره نميشود اما هنگامي كه از فلسطين ديدن ميكردم فلسطينيان مرا به نهار دعوت كردند و من مشتاقانه دعوت آنها را پذيرفتم و با آنها غذاخوردم و چه غذاي خوشمزهاي! اين اهميت دارد و بسيار اهميت دارد. ميگوييم همه موجودات بشري دهان و شكم دارند. اين برخورد از اهميت خاصي برخوردار است بايد به اين فكر كنيم كه بيش از شش ميليارد موجود بشري روي كره زمين زندگي ميكنند و ناگزيريم آينده را با هم طرح بريزيم
------------------------------------------------------------------------------------------------
دالايي لاما رهبر معنوي تبتيها و يكي از مهمترين رهبران مذهبي دنياست كه صلح طلبي مهمترين خصوصيت او به شمار ميرود. مقامات چيني او را خرابكار و تجزيه طلب ميخوانند و رئيس كميته نوبل هنگام اهداي جايزه با گاندي مقايسهاش ميكند. ۲۴ ساله بود كه از ترس دستگيري با پاي پياده به هند گريخت. دولت در تبعيد تشكيل داد و نوبل صلح گرفت. حالا او نماد تساهل است. حالا كمتر كسي نام واقعي او را به ياد دارد. او دالايي لاماي چهاردهم است.
عاليجناب، شما در ششم ژوئيه ۲۰۰۵ هفتاد ساله شديد. امروز شهرت و نفوذ حضرتعالي بسي فراتر از جامعه ۶ ميليون پيروان تبتي است؛ در مرتبهء حافظ وجدان جهاني قرار داريد. هرگز در گذشته دالايي لامايي اين همه سفر نكرده بود و زير بار اين همه مسؤليت نرفته بود. اجازه ميفرماييد از حضرتعالي بپرسم راز اين سرزندگي چيست؟ و چگونه از عهده انبوه امور مربوطه در زمان واحد برميآييد؟
گمان ميكنم به عملكرد من مربوط باشد. ميدانيد همه اديان از ضرورت به كار بستن عشق، بخشندگي، تساهل و اينگونه امور سخن ميگويند. در آيين بودايي نيز شفقت اساس و پايه است. قطعا از دو سنت پالي و سانسكريت در دل آيين بودايي مطلعايد. در سنت سانسكريت شفقت صرفا احساس همدردي نسبت به ديگري نيست. گونهاي سپردن التزام و تعهد به ديگران است. بخشي از اين عمل كل وجود من است و نه تنها من، همه كساني كه وجود خود را در راه خدمت به ديگران ميسپارند و نه فقط در اين زندگي همچنين در زندگي بعدي، چنيناند. آيين بودايي اين الزام و تعهد را ايجاب ميكند. مثالي ميآورم از يك راهب بودايي كه اينك ۸۵ ساله است. پس از ۱۹۵۹ اين مرد ۱۸ سال از عمرش را در گولاك (زندان ها)ي چين سپري كرد. اوايل ۱۹۸۰ به دارام سالا آمد، چون چينيها به بعضي از تبتيها اجازه خروج از تبت دادند. در گفتوگويي كه با اين مرد داشتم به من گفت در آن ۱۸ سال در زندان با خطرات بسياري دست و پنجه نرم كرده است. از او درباره آن خطرات پرسيدم. به من گفت بدترين خطر ترس از دست دادن شفقت نسبت به چينيها بود. گمانم شفقت چنين مهم است و اگر آسيب ببيند بشريت در خطر خواهد افتاد. من شايد در مرتبه آن راهب تبتي نباشم، شايد آدمي باشم كه از كوره در ميرود. اما توانايي من هرچه باشد، در هر مرتبهاي باشم، ميتوانم و بايد به نحوي به ديگران خدمت كنم. احساس ميكنم به عنوان يك بودايي و هم در مقام دالايي لاما- با اين فرصتي كه در اختيار من است- با داشتن عنوان دالايي لاما را با خود دارم، در مقايسه با آن راهبان در شرايط بهتري براي خدمت به ديگران قرار گرفتهام. پس از اين فرصت بهره ميبرم. هرگاه اينگونه با زندگي روبرو شويد احساس خستگي به شما دست نميدهد. راز سرزندگي من اين است.
پس لابد از برخي علائق خود مانند پرداختن به كارهاي يدي از جمله ساعتسازي باز ميمانيد؟
براي اينگونه كارها اصلا فرصت ندارم. چندان علاقهاي هم به كارهاي يدي ندارم. سرگرمي مورد علاقهام كتاب خواندن است. اين روزها اگر فرصتي دست بدهد كتاب ميخوانم، كتابهاي كلاسيك، گاهي هم كتابهاي جديد، بيشتر كتابهايي كه به زبان تبتي نوشته شده باشد.
دليل اقبال روزافزون به آيين بودايي در شرق و غرب را چه ميدانيد؟ آيا ميتوان گفت كه انديشهء بودايي در جهان از نو احيا شده است؟
مطمئن نيستم آنچه شما احياي آيين بودايي ميخوانيد در واقع وجود داشته باشد. اما گمان ميكنم اين روزها اطلاعات و كتابهاي بيشتري در دسترس مردم است و به سبب گسترش توريسم خبررساني به نقاط مختلف دنيا آسانتر شده است. وانگهي، مسلماً افراد متفاوتي با خصلتهاي غيرمتعارف پيدا ميشوند و آيين بودايي يا انديشه هند كهن به نظر آنها پديدهاي نو جلوه ميكند. در واقع افرادي گاه از سركنجكاوي و گاهي با منطق و عقل سليم راهبرد بودايي را مناسبتر ميپندارند. تصور ميكنم به دليل شرايط و آگاهي موجود مردمي در ديگر نقاط دنيا كه هيچگونه رابطهاي با آيين بودايي نداشتهاند حال به اين آيين تمايل نشان ميدهند. اين را هم بگويم كه در جامعه تبتي در ميان بوداييها هم به دليل زياد شدن اخبار عدهاي نقادانه به آيين بودايي مينگرند. مدتي آيين بودايي در چين به كلي ممنوع بود. اما اين روزها به دليل در دسترس بودن اخبار توجه و هيجان نسبت به آيين بودايي تبتي بيشتر شده است.
به نظر ميرسد كه سخنانتان پيرامون عدم خشونت و شفقت بسيار مؤثر بوده است چون بيشتر برابعاد صلح جويانه انديشهء ديني تاكيد دارد؟
من خود را هواخواه يا شاگرد مهاتما گاندي ميدانم و دوستدار مادر ترزا. اما تفاوت ميان من و مهاتما گاندي در اين است كه گاندي پيشگام بود و راه را نشان داد و من او را سرمشق قرار دادم و راه او را دنبال ميكنم. وانگهي، بيترديد در عصرما، در پايان قرن بيستم و آغاز قرن بيست و يكم ما چه بسا علميتر شدهايم و در نگرش خود نرمش بيشتري داريم. اما مهاتما گاندي يك قديس بود و من انسان كوچكي هستم. با اين همه راهبرد من از عدم خشونت متكي بر آموزشها نيست، برعقل سليم تكيه دارد. هرگاه درباره عدم خشونت صحبت كنم به بودا يا سنت ديني ديگري ارجاع نميدهم، فقط از تجربههاي مشترك ميگويم. خشونت يعني آزار؛ صلح و آرامش تنها به معناي نبود درد نيست، بلكه راهي است براي حمايت و حفاظت از شادي. هدف حفظ خويش است از رنج و ترفيع به سرچشمه شادي دروني. اين آرامش است، خواه از طريق دستاوردهاي علمي به دست آيد خواه با تجارب و دريافتهاي مشترك. من درباره زندگي پس از مرگ يا خدا حرف نميزنم. بگذريم كه در آيين بودايي ايده روشني از خدا نيست. از نظر يك مسيحي يا يك يهودي من بيدين به حساب ميآيم. در مقابل كمونيستها مرا ديندار ميشناسند. چه ميدانم، شايد ميان اين دو باشم! بنابراين، آيين بودايي را گاه چون پلي توصيف ميكنم. اين آيين ارزشهاي والا چون مراقبه و مكاشفه و نيايش و دعا خواندن را اينجا و آنجا پذيرفته است. با دينداران نيز روابطي داريم. درست است كه تصور كلي از خدا نداريم، اما دريافتي از وجود اعلي داريم كه به درگاهش نيايش كنيم و طالب رحمتش باشيم. راديكالها آيين بودايي را اصلا به عنوان دين نميشناسند. ميگويند نوعي دانش و معرفت ذهن است. پس آيين بودايي پيوندي هم با علم دارد.
اگر به گفته جنابعالي عدم خشونت عقل سليم باشد، و چنانچه بپذيريم كه دنياي كنوني دنياي خشونت است، يعني دنياي ما عقل سليماش را از كف داده است؟
بله! به اعتقاد من دنياي ما عقل سليم را از دست داده است. رها كردن عقل سليم در دو سطح مطرح است. يك وقت عقل سليم را از دست ميدهي و ديوانه ميشوي. زمان ديگر ۲۰ ساعت رفتار طبيعي داري، بعد چندساعتي دچار نفرت ميشوي. در آن لحظات نحوه تفكر فرد فاقد عقل سليم است، چون مبناي عقل سليم بر تفكر عقلاني است و زماني كه ذهن مقهور نفرت است قادر نيست معقول كار كند. بنابراين در آن مدت فرد مورد نظر آدم ديوانهاي است. اين نوع ديوانگي بدتر از ديوانگي عادي است. اين دو اختلال دماغي را با يكديگر بسنجيد! در مورد اول، شخصي ديوانه است اما در امور نادرست دخالت نميكند. در مورد دوم، شخص گرفتار نفرت است و از مسير تفكر طبيعي خارج ميشود. اين يكي بدتر است چون ميتواند فجايع عديده به بار آورد. مثل اين است كه فردي هميشه دروغ ميگويد، چون همه ميدانند كه آدمي دروغگوست كسي به او اعتماد نميكند و دروغهايش خطرناك نيستند. اما اگر فرد راستگو و صادقي دروغ بگويد خيلي خطرناك است. به همين صورت آدمي كه ۲۴ ساعت ديوانه باشد، چندان خطري ندارد، اما غالبا آدمهاي بسيار طبيعي گاه و بيگاه دچار جنون ميشوند - مانند بعضي از رهبران سياسي ما در جهان امروز. اين آدمها واقعا خطرناكاند.
فكر ميكنيد اديان مختلف براي رسيدن به صلح در جهان چگونه و به چه نحوي بايد با هم كار كنند؟
در گام اول به تماس شخصي نياز داريم كه بسيار اساسي است. بايد كنار هم بنشينيم و يكديگر را بشناسيم و به تبادل تجربههاي فردي بپردازيم. سپس ميتوانيم مشابهتها را بيابيم. بهعنوان مثال در عهد كودكي من در لهاسا در تبت، عدهاي مسلمان آنجا زندگي ميكردند. جامعه كوچكي از مسلمانان هند كه دست كم چهار قرن بود كه در تبت بسر ميبردند، در پرونده اين مسلمانان هيچ مورد نزاعي نبود. مردم بسيار آرام و بسيار مهرباني بودند.
خب، اگر معيار ما اين مسلمانان باشند، ميتوان گفت مسلمانان هند و مسلمانان لاداخ، مردان بسيار مهرباني هستند. خود من هم به سبب تماسهاي شخصي دوستان مسلماني در هند دارم. مسلمانان هند، بويژه مسلمانان لاداخ خيلي به من نزديكاند. سال گذشته فرصتي پيش آمد و براي نخستين بار به كشور اردن سفر كردم. با بعضي از رهبران مسلمانان در آنجا آشنا شدم - اعم از دانشگاهيان و دانشپژوهان و دانشجويان مسلمان. همگي بسيار خوشرو بودند و رفتار بسيار دوستانهاي داشتند. به نظر من در اداي تكاليف ديني ارزشهاي شفقت، عبادت، ايثار نزد مسلمانان و بوداييها يكسان است. حتي مسيحيان و مسلمانان و يهوديان يك خدا دارند. در مسيحيت، كاتوليكها و پروتستانها وجود دارند. در اسلام تفاوت اندكي ميان شيعه و سني هست. به همين ترتيب تفاوتهايي ميان بوداييها نيز به چشم ميخورد - حتي ميان بوداييهاي تبتي، مثلا در اختلاف رنگ كلاهها - كه اهميت چنداني ندارد. با اين همه در نظر مردم بيسواد و نادان رنگ كلاهها اهميت دارد. به همين قياس هم تفاوتهاي ميان مسلمانان، مسيحيان و هندوها مهم جلوه ميكند. همين آغاز ناراحتي است و از همينجاست كه رسانههاي غربي و بعضي از دانشپژوهان غربي مسلمان را مشابه تروريست معرفي ميكنند. گاهي هم يك فرد غربي به اين فكر ميافتد كه ميان تمدن غربي و جهان اسلام تصادم است، اما در حقيقت هيچ تصادمي نيست. تصور ميكنم وقتي ميگوييم تمدن غربي، منظور همان تمدن مدرن است. مدرنيته بيشتر يعني تكنولوژي بيشتر. جامعه مدرن جامعهاي است صنعتي. به اين ترتيب الگوي ديگري از جامعه انساني ظهور ميكند، اما كشورهاي اسلامي و هند نيز اين مسير را طي كردهاند. كشور بودايي چون تايلند هم در مسير مدرنيسم حركت ميكند. اين يك شيوه زندگي است. بر اين پايه نميتوان تمايزي ميان غربي و غيرغربي قايل شد، اما در دنياي كنوني هركجا روش زندگي متفاوت باشد، شيوه تفكر هم متفاوت است.
پس تمايز ميان مدرن و غيرمدرن است، نه ميان تمدن غربي و جهان اسلام. تا جايي كه مساله دين مطرح است، به اعتقاد من اسلام همپاي مسيحيت و يهوديت مهمترين اديان جهانند. هميشه اين را به صراحت گفتهام. حالا مفهوم حقيقت يگانه و دين يگانه در سطح فردي اهميت دارد. بهعنوان مثال، من بوداييام، پس آيين بودايي يگانه دين و يگانه حقيقت است و آيين بوداني نزد من بهترين است، اما نميتوانم بگويم كه براي دوست مسيحي من نيز آيين بودايي حقيقت و دين يگانه باشد. مسيحيت حقيقت و دين يگانه دوست مسيحي من است. ما هر دو بايد دو دين و دو حقيقت را بپذيريم. در سطح جامعه بايد چند حقيقت و چند دين مورد قبول واقع شود. وقتي مسلمانان در ميان خود از خدايي نام ميبرند - كه خداي يگانه است و اين كاملاً بجاست، اما اين را نميتوانند به همه دنيا بقبولانند، ايجاد ناراحتي خواهد كرد. من اگر بخواهم به همه دنيا بقبولانم كه آيين بودايي برترين است، موجب ناراحتي خواهد شد. وانگهي اصلا واقعبينانه نيست. خود بودا هم هرگز تلاش نكرد كه همه جهان را به آيين بودايي بكشاند. بعضي از مسيحيان تلاش كردند تا تمام دنيا را به مسيحيت بگروانند - بعضي از مسلمانان نيز چنين كردند، اما هر دو ناكام ماندند. در اينجا نيز به عقل سليم نياز است. درست است كه حضرت مسيح گفته بود كه آموزشهاي من به دورترين نقاط خواهد رسيد - يعني گرويدن بشريت به مسيحت، اما در عصر حضرت مسيح دنياي شناختهشده محدود به مساحت كوچكي بود. آن گفته در آن عصر واقعبينانه بود. بايد عقل سليم را بهكار گيريم. پس اگر بگوييم به جاي يك دين و يك حقيقت چندين دين و چندين حقيقت وجود دارد، هيچ تضادي در اين گفته نيست. غالبا مثال دارو را ارائه ميدهم. نميتوان گفت كه فقط يك دارو درمان همه دردهاست، اما اگر بيمار شديد، آن دارو ممكن است خوب يا بد باشد. براي سردرد آن دارو مناسب است. براي درد مفاصل دارويي ديگر، هر دارويي متناسب با بيمار و بيماري خاص تجويز ميشود.
يكي از امور اصلي كه به آن توجه كردهايد و به آن اهميت خاص دادهايد معنويت عرفي است و بسيار جالب است كه از سوي شخصيتي مذهبي ادا شده است. در يكي از نوشتههاي شما خواندم كه ميان معنويت با ايمان و معنويت بيايمان تمايز قايل شدهايد. چگونه ممكن است فردي معنوي باشد، اما مذهبي نباشد؟
عرفي نگري در نظر من به معناي بيدين نيست. من واژه عرفي نگري را به مثابه آن در قانون اساسي هند بهكار ميبرم. در قانون اساسي هند سكولار يعني احترام به همه اديان و نه رد اديان. پس در اصول اخلاقي موردنظر من سكولار يعني محترمشمردن همه سنتها، اما در واقع اهميت شفقت، بخشندگي و عطوفت در اتكاي آن بر عقل سليم است.
احساس محبت را مثال بزنيم. زندگي ما از بدو تولد با مهر و محبت آغاز ميشود. بدون محبت زنده نميمانيم. به مادر يا محبت فرد ديگري جانشين او نياز داريم كه از ما مراقبت كند. نوزاد توانايي تنها زندهماندن را ندارد، يكسره وابسته به ديگران است كه به او برسند، اما مراقبت از سر تكليف و نه با محبت كافي نخواهد بود. به مراقبت و محبت توامان نياز داريم. علم پزشكي مدرن تماس بدني را در پرورش مغز بسيار مهم ارزيابي كرده است. پس زندگي ما اينگونه آغاز ميشود. در سالهاي نخستين زندگيمان مراقبت ديگران از ما نقش حياتي در رشد ما دارد، اما بالاخره ما بزرگ ميشويم، احساس استقلال ميكنيم و ديگر نيازي هم به مراقبت ديگران از خود نداريم. بعد تصور كاذبي در ما بروز ميكند - معتقدم سرشت اصلي ما در كودكي طراوت بيشتري دارد - بعد هوش و ذكاوت ما بيشتر و پيچيدهتر ميشود و ارزشهاي اصولي را بديهي ميانگاريم، بدون تلاش چندان نيروي خود را در زمينههاي گوناگون بهكار مياندازيم.
بارها به اين فكر افتادهام كه اگر آدمهايي مثل هيتلر واستالين در بدو تولد و دوران كودكي از زندگي طبيعي و بهنجاري برخوردار ميبودند، در بزرگسالي چنان ظالم و خشن ميشدند؟ پس مهر و محبت مادر خيلي مهم است. چون زندگي ما با مهر مادري آغاز ميشود، اين تجربه را بايد تا دم مرگ به ياد بسپاريم. از اين رو مهر و محبت در خانواده ما - در جامعه ما موجودات بشري اهميت بسزا دارد.
باورهاي اساسي من بر پايه واقعيت زندگي و مكانيسمهاي زيستي استوار است. افرادي كه در شرايط طبيعي زندگي شاد و سرحالاند بيترديد از سلامت جسماني بيشتري نيز برخوردارند. آشكارا ميتوان ديد كه چه كسي در خانوادهاي با مهر و محبت بار آمده است. كودكان شاد و خندان رشد جسماني بهتري دارند، در قياس با كودكان تحت ستم و كتك خورده. اين كودكان از نظر جسمي و روحي رنجورند. همه اين عواطف مفيد اساس سعادت و توفيق ماست و خصلت اصلي بشريت بهشمار ميآيد، اما نفرت و حسادت نيز در گوشهاي از ذهن ما جاي دارد و به مجردي كه پرورانده شود، شخص آرامش ذهني را از دست ميدهد. دچار سوءهاضمه و فشارخون و ديگر بيماريها ميشود. به عبارت ديگر، از نظر زيستي هم بعضي از هيجانها براي سلامت ما بسيار زيانآور است و بعضي ديگر ميتواند مفيد باشد. پس ميتوان بين هيجان مطلوب و هيجان نامطلوب فرق گذاشت.
در خود هيچگونه خشمي نسبت به چينيها احساس نميكنيد؟ آيا چينيها براي سلامت شماخوب هستند يا بد هستند؟
تصور ميكنم مساله چينيها بسيار جدي است، اما احساس نفرت ندارم.گاهي رنجشها و مسائل كوچكي پيش ميآيد. برايتان تعريف كنم: چندي پيش با يكي از خبرنگاران تلويزيون ملاقات داشتم. به آن خانم گفتم اگر يك بند سوالات بيربط مطرح كند از كوره در ميروم؛ خانم خبرنگار درباره آينده از من سوال ميكرد. به او گفتم در مقام راهب بودايي به آينده فكر نميكنم اما تا جايي كه در توان دارم در اين زندگي تشريك مساعي خواهم داشت. اما اگر بيش از اندازه به فكر شهرتام باشم اعمال مثبت من هم منتفي خواهد شد و به صورت انگيزه خودخواهي من در خواهد آمد. آن خانم باز همان سوال را تكرار كرد و باز همان پاسخ را شنيد. براي بار سوم هم باز همان سوال كه ديگر از كوره در رفتم. بله، سال گذشته اين خانم را در نيويورك ديدم و از يادآوري اين صحنه كلي باهم خنديديم.
فكر ميكنيد بارديگر تبت را خواهيد ديد؟
بدون شك، برآورد جهاني از تغييرات در چين دگرگوني بسيار مثبتي را نشان ميدهد. چينيها بيش از پيش به آيين بودايي تبتي و فرهنگ علاقهنشان ميدهند. با تبت هم برخورد بهتري دارند، در سطح بالاي حكومت غالبا تفكر افراطي و تند حاكم است. اين روزها كه حكومت چين در درون كشور و جامعه خود با مشكلات روبروست به آينده تبت بيشتر اميد دارم. البته در پي استقلال يا جدايي كامل از چين و مردم چين نيستيم. ميخواهيم به خودمختاري قابل پذيرشي برسيم تا بتوانيم فرهنگ خود، معنويت و محيط زيست خود را حفظ كنيم. زندگي با مردم چين توقع پيشرفت مادي را بالا ميبرد. براي ۶ ميليون تبتي در سرزمين پهناور قطعا يك تنه پيشرفت دشوار خواهد بود. اگر با چينيها بمانيم از نظر اقتصادي به سود ما خواهد بود و پيشرفت بهتري خواهيم داشت. اين پايه فكر من است. اتحاديه اروپا را ببينيد، منافع مشترك مهمتر از منافع فردي است.
قاعدتا به عهده داشتن نقش ديني و معنوي و نقش سياسي باهم بايد بسيار دشوار باشد؟آيا آشتي بين اين دو آسان است؟
تاكنون كه فعاليت سياسي من در مبارزه براي آزادي بوده است. منظورم از آزادي، آزادي دين است و آزادي فرهنگ تبتي. پس نوع سياستي كه در آن دخالت دارم بخشي از برنامه معنويت من است. هرگاه كه سياست حزبي شود ديگر در آن دخالت نخواهم داشت. اين مطلب را در ۱۹۹۲ كاملا روشن ساختم كه پس از آزادي تبت اين قدرت اندكم را به ديگران ميسپارم و به صورت شهروند عادي تبتي زندگي خواهم كرد. به راستي خدمت به ديگران را مهمترين امر ميدانم.
پس براي شما دموكراسي همان خدمت به ديگري است؟
بله، البته! حاصل دموكراسي بايد به جامعه برسد و صلاح و حرمت ديگران از ۱۹۵۱ كه اين مسووليت را به عهده گرفتم همواره تامين دموكراسي را مد نظر داشتم. در ۱۹۵۹ به هند آمدم و از آن زمان براي ايجاد دموكراسي در تبت تلاش كردهام. در حال حاضر نمايندگان خود را هر ۵ سال يكبار به صورت كاملا دموكراتيك انتخاب ميكنيم و شخص من مقام نيمه بازنشسته را به عهده دارم.
سوال آخر من. عاليجناب در تمام رويدادها،حتي به هنگام رنجها، لطف خود را از مردم دريغ نفرمودهايد. نميدانم آيا ممكن است روزي به ايران بياييد؟
در جلسهاي خانم شيرين عبادي برنده جايزه نوبل از ايران را ملاقات كردم و اشتياق خود را براي ديدار از ايران بيان داشتم. در چشم من مسلمان، هندو، بودايي، حتي كمونيستهمه موجودات بشري هستيم و عملا باهم روي يك سياره زندگي ميكنيم. اين انديشه كه آمريكا يا اروپا مراكز جهان هستند البته خطاي بزرگي است. مسلمانان نيز معيار كل جهان نيستند. بايد جهان را كشف كرد و سنتهاي متفاوت را شناخت. هميشه مشتاق بودهام كه جوامع گوناگون و نقاط مختلف جهان را بشناسم. واقعا بر اين باورم كه جهان اسلام به تماس بيشتر با دنياي خارج نياز دارد. انزوا نحوه تفكر كهنهاي است. كشورهاي اسلامي نيازمند ارتباط با جهان خارجاند تا كشف و شناسانده شوند. متاسفانه به سبب شفاف نبودن در رسانهها به صورت مثالهاي ناپسند درآمدهاند و نيكيهاي آنها پنهان مانده است. بدون شفافيت، همبستگي و دوستي ميان ملتها شكوفا نخواهند شد. اين ديدگاه من است.
اگر به ايران سفر كنيد با افتخار ميزباني حضرتعالي را پذيرا هستم.
مثالي برايتان بزنم. چند سال پيش از فلسطين ديدار كردم مردم فلسطين از من استقبال كردند و سرپوش عربي را پيشكش دادند و من برسرم گذاشتم و بعد مرا سوار خر كردند. بنا به سنت تبتي خرسواري مذموم است. اما به خود گفتم: چه مانعي دارد؟حكايت ديگري برايتان بگويم. در لاداخ در برخي از جوامع مسلمانان اگر تن فرد بودايي به جامه شخص مسلماني ماليده شود فرد مسلمان بايد غسل كند. پس فرد بودايي نجس به شمار ميآيد چون بيدين است. وانگهي يك بودايي با يك مسلمان هرگز همسفره نميشود اما هنگامي كه از فلسطين ديدن ميكردم فلسطينيان مرا به نهار دعوت كردند و من مشتاقانه دعوت آنها را پذيرفتم و با آنها غذاخوردم و چه غذاي خوشمزهاي! اين اهميت دارد و بسيار اهميت دارد. ميگوييم همه موجودات بشري دهان و شكم دارند. اين برخورد از اهميت خاصي برخوردار است بايد به اين فكر كنيم كه بيش از شش ميليارد موجود بشري روي كره زمين زندگي ميكنند و ناگزيريم آينده را با هم طرح بريزيم
دوشنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۶
حال ما این روزها
این روزها هم من هم خانم شین داریم روزهایی رو تجربه می کنیم که شاید هیچوقت به فکرمون هم نرسیده بود. راستش کار خاصی انجام نمی دیم اما همش مشغولیم. با وجود اینکه صبحها خیلی دیر سرکار می ریم و عصرها هم زودتر از معمول بر می گردیم اما من یکی که خیلی احساس خستگی می کنم. همش فکر می کنم کسر خواب دارم. اوایل فکر کردم به بیماری آنفولانزای سوغات تبریز یا حتی نامزدی برادرم آقای میم ربط پیدا می کنه. چند روز گذشته هم نوشتم به پای برف و زمستون و این چیزها اما راستش نه. واقعیت اینه که الانتظار اشد من الموت. بابام بنده خدا می گفت تا پدر نشدی حرفهای منو نمی فهمی. الان می فهمم راست می گفت. من هنوز تمام و کمال پدر نشده خیلی چیزهایی رو که قبلاً نمی فهمیدم دارم عمیقاً درک می کنم. به عبارت ساده ترباز هم به قول بابام دارم یواش یواش آدم می شم. از حال و روز خانم شین هم اگر می پرسید، عارضم که خدا رو شکر خیلی بهتره. بین خودمون بمونه مامان شدن خیلی بهش میاد. ظاهراً برعکس من که هر کی می بینه یا می شنوه میگه اصلاً بهت نمیاد. آی حرص می خورما.
شنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۶
زرتشت و اندیشه عدم خشونت
از طرف یکی از دوستان خانم شین به عنوان شادباش شب یلدا، پیغام بسیار زیبا و پرمحتوایی دریافت کردیم که به جرات زیباترین پیغام شادباشی بود که تا به حال به دستمان رسیده بود. جمله ای از زرتشت، پیامبر بزرگ ایران زمین بود با این مضمون که "ستیز من، تنها با تاریکیست. برای ستیز و نبرد با آن شمشیر بر نمی کشم، چراغ می افروزم". وقتی خانم شین این جمله را برای من خواند راستش صداش ده ها بار تو مغزم منعکس شد و جمله تقریباً تو استخوانهام نفوذ کرد. به نظرم رسید که همه آنچه که در قالب اندیشه و فلسفه عدم خشونت قابل گفتن هست در این یک جمله خلاصه شده. راستش می خواستم در موردش زیاد بنویسم. اما حیفم آمد با آلودنش به تفسیر خرابش کنم. لذا دو باره می نویسمش و همه دوستان رو به مطالعه و تحقیق در اندیشه های زرتشت و آئین بهی و مقایسه اون با هر آنچه که تا کنون دیده، شنیده و خوانده اند دعوت می کنم:
ستیز من تنها با تاریکیست. برای ستیز و نبرد با آن شمشمیر بر نمی کشم، چراغ می افروزم
ستیز من تنها با تاریکیست. برای ستیز و نبرد با آن شمشمیر بر نمی کشم، چراغ می افروزم
سهشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۶
تجربه اين روزها 1
شايد بد نباشه براي اينكه از سستي دربيام يه كم در مورد حال و احوال 2،3 ماه گذشتهام بنويسم
بدتر از همش حالت تهوع مداومه كه معلوم نيست كي به سراغت مياد صبح ، ظهر،شب چند روز اول اينقدر اذيتم كرد كه يه 10 روزي سر كار نرفتم تمام مدت يا روي كاناپه دراز كشيده بودم يا در حال....... طرف يخچال هم نميتونستم برم كه اگه آقاي الف به دادم نميرسيد از گرسنگي ميمردم يه قسمت بد ديگش اينه كه خوردن تنها چيزيه كه حالت تهوع من رو برطرف ميكنه بنابراين همه زحماتم در جهت كم كردن وزن باد فنا شد و اگه يك خانم باردار در طول 3 ماه اول بايد 1.5 تا 2 كيلو اضافه وزن داشته باشه بنده 5 كيلو چاق شدم
يه مصيبت ديگه هم اين جامعه پزشكان محترم زنان زايمان هستند به نظر ميرسه بديهي ترين چيز در مورد يه خانم باردار حضور همسرش در جلساتي است كه به دكتر مراجعه ميكنه ولي خدا رو شكر كه اكثر پزشكان خانم زنان و زايمان مرد كه ميبينن انگار جن ميبينن و از 2 كيلومتري اتاقهاي انتظار علايم هشدار دهنده درباره عدم حضور آقايون به چشم ميخوره
بنابراين يك متخصص بسيار معروف مرد به ما معرفي شد كه با كلي بدبختي و عز و التماس از 2 ماه زودتر تونستيم براي شنبهاي كه گذشت ازش وقت بگيريم به من ساعت 3 وقت داده بودند ما سر ساعت 3 به مطب رسيديم و در مقابلم با چشمان بهت زده يك جمعيت عظيم رو ديدم كه در سالن انتظار بيرون مطب منتظر باز شدن در ايستاده بودند و هاج و واج مونده بودم كه يعني همه اينا ساعت 3 وقت دارند خلاصه بعد از يك ربع درب مطب باز شد و ما وارد يك هفت خوان رستم شديم اول همه بايد به منشيهاي محترم يك شرح مختصر احوال ميدادم تا پرونده تشكيل بشه بعد هم نوبت به مشاورها بود كه كلي سوال بپرسند و داروها،آزمايشها و سونوگرافي و هر چيز لازم ديگه رو تو دفترچهات بنويسند بعد هم ميرسيدم به يك پزشك خانم همكار آقاي دكتر كه همون حرفهاي مشاورها رو تكرار كرد وصداي قلب بچه رو گوش داد فقط جاي شكرش باقي بود كه آقاي
الف رو هم راه داد و بعد هم همه اظهار نظرها رو موكول كرد به بعد از انجام آزمايشات و سونوگرافي و ما در طي اين مراحل اصلا و ابدا چشممون به جمال آقاي دكتر روشن نشد كه نشد البته قصه به اين سرعتي كه من گفتم طي نشد و ما يك 2 ساعت تو مطب حضور داشتيم
حالا داشته باشيد قصه سونوگرافي رو كه حتما هم بايد يك جاي خاص انجام شه البته با اين توضيح كه سونوگرافي خاصي نيست و يك سونوي معموليه ديروز زنگ زدم كه براي هفته بعد وقت بگيرم فرمودند اولين وقتشون آخر ديماه و در صورتيكه خيلي عجله دارم ميتونم برم از ساعت 9 بشينم شايد بعدازظهر نوبتم شه خلاصه كه اين قصه سر دراز داره و اميدوارم عاقبت كار ما ختم به خير بشه الهي آمين
پي نوشت:الميرا جان اگه به نتيجه رسيدي منم خبر كن
بدتر از همش حالت تهوع مداومه كه معلوم نيست كي به سراغت مياد صبح ، ظهر،شب چند روز اول اينقدر اذيتم كرد كه يه 10 روزي سر كار نرفتم تمام مدت يا روي كاناپه دراز كشيده بودم يا در حال....... طرف يخچال هم نميتونستم برم كه اگه آقاي الف به دادم نميرسيد از گرسنگي ميمردم يه قسمت بد ديگش اينه كه خوردن تنها چيزيه كه حالت تهوع من رو برطرف ميكنه بنابراين همه زحماتم در جهت كم كردن وزن باد فنا شد و اگه يك خانم باردار در طول 3 ماه اول بايد 1.5 تا 2 كيلو اضافه وزن داشته باشه بنده 5 كيلو چاق شدم
يه مصيبت ديگه هم اين جامعه پزشكان محترم زنان زايمان هستند به نظر ميرسه بديهي ترين چيز در مورد يه خانم باردار حضور همسرش در جلساتي است كه به دكتر مراجعه ميكنه ولي خدا رو شكر كه اكثر پزشكان خانم زنان و زايمان مرد كه ميبينن انگار جن ميبينن و از 2 كيلومتري اتاقهاي انتظار علايم هشدار دهنده درباره عدم حضور آقايون به چشم ميخوره
بنابراين يك متخصص بسيار معروف مرد به ما معرفي شد كه با كلي بدبختي و عز و التماس از 2 ماه زودتر تونستيم براي شنبهاي كه گذشت ازش وقت بگيريم به من ساعت 3 وقت داده بودند ما سر ساعت 3 به مطب رسيديم و در مقابلم با چشمان بهت زده يك جمعيت عظيم رو ديدم كه در سالن انتظار بيرون مطب منتظر باز شدن در ايستاده بودند و هاج و واج مونده بودم كه يعني همه اينا ساعت 3 وقت دارند خلاصه بعد از يك ربع درب مطب باز شد و ما وارد يك هفت خوان رستم شديم اول همه بايد به منشيهاي محترم يك شرح مختصر احوال ميدادم تا پرونده تشكيل بشه بعد هم نوبت به مشاورها بود كه كلي سوال بپرسند و داروها،آزمايشها و سونوگرافي و هر چيز لازم ديگه رو تو دفترچهات بنويسند بعد هم ميرسيدم به يك پزشك خانم همكار آقاي دكتر كه همون حرفهاي مشاورها رو تكرار كرد وصداي قلب بچه رو گوش داد فقط جاي شكرش باقي بود كه آقاي
الف رو هم راه داد و بعد هم همه اظهار نظرها رو موكول كرد به بعد از انجام آزمايشات و سونوگرافي و ما در طي اين مراحل اصلا و ابدا چشممون به جمال آقاي دكتر روشن نشد كه نشد البته قصه به اين سرعتي كه من گفتم طي نشد و ما يك 2 ساعت تو مطب حضور داشتيم
حالا داشته باشيد قصه سونوگرافي رو كه حتما هم بايد يك جاي خاص انجام شه البته با اين توضيح كه سونوگرافي خاصي نيست و يك سونوي معموليه ديروز زنگ زدم كه براي هفته بعد وقت بگيرم فرمودند اولين وقتشون آخر ديماه و در صورتيكه خيلي عجله دارم ميتونم برم از ساعت 9 بشينم شايد بعدازظهر نوبتم شه خلاصه كه اين قصه سر دراز داره و اميدوارم عاقبت كار ما ختم به خير بشه الهي آمين
پي نوشت:الميرا جان اگه به نتيجه رسيدي منم خبر كن
شنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۶
سستي
ملودي عزيز چيستان 2 پست قبل سر كاري نبود و حالا يك موجود 10 هفتهاي آروم آروم در وجود من بزرگ ميشه خيلي حال و احوال روبراهي ندارم يعني فكر ميكنم بدنم از لحاظ فيزيكي خيلي بهم ريخته است و احتمالا آمادگي اين تغييرات رو نداشته اميدوارم كم كم اوضاعم بهتر بشه و به روال سابق برگردم هرروز به وبلاگ همه سر ميزنم بعضي شبها خوابتون رو ميبينم يك شب خواب ناتالي عزيز رو ديدم و صبح دلتنگ از خواب بيدار شدم تو خواب ميديدم كه ميگه حال آقاي ن خوب نيست و من داشتم بهش دلداري ميدادم يك شب خواب خاتونك عزيز و ناز پندار گلم رو ديدم كه تو بغلم بود و هي بوسش ميكردم صبح از دلتنگي نميدونستم چيكار كنم دلم ميخواست وقتي الميراي نازنين نوشت كه نينيشو از دست داده يه چيزي بگم كه ناراحتيش كم شه ولي نميدونستم چي دلم ميخواست از پوپك در مورد حالش و احساسش اين روزها بپرسم دلم ميخواد وقتي نوشتههاي زيباي اون يكي خانم شين رو ميخونم يه چيزي در تمجيد نوشتههاش بگم دلم ميخواست باز با فرانكلين خوش و بش كنم اما زبانم كاملا بسته است نميدونم چرا كاش اين ركود و نخوت زودتر برطرف بشه كاش
پنجشنبه، آذر ۰۱، ۱۳۸۶
پل الوار، احمد شاملو، مدار صفر درجه و سانسور
استاد فقید احمد شاملو در کتاب "همچون کوچه ای بی انتها" یکی از آثاربسیار زیبای پل الوار را به زیباترین شکل ممکن ترجمه کرده و به ادبیات کشورمان افزوده است. اما دریغ که مستحق تلاش چنین بزرگانی هرگز نبوده ایم
تو را دوست می دارم
تو را به جای همه زنانی که نشناخته ام دوست می دارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم
برای خاطر عطر گسترده بیکران
و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب می شود،
برای خاطر نخستین گل ها
برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی رماندشان
تو را برای خاطر دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه زنانی که دوست نمی دارم دوست می دارم.
جز تو ، که مرا منعکس تواند کرد؟من خود،خویشتن را بس
اندک می بینم.
بی تو جز گستره بی کرانه نمی بینم
میان گذشته و امروز.
از جدار آینه خویش گذشتن نتوانستم
می بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آنگونه که لغت به لغت از یادش می برند.
تو را دوست می دارم
برای خاطر فرزانگیت که از آن من نیست
تو را برای خاطر سلامت
به رغم همه آن چیزها
که به جز وهمی نیست دوست می دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی دارم
تو می پنداری که شکی ،حال آنکه به جز دلیلی نیست
تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می رود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم.
(پل الوار)
آشنا نیست؟ چرا آشناست. همون شعر معروفیه که شهاب حسینی توی سریال مدار صفر درجه با دلیل و بی دلیل هرجا که دلش خواسته و البته هر طور که دلشون خواسته خونده. خدائیش سانسور آثار ادبی فاخر دنیا و ایران هم در نوع خودش شاهکاریه
پی نوشت: این مطلب رو از این وبلاگ برداشت کردم.
سهشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۸۶
به یاد باغچه بان
چهارم آذر سالروز درگذشت پدر آموزش ناشنوايان در ايران , جبار عسگرزاده معروف به باغچه بان است. ميرزا جبار عسگرزاده معروف به جبار باغچه بان که اصليت جدش تبريزي بود در سال 1264 در شهر ايروان پايتخت کنوني جمهوري ارمنستان به دنيا آمد. وي تا 34 سالگي به فعاليت مطبوعاتي در روزنامه ها اشتغال داشت و پس از انقلاب روسيه و کشمکش هاي قومي و فرهنگي در سال 1298 به ايران آمد و در مرند و سپس در تبريز به آموزگاري در مدارس دولتي مشغول شد. پدر آموزش ناشنوايان با توجه به نارسايي هاي آموزشي در تدريس الفباي فارسي روش تازه اي ابداع کرد که در عمل با موفقيت زيادي همراه بود. وي در دو کتاب تحت عناوین "برنامه کار آموزگار" و "کتاب الفباي آسان" که در سالهاي 1302 و 1303 منتشر شد اين روش را به ديگران معرفي کرد. کتاب الفباي آسان نخستين کتاب آموزش الفبا در نوع خودش محسوب مي شود. در روش استاد باغچه بان که ترکيبي از روش مکتب خانه ها و مدارس قديم ايران و روش مدارس نوين آن روز است، ابتدا دانش آموز با کلمه آشنا مي شود و در قالب آن کلمه، حروف جديد را مي آموزد و کلمه و اجزاي آن به طور همزمان به دانشآموز آموخته مي شود. باغچه بان را بايد نخستين کسي دانست که آموزش سمعي بصري را به دستگاه آموزشي ايران وارد کرد. وي نخستين بار به فکر تعليم و تربيت کودکان ناشنوا افتاد و نخستين دبستان ناشنوايان را در چهار راه حسن آباد در خانهاي محقر تاسيس کرد. باغچه بان روش آموزش الفباي دستي را اختراع کرد و هنگام تعليم و تربيت به روش ديگري دست يافت که امروزه به نام روش ترکيبي معروف است و با گذشت اين همه سال به عنوان مترقي ترين روش در مدارس سراسر ايران استفاده مي شود. وي با نوشتن کتابهاي ديگر همچون بازيچه الفبا 1311 و دستور تعليم الفبا 1314 و الفباي سربازان 1323 و الفباي خود آموز براي سالمندان 1326 و اسرار تعليم و تربيت يا اصول تعليم الفبا ,1327روش ترکيبي را به تکامل رساند , روشي که هم اکنون نيز با تغييراتي به عنوان مترقيترين روش آموزشي همچنان در مدارس ايران مورد استفاده قرار مي گيرد. باغچه بان با تشويق مدير کل فرهنگ آذربايجان نخستين کودکستان تحت پوشش وزارت معارف با نام باغچه اطفال را در مقصوديه کوچه انجمن تبریز در 23 ارديبهشت 1303 شمسي راه اندازي کرد و کلمه باغچه بان را به عنوان نام خانوادگي خويش برگزيد و به جبار باغچه بان معروف شد. باغچه بان به طور اتفاقي و بدون يک برنامه از پيش تعيين شده به صحنه آموزش ناشنوايان وارد شد. وي همچنين در سال 1303 نخستين بار در ايران آموزش دو کودک کر و لال مادرزاد را برعهده گرفت. اين دو کودک شش ماه بعد در حضور مردم, فرهنگيان و حتي اعضاي کنسولگري ها براي مردم خواندند و روي تخته سياه ديکته نوشتند به اين ترتيب جبار باغچه بان آموزش کودکان کرولال را پايه گذاري کرد. جبار باغچه بان بدون تعليمات کلاسيک و نوين با سعي و کوشش به رموز صداهاي زبان دست يافت و روش الفباي دستي را اختراع کرد که در آن تلفظ هر حرف را با شکل انگشتان و محل گذاشتن دست بر سينه يا نگاهداشتن آن در مقابل دهان نشان مي دهد و به علت تاکيد زياد روي تلفظ و لبخواني به الفباي گوياي باغچه بان شهرت يافت و با چاپ در کتاب الفباي گويا به سال 1329 شمسي به تکامل رسيد. باغچه بان سال 1311 شمسي به تهران آمد و تلاش براي تاسيس دبستان ويژه کرولالها را آغاز کرد. وي در محلي کوچک و محقر آموزش پنج کودک کرولال را بر عهده گرفت. ده سال بعد جمعيت حمايت از کودکان کرولال به ثبت رسيد. باغچه بان در 1322 شمسي بار ديگر قلم در دست گرفت و به نشر نخستين شماره مجله زبان در اول بهمن 1323 شمسي پرداخت. نخستين دوره يک ساله تربيت معلم در سال 1335 شمسي در دبستان باغچه بان تشکيل شد. دو کتاب ارزشمند "روش آموزش کرولالها" و "حساب کرد" شامل آخرين نظريات آموزشي باغچه بان است و در سالهاي 1343 و 1344 شمسي منتشر شد. سرانجام سازمان برنامه و بودجه به امور مالي دبستان کرولالهاي باغچهبان توجه بيشتر کرد و از سال 1345 شمسي کد بودجهاي در بودجه کل ايران به نام آن دبستان اختصاص داد. باغچه بان آموزگار کودکان کرولال سرانجام درسن 80 سالگي پس از يک بيماري کوتاه چهار روزه در چهارم آذر سال 1345 شمسي چشم از جهان فرو بست. از او بيش از 30 تاليف در آموزش کودکان , ناشنوايان , سالمندان و ادبيات برجاي مانده است. وي مردي خود ساخته، مبتکر، خلاق و فعال بود که با کمترين امکانات و با سعي و کوشش فراوان نقشي فراموش نشدني در آموزش کودکان ايران به ويژه کودکان کرولال ايفا کرد. روحش شاد و یادش گرامی
اشتراک در:
پستها (Atom)